‏نمایش پست‌ها با برچسب هنر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هنر. نمایش همه پست‌ها

جمعه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۶

نقاشی تازه‌‌ای در سرای من

شنبه‌ی پیش بود. داشتم می‌رفتم که دیدم کنار کوچه بساط کرده‌اند. آن میان جشنی بود از نقاشی‌های نقاشی. از همه‌رنگ و در هر سبکی بود.
من در بساطی‌ها دنبال دو-سه‌تا چیز بیش‌تر نمی‌گردم. اوّلی‌اش طبعاً نقاشی است. طرح و نقاشی خوب زانوهام را طوری سست می‌کند که دیگر تابی نمی‌ماند برای رفتن. کنجکاوی هم البته هست؛ دلیل دیگری برای میخ‌کوب‌شدن جلوی دست‌ِ‌دوّم‌فروشی‌ها. برایم همیشه جالب بوده که بدانم سلیقه‌ی دیگران چیست؛ ديگرانی که هیچ نمی‌شناسم‌شان. دیدن پشت پرده لابد تنها برای من جذاب نیست؟ دوست دارم از راز شی‌ای که مدّت‌زمانی را در زندگی کسی زندگی کرده سر-در-بیاورم؛ شی‌ای که برای ورود به مرحله‌ی دوّم زندگی‌اش در صفِ انتظار ایستاده.

خانم نسبتاً جوانی آن‌جا بود؛ با شمایلی که انگار نقاشی‌اش کرده‌اند. در نقاشی‌ها که می‌گشتم، گفت خالق‌شان خانه است و اگر مایل باشم، می‌تواند صدایش کند. با خوشحالی پذیرفتم. زنی آمد: جوان، سفیدرو و بلوند، با قدّی بلندتر از معمول... که البته ظاهرش در این قضیه چندان اهمیتی ندارد و مشخصاتش را می‌نویسم که شکل روایی نوشته حفظ شود. آمد و توضیحکی داد راجع به کارهاش. اغلب‌شان البته چنگی به دل نمی‌زدند. یکی امّا چشم من را گرفت. نه خیلی، اما گرفت. من زیاد هواخواه نقاشی‌های امپرسیونیستی نیستم، ولی ترکیب رنگ‌ها شادابی‌ای داشت که به خوبی منتقل‌ می‌شد.
قیمتش را پرسیدم. گفت: «هر چه دوست داری بده... اصلاً پیشنهاد خودت چیست؟» گفتم اهل قیمت‌گذاشتن روی کار هنری نیستم و اصولاً معتقدم اثر هنری غیر قابل قیمت‌گذاری‌ست. اثری را هم بخرم، در واقع احساسم این است که آن‌را به امانت گرفته‌ام تا در فضای خودم نگه‌اش دارم؛ روح و جسم‌اش را به قلمرو شخصی‌ام بیاورم تا هم‌نفس شویم‌. خلاصه که تصميم، تصميم آفريننده‌ی اثر است که بخواهد به چه مبلغی ودیعه بدهدش. گفت بیست دلار. گفتم قبول!
نقاشی را زده‌ام روی دیوار و چه به رنگ سرخ تیره‌ی آن می‌آید. همین‌طور که به آن نگاه می‌کردم، این چند خط از سر قلمم چکید.

سه‌شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۵

نقاشی "عروسک پشت پرده"


بزرگمهر حسين‌پور، قسمت دوّم عروسک پشت پرده‌‌ی هدايت را تصوير کرده است. قسمت اوّل را هم که لابد قبلاً ديده بوديد.
کارش برايم جذاب است. هم در تصويرگری خلاقيت به خرج داده، هم در انتخاب نوع داستان سليقه. اميدوارم شاهد کارهای ديگری از او -و ديگران- در همين زمينه باشیم که جايش در حوزه‌ی هنر ما به‌غايت خالی است.

و امّا اگر بخواهم با استفاده از امکانی که وبلاگ به آدم می‌دهد بزنم به جاده‌ی خاکی و خارج از برنامه حرف بزنم، دوست دارم داستان‌هایی از هدايت را فهرست کنم که خودم از آن‌ها خیلی خوشم می‌آيد. البته سليقه‌ها در مورد کارهای هدايت متفاوت و گاه متناقض است. مثلاً يک‌سری از کارهای او را که ائمه‌ی ادبيات توی سرش می‌زنند (مثل گلشیری)، به نظر من نمونه ندارند. مثلاً در آسمان ادب امروز ايران سخت بشود کاری در حد همين عروسک پشت پرده توليد کرد، برای اين‌که ژرفای نويسنده‌ای مثل هدايت ناياب است.
من از اين‌ها خوشم می‌آيد. البته هدايت را در آينه‌ی کارهايش دوست دارم، امّا اين‌ داستان‌ها را بيش‌تر از باقی:
1- زنی که مردش را گم کرد
2- عروسک پشت پرده
3- شب‌های ورامين
4- سگ ولگرد
5- بن‌بست
6- زنده‌به‌گور
7- آبجی‌خانم
8- مرد‌ه‌خورها
9- سه‌ قطره خون
10- گرداب
11- داش آکل
12- طلب آمرزش
13- مردی که نفسش را کشت
...
مخصوصاً من به بزرگمهر پيشنهاد می‌کنم که برای کار بعدی‌اش، داستان زنی که مردش را گم کرد را به تصوير بکشد که قابل طراحی‌ست.
يک پرانتز هم باز کنم: اگر امروز نويسندگانی به ژرف‌نگری صادق هدايت نداريم يا کم داریم، اين خود دليل روشنی است که کار ادبی در ديار ما سير نزولی داشته است.

یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۳

هنرِ جنايت!

"Under the wide and starry sky
Dig the grave and let me lie
زيرِ آسمان فراخ و پرستاره
گوری بکن و بگذار بيارمم"

رابرت لوييس استيونسون

دو-سه روز پيش که يادداشت "زيبایی‌شناسی قساوت" را می‌خواندم، چيزهايی به سرم افتاد. روايت نويسنده از دو رخداد اخير -يکی شکنجه در ابوغريب و ديگری سربريدن جوان آمريکايی- در عين نگاهی متفاوت، البته نوآوری محسوب نمی‌شد چه مرگ را تاکنون بسياری با هنر تلفيق کرده‌اند، هنرمندانه به تصوير کشيده‌اند يا بنياد کار هنری‌شان را بر آن گذارده‌اند، مثل قطعه‌ی "مرگ"ِ هدايت که همه خوانده‌ايم‌اش یا جهانی‌تر از آن فيلم "Seven" که شخصی با الهام‌گرفتن از "هفت سمبل گناه"*، آدم می‌کشت و اين جنايات بسان "برچيدن نماد گناهان" جانمايه‌ی اثر هنری او را شکل می‌داد! با تمام اين وجود اگر به اين مطلب توجه کنيم که اينروزها هنر نيز گاه در خدمت قدرت است و راه گسترش و تسلط اش را هموار می‌سازد -مثل نقش هاليوود در سياست آمريکا و جهان- آنگاه است که روايت عليرضا دوستدار را با دقّت بيشتری می‌خوانيم.
قصد دارم در همين رابطه يادداشتی بنويسم و از آنجا که جرقّه‌ی اوليّه را "زيبایی‌شناسی قساوت" در ذهنم زد، بخش‌هایی از آن را نيز مورد اشاره قرار خواهم داد. در اين دو روز به چند منبع سرزدم و يادداشت‌هايی برداشتم و ساختمان نوشته را در ذهنم پی ريختم. مانده است حس و فرصت نوشتن. اگر اين فرصت پيش آمد و هنوز انگيزه‌ی کار در من قوی مانده بود، آنرا تقديم‌تان خواهم کرد.

* هفت سمبل گناه عبارتند از: شکم پرستیGluttony، کاهلی Sloth، تکبّر Pride، شهوت Lust، رشک Envy، آز Greed و خشم Anger. در اين بين عدد اساطيری يا به عبارتی مقدسِ "هفت" نيز بسی جای توجه دارد.