پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۳

پونه بارانی


مهندس رضا توکّلی دوست کودکی‌های من است. راست‌اش، از کلاس چهارم ابتدايی که کنار دست برادرم می‌نشست به حجم يادم پيوست؛ آن هنگام -من- الف ب می‌خواندم. دبيرستان تمام شد، امّا تاب دانشگاه نياورد و دو سالی را در "خدمت" سپری کرد. گمانم اندکی پس از پايان خدمت بود که عزمش به رفتن جزم شد. کجا؟ نمی‌دانست! و رفت...
پس از چند سال، در آلمان يافتيمش. هنوز هم هست. شعر می‌گويد؛ در خلوتی که نبايد شکستش. با آوردن قطعه‌ای از او امّا، اين خلوت را می‌شکنم! (دوست است و رسم دوستی می‌شناسد. به پاس دوستی‌مان، از آمدنم چشم خواهد پوشيد!)
پيشکشِ کودکی‌هايمان.

«چند روز و شب تاريک و ساکت ما گذشت و
تو يکبار هم به ديدن آسمان
سری بلند نکردی؟
قصه‌ات را برای باد و همين زنبق خواهم گفت
که چه دور از ستاره می‌خوابی ...
که دلت را به ماه خوش می‌کنی
ماهی که هست، هميشه بوده است، خواهد بود
ماهی که حتی برای همه هست

تو که دنبال دورترين زنگوله می‌گشتی
تو که در انتظار طلوع تاريکترين فانوس ...

بازم بگويمت که چه خوابهايی که مانده پشت در؟»