ما کينه کاشتيم
و خرمنخرمن
مرگ برداشتيم
اعترافی از
اسماعیل خویی
توجیه کار خطا، باعث ماندگاری و بازتولید آن میشود. در مقالهی
خفهکردن روشنفکران...، ف.م. سخن ضمن "جبری" خواندن مشی مسلحانه در دورهی شاهنشاه، با نوعی توجیهگری، ارزیابیای از تاریخ بهدست میدهد که فاقد "نگاه تاریخی" است. در این مقاله، نویسنده مشی مسلحانه را "بازتاب فضای بسته و عملکرد رژیم وقت" میشمارد و به این وسیله، تقصیر را از گردن کسانی که به این دام افتادند تماماً برمیدارد. در کنارش، عوامل دیگری را که به این مشی دامن زدهاند، نادیده میگیرد. هدف مقالهی
خفهکردن روشنفکران... هشدار به رژیم است تا از بوجودآمدنِ شرایط مشابه بترسد و تغییرِ رویه بدهد. به باور من، عناصر این مقاله درست در کنار هم چیده نشدهاند و نیاز به توضیح دارند، به همین لحاظ است که نتیجهگیری واقعگرایانهای را نیز از آن شاهد نیستیم. با آوردن چند نمونه از مقالهی مزبور، سطح استدلال آن را به سنجش میگیریم.
نویسندهی محترم در آغاز کلام، بعد از آنکه چند مثال از وضع مطلوب معیشت مردم در آن دوران ارائه میکند، میپرسد: پس با اینحال، «
چرا بچهها دست به اسلحه بردند؟ چرا دست به مبارزهای احساسی و غيرعاقلانه زدند؟ و اصولا چرا سازمانهای چريکی به وجود آمدند»؟ و سپس خود پاسخ میدهد: «
جواب کلّی اين سئوال اين است: روشنفکران احساس خفقان میکردند و گوش مسئولان سياسی وقت بسته بود. هر صدای مخالفی در گلو و يا در زندان خفه میشد. کسی قادر به بيان عقيدهاش نبود».
من فکر میکنم اینگونه تحلیل، در ادامهی همان تحلیلهای رایج، پا از دیدن پوسته فراتر نمیگذارد، زیرا نگاهی تاریخی به یک بخش از تاریخ سیاسی ایران ندارد. مثلاً با برشمردن چند مورد تاریخی، میشود استدلال ایشان را باطل کرد. توجه کنید: اگر صرفاً بستهبودن فضای سیاسی باعث تولید مشی مسلحانه شده باشد، پس چرا موارد مشابهی در سوریه، عراق، لیبی، عربستان سعودی و ... دیده نشد؟ بنابراین، هرچند بستهبودن فضای سیاسی یکی از عوامل میتوانست بود، اما عوامل دیگری نیز در قضیه دخیل بودهاند که اتفاقاً بایستی دنبال آنها گشت. به عبارتی، تحلیلی تاریخی، خاستگاه و بستر رویش یک پدیده را -به شکلی همهجانبه- نشانه میرود، نه آنکه آن را در یک روند بگذارد و -همچون قایقی که بهدست جریان رودخانه سپرده شده- هیچ نقشی برایاش قائل نشود.
نویسنده مدعی میشود: «
اکثر چريکهای زمان شاه روشنفکر بودند. آمار سرهنگ غلامرضا نجاتی در کتاب تاريخ سياسی بيست و پنج ساله به ما نشان میدهد که در فاصلهی حملهی سياهکل تا لحظهی اوجگيري انقلاب در سال 1357، جمعاً 341 چريک کشته شدهاند. از اين جمع ِ 341 نفره، 208 نفر روشنفکر بودهاند، يعني چيزي حدود 60 درصد».
پرسیدنیست: بر اساس چه معیاری به این افراد سخاوتمندانه لقب "روشنفکر" اهدا شده است، آنهم از زبان یک مصدقی به اسم سرهنگ نجاتی؟! آیا کسانی را که با غائلهی 15 خرداد 42 خمینی، در رد حق رای زنان و اصلاحات ارضی و مبارزه با فئودالیسم -که نماد بربریت بود- همگام و همدل بودند میشود روشنفکر خطاب کرد؟! آیا سزاست کسانی را که الگوی ساختن جامعهی شدیداً عقبماندهای چون آلبانی -که حتا امروزه به شکل گلهداری اداره میشود- را در سر میپروراندند، روشنفکر نامید؟ هر کس که چهاربیت شعر گفت اسماش شد روشنفکر؟! در اینجا قول مهشید امیرشاهی یادآوردنیست که آنزمان «
مخالفبودن با رژیم، شغل پردرآمدی بود».[1] همچنین عباس میلانی در جایی از
صیاد سایهها اشاره میکند که متاسفانه در آن دوران، ادبای بیبدیلی چون فروزانفر، فروغی و خانلری را روشنفکر نمیدانستند، اما فلان فرد تُنُکمایهی از ننهقهرکرده که چهاربیتِ درپیتی تحویل ملت داده بود روشنفکر بود! به همین لحاظ، امروز نسل نو باید تکلیف تاریخیاش را با اسلاف خود روشن کند و هر کس را بر اساس کردهها و قابلیتهایش (کارنامه) ارزیابی کند، نه بهخاطر هوچیگریها و شلوغبازیهای انقلابیاش. بين "روشنفکر" با "اکتيويست" فرق بايد گذاشت.
در ادامه میخوانیم: «
روشنفکری که کارش گفتن و نوشتن و سرودن است، ... روشنفکری که اهل کتاب و مطالعه است چرا بايد پاسبان خلع سلاح کند، به بانک هجوم ببرد، آمريکايی بکشد، هواپيما بدزدد، دکل منفجر کند؟ آيا امکان اينکه اين کارها در زمان ما هم تکرار شود هست؟ با کمال تاسف و با خواندن برخي مقالات ظاهراً نمیتوان به اين پرسش پاسخ صد در صد منفی داد».
برخلاف نظر نویسنده، 27 سال است که به این پرسش پاسخی منفی داده شده است، آنهم از سوی تاریخ. به عبارتی، پاگیری مشی مسلحانه در ایران جمهوری اسلامی جزو محالات است و من این را همینجا با صراحت اعلام میکنم. دلیل این نظر، چند چیز است: یکی شرایط اسفبار داخلی و یکی هم شرایط جهانی. به تاریخ نظر کنیم: بهراستی در کدام کشور و در کدام برهه از تاریخ، عامل "گرسنگی" یا حتا "بستهبودن فضای سیاسی" باعث انقلاب شده است؟ وضع انقلاب اسلامی را که میدانیم، اما آیا در دوران تزاری مردم گرسنه بودند که انقلاب بلشویکی شد؟ انقلاب دهقانی چین چطور، به خاطر گرسنگی مردم بود یا خفقان سیاسی؟ در کوبا و آمریکای جنوبی آیا روستاییان بهخاطر راهانداختن حزب سیاسی و روزنامه انقلاب کردند؟ در کدام کشور تا امروز، عامل خفقان سیاسی به انقلاب دامن زده است؟ بهراستی چرا ما اینقدر مسئله را ساده میکنیم؟ آیا به این دلیل نیست که حوصلهی تحقیق و ژرفاندیشی در موضوع را نداریم و میخواهیم بلافاصله نتیجه بگیریم؟ تاریخ میگوید که
انقلاب، بدون بنیهی اقتصادی تحقق نمیپذیرد. بهعبارتی، فقط مردمی که از حدی از رفاه اقتصادی برخوردار باشند توان شورش دارند. اگر غیر از این بود، امروز در بسیاری از کشورهای جهان -و از جمله ایران-، شاهد برخورد مسلحانه بودیم که نیستیم. امروز چه کسی میتواند یکهفته اعتصاب کند و سر کار نرود؟ اما در دورهی شاه، شرکت نفت چند ماه در اعتصاب بود، بدون اینکه کسی از کارمندانش از گرسنگی بمیرد.
و اما مسئلهی دیگر شرایط جهانی است. نویسندهی محترم توجه نمیکند که مشی مسلحانه، ابتکار و ساختهوپرداختهی "روشنفکر" ایرانی نبود که بشود آن را به خفقان رژیم شاه ربط مستقیم داد و بازتاب این خفقان دانست، بلکه یکپا در کشورهای کاملاً دموکراتیک اروپایی داشت. حتا میشود گفت که پایگاه تئوریک و در مواردی عملی این مشی، در دل اروپای متمدن و دموکرات بود. در سراسر جهان سوسیالیستی، که کعبهی آمال "روشنفکر" ایرانی بود، چیزی به نام مشی مسلحانه وجود نداشت، باوجودی که همه میدانیم چه فضای خفقانی در آنجا حکمفرما بود. پس، جو جهانی به همراه شرایط داخلی -که خود زیرمجموعهای گسترده دارد- عامل پاگیری مشی مسلحانه میشود. خود شرایط داخلی نیاز به بسط دارد که در مقالهای مجزا چنین خواهیم کرد، اما در ادامه یادآور میشوم: اگر آندوره اسلحهدستگرفتن -حتا در خاک آلمان (گروه بادرماینهوف /
Baader-Meinhof = Red Army Faction) و در ایتالیا (بریگارد سرخ
Brigate Rosse = Red Brigades)- ارزش تلقی میشد، امروز اینکار نه تنها امتیازی نیست که مصداق کامل تروریسم است. از همین روست که فقر اقتصادی، ترس عمومی، عدم وجود نیروی جانشین و بیاعتمادی به فردا... و نیز، تقابل فضای جهانی با تفکر مسلحانه -در کنار هم- باعث میشوند که امکان پاگیری جنبش مسلحانه در ایران به تقریباً صفر برسد، مگر دولتی خارجی -و البته گردنکلفت مثل آمریکا- از آن در ایران پشتیبانی کند که شخصاً در این مورد هم شک دارم.
ضمناً چنانچه بپذیریم جنبش چريکی بازتاب ديکتاتوری است، پس مشی چريکی را بايستی جزو "معضلات اجتماع"ی بسته طبقهبندی کرد، نه "مبارزهای عقلمدار و آزادیخواهانه". در کل، مشی چریکی چپ بیش از هرچیز پایهای "ایدهآلیستی" -با درونمايهای عميقاً احساسی- و پا در اتوپیا دارد نه بر زمین سفت، به همین لحاظ در اروپای مدرن و دموکرات سربرآورد و در میان روشنفکران کافهنشین چپ اروپایی مقبولیت یافت.
در جایی دیگر میخوانیم: «
بچهها در دوران پيش از انقلاب آرام آرام به طرف جنبش چريکي کشيده شدند. اکثر بنيانگذاران سازمانهای چريکي ابتدا در سازمانها و احزاب ِ علني فعاليت میکردند و تلاش داشتند با گفتن و نوشتن، صدای خودشان را به مقامات مسئول برسانند و آنها را وادار به "اصلاحات" کنند. اما مسئولان را چنان عُجب و غروری گرفته بود که هيچ صدايی نمیشنيدند. نتيجه آن شد که روشنفکران برای از خواب پراندن "سلطان" دست به تفنگ بردند».
عجب داستان شگفتانگیزی! در این معادله، تمام افراد چریک چپی بر اساس عقل و آگاهی و منطق عمل کردهاند، بدون اینکه موضوع نوستالژی، احساس، شرایط روانی-طبقاتی و ناآگاهی تئوریک هریک درنظر گرفته شود! اما نویسندهی محترم فراموش میکند که بگوید بخش عمدهی همین تفکر مسلحانه از خارج از مرزها و بهویژه از "کنفدراسیون دانشجویان خارج از کشور" به ایران وارد شد و دستپخت داخل کشوریها نبود، حتا برای نمونه، شاخهی نظامی حزب توده نیز در خارج از کشور سازمان یافت. چرا ما نمیخواهیم بپذیریم که مشی مسلحانه در نفس خود نوعی "الگوبرداری" و "مد روز" بود؟ عشق به اسلحه و تیراندازی خود کم انگیزهای نیست! ضمناً، بهجز حزب توده، این روشنفکران در کدامین «
سازمانها واحزاب علنی فعالیت میکردند» که ما خبر نداریم؟ به صورت جمعبندی میخواهم بگویم نمیشود با عناصر کلیشهای، جامعهی دههی سی و چهل ایران را -که به غایت سنتی بود- تحلیل کرد.
بیگانهگی روشنفکر ایرانی از بدنهی اجتماع و حتا از خودش (از خود بیگانهگی / Alienation) را توجیه نکنید! مهدی خانبابا تهرانی در گفتوگوی خود با حمید شوکت اذعان میدارد که وقتی اعضای کنفدراسیون به ایران سفر میکردند، یا وقتی که هنگام انقلاب بعضیشان به ایران برگشتند، نخستین موضوعی که جلب توجهشان را کرد این بود که چقدر باورهایشان با واقعیت جامعهی ایران در تناقض بوده است!
نمونهی دیگر خاماندیشی افراد با گرایش چپ بود که با الگوگیری از انقلاب سوسیالیستی چهگوارا و با فراراهقراردادن مشی مسلحانه، میخواستند در روستای دورافتادهی سیاهکل -آنهم با حمله به چندتا سرباز و درجهدار بی گناه در پاسگاه ژاندارمری- انقلاب کنند! حال خود بگویید آیا رفتار آنان پا در تخیّل و اتوپیا داشته است یا در واقعیت؟ کسانی که تمام ایدهها، افکار و الگوهایشان وارداتی بود، چطور میتوانستند روشنفکر قلمداد شوند؟
برای آنکه خط این یادداشت منحرف نشود، نگاه به شاخ و برگ مشی چریکی در ایران را به فرصتهای آتی وامیگذاریم. آنچه در مقالهی
خفهکردن روشنفکران... مطرح میشود، هشداری دلسوزانه است به نظام جمهوری اسلامی که اگر همین راه فعلی را ادامه بدهد، روشنفکران را واخواهد داشت که چون زمانهی شاه فقید، از خط ارشاد و برخورد قلمی خارج شوند و اسلحه دست بگیرند! من فکر میکنم اینگونه نگاه به وضعیت نظام حاکم و جامعهی ایران، هرچند مداراگر و اصلاحگرایانه است، امّا واقعبينانه نیست. راهکار و شرایط به این حد ساده نیست و روند تاریخی یک جامعه -آنهم ناهمگون چون ايران-، به عوامل مختلفی بستگی دارد که به پیچیدگی آن جامعه است. به باور من، مشکل پیچیدهی امروز ایران را بایستی در نقاطی دیگر جست و به فراخور آن، راه حل مناسب ارائه کرد.
توضیحات:
1- امیرشاهی، مهشید.
در حضر. چاپ سوم. آمریکا: شرکت کتاب، 1995، ص 341.