شنبهی پیش بود. داشتم میرفتم که دیدم کنار کوچه بساط کردهاند. آن میان جشنی بود از نقاشیهای نقاشی. از همهرنگ و در هر سبکی بود.
من در بساطیها دنبال دو-سهتا چیز بیشتر نمیگردم. اوّلیاش طبعاً نقاشی است. طرح و نقاشی خوب زانوهام را طوری سست میکند که دیگر تابی نمیماند برای رفتن. کنجکاوی هم البته هست؛ دلیل دیگری برای میخکوبشدن جلوی دستِدوّمفروشیها. برایم همیشه جالب بوده که بدانم سلیقهی دیگران چیست؛ ديگرانی که هیچ نمیشناسمشان. دیدن پشت پرده لابد تنها برای من جذاب نیست؟ دوست دارم از راز شیای که مدّتزمانی را در زندگی کسی زندگی کرده سر-در-بیاورم؛ شیای که برای ورود به مرحلهی دوّم زندگیاش در صفِ انتظار ایستاده.
خانم نسبتاً جوانی آنجا بود؛ با شمایلی که انگار نقاشیاش کردهاند. در نقاشیها که میگشتم، گفت خالقشان خانه است و اگر مایل باشم، میتواند صدایش کند. با خوشحالی پذیرفتم. زنی آمد: جوان، سفیدرو و بلوند، با قدّی بلندتر از معمول... که البته ظاهرش در این قضیه چندان اهمیتی ندارد و مشخصاتش را مینویسم که شکل روایی نوشته حفظ شود. آمد و توضیحکی داد راجع به کارهاش. اغلبشان البته چنگی به دل نمیزدند. یکی امّا چشم من را گرفت. نه خیلی، اما گرفت. من زیاد هواخواه نقاشیهای امپرسیونیستی نیستم، ولی ترکیب رنگها شادابیای داشت که به خوبی منتقل میشد.
قیمتش را پرسیدم. گفت: «هر چه دوست داری بده... اصلاً پیشنهاد خودت چیست؟» گفتم اهل قیمتگذاشتن روی کار هنری نیستم و اصولاً معتقدم اثر هنری غیر قابل قیمتگذاریست. اثری را هم بخرم، در واقع احساسم این است که آنرا به امانت گرفتهام تا در فضای خودم نگهاش دارم؛ روح و جسماش را به قلمرو شخصیام بیاورم تا همنفس شویم. خلاصه که تصميم، تصميم آفرينندهی اثر است که بخواهد به چه مبلغی ودیعه بدهدش. گفت بیست دلار. گفتم قبول!
نقاشی را زدهام روی دیوار و چه به رنگ سرخ تیرهی آن میآید. همینطور که به آن نگاه میکردم، این چند خط از سر قلمم چکید.
من در بساطیها دنبال دو-سهتا چیز بیشتر نمیگردم. اوّلیاش طبعاً نقاشی است. طرح و نقاشی خوب زانوهام را طوری سست میکند که دیگر تابی نمیماند برای رفتن. کنجکاوی هم البته هست؛ دلیل دیگری برای میخکوبشدن جلوی دستِدوّمفروشیها. برایم همیشه جالب بوده که بدانم سلیقهی دیگران چیست؛ ديگرانی که هیچ نمیشناسمشان. دیدن پشت پرده لابد تنها برای من جذاب نیست؟ دوست دارم از راز شیای که مدّتزمانی را در زندگی کسی زندگی کرده سر-در-بیاورم؛ شیای که برای ورود به مرحلهی دوّم زندگیاش در صفِ انتظار ایستاده.
خانم نسبتاً جوانی آنجا بود؛ با شمایلی که انگار نقاشیاش کردهاند. در نقاشیها که میگشتم، گفت خالقشان خانه است و اگر مایل باشم، میتواند صدایش کند. با خوشحالی پذیرفتم. زنی آمد: جوان، سفیدرو و بلوند، با قدّی بلندتر از معمول... که البته ظاهرش در این قضیه چندان اهمیتی ندارد و مشخصاتش را مینویسم که شکل روایی نوشته حفظ شود. آمد و توضیحکی داد راجع به کارهاش. اغلبشان البته چنگی به دل نمیزدند. یکی امّا چشم من را گرفت. نه خیلی، اما گرفت. من زیاد هواخواه نقاشیهای امپرسیونیستی نیستم، ولی ترکیب رنگها شادابیای داشت که به خوبی منتقل میشد.
قیمتش را پرسیدم. گفت: «هر چه دوست داری بده... اصلاً پیشنهاد خودت چیست؟» گفتم اهل قیمتگذاشتن روی کار هنری نیستم و اصولاً معتقدم اثر هنری غیر قابل قیمتگذاریست. اثری را هم بخرم، در واقع احساسم این است که آنرا به امانت گرفتهام تا در فضای خودم نگهاش دارم؛ روح و جسماش را به قلمرو شخصیام بیاورم تا همنفس شویم. خلاصه که تصميم، تصميم آفرينندهی اثر است که بخواهد به چه مبلغی ودیعه بدهدش. گفت بیست دلار. گفتم قبول!
نقاشی را زدهام روی دیوار و چه به رنگ سرخ تیرهی آن میآید. همینطور که به آن نگاه میکردم، این چند خط از سر قلمم چکید.
