دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۳

اشاره‌ای به انديشه‌ی منوچهر جمالی (بخش دوّم)

گفت‌وگويی با ايرج ارجمند راد

" I, a stranger and afraid
In a world I never made.
غريبه و ترسانم، در جهانی که نساخته‌ام‌اش."
A.E. Housman*


خرسند و مفتخریم که جناب آقای ايرج ارجمند راد -يار هم‌انديش استاد منوچهر جمالی در پايگاه فرهنگشهر- در بخش پيغام‌های جستار پيشين نکاتی را پيوسته با انديشه‌ی دکتر جمالی متذکر شدند که باعث آشنايی بيش‌تری با ايشان شد. بيش‌تر خوشحاليم که ايشان با تواضعی مثال‌زدنی، برای گفت‌ُگويی سازنده پيرامون انديشه‌ی استاد جمالی اعلام آمادگی کردند. با استقبال از اين گفتُ‌گو، نخست خوانندگان اين تارنگار را به مطالعه‌ی بخشی از نقطه‌نظرات آقای ارجمند راد دعوت می‌کنيم و سپس توضيحی را بر ابهامات موجود می‌افزاييم و به فرجام، به انتظار ديگر نظرات ايشان می‌نشينيم:
دوست عزیز دشواری شما این است که هم چون بیشتر روشنفکران ما ، نقش باز خوانی و نو خوانی بن مایه های فرهنگی را در جوان شدم معنوی و فرهنگی یک جامعه نمی فهمید و در مورد بسیاری از روشنفکران ما ، متاسفانه معجونی غریب از بد فهمی و کم دانشی ، راه فهمیدن ساده ترین و ابتدایی ترین تجربه های تاریخ و مردم خود ، چه برسد به باختر زمین را می بنند...
آن چه که در هسته و تخمه اندیشه منوچهر جمالی درست است و به کار ما می آید ، , نه الزاما همه برداشتها و تاویل ها و تفسیر های او از گذشته ، که قبل از هر چیز همین دریافت نقش بن مایه های فرهنگی در نوشدن امروزین ما ست. بر آمد مذهب ها و مکتب های فلسفی نو و نیز کل روند نو شدن باختر زمین چیزی به جز باز گشت از عقل فرسوده و منحط شده به خیال و اندیشه آغازین و عبارت بندی از سر و به هنگام همان اندیشه های و بن مایه ها نیست. آگر شما تفات خیال و خرد و اسطوره و تاریخ را نمی دانید ، و اگر نمی دانید که نوشدن فرهنگی غرب با گسست از تصویر انسان مومن مسیحی و بازگشت به تصویر پرومته یوس یونانی ممکن شد ، هیچ چیزی از بن یان های نوگشت و دگر گشت در اروپا نخواهید آموخت. ... روند نوشدن در باختر زمین ، از روند تغییر و دگر گشت در تصویر انسان ایده آلی ، «برداشت من از خود» ، جدا شدنی نبود و نیست. ارزش تاریخی پرومتیوس و تمام اسطوره یونانی نیز درست در این بوذ که تصویری دیگر و جدا و دیگر از انسان مومن مسیحی را بیان می کرد. آنسانی آزاد تر ، و مستقل تر. تصویر جمشید هم چون انسان آرمانی ایرانی نیز درست همین است آن که در این جهان بدون خدایان آبادانی و تندریتی را می گستراند و از سوی خدایان طرد می شود
برای نقد اندیشه منوچهر جمالی ، که هم چون هر اندیشمند دیگری تنها یک دامنه از تجربه انسانی را می تئواند عبارت بندی کند ، شما باید قبل از هر چیز با ابزار فلسفی و نه تاریخی و یا جامعه شناسی به سراغ او به روید...

1- برخلاف نظر آقای ارجمند راد، برخورد با نظريه‌ای فلسفی می‌تواند جامعه‌شناختی يا تاريخی هم باشد، زيرا فلسفه در بُعد تاريخی عينيت پيدا می‌کند. از آن‌جايی که فلسفه نظريه‌ای است برای تبيين جهان (يا بخشی از جهان) و برای راهبرد انسان تدوين می‌شود، می‌تواند با ابزار جامعه‌شناسانه پرداخته شود تا عيار "واقع‌گرايی"اش مشخص گردد. برای مثال، نظريه‌ی کمونيسم در طول تاريخ سده‌ای خود، در جوامعی مختلف محک زده شد و مردود گشت.
2- باز برخلاف نظر ايشان، اين قلم نقشِ آشنايی با بن‌مايه‌های فرهنگی و اساطيری جامعه برای نوزايی و جوان‌شدن فرهنگ را به خوبی می‌داند و ارج می‌نهد و به بازخوانی فرهنگ اعتقادی راسخ دارد. امّا برای خوانش فرهنگ جامعه نمی‌توان قسمتی از فرهنگ و تاريخ‌اش را دور زد و ناديده گرفت و فقط به بخشی از آن استناد کرد که خود پايه‌‌ی محکم تاريخی ندارد! فرهنگ هرجامعه‌ای محصول سيرتاريخی و پيوسته‌ی آن جامعه است و با تکيه بر "مجموعه‌ای از تحولات" به‌وجود آمده است. برای مثال، اگر سخن از "فرهنگ ايران زمين" می‌رانيم، روا نيست که قسمت بزرگ 1400 ساله‌ی اسلامی آن را -با تمامی فراز و نشيب‌هايش- ناديده بگيريم. بنابراين واقعيت، فرهنگ ايران فرهنگی‌ست آميخته به اسلام (چه خوش‌مان بيايد، چه نيايد) و به جمشيد جم خلاصه نمی‌شود!
3- می‌توان اذعان داشت که نوشتار آقای ارجمند راد، تابع نظريه‌ی سير تمدن ياکوب بورکهارت است. اين نظريه غالب بر آکادمی‌های اروپايی‌ست. بر اساس آن، فرهنگ اروپا با بازگشت به اصل و بن‌مايه‌های "يونانی" خويش، نو شد و رشد کرد. امّا در مقابل اين نظريه، نظريه‌ی منسجمی نيز وجود دارد که می‌گويد: تاريخ هيچ‌گاه نمی‌ايستد و انحصاری نمی‌شود! به عبارتی، برای رشد کافی‌ست که موانع تاريخی را بزداييم، نه اين که به "خويشتن خويش" باز گرديم و با نوعی کهن‌سالاری نخ‌نما، بوم و اساطير خود را مبنای جوان‌شدن جامعه قرار دهيم. اين نظريه‌ی تاريخی می‌گويد که تاريخ ماهيت‌اش متحرک است، لذا اگر سدهای تاريخی (برای مثال: اسلاميزم انقلابی، انواع ايدئولوژی‌های رنگارنگ و حتا نارسيسیسم) از جلوی پای جامعه برداشته شوند، پتانسيل پيوستگی تاريخی جوامع باعث خواهد شد که هر جامعه با الگوبرداری از ديگر جوامع مدرن و آموختن از تجربيات خود و آنان، نو و همسان شود. در اين نظريه، جوامع جهانی در ارتباط با يکديگر ترسيم می‌شوند و از هم اثر می‌گيرند. با از بين رفتن تدريجی بافت اصيل جوامع غربی -بر اثر سيل مهاجرت و بکارگيری استعدادهای شرقی در موتور حرکت آن جوامع-، اين نظريه قابل قبول‌تر می‌نمايد و تقسيم‌بندی‌های کلاسيک و بوم‌شناختی و اصالت‌گرا را با چالشی جدّی روبرو می‌سازد.
4- به باور من، استاد منوچهر جمالی منادی "بورکهارتيسم" جوامع شرقی است يا می‌خواهد که باشد؛ بهتر است نگوييم تنها ايران، چرا که ايشان پرچم "جهان‌آرايی" از طريق اساطير ايران‌زمين را برافراشته‌اند. اگر منوچهر جمالی تنها به زنده‌کردن و شناساندن تاريخ اساطيری ايران زمين بسنده می‌کرد، تلاش‌اش قابل تقدير بود (که البته هست)، امّا هنگامی که ايشان در لباس متفکری شبه‌سياسی داعيه‌ی ارائه‌ی "نيروی جايگزينِ سياسی" برای وضعيّت فلاکت‌بار کنونی را به ياری اساطير ايرانی در سر می‌پروراند، آن‌گاه است که بايد آرای‌شان را با ابزار و عناصری "هم‌خانواده" و از همان جنس مورد سنجشگری قرار داد. اين ابزار، تاريخ، جامعه‌شناسی و علوم‌سياسی مدرن هستند که هرگونه آرای نشأت گرفته از نارسيسيسم را به چالش می‌کشند.
5- برای ارائه‌ی هر بديل سياسی، بايستی عرف سياست جهانی را شناخت و آن بديل را با الفبايش منطبق ساخت. در دنيای انفورماتيک کنونی که علم، ارتباطات و کلاً گلوباليزه(جهانی) شدن با شتابی شگرف به پيش می‌روند و جهان را کوچک‌تر و مردم جهان را نزديک و نزديک‌تر می‌کنند، برای ارائه‌ی هر نظريه‌ای نياز به گويشی جامع و همسو با سير عمومی ياد شده هست تا نظريه "قابل ارائه" شود. اين خود به معنای عرفی‌گرايی است. يعنی فقط نظريه‌ای قابل ارائه است که با حرکت تاريخی فعلی -که همه‌مان در آن نقش و سهم داريم- همگام و همخوان باشد. حال تصورش را بکنيد که استاد جمالی در حال خلق اساطير ايرانی با سليقه‌ی خود (يا به قول خودشان بازخوانی آن‌ها) هستند و قصد دارند که اين اساطير را راهگشای حرکتِ به جلوی ايران فردا قرار دهند! اکنون بايد پرسيد: اين حرکت تا چه حد با خواست و سليقه‌ی مردم و مهم‌تر شايد با عرف بين‌الملل همخوان و البته تا چه حد "قابل ارائه" است؟ در اين حرکت چه رگه‌هايی از تجدد و خردگرايی و در مقابل چه رگه‌هايی از رمانتيسم و کهن‌گرايی وجود دارد؟ خود بيانديشيد و قضاوت کنيد.

*برگرفته از Last Poems اثر شاعر برجسته‌ی انگليسی Alfred Edward Housman (1859-1936).