داستان کوتاه نوشته مجید زهری
«... در بالینم بود که خوابم برد... اينک کتاب را تقدیمات میکنم و از تأخير معذرت میخواهم!»
رفيق پیر ما عادت غريبی دارد: کتاب که دستت ببيند ويرش میگيرد که يکجوری آنرا امانت بگيرد! چندی پيش رفته بودم کتابفروشی ایندیگو (Indigo) سر بلور (Bloor) و بی (Bay) که ديدم آنجا در کافیشاپ طبقهی دوّم پلاس است. تعارفش کردم به قهوه. تا آمد منومن کند که "مثلاً چيزی نمیخورد"، جلوی ميز را خالی ديد! دقيقهای بعد که قهوهی داغ را مزهمزه میکردم، ديدم چشم دوخته به کيف نيمه باز من. حواسم به عادت هميشهگیاش نبود. حافظ؛ خنياگری، می و شادی[1] را درآوردم تا بويش کنم و ورقاش بزنم. آب از لب و لوچهی پيرمرد راه افتاد و کک به تنباناش که زبانی بريزد و کتاب را از چنگم درآورد.
- تا حالا تو دستت کتابی ندیده بودم که تميز باشه، از بس تو زیر جملهها خط میکشی و رو سفيدی ورقها مشق مینويسی!
- اینو تازه خريدم.
- جداً! عجب! اتفاقاً ارزش کتابای تو به همین خطخطیهای توشه، وگرنه کتاب رو که از هر جا میشه گير آورد...
«کتاب تو را گرفتم... و چون کتاب برای من در حکم همهچيز است...»
هر چند پشت دست من از بس داغ شده ديگر جای خالی ندارد، با اين حال تا به خودم آمدم ديدم کتاب پَر! امّا پيرمرد اهلش نيست ملاخور کند؛ میخواند و میآورد!
* * *
دوستی دارم که ديرسالیست دارد روی حافظ کار میکند. کار جديد در اين باره دربياید روی هوا میزند. همين بود که تعجب کردم وقتی سراغ فلان مطلب را در اين کتاب از من میگرفت! گفت کتاب را داشته، اما داده دست نااهل و شوهرش دادهاند. چيزی که در کتاب میخواست، اتفاقاً زمانی که کتاب را میخواندم برای من هم ایجاد ابهام کرده بودم. برای همين بدون گشتن صاف رفتم سراغاش. ديدم آن صفحه مثل ماتحت ملای محل پاکِ پاک است! اهميت ندادم و کارش را راه انداختم.
«از خوششانسی تو گيرم آمد و الان کتاب را تقدیمات میکنم...»
پنج دقيقه شاید از خاتمهی تلفن نگذشته بود. هنوز کتاب در دستم بود و نگاهش میکردم. يکدفعه انگار پس گردنم زده باشند، از جا پريدم! کتابفروش مگر مرض داشته داخل جلد کتاب آدرس بنويسد؟ نه آدرس نبود!
«دوست بسيار عزيزم مجيد!
کتاب تو را که گرفتم، شبی در حال مطالعه در بالینم بود خوابم برد. ناگهان فنجان قهوهام بر روی لبههای قسمت پايين آن ريخت و چون کتاب برای من در حکم همهچيز است، لذا جدّ کردم تا جلد دیگری از آن را پيدا کنم. از خوششانسی تو گيرم آمد و الان کتاب را تقديمات میکنم و از تأخير معذرت میخواهم!
دوست پير تو»
1- آخرین اثر هما ناطق.
«... در بالینم بود که خوابم برد... اينک کتاب را تقدیمات میکنم و از تأخير معذرت میخواهم!»
رفيق پیر ما عادت غريبی دارد: کتاب که دستت ببيند ويرش میگيرد که يکجوری آنرا امانت بگيرد! چندی پيش رفته بودم کتابفروشی ایندیگو (Indigo) سر بلور (Bloor) و بی (Bay) که ديدم آنجا در کافیشاپ طبقهی دوّم پلاس است. تعارفش کردم به قهوه. تا آمد منومن کند که "مثلاً چيزی نمیخورد"، جلوی ميز را خالی ديد! دقيقهای بعد که قهوهی داغ را مزهمزه میکردم، ديدم چشم دوخته به کيف نيمه باز من. حواسم به عادت هميشهگیاش نبود. حافظ؛ خنياگری، می و شادی[1] را درآوردم تا بويش کنم و ورقاش بزنم. آب از لب و لوچهی پيرمرد راه افتاد و کک به تنباناش که زبانی بريزد و کتاب را از چنگم درآورد.
- تا حالا تو دستت کتابی ندیده بودم که تميز باشه، از بس تو زیر جملهها خط میکشی و رو سفيدی ورقها مشق مینويسی!
- اینو تازه خريدم.
- جداً! عجب! اتفاقاً ارزش کتابای تو به همین خطخطیهای توشه، وگرنه کتاب رو که از هر جا میشه گير آورد...
«کتاب تو را گرفتم... و چون کتاب برای من در حکم همهچيز است...»
هر چند پشت دست من از بس داغ شده ديگر جای خالی ندارد، با اين حال تا به خودم آمدم ديدم کتاب پَر! امّا پيرمرد اهلش نيست ملاخور کند؛ میخواند و میآورد!
* * *
دوستی دارم که ديرسالیست دارد روی حافظ کار میکند. کار جديد در اين باره دربياید روی هوا میزند. همين بود که تعجب کردم وقتی سراغ فلان مطلب را در اين کتاب از من میگرفت! گفت کتاب را داشته، اما داده دست نااهل و شوهرش دادهاند. چيزی که در کتاب میخواست، اتفاقاً زمانی که کتاب را میخواندم برای من هم ایجاد ابهام کرده بودم. برای همين بدون گشتن صاف رفتم سراغاش. ديدم آن صفحه مثل ماتحت ملای محل پاکِ پاک است! اهميت ندادم و کارش را راه انداختم.
«از خوششانسی تو گيرم آمد و الان کتاب را تقدیمات میکنم...»
پنج دقيقه شاید از خاتمهی تلفن نگذشته بود. هنوز کتاب در دستم بود و نگاهش میکردم. يکدفعه انگار پس گردنم زده باشند، از جا پريدم! کتابفروش مگر مرض داشته داخل جلد کتاب آدرس بنويسد؟ نه آدرس نبود!
«دوست بسيار عزيزم مجيد!
کتاب تو را که گرفتم، شبی در حال مطالعه در بالینم بود خوابم برد. ناگهان فنجان قهوهام بر روی لبههای قسمت پايين آن ريخت و چون کتاب برای من در حکم همهچيز است، لذا جدّ کردم تا جلد دیگری از آن را پيدا کنم. از خوششانسی تو گيرم آمد و الان کتاب را تقديمات میکنم و از تأخير معذرت میخواهم!
دوست پير تو»
1- آخرین اثر هما ناطق.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر