پنجشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۷

در تنهایی انسان

انسان‌هایی که راه‌های مختلف زندگی را آزمایش می‌کنند و به نتیجه‌ نمی‌رسند، اغلب در خط مذهب، صوفی‌گری، عرفان، بودیسم، یوگا... و از این دست می‌افتند. این‌ها همه‌ دست‌هایی‌اند از یک اختاپوس واحد. اگر کسی در راه زندگی به ورشکسته‌گی برسد، با چسبیدن به "آرامبخش"‌هایی که ذکر شد به واقع برگه‌ی انحطاط خویش را مهر کرده است.

زندگی گاهی انسان را به تنهایی می‌کشد. تنهایی دنیایی‌ست که در آن فقط خودت مرد میدانی و بس. گاه تاریک است و اغلب ابری؛ وقتی هم که نوری هست، برای این است که ناظر بودن دیگران با هم باشی. پاسخ کلام در عالم تنهایی چیزی بیش از انعکاس نیست... تاب تنهایی را هر کسی ندارد.

انسان اصولاً نمی‌تواند تنها بماند. تنهاترین تنهایان باز در خیالش در جست‌وجوی دیگری‌ست؛ در گفت‌وگو و همراهی با دیگری‌ست. باز در تلاش آزمودن راهی نو است:
“من اینجا بس دلم تنگ است و
هر سازی که می بینم بد آهنگ است.
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟
(اخوان ثالث)

زندگی تنها با عقل و منطق و استدلال خیلی سخت است. شاید هم بشود گفت این‌ها برای زندگی کافی نیستند. کفایت‌شان را موقعی می‌شود سنجید که در عالم تنهایی بود.

۴ نظر:

ناشناس گفت...

Well, it is hard to generalise in this case. Age is one factor; with age we tends to enjoy the company of others less and less,ie, a kind of philosophical misanthropy about which Kant and Shcopenhauer have written is developed. And apart from age, those aritistically creative may prefer solitude to society..read Schopenhauer on this too. Of course freedom in isolation is meaningless, but society has inflicts its own pains ..I really do not know...I do not know what you mean by the first para. ie, the use of 'tranqualisers'...sometimes thinking and solitude and reading about the life of others and philosophy helps...would that be a false approach?

chubin گفت...

شخص در تنهای خود خودش را میخورد، اما در جمع همه این شخص را میخورند. حال انتخاب با سخص تنها است: تنها ، یا در جمع.

از نیچه

اون سـگه گفت...

آقا يـه استاد كامـبيز يـگانـگی هـست كـه كـلاس به‌سـوی تـعادل می‌ذاره، شـنيدين تا به‌حال چـيزی ازش؟ می‌گـن به سـه‌سـوت آدم رو هـنچی تـعادل می‌كـنه كـه نـگو! خانوما كـه خـيلی از مـحيط و فـضاكـلاس راضـی‌ين. شايد مـن بـرم ايـنقد كـه خـوبـه

ماهگون گفت...

تنهایی میوه ی مجاب نشدن نیست، بلکه ضرورت بلوغ است پیش از توانایی پذیرش یک منطق غیر قطعی و نسبی در میان جمع است که به جای یک جهان بینی که با حق و ناحق سروکار دارد و بعد از عجز از نگاه سیاه و سپید نیاز میشود.
تنهایی یک دوره ی گذار، یک برزخ است که برخی بدان عادت میکنند و خانه زاد میشوند، برخی توان و استعداد ترک آن را ندارند، و البته برخی از آن با نمره ای خوب متوسط و یا بد فارغ التحصیل میشوند.
اما آنها که هیچوقت تنها نمیشوند هیچوقت بالغ نمیشوند.
این تجربه و نگاه من بود.
یک آشنای قدیمی در لباسی نو.