در کتابفروشی
«آن بسته سیدی را دارید که دعای رمضان دارد؟ همان که ذبیحی خوانده؟»
مجموعهی ششتایی را برایش میآورد. از چشمان مرد برقی میجهد! دست توی جیب میکند و قیمت میپرسد. میشنود شصت دلار! با چابکیای که از مشتری کتابفروشی انتظار نمیرود، سهتا بیست دلاری تانخورده از کیف میکشد بیرون و میگذارد روی پیشخوان.
مرد چهلساله میزند، با موهای مشکیکردهی آنکادر، لباس اتوکشیده و صورت تراشیده؛ نصف شیشه عطر هم روی خودش خالی کرده است! با سرخوشی بیستسال جوانتر از خودش میگوید: «این روزها اوضاع طوریه که آدم روش نمیشه از مغازهها از این چیزها بخواد! مخصوصاً اینجا تو بلاد کافرستان که تظاهر به بیدینی یکجور فخرفروشیه و مد روز؛ انگاری هیچوقت هم قرار نیست کهنه بشه!»
فروشنده -طوری که خریدار نبیند- به من چشمکی میزند و کوتاه میگوید: «نه آقا، این حرفها چیه!»
مرد که بیرون میرود، طوفان خنده است که کتابفرشی را پر میکند...
باقی "تصویر"ها:
[+]
«آن بسته سیدی را دارید که دعای رمضان دارد؟ همان که ذبیحی خوانده؟»
مجموعهی ششتایی را برایش میآورد. از چشمان مرد برقی میجهد! دست توی جیب میکند و قیمت میپرسد. میشنود شصت دلار! با چابکیای که از مشتری کتابفروشی انتظار نمیرود، سهتا بیست دلاری تانخورده از کیف میکشد بیرون و میگذارد روی پیشخوان.
مرد چهلساله میزند، با موهای مشکیکردهی آنکادر، لباس اتوکشیده و صورت تراشیده؛ نصف شیشه عطر هم روی خودش خالی کرده است! با سرخوشی بیستسال جوانتر از خودش میگوید: «این روزها اوضاع طوریه که آدم روش نمیشه از مغازهها از این چیزها بخواد! مخصوصاً اینجا تو بلاد کافرستان که تظاهر به بیدینی یکجور فخرفروشیه و مد روز؛ انگاری هیچوقت هم قرار نیست کهنه بشه!»
فروشنده -طوری که خریدار نبیند- به من چشمکی میزند و کوتاه میگوید: «نه آقا، این حرفها چیه!»
مرد که بیرون میرود، طوفان خنده است که کتابفرشی را پر میکند...
۱۱ نظر:
ببخشید من کمی تا قسمتی خسته هستم؛ با خودم گفتم شاید منظوری دارید و من نمیفهمم:
گفتید: شصد دلار!
بعد طرف سه تا اسکناس بیست دلاری تا نخورده جای ششصد دلار میدهد یا جمعا شصت دلار میدهد؟
منظورتان از د همان ت است؟
ممنون میشوم مرا از ابهام درآورید.
از تذکرت ممنونم.
خطا اصلاح شد.
این یاداشت کوتاه چند فرض دارد
1. آدم های مذهبی قرار نیست شیک پوش باشند، اسکناس نو داشته باشند یا عطر بزنند.
2. مشتری های کتابفروشی باید حد از پیش تعیین شده ای از چابکی را رعایت کنند وگرنه غیرعادی اند.
3. چقدر مسخره یا عجیب است که آدم از دیدن چیزی که برای خریدش رفته برق از چشمانش بجهد.
4. سنین معین سرخوش های معین از پیش تعیین شده دارند که تجاوز از آن موجبات انگشت نما شدن است.
5. خندیدن به دینداری دیگران یا نوعی از دینداری از موجبات ترقی و روشنفکری است. به عبارتی قضاوت می کنم پس روشنفکرم.
کل مطلب و آن طوفان خنده ثابت می کند تصورات آن اقا راست بوده است. ضمنا این علامت های تعجبی که قرار است به من ابله بگوید کجا بخندم یا تعجب کنم یا تسخر بزنم مثل یک بیلاخ غیرماوضع له به هرچه نابدتر من فرو می رود
پیام تو هر چند دوستانه نیست، اما در حد خودش سعی کرده به متن دقیق نگاه کند. برای همین، بگذار چند نکته را با هم مرور کنیم:
1- این یک "داستانک" است نه صرفاً یک "یادداشت کوتاه". همین نکته را که نگیریم، کلاف درستخوانی متن از کفمان درمیرود.
2- دقیقاً برعکس! طبق تجربهی من، مشتریهای کتابفروشی هر چقدر در انتخاب طولاش میدهند و حرف میبرند و حرف میکشند، موقع پولدادن سختاند. اگر میبینی اینجا به "چابکی پولپرداختن" فرد اشاره شده، نوعی "نشانهی پیشبینی" (Foreshadowing) و حاکی از اتفاقی است که قرار است بیافتد... و طبعاً مایهی تعجب است.
توضیحاش: ملاحظاتی مختصر دربارهی فرم و ساختار قصـّه (4)
3- عجیب است که جواب این نکته را از زبان خود فرد نخواندهای: «این روزها اوضاع طوریه که آدم روش نمیشه از مغازهها از این چیزها بخواد! مخصوصاً اینجا تو بلاد کافرستان...»
4- توضیح حالات افراد بر اساس سن آنها امری طبیعی در قصهنویسیست.
5- به نظر من، پیام اصلی این داستانک تو را کمی آزار داده و باعث شده این کامنت را بگذاری.
من شخصیتی ترسیم کردهام که در خارج از کشور نمونهشان بسیار است: آدمهایی در ظاهر مدرن، اما در درون امل و مذهبی؛ نوعی تظاهر شخصیتی. واکنش اشخاص دوم داستانک به فرد اول، واکنشی است به این فرم شخصیتها. پس بحث را نباید به "مسخرهکردن" صرف فروکاست.
6- من متاسفم که علامتهای تعجب این داستانک تو را به نوعی خاص آزار دادهاند، اما به عقیدهی من، همه دقیق سر جایشانانند.
موفق باشید.
آقا مجید، این آقای مشتری ِ قصهی شما، سختافزارش مدرن شده نه نرمافزارش. گیشهاش مدرن شده نه اندیشهاش.
سنجیده گفتی هادی عزیز!
برای نکات 1 تا 4 شما حرف تازه ای ندارم جون توضیحات شما را نامربوط می بینم و اگر بخواهم خیلی خوش بین باشم می گویم حرفهایم را متوجه نشده اید. به خصوص در مورد علامت تعجب توضیح شما مرا از خودم نومید کرد که چه بلاهیتی کردم کامنت گذاشتم.
اما در ادامه ی این بلاهت (که قول می دهم آخرینش باشد) باید بگویم توضیح شماره پنج شما چند گرفتاری دارد. اول آن که به شیوه ی کیهان گونه نیت خوانی می کند. دوم این که تصادفا" در این نیت خوانی صددرصد به خطا می رود. به دلایلی کاملاً اتفاقی من و مذهب چون جن و بسم الله شدیم. هرچند یادم نمی آید کسی را برمبنای مذهبش قضاوت کرده باشم. سوم این که به چرخش قلمی مذهبی بودن و امل بودن را مترادف می گیرد. چهارم این که مذهبی بودن را با مدرن بودن مغایر می بیند و نشان می دهد چه درک حداقلی از هردو دارد. پنجم این که سخت ثنوی است و طیف گونه گون و متکثر مذهب و مدرنیته را نمی بیند.
عرصه حقیقت ، جامعه شناسی، دین، ادبیات ، داستان نویسی و نثر یکسره ارزانی شما و دوستان عزیزتان باد.
زیاده جسارت است.
با سلام
از آشنایی با شما خوشوقتم.
امیدوارم در این دنیای مجازی همسایگان خوبی باشیم.
سپاسگزارم آقای نادرینژاد.
من هم همین امید را دارم.
چه عجیب ندیده ام این نوع آدمیزاد را...شاید چون خارج از ایران زندگی نکرده ام...بامززه بود و جالبو غریب
چرا کتابفروشی مورد نظر شما این چرندیات رو میفروشه که بعد از رفتن مشتری بخنده؟ به نظر من باید به صاحب کتابفروشی خندید نه ان مشتری کم عقل
ارسال یک نظر