در اشاره به یادداشت "نگاه تاريخی به مشی مسلحانه؟"ی من، دوست ارجمند ف.م. سخن پاسخی نگاشتهاند که به ظن من دارای کاستیهايیست. سعی میکنم با همان روش گامبهگام، این کاستیها را مورد اشاره قرار دهم و باز کنم، تا بشود روی نکات مشترکی همگام شد و گفتوگو کرد.
نُخُستنکته این است که ايشان زبان مقالهی من را "ناروشن" ارزيابی کردهاند و لابد يکی از دلايل بدفهمی آن همین ناروشنی بوده است. خود من فکر میکنم ساختار آن نوشته تحقيقاً ساختار نقدی "گامبهگام" است که در همهجای دنيا مرسوم است؛ نثر آن نيز در حد کفايت گوياست. اينک خوشحال میشوم که منتقد محترم نارسايیهای زبانی نوشته را مشخصاً یادآور شوند که بشود در رفع آنها اقدام نمود.
ايشان هشت نکته را از متن يادداشت من دستچين کردهاند و بر آنها توضیحاتی چند افزودهاند. بعضی از این نکات بهدرستی انتخاب شده، و اما بعضی ديگر ناقص هستند. مثلاً در قسمت "ت" از قول من مینويسند: «مشی مسلحانه در سوريه، عراق، ليبی، عربستان سعودی ديده نشده است» که منظور من را ناقص طرح میکند. حرف من اين است که "عامل استبداد هميشه به قيام مسلحانه منجر نمیشود یا به زبانی ديگر، مشی چريکی به صورت مکانيزم جبر تاريخی (آنطور که مارکسيستها معتقدند) عمل نمیکند و دليل آوردهام که اگر به قول ف.م. سخن، استبداد جبراً عامل تولّد و توليد مشی مسلحانه باشد، چرا در کشورهايی نظير عراق، عربستان سعودی، سوريه و ليبی چنين امری را شاهد نبودهايم. اين استدلال که من مطرح میکنم، بحثی تاريخی است و پاسخی روشن -با ارائهی مدرک و برهان- را میطلبد و نمیشود آنرا با آوردن یک "فرض" غیر مستند مثل «هرگاه توانستيم به زندان "اَل اوين" ِ اين کشورها سری بزنيم و در "السوئيت"های استخبارات با زندانيان سياسی سخن بگوييم لابد چيزهايی غير از آن چه آقای زهری میگويند خواهيم شنيد. نگاهی به تاريخ غير رسمی و غيردولتی اين کشورها البته به ما چيزهای هيجان انگيز ديگری نشان میدهد» سرهمبندی کرد. اگر آقای سخن -به قول خودشان- به تاريخ غير رسمی این کشورها دسترسی دارند، آنرا مطرح کنند وگرنه، برای پرسش من دليل قانعکنندهی ديگری بيابند.
در استبدادیبودن سيستم صدام حسين شکی نبوده و نيست، اما شک هم نبايد کرد که عراق آن دوران، فاقد اپوزيسيون بود. عربستان سعودی، کشوری که با سيستم عصر حجری اداره میشود، فاقد حتا اپوزيسیونی ساده است؛ سازمانهای زيرزمينی و تشکيلات نظامی ضد رژیم و ... که بماند! کدام گروه و تشکيلات را در جهان سراغ توانيم کرد که نام "اپوزيسيون سوريه" را يدک بکشد یا در امر براندازی نظام محمر قذافی فعال باشد؟ چرا مکانيزم "جبر تاريخی" مارکس در اين کشورها عمل نکرده است و فقط تصادفاً در ايران دورهی شاه عمل کرده است؟! آيا نبايد نتيجه گرفت که کليد حل معما را در جای ديگری بايد جُست؟ کسانی که به مسئلهی تولّد و توليد مشی مسلحانه به صورتِ "جبری" مینگرند و آنرا بازتاب مستقيم استبداد ارزيابی میکنند، درست همانند کسانی هستند که تولّد بنيادگرايی اسلامی و تروريستی را بهخاطر "عامل فقر" و محروميت طبقات اجتماع میدانند. اگر چنین است، پس چرا ميليونری چون اسامه بنلادن در حال حاضر، یا بازاریهای پولداری مثل عسگراولادی مسلمان، رفيقدوست و حاجیمانيان در دورهی شاه به اين مشی گرويدند؟ چرا بازاریها پول روی هم گذاشتند و نوّاب صفوی را از نجف، برای ترور احمد کسروی اجير کردند؟ چرا تروريستهای انتحاری در نيويورک و اخيراً لندن، هیچيک جزو محرومين جامعه نبودند؟ از اين نمونهها بیشتر نيز میشود دست داد که به گمانم همينقدر کفايت کند... این توضيح را بايد آويزهی گوش کرد که بررسيدن جنبشهای اجتماعی و تغيير و تحوّلهای مهم تاريخی، با نظريات کليشهای فلان فيلسوف غربی -که کمترین تجانسی با شرايط اقليمی و روانی آن سرزمينها و مردم ندارد- چيزی نيست جز سادهکردن صورت مسئله و فرار از ژِرف انديشيدن در مسائل تاریخی-ملّی. اگر عوامل و بستر روانی، فرهنگی-آموزشی و نيز جو جهانی را در پاگيری جنبشهای چريکی ناديده بگيريم، بهقطع ريشه، خاستگاه و گوهر موضوع را درنخواهيم يافت.
ادامهی اين يادداشت فردا تقديم خواهد شد...
1 comments :::
ba salam o ba tavjjoh be matlab bala daste rast
bandeh aslan zooram nayamd be nazariate shoma dar 2 weblogem, 2 linke da-eimi /ekhte-sasi taghdim konam.
piruz bashid
ارسال يک نظر