دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۳

به‌راستی در باره چه سخن می‌گوییم؟

بازگشت به یک گذشته تاریخی یا اندیشیدن در تجربیات و بن‌مایه‌های گذشتگان

نوشته: ایرج ارجمند راد
arjemandrad@yahoo.com

با سپاس از آقای مجید زهری که این گفتگو را ادامه دادند، باید قبل از هر چیز بگویم که هدف من در این گفتگو، نه اثبات و نه رد هیچ نظریه ای نیست. من در پی این که نشان دهم آن چه منوچهر جمالی اندیشیده و یا برداشت های آقای زهری از اثار او درست است یا نه نیز نیستم. این کار به خودی خود نیز موضوعی را حل نمی‌کند و شاید تنها به یک بگو مگوی بی‌حاصل بیانجامد و دریچه‌ای را که اکنون به گفتگو گشوده می شود ببندد.
آن چه که ما ایرانیان و به ویژه ما روشنفکران به آن نیاز داریم، همانا اندیشیدن با هم در باره خود، دشواری های خود، تاریخ و دیروز و امروز و فرهنگ خود است برای ساختن فردا.
از این رو من تنها در راستای جستجو با هم، در راستای با هم اندیشیدن درباره موضوعات مورد گفتگو به این گفتار رو می کنم.
و از این که خوانندگان این نوشتار و سایر دوستان علاقه‌مند نیز در این گفتگو شرکت کنند استقبال کرده و از همه دوستان علاقه مند به این گفتگو دعوت می کنم که در راستای بحث های ما به جستجو و به ویژه به اندیشیدن بپردازند.
باری در آغاز تنها به پاره ای از برداشت های آقای زهری در باره اندیشه های منوچهر جمالی اشاره می کنم، با دعوت از ایشان برای خواندن پرحوصله و جستجوگرانه نوشته های جمالی. این برداشت ها بر دو دسته اند، یک دسته(تا آن جا که من با این نوشته ها آشنایی دارم) از اساس نادرست اند و حتی خلاف نوشته ها و نظرات جمالی .

و دسته دیگرریشه در نظرات مورد پذیرش در میان روشنفکران ما در باره پیشرفت و نوسازی جامعه ایرانی دارند و یا گاه خود موضوع مجادلات مهم و تمام نشده اند. این دسته اخیر اما از زمان آشنا شدن روشنفکران ما با تمدن اروپایی همواره طرح بوده اند.
گفتگو و جستجو در باره گفتمان های پیشرفت درذهنیت روشنفکری ایرانی، به دون روشن کردن پایه های اندیشگی مورد گفتگو به جایی نخواهد رسید. به قدرت رسیدن آخوندها در ایران، که قبل از هر چیز دلیلی بر شکست این برداشت های رایج از پیشرفت است، اما این گفتگوها را شتاب داده و با آن ها اهمیتی حیاتی می دهد.
اما برای این که ما بتوانیم گفتگوهای سازنده ای را در باره پیشرفت و نو سازی جامعه داشته باشیم، باید دست کم بتوانیم برداشت یکدیگر را از آن چه پیشرفت می دانیم و می خواهیم بدانیم و ما در انتهای گفتگویی که اکنون آغاز می کنیم به این بحث باید بپردازیم.

اما نخست باید به برداشت های به گمان من نادرست آقای زهری از اندیشه های منوچهر جمالی اشاره کرد. برای این که ما و خوانندگان این گفتگو بتوانیم خود به تن خویش جستجو کرده و داوری کنیم، من به نمونه هایی اشاره و برداشت های خود را از نوشته های جمالی نیز در کنار آن بیان می کنم:

آقای زهری می نویسند :
«مثالی ديگر، معرفی اشو زرتشت به عنوان بزرگترين فيلسوف تاريخ بشريت است! با احترام به زرتشت که بخشی از ميراث فرهنگی ايران است، بايد پرسيد اين فيلسوف بزرگ کدامين اثر فلسفی را به بشريت تقديم کرده است؟». باید پرسید که این نظر را منوچهر جمالی در کدام یک از آثار خود داده است ؟ کجا او زرتشت را به عنوان یک فیلسوف تاریخ بشریت معرفی کرده است؟
و یا
«مثلآ شخصيّتی چون جمشيد را -به سليقه ی خود- "خلق" می کنند و آرزوهای خويش را در لباس "صفات اين شخصيّت" به وی پيوند می زنند و سپس وی را تجلی انسان می شناسانند. اصالت اين شخصيّت وامدار رنگ آميزی ابتکاری و شخصيّت پردازی منوچهر جمالی است نه خصوصيات فردی و تاريخی خود جمشيد.». باید پرسید که تفاوت اسطوره و تاریخ چیست؟ چرا اصالت جمشید به تعبییر آقای جمالی جعلی است؟ جمشید اصیل کدام است؟ جمشید تاریخی کدام است؟ آقای زهری جمشید را آن گونه که در شاهنامه آمده است چه گونه می فهمند؟ براستی سیمای انسان آرمانی ایرانی در فرهنگ ایران باستان از دیدگاه آقای زهری در کدام چهره اسطوره ای ایرانی بیشتر نمایانده می شود و چرا؟
و یا
«اوستا؟ اوستا که رسم نيايش و چگونگی عبور از پل صراط را می آموزد؟! به راستی اگر قرار بود انسان با اغراق کردن -نه عمل- خود را به هر جايگاهی که می خواست می رساند، ديگر کسی به دنبال کشف حقيقت نمی رفت. »
بگذارید بپرسیم که آشنایی آقای زهری با اوستا و بند هشن و سایر متن های دینی و اسطوره ای ایران باستان تا کجاست ؟ آیا اوستا و بند هشن کتاب هایی در باره اصول شرعی زرتشتی گری اند؟
و از آن گذشته چرا ایشان در اوستا تنها پل صراط را عمده می کنند؟ و براستی آيا ما نیازی به باز اندیشی اوستا داریم؟ چرا؟
و یا:
« بحث زن خدايی و سيمرغ و "تخمه ی خودزا" بودن انسان نيز از جمله علايق ايشان به عنوان آلترناتيو بشريت امروز می باشند! »
باید پرسید که اگر برداشت انسان ایرانی از خود به عنوان انسانی که تخمه خودزا ست، یعنی با خرد و اندیشه و تجربه خود جامعه را به پیش می برد ، تغییر نکند چگونه می خواهیم با تحولات امروزه دنیا همگام شویم ؟ براستی اصالت انسان را چگونه می توان از درون فرهنگ ایرانی عبارت بندی کرد؟
مگر اروپاییان اصالت انسان را با بازگشت به فرهنگ یونان باستان از نو عبارت بندی نکردند؟ براستی در تجربه اروپاییان سر اندیشه اصالت انسان چگونه زایانده شد؟
و یا:
« امّا برای خوانش فرهنگ جامعه نمی توان قسمتی از فرهنگ و تاريخ اش را دور زد و ناديده گرفت! فرهنگ هر جامعه ای محصول سيرتاريخی و پيوسته ی آن جامعه است. برای مثال، اگر سخن از "فرهنگ ايران زمين" می رانيم، نبايد قسمت بزرگ 1400 ساله ی اسلامی آن را -با تمامی فراز و نشيب هايش- ناديده بگيريم. پس، فرهنگ ايران، فرهنگی ست آميخته به اسلام...»
برای اطلاع آقای زهری باید بگویم که منوچهر جمالی در بخش بزرگی از آثار خود به اسلام و تنش های آن با فرهنگ ایران پرداخته است و حتی «آمیختگی» اسلام با فرهنگ ایران یکی از مهم ترین موضوعات پژوهش های او بوده است، برای نمونه می توان به کتاب او در باره حافظ («رندی هویت معمای ایرانی») که به تازگی تجدید چاپ شده است و به شمار بزرگی از نوشته های فلسفی او اشاره کرد. ادعای دور زدن تاریخ ایران را می توان در باره کسانی که ناتوانی خود در نقد اسلام را با نژاد گرایی و عرب ستیزی می پوشانند و در توهم کودکانه خود بر این صفحه «سیاه» هزار و چهار سد ساله یک برگ سفید نانوشته می چسبانند، به کار برد. اما باید با انصاف و راستمنشی گفت که جمالی نه هرگز در جستجوی نابود کردن اسلام بوده است و نه در جستجوی نادیده گرفتن تاریخ آن و تاریخ تنش های فرهنگ ایران با آن.

بحث بر سر فرارفتن از اسلام به عنوان یک حقیقت فراگیر است و راندن آن به حوزه زندگی خصوصی مومنان به آن. در دیدگاه جمالی این در دو راستا باید صورت گیرد: راستای اصلی بسیج فرهنگ ایران در اذهان و آگاهبود ملت است که از جمله برای زیبا پسند کردن مومنین به اسلام ضروری است.

عارفان بزرگ ما گام های نخست را در این راه برداشتند وخدای مهرورز ایرانی را به جای الله همه دان و قدرت ورز و وحشت زا نهادند. ما اکنون باید این گام ها را برای امروز و فردای ایران ادامه داده و فراتر برویم.
و دوم سنجشگری فلسفی از اسلام در عرصه روشنفکری است که این هم با طرد دین و اخلاق به عنوان خرافات، آن گونه که روشنگران ما می پندارند، یکی نیست. ما باید به حاکمیت نگاه اسلامی به خود و تاریخ خود و تجربه های خود پایان داده و همه این ها را تنها بر پایه خرد و سنجشگری مورد داوری قرار دهیم.
و یا
«کسانی که "بازگشت به خويشتن خويش" را در پوسته ای تصنعی(در اين مورد ويژه، "باستان گرايی") پنهان می کنند، از هر نوع اش که باشند، به واپسگرايی دچارند. جهان امروز دست آورد تلاش تاريخی انسان هاست و يکروزه پديد نيآمده است. نمی توان چرخ تاريخ را به بهانه ای به عقب بازگرداند. اين جهان راه کارهای درخور و مختص به خود را می طلبد. به جای نسخه ی مندرس پيچيدن، بکوشيم و بکوشيم!»[اصل يادداشت]
آیا چرا بازگشت به خویشتن خویش، با بازگشت به گذشته یکسان انگاشته می شود؟

ما می توانیم به یک واقعیت گذشته، به یک گذشته واقعی یا موهوم باز گردیم و بنیا گرا و مرتجع و خیال پرداز و واقعیت گریز شویم، ما اما می توانیم به یک تجربه مایه ای و یک سر اندیشه بنیادی فرهنگ خود نیز باز گردیم و آن را بازخوانی کنیم و نو تازه و شاداب شویم. بازگشت به به مایه ها، به تجربیات مایه ای، به سر اندیشه های زاینده و کلیدی الزاما با بازگشت به یک صورت تاریخی مربوط به گذشته برابر نیست.
بازگشت به یک صورت و واقعیت تاریخی نه ممکن است و نه مفید. بازگشت به یک تجربه مایه ای و بنیادی و یک سر اندیشه و ارزش پایه ای ضروری است و گاه گریز ناپذیر. بسیاری از تجربیات و سر اندیشه ها و ارزش های یک فرهنگ در فراسوی تاریخ خود همواره ایستاده اند. این آموزه زرتشت که انسان موجودی اخلاقی است و همکار و همیار خدا، می تواند علیرغم واقعیت های ناگوار و تباه شده مذهب زرتشتی (از جمله پل صراط)، علیرغم خشکی و قدرت طلبی موبدان زرتشتی پیش از تهاجم نظامی مسلمانان عرب به تمدن های همسایه، برای ما سرچشمه الهام باشد و برای هنرمندان و فرهنگ آفرینان و اندیشمندان ما دست مایه ای با ارزش برای تلاش برای نو سازی فرهنگی جامعه ایرانی.
ما می توانیم و باید به ارزش هایی نظیر تقدس زندگی، راستی، مهر، خردورزی و جوانمردی بازگیریم و آن ها را در دامنه ادبیات و موسیقی و هنرهای نمایشی و فلسفه و غیره از سر بازخوانی کنیم.
در تاریخ مذهب ها، مسیح و محمد در بازگشت به اسطوره های یهودی و تاویل نو از آن ها، مسیحیت و اسلام را پایه گذاری کردند. زرتشت و مانی و دیگران نیز با بازگشت به اسطوره های ایرانی به عبارت بندی این اسطوره ها و بن یادگذاری دین های خود دست زدند.
این اندیشه سکراتس (سقراط) که انسان باید خود در جستجوی تقوا باشد و تقوا فراترین ارزشی است که باید همواره جستجو شود، هرگز کهنه نخواهد شد. این تجربه سکراتس در باره فیلسوف و اندیشمند هم چون مامای حقیقت نیز. سراسر سنت فلسفی یونان باستان پس از سکراتس نیز دور تاویل همین اندیشه های پایه ای او می گردد.
در تاریخ دموکراسی آمریکا، نقش مسیحیان سخت کوش و پرهیزگاری که در فرار از سرکوب مذهبی در اروپا به آمریکا مهاجرت کردند، در برآمد و شکل گیری دموکراسی شناخته شده است. این مسیحیان پاک دامن و متعصب، اما ضرورت آزادی را از قصص انبیا در تورات، از قصه های رنج و شوربختی پیامبران بنی اسراییل و یا دقیق تر از برداشتهای خود از این قصه ها، نتیجه می گرفتند! می بینیم که یک مومن تحت ستم می تواند از درون تورات آزادی و دموکراسی را برای امروز خود و دیگران عبارت بندی کند ، اما روشنفکران ما هنوزجسارت این که برداشت های امروزین از بن مایه های فرهنگ خود داشته باشند را ندارند.

بخش مهمی از آفرینش های هنری میکا آنژلو و رافایل د ردوران رنسانس، دوران بازگشت به فرهنگ یونان باستان در ایتالیا، با الهام از موضوعات مربوط به کتاب های مقدس، آفریده شده اند. این فرهنگ آفرینیان مسیحی، با برانگیخته شدن از هنر یونان باستان، به بازسازی و نوسازی این هنرها دست زده و شخصیت ها و مضمون های کتب مقدس مسیحی و یهودی را از دریچه فرهنگ یونانی باز خوانی کردند.
این، همان گونه که اشاره شد، مشابه کاری است که عرفان ایرانی در یک دوره ( و پیش از انحطاط به تصوف)، به آن دست زد و به تاویل و تفسیر اسلام از درون فرهنگ ایرانی پرداخت. حسین منصور حلاج در شوریدگی «من خدایم!»، چیزی به جز بدیهی ترین برداشت ایرانیان از «هم جانی» خود و خدایان را بیان نمی کرد. باید پرسید که کدام یک از پژوهش گران عرفان و تاریخ ادبیات ایران تا کنون جسارت این که عرفان را از بن مایه های فرهنگ ایران بازبینی کند را داشته است؟
از این رو نیز من در آغاز گفتگوی خود، دوست گرامی آقای زهری را دعوت کردم که «دوست عزیر اگر شما از دریافت روند نوشدن در باختر زمین شناختی تاریخی و فلسفی ندارید ، می توانید دست کم به معماری پنج سده گذشته در اروپا نگاهی بیافکنید و یا مروری سر سری بر ادبیات و موسیقی سه سده گذشته بیاندازید تا آن گاه رابطه برداشت و نوخوانی امروزین از تجربه های مایه ای گذشته را دریابید

آن چه که یاکوب بورکهارت پژوهش گر نامدار تاریخ یونان در باره نقش اسطوره های یونانی در بازسازی و نوزایی فرهنگ اروپایی گفته است نیز تنها بیان یک واقعیت شناخته شده و بدیهی تاریخ اروپاست و نه یک تئوری در برابر تئوری های دیگر در این مورد. از این رو بود که من با اشاره به مارکس گفتم «حتی مارکس نیز با همه خود پسندی اش و باور احمقانه و ویران گرش به »کشف قوانیت تکامل« ، نه تنها پرومته یوس را شهید قدیس می نامید، بلکه حتی خود اصطلاح پرولتاریا را از همان دوره تاریخی اندیشه سیاسی یونان قرض کرد».

درک و فهم واقعیت ساده و سر انگشتی «رنسانس» یا نوزایی اما برای روشنفکران ما بسیار دشوار است. چون اینان به دلیل بیگانگی با تفکر فلسفی از یک سو و دوری و بیگانگی از بن مایه ها اندیشگی و تاریخ و فرهنگ خود از سوی دیگر، گمان می کنند که ما فراسوی تجربیات ملت خود می توانیم به وارد کردن اندیشه و فلسفه و فکر و تجربه «پیشرفت» در غرب بپردازیم. اما مگردر اروپا تجربه پیشرفت از همین تجربه نو فرهنگی شدن جدایی پذیر است؟
این نظر(حتی با برداشت آقای زهری از آن) که نوسازی فرهنگی اروپا را با بازگشت به فرهنگ یونان توضیح می دهد، اما به طور ضروری با اصل بدیهی تاثیرگذاری فرهنگ ها بر یکدیگر مخالفت ندارد. بر عکس، فرهنگ ایرانی درست امکان پذیری و حتی مفید بودن رابطه فرهنگی و تاثیر گذاری و تاثیر پذیری از دیگران را، از گذشته های دور، بارها تجربه کرده است. نوشدن هر فرهنگی اما همواره از درون خود اوست. حتی اگر این نوشدن با برانگیخته گی از فرهنگ های دیگر باشد و حتی با نسخه برداری از آن ها. اسلام خود نمونه جالبی از نسخه برداری محمد از اسطوره های یهودی و از فرهنگ ایرانی برای عبارت بندی نویی از جاهلیت عربی برای سروری بر دنیا ست!

ما تا هنگامی که این حقیقت ساده را در نیابیم، که نوشدن در دین ها و مکتب های فلسفی و نوشدن روانی و معنوی و فرهنگی یک جامعه به دون بازگشت به سر چشمه پرسش ها، به دون باز گشت به «اساطیر الاولین» ، به دون بازگشت به «بن داده ها» ممکن نیست، نمی توانیم با دنیای امروز خود هنگام شویم زیرا امکانات نوشندگی خود را فراسوی فرهنگ خود می بینیم و می دانیم و در عمل از پیشرفت می گوییم اما سنتی و کهنه و مرتجع و اسلامی می مانیم. از اندیشیدن و تفکر و خرد دم می زنیم اما در عمل دنباله رو و بدون قدرت داوری مستقل می مانیم. این پیشرفت زدگی است و نه پیشرفت. کهنه پوشی و نو نمایی است. آیا تجربه روشنفکری ما در همین 50 سال گذشته چیزی به جز دنباله روی از اندیشه های سیاسی مد روز مارکسیسم روسی و یا نسخه های بدوی تر آن چون مائویسم، و یا نسخه برداری ها ی مضحک از روشنفکران غربی در این یا آن زمینه بوده است؟ براستی چرا مسلح بودن این گونه روشنفکران با انواع و اقسام نظریه های اروپاییان، نتوانست به «پیشرفت» بیانجامد؟ چون پیشرفت از نوشدن از درون خود، از عبارت بندی نوین اکنون خود جداشدنی نیست. اما پیشرفت زده های ما هنوز حتی خود نمی دانند که در گذشته سیر می کنند و ادا و تقلید امروز را در می آورند، چون نمی خواهند یکبار با دقت فلسفی و هوشیارانه با این پرسش گلاویز شوند که پیشرفت چیست و رابطه اش با نو شدن کدام است. اینان نمی دانند که با کیسه حاضر و آماده از پنداشت هایی در باره تجربه پیشرفت در غرب، هنوز ما حتی به طرح صورت مسئله پیشرف از زبان و تجربه خود نزدیک نشده ایم!

در روند نوگشت و دگرگشت، بازگشت به بن داده ها اما بدون اندیشیدن در آن ها با حرکت از درون واقعیت های امروزممکن نیست. پرسش بنیادین ما همواره باید با عزیمت از واقعیت امروز طرح شود. پرسش بنیادی ما چگونه امروز نو شدن است و نه بازگشت به یک گذشته تاریخی. پرسش بنیادین ما چگونگی بازگشت به گذشته نیست، بلکه چگونگی گذشتن از گذشته است. پیشرفت زدگی نیز تنها شکلی نو نما و کهنه از در جا زدن در گذشته است.

پرسش بنیادی ما بازگشت به اسطوره های برای زیستن در آن ها نیست. پرسش بنیادی ما بازگشت به صورت ها و تجربه های تاریخی برای تکرار نا ممکن آن ها نیست. پرسش بنیادین ما بازگشت به اسطوره ها و تجربیات مایه ای برای اندیشیدن در آن ها در راستای نو شدن برای امروز و فردا ست، برای گذشتن از آن هاست. نو شدن همواره روند گسستن و پشت سر گذاشتن گذشته نیز است.

ما دربازگشت به تجربه تاریخی اعلامیه حقوق بشر کورش هخامنشی، اندیشیدن در این که از درون کدام بن مایه های فرهنگی و کدام تجربه تاریخی، این اولین نمونه اندیشه برابری انسانها در فراسوی مذهب و قومیت، فرا رویید را مورد نظر داریم و نه قلقلک دادن غرور ملی و نه نژاد گرایی و آریایی پرستی شرم آور دوران پهلوی را.
ما در بازگشت به طنز ضد آخوندی عبید و بدبینی همه بزرگان فرهنگی ایران به شیخ و آخوند و متولیان اسلام، باید در جستجوی درک و بیان آن چه که در 14 سده گذشته بر مردم ما رفته است براییم . ما باید در این تجربه های مردم خود بیاندیشیم .
ما در بازگشت به تجربه عرفانی «حقیقت فراسوی کفر و ایمان»، باید راه های عبارت بندی همین تجربه که گوهر و بن مایه دموکراسی به برداشت امروزی را می توان از آن زایانید، را جستجو کنیم. گام اول در راستای دموکراسی مداری است و گام اول در راستای تحول انسان مومن به شهروند مسئول، رها شدن او از خدایش است. ما می توانیم این هر دو را در تجربه عرفان ایرانی بیابیم و پس از فرو ریختن پیرایه های اسلامی و خرافاتی و مذهبی اش آن را از سر عبارت بندی کنیم.
ما برای پیشرفت و نو شدن به روشنفکران زاینده و پرسش گر و دلاور نیاز داریم و به دون شکل گیری چنین روشنگرانی ، حتی اگر از حکومت آخوند ها و متولیان اسلام عبور کنیم و حتی اگر با خشن ترین شکل به سرکوب انان دست زنیم، به سختی به پیشرفت و نو شدن واقعی و مایه دار نزدیک خواهیم شد. آیا تجربه حکومت پهلوی این را نشان نداد؟

آیا می توان بدون بازگشت به گذشته، به نوسازی امروز خود دست زد؟ چگونه؟ من خوانندگان این نوشتار را به گفتگو در این باره و به جستجو و با هم اندیشی در باره این که نوشدن فرهنگی و معنوی و اخلاقی جامعه ایرانی چگونه ممکن خواهد بود دعوت می کنم.
و در این جا از دوست ناشناخته و گرامی مجید زهری که در وب لاگ خود این امکان را برای یک گفتگوی همگانی به ما می دهند صمیمانه سپاس گذاری می کنم.
ارادتمند ایرج ارجمند راد