پنجشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۳

مختصر نگاهی به نامه‌ی اخير عبدالله شهبازی

تذکر:
نامه‌ای که به آن پرداخته می شود، با اينکه امضای "عبدالله شهبازی" را پای خود دارد امّا در تارنگار کس ديگری منتشر شده است. مبنای اين يادداشت، صِحَت نامه ی مزبور است.

يکی از معضل‌های فضای اختناق اين است که انسان نمی‌تواند به‌طور همه‌جانبه با آرای نويسندگان آشنا شود، زيرا فضای بسته هميشه بخش‌هايی از "انديشه" را در هاله‌ای از ابهام نگه می‌دارد. برای مثال، تصوير عبدالله شهبازی* را می‌شود در آيينه آثارش ديد يا سابقه‌ی فعّاليّت‌های سياسی‌اش يا گفته‌های ديگران در باره‌اش و يا ...؟ من يکی-دو کتاب و چندين مقاله از ايشان و نيز سری آثار "موسسه مطالعات و پژوهشهای سياسی" را خوانده‌ام، با اين وجود، بر همان اصلی که ذکرش رفت، گفتن از کارنامه‌ی آقای عبدالله شهبازی برای اين نگارنده ناممکن است. شنيده‌ها نيز می‌گويند که ايشان از نظر مخالفان "نويسنده‌ای حکومتی"، "کتاب‌ساز" و "سازنده‌ی افکار عمومی" است و از لحاظ موافقان "پژوهشگر و مورّخی پرکار". در کل نکته‌ای را که می‌شود بر روی‌اش دست گذارد و ممکن است مورد تأييد خود ايشان نيز باشد اين است که فعّاليّت قلمی آقای عبدالله شهبازی -به‌ويژه به‌عنوان ويراستار و مقدمه‌نويس بخشی از انتشارات "موسسه مطالعات و پژوهشهای سياسی" و مصاحبه‌گر بعضی از زندانيان سياسی چون احسان طبری(از ديگر سِمَت‌های احتمالی ايشان بی‌اطلاع‌ام)- تاکنون به ايدئولوژی رژيم جمهوری اسلامی خوراک رسانده است. اين موضوع می‌تواند برای مخالفان جمهوری اسلامی ناپسند، و برای موافقانش ارزشمند باشد.

همانگونه که قبلآ گفته‌ام: «بر هر نظريه‌پردازی، "تفکری غالب" حکمفرماست». برای پی بردن به اين "تفکر غالب" بايستی عناصر اصلی نوشته را(Facts) شناسايی کرد. نيز اين عناصر به ما کمک می‌کنند که به "سطح درکِ نويسنده از اوضاع جهان" پی ببريم. لازم به ذکر است که ديگر عناصر نوشته تنها برای اثبات عناصر اصلی به ميدان می‌آيند، به همين خاطر نبايستی در سنجشگری، عناصر فرعی را با عناصر اصلی اشتباه گرفت يا اصول را فدای فروع کرد. با اين توضيحات، اينک بپردازيم به نامه ی آقای عبدالله شهبازی که مرتبط است به "جدال دامنه دار پان ترکيست ها با ناسيوناليست‌های ايرانی":
به باور اين نگارنده، نامه ی آقای شهبازی مصداق "نعل وارونه زدن" است! ايشان می نويسند: «اين بيماری ضد تركی در كنار شووينيسم تركی كه اخيرا رواج می‌دهند، يك سناريو است با هدف تحريك ترك‌ها كه به شووينيسم تركی پناه ببرند.» اين جمله البته عياری از حقيقت دارد که من از آن با عنوان "بيدار کردن شير خفته" نام می‌برم. سپس می‌افزايند: «اصلا نژاد خالص ايرانی چی است و كجا پيدا می‌شود؟» و در فرجام: «نژاد خالص يك افسانه است و بس...» من هم در اين موارد با ايشان هم‌آوايم و اضافه می‌کنم: نه تنها گفتن از "نژاد پاک" و "زبان پاک" نکوهيده است، بل که بسيار خطرناک نيز هست و بايستی در مقابل چنين تحرّکاتی با جديّت ايستاد. اگر اين موارد "عناصر اصلی" نوشته ی ايشان -که در پس اش "تفکر غالب" ايشان قرار دارد- می‌بودند، نه تنها ايرادی وارد نبود که دست‌شان را هم به گرمی می‌فِشُرديم، امّا شوربختانه اينها عناصر اصلی آن نوشتار نيستند!
آقای شهبازی آنجا نعل وارونه می‌زنند که مبارزه با پان‌ترکيسم را با خود پان‌ترکيسم يک کاسه می‌کنند و بدين منظور، هر دو را نوعی "بيماری" يا "شووينيسم" قلمداد می نمايند، ولی تلويحآ، با آوردن مثال هایی از تاريخ باستان انگليس و فرانسه، در واقع ايراندوستانی که با تحريف و تاريخ‌سازی و اختلاف‌اندازی پديده‌ای به نام پان‌ترکيسم در حال مبارزه هستند را "نژادپرست و تبارگرا(شوونيسم) می‌شمارند! ايشان متوجه نيستند که سربرآوردن گونه‌هايی از خلق‌گرايی -مثل پان‌ترکيسم- نتيجه‌ی مستقيم ضعيف‌شدن هويّت‌ملّی کشور است، به همين خاطر اينگونه درگيری ها، نه حاصل «يک سناريو»ی از قبل چيده شده به ظن پليسی-امنيتی آقای شهبازی، بل‌که بازتاب اجتناب ناپذير چنين وضعيّتی است. ما بايستی متوجه باشيم که اينگونه سناريوها در جهان ما هميشه وجود داشته و دارند و نيازی به نشستن و پی ريختن‌شان نيست، امّا بی‌ترديد برای عود کردن نيازمند شرايط ويژه‌ای هستند. بايستی اين شرايط را شناخت و آن وقت راه‌حلّی جُست. به‌راستی که ملامت کردن ديگر دولت ها که "چرا بدنبال ضعيف کردن يا چپاول ما هستند" و بستن مسائل ريشه ای و پيچيده به "يک سناريو" تنها نشان‌گر ساده‌انديشی و ساده‌کردن صورت مسئله است. چنگ‌اندازی قوی بر ضعيف، رسم تاريخ است. رسم را نمی‌شود تغيير داد؛ جايگاه خود را امّا می‌شود!

جهان فعلی ما، جهانی است که بر پايه‌ی همين "هجوم‌ها" ساخته شده است. آمريکای شمالی اگر به خواست سرخپوستان بومی بود، يا آمريکای جنوبی اگر به دست اسپانيايی‌ها کشف و فتح نمی‌شد، ديگر آمريکا و کانادا و آمريکای جنوبی نبودند. وسعت زبان انگليسی در جهان امروز، ريشه در همان جرقه‌ای دارد که آقای شهبازی مثال آوردند. فرانسوی نيز زبان بخش کوچکی از مردم اطراف پاريس بوده که امروز زبان دوّم جهان است. چين به زير سم اسب مغول و جهان اسلام به استيلای اندک اعراب جزيرة‌العرب رفت تا جهانی ديگر ساخته شود. ضمنآ ژاپن و پروس و انگليس نيز پس از قرن ها درگيری حکّام منطقه‌ای به وحدت رسيدند. بر همين اصل، گفتن از اصل و تبار بوميان، هم نابجاست و هم ناآگاهانه و ضد تاريخ.
نتيجه‌ی سخن اينکه هر کشوری برای کشور شدن، نخست به "تاريخی ملّی" دست يافت و -از استثناها که درگذريم- زبانی به عنوان "زبان کاربردی و ملّی"(نه زبان نژادی) در آن سامان رسميّت پيدا کرد. ژاپن و فرانسه و آلمان و آمريکا و کانادا و ديگر کشورهای بزرگ، بدون يکپارچگی ملّی و پيوستگی اصولی نمی‌توانستند به وضعيّت فعلی درآيند. در ايران امروز نيز قبای "خلق‌ها" با آن ظاهر دلفريب‌اش که فقط برازنده بر قامت مردم عقب مانده دوخته می‌شود، تنها به کار گسستن پيوندهای لازم ملّی می‌آيد و بس. وقتی بلوچ -بدون آگاهی از قواعد توسعه‌ی جهانی- بخواهد زبان مادری‌اش را تدريس کند و لر و کرد و آذری و گيلک و ...نيز همينطور، ديگر چيزی به نام "هويّت همبسته ملّی" باقی نخواهد ماند. به تفکر واداشتن مردم در اوضاع خويش، و آشنا نمودن‌شان با اوضاع جهان و اصول پيشرفت و رشد، و مطرح‌کردنِ اين واقعيّت که "اصل در جهان ما اقتصاد است و برای اقتصاد نيازمند شناخت منافع ملّی و در همين راستا ميثاق های ملّی و همبستگی ملّی هستيم و نقش زبان فقط "برای سهولت ارتباط در حوزه‌ی ملّی و ارتباط با تاريخ ملّی است"، ديگر کسی آينده‌اش را با تز خلقی استالين تباه نمی‌کند. به تکرار: نقش زبان ايجاد پيوند با گذشته‌ی تاريخی و مهمتر از آن، ابزار ارتباط ملّی است.

*عبدالله شهبازی -فرزند حبيب‌الله خان شهبازی که در غائله‌ی ايل قشقايی عليه انقلاب سفيد، به فرمان شاه اعدام شد- نخستين کسی است که در سال 1364، طی مقاله‌ای در کيهان هوايی، نظريه‌ی "تهاجم فرهنگی" را مطرح و باب روز کرد و به اين طريق، آغازگر برخورد شديد نظام با جمع مشورتی کانون نويسندگان و روشنفکران گشت. پس از آن بود که برنامه‌ی هويّت -شايد به پشتيبانی فکری و هدايت هم‌او- به‌راه افتاد.
شهبازی در دوران دانشجويی‌اش در دانشگاه شيراز، مدّتی به زندان افتاد(زندان عادل آباد) و در آن‌جا بود که از طريق محمدعلی عمويی، جذب تفکّر حزب توده شده به سازمان جوانان آن حزب پيوست. پس از پيروزی انقلاب نيز به زندان افتاد و البته بلافاصله از پيشينه‌ی خويش "توّاب" شد. محصول اين توّابی، اجرای پروژه‌ی کتاب‌سازی برای تشکيلات امنيتی جمهوری اسلامی بود. گفته می‌شود که او خود از جمله بازجويان کيانوری، احسان طبری و تيمسار فردوست و بعضی ديگر از زندانيان سرشناس توده‌ای يا سياسی بوده و بر کتاب آنان مقدمّه هم نوشته است. مقدمه‌ی خاطرات ايرج اسکندری نيز کار عبدالله شهبازی است. در واقع وی از جمله کسانی بوده و هست که در سايه، به ساختن پيشينه و پشتوانه‌ی تاريخی نظام جمهوری اسلامی کمک شايان توجهی کرده است. نيز با نشر آثار شديدآ يهودستيزانه -چون زرسالاران يهودی و پارسی و ...- و پراکندن تخم نژادپرستی، به استراتژی و ايدئولوژی ضدّ يهود نظام سوخت رسانده است. در همان مجموعه، وی خطّّ مشی‌يی ضدّ ملّی درپيش می‌گيرد و به تحريف تاريخی بر عليه نياکان و تاريخ پرافتخار ايران‌زمين می‌پردازد. اين‌روزها نيز آقای شهبازی با نوشتن به‌اصطلاح بيوگرافیِ زنده نامان علی دشتی و مظفّر بقايی کرمانی و تنی ديگر از شخصيّت‌های برجسته‌ی تاريخی، در واقع به "هويّت سازی" برای آنان مشغول است.
از سِمت‌های نامبرده می‌توان برنامه‌سازی برای بخش سياسی تلويزيون جمهوری اسلامی، مسئوليت بخش اسناد تاريخِ معاصر بنياد مستضعفان و کارمند ارشد موسسه مطالعات و پژوهش‌های سياسی نام برد.