نگاه تاریخی به مشی مسلحانه؟
ما کينه کاشتيم
و خرمنخرمن
مرگ برداشتيم
اسماعیل خویی
توجیه کار خطا، باعث ماندگاری و بازتولید آن میشود. در مقالهی خفهکردن روشنفکران...، آقای ف.م. سخن ضمن "جبری" خواندن مشی مسلحانه در دورهی شاه، با نوعی توجیهگری، ارزیابیای از تاریخ بهدست میدهد که فاقد "نگاه تاریخی" است. در این مقاله، نویسنده مشی مسلحانه را "بازتاب فضای بسته و عملکرد رژیم وقت" میشمارد و به این وسیله، تقصیر را از گردن کسانی که به این دام افتادند تماماً برمیدارد. در کنارش، عوامل دیگری را که به این مشی دامن زدهاند، نادیده میگیرد. هدف مقالهی خفهکردن روشنفکران... هشدار به رژیم است تا از بوجودآمدنِ شرایط مشابه بترسد و تغییرِ رویه بدهد. به باور من، عناصر این مقاله درست در کنار هم چیده نشدهاند و نیاز به توضیح دارند، به همین لحاظ است که نتیجهگیری واقعگرایانهای را نیز از آن شاهد نیستیم. با آوردن چند نمونه از مقالهی مزبور، سطح استدلال آن را به سنجش میگیریم.
نویسندهی محترم در آغاز کلام، بعد از آنکه چند مثال از وضع مطلوب معیشت مردم در آن دوران ارائه میکند، میپرسد: پس با اینحال، «چرا بچهها دست به اسلحه بردند؟ چرا دست به مبارزهای احساسی و غيرعاقلانه زدند؟ و اصولا چرا سازمانهای چريکی به وجود آمدند»؟ و سپس خود پاسخ میدهد: «جواب کلّی اين سئوال اين است: روشنفکران احساس خفقان میکردند و گوش مسئولان سياسی وقت بسته بود. هر صدای مخالفی در گلو و يا در زندان خفه میشد. کسی قادر به بيان عقيدهاش نبود».
من فکر میکنم اینگونه تحلیل، در ادامهی همان تحلیلهای رایج، پا از دیدن پوسته فراتر نمیگذارد، زیرا نگاهی تاریخی به یک بخش از تاریخ سیاسی ایران ندارد. مثلاً با برشمردن چند مورد تاریخی، میشود استدلال ایشان را باطل کرد. توجه کنید: اگر صرفاً بستهبودن فضای سیاسی باعث تولید مشی مسلحانه شده باشد، پس چرا موارد مشابهی در سوریه، عراق، لیبی، عربستان سعودی و ... دیده نشد؟ بنابراین، هرچند بستهبودن فضای سیاسی یکی از عوامل میتوانست بود، اما عوامل دیگری نیز در قضیه دخیل بودهاند که اتفاقاً بایستی دنبال آنها گشت. به عبارتی، تحلیلی تاریخی، خاستگاه و بستر رویش یک پدیده را -به شکلی همهجانبه- نشانه میرود، نه آنکه آن را در یک روند بگذارد و -همچون قایقی که بهدست جریان رودخانه سپرده شده- هیچ نقشی برایاش قائل نشود.
نویسنده مدعی میشود: «اکثر چريکهای زمان شاه روشنفکر بودند. آمار سرهنگ غلامرضا نجاتی در کتاب تاريخ سياسی بيست و پنج ساله به ما نشان میدهد که در فاصلهی حملهی سياهکل تا لحظهی اوجگيري انقلاب در سال 1357، جمعاً 341 چريک کشته شدهاند. از اين جمع ِ 341 نفره، 208 نفر روشنفکر بودهاند، يعني چيزي حدود 60 درصد». پرسیدنیست: بر اساس چه معیاری به این افراد لقب "روشنفکر" اهدا شده است؟ آیا کسانی را که با غائلهی 15 خرداد 42 آقای خمینی، در رد حق رای زنان و اصلاحات ارضی و مبارزه با فئودالیسم -که نماد بربریت بود- همگام و همدل بودند میشود روشنفکر خطاب کرد؟ آیا سزاست کسانی را که الگوی ساختن جامعهی شدیداً عقبماندهای چون آلبانی -که حتا امروزه به شکل گلهداری اداره میشود- را در سر میپروراندند، روشنفکر نامید؟ هر کس که چهاربیت شعر گفت اسماش شد روشنفکر؟! در اینجا قول مهشید امیرشاهی یادآوردنیست که آنزمان «مخالفبودن با رژیم، شغل پردرآمدی بود».[1] همچنین دکتر عباس میلانی در جایی از صیاد سایهها اشاره میکند که متاسفانه در آن دوران، ادبای بیبدیلی چون فروزانفر، فروغی و خانلری را روشنفکر نمیدانستند، اما فلان فرد تُنُکمایهی از ننهقهرکرده که چهاربیتِ درپیتی تحویل ملت داده بود روشنفکر بود! به همین لحاظ، امروز نسل نو باید تکلیف تاریخیاش را با اسلاف خود روشن کند و هر کس را بر اساس کردهها و قابلیتهایش (کارنامه) ارزیابی کند، نه بهخاطر هوچیگریها و شلوغبازیهای انقلابیاش. بين "روشنفکر" با "اکتيويست" فرق بايد گذاشت.
در ادامه میخوانیم: «روشنفکری که کارش گفتن و نوشتن و سرودن است، ... روشنفکری که اهل کتاب و مطالعه است چرا بايد پاسبان خلع سلاح کند، به بانک هجوم ببرد، آمريکايی بکشد، هواپيما بدزدد، دکل منفجر کند؟ آيا امکان اينکه اين کارها در زمان ما هم تکرار شود هست؟ با کمال تاسف و با خواندن برخي مقالات ظاهراً نمیتوان به اين پرسش پاسخ صد در صد منفی داد».
برخلاف نظر نویسنده، 27 سال است که به این پرسش پاسخی منفی داده شده است، آنهم از سوی تاریخ. به عبارتی، پاگیری مشی مسلحانه در ایران جمهوری اسلامی جزو محالات است و من این را همینجا با صراحت اعلام میکنم. دلیل این نظر، چند چیز است: یکی شرایط اسفبار داخلی و یکی هم شرایط جهانی. به تاریخ نظر کنیم: بهراستی در کدام کشور و در کدام برهه از تاریخ، عامل "گرسنگی" یا حتا "بستهبودن فضای سیاسی" باعث انقلاب شده است؟ وضع انقلاب اسلامی را که میدانیم، اما آیا در دوران تزاری مردم گرسنه بودند که انقلاب بلشویکی شد؟ انقلاب دهقانی چین چطور، به خاطر گرسنگی مردم بود یا خفقان سیاسی؟ در کوبا و آمریکای جنوبی آیا روستاییان بهخاطر راهانداختن حزب سیاسی و روزنامه انقلاب کردند؟ در کدام کشور تا امروز، عامل خفقان سیاسی به انقلاب دامن زده است؟ بهراستی چرا ما اینقدر مسئله را ساده میکنیم؟ آیا به این دلیل نیست که حوصلهی تحقیق و ژرفاندیشی در موضوع را نداریم و میخواهیم بلافاصله نتیجه بگیریم؟ تاریخ میگوید که انقلاب، بدون بنیهی اقتصادی تحقق نمیپذیرد. بهعبارتی، فقط مردمی که از حدی از رفاه اقتصادی برخوردار باشند توان قیام دارند. اگر غیر از این بود، امروز در بسیاری از کشورهای جهان -و از جمله ایران-، شاهد برخورد مسلحانه بودیم که نیستیم. امروز چه کسی میتواند یکهفته اعتصاب کند و سر کار نرود؟ اما در دورهی شاه، شرکت نفت چند ماه در اعتصاب بود، بدون اینکه کسی از کارمندانش از گرسنگی بمیرد.
و اما مسئلهی دیگر شرایط جهانی است. نویسندهی محترم توجه نمیکند که مشی مسلحانه، ابتکار و ساختهوپرداختهی "روشنفکر" ایرانی نبود که بشود آن را به خفقان رژیم شاه ربط مستقیم داد و بازتاب این خفقان دانست، بلکه یکپا در کشورهای کاملاً دموکراتیک اروپایی داشت. حتا میشود گفت که پایگاه تئوریک و در مواردی عملی این مشی، در دل اروپای متمدن و دموکرات بود. در سراسر جهان سوسیالیستی، که کعبهی آمال "روشنفکر" ایرانی بود، چیزی به نام مشی مسلحانه وجود نداشت، باوجودی که همه میدانیم چه فضای خفقانی در آنجا حکمفرما بود. پس، جو جهانی به همراه شرایط داخلی -که خود زیرمجموعهای گسترده دارد- عامل پاگیری مشی مسلحانه میشود. خود شرایط داخلی نیاز به بسط دارد که در مقالهای مجزا چنین خواهیم کرد، اما در ادامه یادآور میشوم: اگر آندوره اسلحهدستگرفتن -حتا در خاک آلمان (گروه بادرماینهوف / Baader-Meinhof = Red Army Faction) و در ایتالیا (بریگارد سرخ Brigate Rosse = Red Brigades)- ارزش تلقی میشد، امروز اینکار نه تنها امتیازی نیست که مصداق کامل تروریسم است. از همین روست که فقر اقتصادی، ترس عمومی، عدم وجود نیروی جانشین و بیاعتمادی به فردا... و نیز، تقابل فضای جهانی با تفکر مسلحانه -در کنار هم- باعث میشوند که امکان پاگیری جنبش مسلحانه در ایران به تقریباً صفر برسد، مگر دولتی خارجی -و البته گردنکلفت مثل آمریکا- از آن در ایران پشتیبانی کند که شخصاً در این مورد هم شک دارم.
ضمناً چنانچه بپذیریم جنبش چريکی بازتاب ديکتاتوری است، پس مشی چريکی را بايستی جزو "معضلات اجتماع"ی بسته طبقهبندی کرد، نه "مبارزهای عقلمدار و آزادیخواهانه". در کل، مشی چریکی بیش از هرچیز پایهای "ایدهآلیستی" -با درونمايهای عميقاً احساسی- و پا در اتوپیا دارد نه بر زمین سفت، به همین لحاظ در اروپای مدرن و دموکرات سربرآورد و در میان روشنفکران کافهنشین اروپایی مقبولیت یافت.
در جایی دیگر میخوانیم: «بچهها در دوران پيش از انقلاب آرام آرام به طرف جنبش چريکي کشيده شدند. اکثر بنيانگذاران سازمانهای چريکي ابتدا در سازمانها و احزاب ِ علني فعاليت میکردند و تلاش داشتند با گفتن و نوشتن، صدای خودشان را به مقامات مسئول برسانند و آنها را وادار به "اصلاحات" کنند. اما مسئولان را چنان عُجب و غروری گرفته بود که هيچ صدايی نمیشنيدند. نتيجه آن شد که روشنفکران برای از خواب پراندن "سلطان" دست به تفنگ بردند».
عجب داستان شگفتانگیزی! در این معادله، تمام افراد بر اساس عقل و آگاهی و منطق عمل کردهاند، بدون اینکه موضوع نوستالژی، احساس، شرایط روانی-طبقاتی و ناآگاهی تئوریک هریک درنظر گرفته شود. اما نویسندهی محترم فراموش میکند که بگوید بخش عمدهی همین تفکر مسلحانه از خارج از مرزها و بهویژه از "کنفدراسیون دانشجویان خارج از کشور" به ایران وارد شد و دستپخت داخل کشوریها نبود، حتا برای نمونه، شاخهی نظامی حزب توده نیز در خارج از کشور سازمان یافت. چرا ما نمیخواهیم بپذیریم که مشی مسلحانه در نفس خود نوعی "الگوبرداری" و "مد روز" بود؟ عشق به اسلحه و تیراندازی خود کم انگیزهای نیست! ضمناً، بهجز حزب توده، این روشنفکران در کدامین «سازمانها واحزاب علنی فعالیت میکردند» که ما خبر نداریم؟ به صورت جمعبندی میخواهم بگویم نمیشود با عناصر کلیشهای، جامعهی دههی سی و چهل ایران را -که به غایت سنتی بود- تحلیل کرد.
در اینکه رژیم شاه از بدنهی اصلی جامعه بیگانه بود شکی نیست، اما این امر، بیگانهگی روشنفکر ایرانی از بدنهی اجتماع و حتا از خودش (از خود بیگانهگی / Alienation) را توجیه نمیکند. مهدی خانبابا تهرانی در گفتوگوی خود با حمید شوکت اذعان میدارد که وقتی بچههای کنفدراسیون به ایران سفر میکردند، یا وقتی که هنگام انقلاب بعضیشان به ایران برگشتند، نخستین موضوعی که جلب توجهشان را کرد این بود که چقدر باورهایشان با واقعیت جامعهی ایران در تناقض بوده است!
نمونهی دیگر خاماندیشی افرادی بود که با الگوگیری از انقلاب چهگوارا و با فراراهقراردادن مشی مسلحانه، میخواستند در روستای دورافتادهی سیاهکل -آنهم با حمله به چندتا سرباز و درجهدار بیچاره در پاسگاه ژاندارمری- انقلاب کنند! حال خود بگویید آیا رفتار آنان پا در تخیّل و اتوپیا داشته است یا در واقعیت؟ کسانی که تمام ایدهها، افکار و الگوهایشان وارداتی بود، چطور میتوانستند روشنفکر قلمداد شوند؟
برای آنکه خط این یادداشت منحرف نشود، نگاه به شاخ و برگ مشی چریکی در ایران را به فرصتهای آتی وامیگذاریم. آنچه که در مقالهی خفهکردن روشنفکران... مطرح میشود، هشداری دلسوزانه است به نظام جمهوری اسلامی که اگر همین راه فعلی را ادامه بدهد، روشنفکران را واخواهد داشت که چون زمانهی شاه، از خط ارشاد و برخورد قلمی خارج شوند و اسلحه دست بگیرند. من فکر میکنم اینگونه نگاه به وضعیت نظام حاکم و جامعهی ایران، هرچند مداراگر و اصلاحگرایانه است، امّا واقعبينانه نیست. راهکار و شرایط به این حد ساده نیست و روند تاریخی یک جامعه -آنهم ناهمگون چون ايران-، به عوامل مختلفی بستگی دارد که به پیچیدگی آن جامعه است. به باور من، مشکل پیچیدهی امروز ایران را بایستی در نقاطی دیگر جست و به فراخور آن، راه حل مناسب ارائه کرد.
توضیحات:
1- امیرشاهی، مهشید. در حضر. چاپ سوم. آمریکا: شرکت کتاب، 1995، ص 341.
و خرمنخرمن
مرگ برداشتيم
اسماعیل خویی
توجیه کار خطا، باعث ماندگاری و بازتولید آن میشود. در مقالهی خفهکردن روشنفکران...، آقای ف.م. سخن ضمن "جبری" خواندن مشی مسلحانه در دورهی شاه، با نوعی توجیهگری، ارزیابیای از تاریخ بهدست میدهد که فاقد "نگاه تاریخی" است. در این مقاله، نویسنده مشی مسلحانه را "بازتاب فضای بسته و عملکرد رژیم وقت" میشمارد و به این وسیله، تقصیر را از گردن کسانی که به این دام افتادند تماماً برمیدارد. در کنارش، عوامل دیگری را که به این مشی دامن زدهاند، نادیده میگیرد. هدف مقالهی خفهکردن روشنفکران... هشدار به رژیم است تا از بوجودآمدنِ شرایط مشابه بترسد و تغییرِ رویه بدهد. به باور من، عناصر این مقاله درست در کنار هم چیده نشدهاند و نیاز به توضیح دارند، به همین لحاظ است که نتیجهگیری واقعگرایانهای را نیز از آن شاهد نیستیم. با آوردن چند نمونه از مقالهی مزبور، سطح استدلال آن را به سنجش میگیریم.
نویسندهی محترم در آغاز کلام، بعد از آنکه چند مثال از وضع مطلوب معیشت مردم در آن دوران ارائه میکند، میپرسد: پس با اینحال، «چرا بچهها دست به اسلحه بردند؟ چرا دست به مبارزهای احساسی و غيرعاقلانه زدند؟ و اصولا چرا سازمانهای چريکی به وجود آمدند»؟ و سپس خود پاسخ میدهد: «جواب کلّی اين سئوال اين است: روشنفکران احساس خفقان میکردند و گوش مسئولان سياسی وقت بسته بود. هر صدای مخالفی در گلو و يا در زندان خفه میشد. کسی قادر به بيان عقيدهاش نبود».
من فکر میکنم اینگونه تحلیل، در ادامهی همان تحلیلهای رایج، پا از دیدن پوسته فراتر نمیگذارد، زیرا نگاهی تاریخی به یک بخش از تاریخ سیاسی ایران ندارد. مثلاً با برشمردن چند مورد تاریخی، میشود استدلال ایشان را باطل کرد. توجه کنید: اگر صرفاً بستهبودن فضای سیاسی باعث تولید مشی مسلحانه شده باشد، پس چرا موارد مشابهی در سوریه، عراق، لیبی، عربستان سعودی و ... دیده نشد؟ بنابراین، هرچند بستهبودن فضای سیاسی یکی از عوامل میتوانست بود، اما عوامل دیگری نیز در قضیه دخیل بودهاند که اتفاقاً بایستی دنبال آنها گشت. به عبارتی، تحلیلی تاریخی، خاستگاه و بستر رویش یک پدیده را -به شکلی همهجانبه- نشانه میرود، نه آنکه آن را در یک روند بگذارد و -همچون قایقی که بهدست جریان رودخانه سپرده شده- هیچ نقشی برایاش قائل نشود.
نویسنده مدعی میشود: «اکثر چريکهای زمان شاه روشنفکر بودند. آمار سرهنگ غلامرضا نجاتی در کتاب تاريخ سياسی بيست و پنج ساله به ما نشان میدهد که در فاصلهی حملهی سياهکل تا لحظهی اوجگيري انقلاب در سال 1357، جمعاً 341 چريک کشته شدهاند. از اين جمع ِ 341 نفره، 208 نفر روشنفکر بودهاند، يعني چيزي حدود 60 درصد». پرسیدنیست: بر اساس چه معیاری به این افراد لقب "روشنفکر" اهدا شده است؟ آیا کسانی را که با غائلهی 15 خرداد 42 آقای خمینی، در رد حق رای زنان و اصلاحات ارضی و مبارزه با فئودالیسم -که نماد بربریت بود- همگام و همدل بودند میشود روشنفکر خطاب کرد؟ آیا سزاست کسانی را که الگوی ساختن جامعهی شدیداً عقبماندهای چون آلبانی -که حتا امروزه به شکل گلهداری اداره میشود- را در سر میپروراندند، روشنفکر نامید؟ هر کس که چهاربیت شعر گفت اسماش شد روشنفکر؟! در اینجا قول مهشید امیرشاهی یادآوردنیست که آنزمان «مخالفبودن با رژیم، شغل پردرآمدی بود».[1] همچنین دکتر عباس میلانی در جایی از صیاد سایهها اشاره میکند که متاسفانه در آن دوران، ادبای بیبدیلی چون فروزانفر، فروغی و خانلری را روشنفکر نمیدانستند، اما فلان فرد تُنُکمایهی از ننهقهرکرده که چهاربیتِ درپیتی تحویل ملت داده بود روشنفکر بود! به همین لحاظ، امروز نسل نو باید تکلیف تاریخیاش را با اسلاف خود روشن کند و هر کس را بر اساس کردهها و قابلیتهایش (کارنامه) ارزیابی کند، نه بهخاطر هوچیگریها و شلوغبازیهای انقلابیاش. بين "روشنفکر" با "اکتيويست" فرق بايد گذاشت.
در ادامه میخوانیم: «روشنفکری که کارش گفتن و نوشتن و سرودن است، ... روشنفکری که اهل کتاب و مطالعه است چرا بايد پاسبان خلع سلاح کند، به بانک هجوم ببرد، آمريکايی بکشد، هواپيما بدزدد، دکل منفجر کند؟ آيا امکان اينکه اين کارها در زمان ما هم تکرار شود هست؟ با کمال تاسف و با خواندن برخي مقالات ظاهراً نمیتوان به اين پرسش پاسخ صد در صد منفی داد».
برخلاف نظر نویسنده، 27 سال است که به این پرسش پاسخی منفی داده شده است، آنهم از سوی تاریخ. به عبارتی، پاگیری مشی مسلحانه در ایران جمهوری اسلامی جزو محالات است و من این را همینجا با صراحت اعلام میکنم. دلیل این نظر، چند چیز است: یکی شرایط اسفبار داخلی و یکی هم شرایط جهانی. به تاریخ نظر کنیم: بهراستی در کدام کشور و در کدام برهه از تاریخ، عامل "گرسنگی" یا حتا "بستهبودن فضای سیاسی" باعث انقلاب شده است؟ وضع انقلاب اسلامی را که میدانیم، اما آیا در دوران تزاری مردم گرسنه بودند که انقلاب بلشویکی شد؟ انقلاب دهقانی چین چطور، به خاطر گرسنگی مردم بود یا خفقان سیاسی؟ در کوبا و آمریکای جنوبی آیا روستاییان بهخاطر راهانداختن حزب سیاسی و روزنامه انقلاب کردند؟ در کدام کشور تا امروز، عامل خفقان سیاسی به انقلاب دامن زده است؟ بهراستی چرا ما اینقدر مسئله را ساده میکنیم؟ آیا به این دلیل نیست که حوصلهی تحقیق و ژرفاندیشی در موضوع را نداریم و میخواهیم بلافاصله نتیجه بگیریم؟ تاریخ میگوید که انقلاب، بدون بنیهی اقتصادی تحقق نمیپذیرد. بهعبارتی، فقط مردمی که از حدی از رفاه اقتصادی برخوردار باشند توان قیام دارند. اگر غیر از این بود، امروز در بسیاری از کشورهای جهان -و از جمله ایران-، شاهد برخورد مسلحانه بودیم که نیستیم. امروز چه کسی میتواند یکهفته اعتصاب کند و سر کار نرود؟ اما در دورهی شاه، شرکت نفت چند ماه در اعتصاب بود، بدون اینکه کسی از کارمندانش از گرسنگی بمیرد.
و اما مسئلهی دیگر شرایط جهانی است. نویسندهی محترم توجه نمیکند که مشی مسلحانه، ابتکار و ساختهوپرداختهی "روشنفکر" ایرانی نبود که بشود آن را به خفقان رژیم شاه ربط مستقیم داد و بازتاب این خفقان دانست، بلکه یکپا در کشورهای کاملاً دموکراتیک اروپایی داشت. حتا میشود گفت که پایگاه تئوریک و در مواردی عملی این مشی، در دل اروپای متمدن و دموکرات بود. در سراسر جهان سوسیالیستی، که کعبهی آمال "روشنفکر" ایرانی بود، چیزی به نام مشی مسلحانه وجود نداشت، باوجودی که همه میدانیم چه فضای خفقانی در آنجا حکمفرما بود. پس، جو جهانی به همراه شرایط داخلی -که خود زیرمجموعهای گسترده دارد- عامل پاگیری مشی مسلحانه میشود. خود شرایط داخلی نیاز به بسط دارد که در مقالهای مجزا چنین خواهیم کرد، اما در ادامه یادآور میشوم: اگر آندوره اسلحهدستگرفتن -حتا در خاک آلمان (گروه بادرماینهوف / Baader-Meinhof = Red Army Faction) و در ایتالیا (بریگارد سرخ Brigate Rosse = Red Brigades)- ارزش تلقی میشد، امروز اینکار نه تنها امتیازی نیست که مصداق کامل تروریسم است. از همین روست که فقر اقتصادی، ترس عمومی، عدم وجود نیروی جانشین و بیاعتمادی به فردا... و نیز، تقابل فضای جهانی با تفکر مسلحانه -در کنار هم- باعث میشوند که امکان پاگیری جنبش مسلحانه در ایران به تقریباً صفر برسد، مگر دولتی خارجی -و البته گردنکلفت مثل آمریکا- از آن در ایران پشتیبانی کند که شخصاً در این مورد هم شک دارم.
ضمناً چنانچه بپذیریم جنبش چريکی بازتاب ديکتاتوری است، پس مشی چريکی را بايستی جزو "معضلات اجتماع"ی بسته طبقهبندی کرد، نه "مبارزهای عقلمدار و آزادیخواهانه". در کل، مشی چریکی بیش از هرچیز پایهای "ایدهآلیستی" -با درونمايهای عميقاً احساسی- و پا در اتوپیا دارد نه بر زمین سفت، به همین لحاظ در اروپای مدرن و دموکرات سربرآورد و در میان روشنفکران کافهنشین اروپایی مقبولیت یافت.
در جایی دیگر میخوانیم: «بچهها در دوران پيش از انقلاب آرام آرام به طرف جنبش چريکي کشيده شدند. اکثر بنيانگذاران سازمانهای چريکي ابتدا در سازمانها و احزاب ِ علني فعاليت میکردند و تلاش داشتند با گفتن و نوشتن، صدای خودشان را به مقامات مسئول برسانند و آنها را وادار به "اصلاحات" کنند. اما مسئولان را چنان عُجب و غروری گرفته بود که هيچ صدايی نمیشنيدند. نتيجه آن شد که روشنفکران برای از خواب پراندن "سلطان" دست به تفنگ بردند».
عجب داستان شگفتانگیزی! در این معادله، تمام افراد بر اساس عقل و آگاهی و منطق عمل کردهاند، بدون اینکه موضوع نوستالژی، احساس، شرایط روانی-طبقاتی و ناآگاهی تئوریک هریک درنظر گرفته شود. اما نویسندهی محترم فراموش میکند که بگوید بخش عمدهی همین تفکر مسلحانه از خارج از مرزها و بهویژه از "کنفدراسیون دانشجویان خارج از کشور" به ایران وارد شد و دستپخت داخل کشوریها نبود، حتا برای نمونه، شاخهی نظامی حزب توده نیز در خارج از کشور سازمان یافت. چرا ما نمیخواهیم بپذیریم که مشی مسلحانه در نفس خود نوعی "الگوبرداری" و "مد روز" بود؟ عشق به اسلحه و تیراندازی خود کم انگیزهای نیست! ضمناً، بهجز حزب توده، این روشنفکران در کدامین «سازمانها واحزاب علنی فعالیت میکردند» که ما خبر نداریم؟ به صورت جمعبندی میخواهم بگویم نمیشود با عناصر کلیشهای، جامعهی دههی سی و چهل ایران را -که به غایت سنتی بود- تحلیل کرد.
در اینکه رژیم شاه از بدنهی اصلی جامعه بیگانه بود شکی نیست، اما این امر، بیگانهگی روشنفکر ایرانی از بدنهی اجتماع و حتا از خودش (از خود بیگانهگی / Alienation) را توجیه نمیکند. مهدی خانبابا تهرانی در گفتوگوی خود با حمید شوکت اذعان میدارد که وقتی بچههای کنفدراسیون به ایران سفر میکردند، یا وقتی که هنگام انقلاب بعضیشان به ایران برگشتند، نخستین موضوعی که جلب توجهشان را کرد این بود که چقدر باورهایشان با واقعیت جامعهی ایران در تناقض بوده است!
نمونهی دیگر خاماندیشی افرادی بود که با الگوگیری از انقلاب چهگوارا و با فراراهقراردادن مشی مسلحانه، میخواستند در روستای دورافتادهی سیاهکل -آنهم با حمله به چندتا سرباز و درجهدار بیچاره در پاسگاه ژاندارمری- انقلاب کنند! حال خود بگویید آیا رفتار آنان پا در تخیّل و اتوپیا داشته است یا در واقعیت؟ کسانی که تمام ایدهها، افکار و الگوهایشان وارداتی بود، چطور میتوانستند روشنفکر قلمداد شوند؟
برای آنکه خط این یادداشت منحرف نشود، نگاه به شاخ و برگ مشی چریکی در ایران را به فرصتهای آتی وامیگذاریم. آنچه که در مقالهی خفهکردن روشنفکران... مطرح میشود، هشداری دلسوزانه است به نظام جمهوری اسلامی که اگر همین راه فعلی را ادامه بدهد، روشنفکران را واخواهد داشت که چون زمانهی شاه، از خط ارشاد و برخورد قلمی خارج شوند و اسلحه دست بگیرند. من فکر میکنم اینگونه نگاه به وضعیت نظام حاکم و جامعهی ایران، هرچند مداراگر و اصلاحگرایانه است، امّا واقعبينانه نیست. راهکار و شرایط به این حد ساده نیست و روند تاریخی یک جامعه -آنهم ناهمگون چون ايران-، به عوامل مختلفی بستگی دارد که به پیچیدگی آن جامعه است. به باور من، مشکل پیچیدهی امروز ایران را بایستی در نقاطی دیگر جست و به فراخور آن، راه حل مناسب ارائه کرد.
توضیحات:
1- امیرشاهی، مهشید. در حضر. چاپ سوم. آمریکا: شرکت کتاب، 1995، ص 341.
برچسبها: Historical Criticism



12 پيام:
کل نقد شما در مورد یک مقاله بسیار واقعی دو چیز است: 1- اختناق سیاسی تنها دلیل خشونت نیست 2- خشونت گران در انقلاب 57 روشنفکر نبودند.
جواب:
1- هرچند که سرکوب سیاسی تنها دلیل خشونت و اعتراض مردم نیست ولی منظور ایشان این بود که "اگر جواب اعتراض مسالمت آمیز داده نشود اعتراض تبدیل به خشونت میشود". این اعتراض میتواند سیاسی باشد و یا صنفی و یا حقوقی و یا هرچیز دیگری و تغییری در اصل حقیقت فوق ندارد.
2- در انقلاب 57, 95 درصد مردم رای به تایدد انقلاب و خشونت همراه آن دادند هرچند که همه آنها خشن نبودند. این 95 درصد شامل خود شما هم بود. مگر آنکه خود را جزو روشنفکران ندانید.
با تشکر
آرمان
آقای آرمان!
1- من در انقلاب شرکت نداشتم، برای اینکه آن موقع کلاس دوم ابتدایی بودم!
2- انقلاب اسلامی، انقلابی "تودهگرا" بود. به همین خاطر، این روشنفکران بودند که دنبال توده و عوام افتادند نه بالعکس.
بهتر نیست به لینکهایی که در خبر چین میدید تنوع بیشتری بدید؟
به بعضی از بلاگها دارید مرتب لینک میدید.در صورتیکه حرف حساب تو خیلی از نوشته های بچه های دیگمم هست.
تقریبا با یه نگاه سطحی میشه فهمید که لینکها فقط از بلاگهای بخصوصی جمع آوری میشه.
اگه فقط میخواین خودتون و یک عده مشخص شناسایی بشن که هیچ ...اگرنه مطالب دیگری هم هست.
و اینکه به احترام اونههایی که بهتون لینک دادن ،لینکشون رو در خبر چین بذارید.
من که مشتری پرو پا قرصتون هستم.ولی یکم وسیعتر عمل کنید ا.
موفق و موید باشید
چگونه امکان دارد به شمایی که آدرسی از خود باقی نگذاشتهاید لینک داد؟ کسی که اعتراضی میکند، پای حرفش هم میایستند.
ضمناً، مسائل مربوط به خبرچین را با خود خبرچین و ایمیل آن مطرح کنید نه من.
آقای زهری,
هرچند که شما در آن زمان خیلی بچه بودید ولی از میان آن 95 درصد که گفتم مطئمناً تعداد زیادی روشنفکر وجود داشته است. مگر آنکه بخواهیم حقیقت را ندیده بگیریم. درحقیقت قسمت 2 مطلب شما جواب قسمت 1 خودتان است. همان جا که ادعا میکنید که "روشنفکران ما دنبال توده مردم راه افتادند" یعنی خودتان اقرار میکنید که روشنفکران هم جزو انقلاب و خشونت بوده اند (هرچند غیر مستقیم) واین اقرار ادعای قبلی شما مبنی بر "کدوم روشنفکر ؟!" را منسوخ میکند.
در ضمن در اصلی که جناب سخن سعی داشت بگوید ("عدم پاسخ به اعتراض مدنی, خشونت را موجب میشود") هیچ ارتباطی به آنکه کی دنبال کی رفت ندارد. شما بگو روشنفکران رفتند. سعی کنید اصل حقیقت را متوجه شوید. لجبازی با واقعیات موجب عدم پیشرفت شما میشود.
موفق باشید
آرمان
شرایط اجتماعی وفرهنگی - نوع آدمهایی که دریک اجتماع زندگی می کنند درپیدایش هر نوع تحولی موثراست . پس نباید شرایط اجتماعی واقتصادی کشورهایی مانند عربستان - مصر وحتی کشورها اروپایی را با اجتماع خودمان مقایسه کنیم ... هرمحیطی شرایط مناسب خویش را ازعناصرآن محیط می گیرد ...
سلام!
فعاليتهاي زيرزميني از روز سوم تير آغاز شده است.
و اميد كه كار به مبارزات مسلحانه نكشد.
آقای آرمان!
اگر گشتی در آرشیو همین وبلاگ بزنید، متوجه میشوید که من و شما هیچ اختلافی با هم سر قضیهی روشنفکران آن دوره نداریم. من نمیدانم شما چه اصراری به مخالفتکردن دارید؟
من با انقلاب اسلامی موافق نیستم. نقش روشنفکران را نیز در این انقلاب انکار نمیکنم.
به هر حال، ممنون از توجهتان.
جناب زهری,
منهم با 80 درصد دیدگاه های شما موافقم. مخالفت من با عقیده ای است که سعی دارد مردم را با شعار تازه به دوران رسیدهایی مثل خاتمی و معین از جمله "پرهیز از اعتراض واقعی, رسا و *عملی*" که ممکن است با خشونت همراه باشد فریب دهند و دانسته و نداسته به عمر دیکتاتوری بیافزایند.
این عده عقیده دارند که خشونت بر افرادی مثل صدام و ملاعمر و هیتلر حرام است. باید 1000 سال منتظر ماند که جامعه تکامل یابد و این دیکتاتوران خجالت کشیده و آزادی را در سینی گذاشته و خدمت مردم بیاورند ! اینها حتی کورند که ببینند که برای دمکراسی موجود که الان در جوامع غربی وجود دارد چه بهایی سنگینی پراخته شده است. در ذهن کوچک این افراد انقلاب خونین فرانسه که به رنسانس خاتمه داد و جنگ جهانی اول و دوم که دیکتاتوری هیتلری را از غرب اروپا دور کرد, بیهوده بوده است و میبایست از طریق گفتگوی تمدن ها حل و فصل میشد ! این گروه بزدل نیاز به وجود پلیس و ارتش را منکر میشوند.
مخالفت من با کسانی است که به قیام مردمی خیانت میکنند. بهنود و نبوی بوقهای این ستون پنجم هستند.
مطلبی هم که جناب سخن گفت دقیقاً اشاره بر واقعیات و تجربیات تاریخی در این زمینه (کاربرد و علت خشونت مجاز به عنوان آخرین صلاح) داشت. واقعیتی که نواندیشان دینی و نوکسیگان آزادیخواه نمیخواهند باور کنند و هنوز بر طبل توخالی و منقضی شده اصلاحات آخوندی میکوبند.
با تشکر
آرمان
به نظر من انکار وجود راه حل خشونت اميز براي ايران امروز بي معني و بدون دليل است .... نه تنها انقلاب ۵۷ و نتايج ان و نه هيچ رويداد تاريخي ديگري را نمي توان با شرايط کنوني مقايسه کرد و حدس زد که انچه از دل ان در مي ايد نا مبارک خواهد بود .... حداقل شما که خود را روشنفکر ميدانيد اينقدر راحت حکم صادر نکنيد .... منتهاي استدلال طرفداران بهبود تدريجي اوضاع در قبال يک انقلاب تنها بر پايه يک حدس خام است نه بيشتر.....
m
سلام آقای زهری عزيز!
امروز ۲۵تير۸۴پايان دوهزارمين روز حبس گنجي است!
در نامهي دومش از زندان پاسخ آنان را كه مي پنداشتند برخي دارند از او بت ميسازند را داده.
او روي هيچكس حساب باز نكرده و دارد راه خودش را ميرود.
او يك اسطورهي ملي است.
و دقيقا به هدف ميزند.
گفت آن يـــــار كزو گشت سر دار بلند
جرمش اين بود كه اسرار هويدا ميكرد
آه از فرصت سوزيهاي جاه طلبانهي موجسواران و خودشيفتگان ضدمردم، آنها كه ميتوانند فارغ البال در اين شرايط لبخند بزنند.
و واي برما....
سلام آقای زهری عزیز!
نمیدانم از کدام روشنفکر حرف میزنید؟! آیا واقعاً انقدر بدبخت شدهایم که فروغی و خانلری و فروزانفر روشنفکر ما شدهاند؟!
مگر همین خانلری نبود که نوشتههای هدایت دربارهی زبان فارسی واقدامات ضد آن که در زمان حیاتاش شکل گرفت را تا همین چند سال پیش به عقب انداخت؟
و مگر همین فروزانفر نبود که تمام تحقیقات گوهرین دربارهی مولانا را به نام خود سند زد؟
از فروغی هم نمیگویم که حساباش روشن است.
نه آقای زهری، مغلطه( مغلته!) میکنید و به بیراهه میروید.
آن زمان هر کس کلاه کج میگذاشت، گمان میبرد چهگوارا است و امروز هم فرقی نکرده. ولی آن زمان تودهی مردم بهایی پرداخت نکرده بود و اکنون بهای جنگ و انقلاب را پرداخت کردهاست و دیگر به زور دگنک هم از خانه بیرون نمیآیند.
از طرفی انقلاب چپ در ایران همیشه از طرف مزدوران فرنگی به انحراف میرود. حتی در جزئیترین حالت.
نگاه نکردن به تودهي مردم و درک نکردن آنها، چیزی است که همیشه گریبانگیر روشنفکران! ما بودهاست.
البته اگر کسانی با این تفکر را روشنفکر بنامیم.
اگر توانستم و در زبان روشنفکری شما ذوب نشدم، برایتان جوابی در وبلاگم مینویسم.
>>> صفحهی اصلی