دوشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۷

قبلاً، شاید این‌جا یا نمی‌دانم کجا، گفته بودم که "حضور بعضی‌ها مثل باد معده است: صدایی می‌کنند، از آن‌ها بویی ساطع می‌شود و به دقیقه‌ای نکشیده، دیگر هیچ اثر و خاطره‌ای ازشان باقی نمی‌ماند"! این حرف را که توی کنیه‌اش بروی، حرف‌ها برای گفتن دارد. این‌هم خودش نوعی زندگی‌ست... یا که می‌تواند بهترین تعریف برای زندگی بعضی‌ها باشد. اگر باور ندارید، به سرگذشت و عاقبت "حسین د." نظری کنید تا گوشی دست‌تان بیاید!

  • این‌هم آگاهی‌ای در باره‌ی سفر این شازده به اسرائیل:‌[+]

    ۹ نظر:

    ماهگون گفت...

    آقای زهری!
    من خودم دل خوشی از او ندارم.
    اما برایم سؤال است چه اصراری دارید با ادبیات خشن که بیانگر خشم و کین است از مخالفان خود و یا آنان که ازشان خوشتان نمی آید یاد می کنید؟
    نمیدانم شاید اینجوری گوششان شنوا شود.
    برخی اینجوری بهتر دوست دارند باهاشان برخورد شود، چون اینجوری میفهمند.
    اما مانده ام، الان که او نیست و متن شما را نمیخواند. چه اصراری دارید با این لحن از او یاد میکنید؟ البته اینکه همانطوری که هستید رک و راست خود را مطرح میکنید و دروغ نمیگویید خود جای توجه دارد.
    فکر می کنید نباید به خوبیهای آدمها هم نظری داشت؟!

    ماهگون گفت...

    مجید عزیز!
    البته اگر بقول تو در کنیه اش بروی شاید برای انتقال منظور تو بهتر از این نشود مثالی آورد. یعنی هر چی فکر کردم دیدم هیچ مثالی بهتر از آنچه تو گفتی برای چیزی که تاثیرش در عالم و جامعه و محیط اطراف خود همراه با سرو صدای ناهنجار و تاثیر ناخوشایند و بد و موقتی باشد جوری که در یاد کسی ارزشش بسایر ناچیز باشد نیست.
    اما عزیز من بی انصافی نکن این برادر یک برادر عادی نبود و نیست، توی ذهنش پر از کنشها و واکنشاتی است که باعث میشود چیزهای بدیع و نو را کشف کند و توسعه دهد. ممکن است در حمل این کشفهای بدیع جنبه ی لازم و کافی را برای حفظ تعادل نداشته باشد و با توهم خود دنیایی را به هم ریزد و دچار تکبری کور که منجر به توهین به حریم دیگران میشود بشود.
    این شخصیت ممکن است وقتی به اندازه ی مورد نیاز ذهن و توهمش ارضا نمیشود به دلیل همان ویژگی ذهنی-عصبی کارهای عجیبی هم بکند.
    با این همه به نظر من نمیتوان گفت او مصداق آن مثال توست بعلاوه که او انسان است و شانی دارد و تاثیراتش در آغاز وبلاگنویسی کتمان ناپذیر است. اتفاقا او هم از همین ادبیاتی که تو به کار بردی زیاد استفاده میکند ( بیجا و نابجا) و شاید همین افراط بیجا از این نوع نگاه مگوز بر مای خنده آور و گاه تهوع آور او باشد که باعث شده مورد طرد باطنی وبلاگنویسها قرار گیرد. چون به دلیل نکته بینی و قضاوت سریع و ذهن تحلیل گری که برای کسب توجه هر چه بیشتر میخواهد در اسرع وقت همه ی هندوانه ها را با یکدست بردارد اشتباهات پی در پی اجتناب ناپذیر است.

    مجيد زهری گفت...

    ماهگون عزیز!
    "خوبی‌ها" موقعی قابل توجه‌اند که در مقابل "بدی‌ها"ی فرد وزنی داشته باشند. توجه داشته باش که کسی وقت ندارد توی یک تپه گه، دنبال قطعه‌ای الماس بگردد!
    دوم، من خوشحال می‌شوم از آن کیفیت‌ها چندتایی نام ببری تا خوانندگان این صفحه هم با کرامات این شازده بهتر آشنا شوند.

    موفق باشید.

    مهدی ف گفت...

    جناب زهری با سلام. اگر فرصت کردید و رایتان مقدور بود نشانی وبلاگ را در لیستتان اضافه نمایید . باتشکر .م.ف

    ناشناس گفت...

    نمی دانم آیا مهر ورزی با آدمهای بد دهان، خاله زنک، کینه ای، هوچی گر و اهل فحاشی و بدگویی مانند شما که فرهنگ روشنفکرنمای عقب مانده ی دهه ی چهل شمسی مجله فردوسی را با خود به خارج از ایران برده اید، سزاوار است یا نه!؟ (فرهنگ یاد شده هم که خود سوغات روشنفکرنماهای نیویورکی بود که در آن زمان به دنیا و ایران نیز سرایت کرده بود! نیویورکیها از کجا چنان فرهنگ پیشرفته ای را آورده بودند هم که بماند!) این مطلب آدمهای "باد معده ای بودار و موقتی" که خیلی درست به آن اشاره کرده اید آیا شامل حال خود شما نیز می شود جناب زُهَری یا خیر؟! (شامل حال من یک نفر که همیشه بوده و خواهد بود!)

    فرزاد گفت...

    آخ که من فدای اون اینترنت گردیت برم .

    زدی وسط خال .

    Winston گفت...

    این احمق فکر میکنه همه مثل خودش نادان هستن و دروغهایش را میخرند. مطمئن باش که الان داره حال میکنه و به ریش همه میخنده

    مجيد زهری گفت...

    مرسی فرزاد جان.

    وینستون عزیز!
    این آدم در اساس اهمیتی ندارد که بگردیم ببینیم حالا قضیه‌اش راست است یا سرکاری.

    ناشناس گفت...

    لطفاً وقتی عصبانی هستید ننویسید.