جمعه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۴

ملاحظاتی مختصر درباره‌ی فرم و ساختار قصـّه (4)

نشانه‌هایِ پيش‌بينی (Foreshadowing):
من برای فُرشَدويينگ ترجمه‌ی به‌تری نيافتم، اگر شما پيشنهادی داريد بگوييد. همان‌گونه که از نام آن پيداست، به نشانه‌های کوچکی گفته می‌شود که به خواننده امکان می‌دهد اتفاق بعدی يا پايان داستان را حدس بزند. این "نشانه‌ها" از لحاظ روانی خواننده را ترغیب به ادامه‌دادن داستان می‌کند. این عنصر در داستان‌های پليسی بسيار به کار می‌رود و اغلب نيز ذهن خواننده را منحرف می‌کند (آن‌وقت می‌شود "تضاد" داستانی)؛ در خانواده‌ی "داستان‌های تصوير" (داستان‌هايی که برای ساختن فيلم مناسب‌اند، مثل داستان‌های جان گريشام) نيز فراوان ديده می‌شود.

محرکه (Rising Action):
حادثه یا هاله‌ای از حادثه، صرفاً برای برانگیختن، بالابردن هیجان و کشش داستان برای همراه‌کردن خواننده. این عنصر اغلب قبل از مرکز ثقل داستان یا همان "نقطه‌ی اوج" استفاده می‌شود تا خواننده را به آن سمت هدایت کرده و او را برای برخورد با آن آماده کند.

نقطه‌ی اوج (Climax):
عاطفی‌ترین و پرکشش‌ترین نقطه‌ی هر داستان. این نقطه‌، درست مرکز ثقل داستان است. برای فهم دقیق آن، لازم به یادآوری است که اگر داستان به وسیله‌ی Rising Action به سمت بالا می‌رود، پس از برخورد با "نقطه‌ی اوج"، دچار فرود می‌شود.

حس داستان (Mood, Atmosphere or Tone):
حسی است که فضا و بستر داستان مملو از آن است یا در آن شکل می‌گیرد، يعنی حس غالب متن. مثلاً، حکايت آن خروسی که پشتک زد! فکاهی و طنز است. بعضی از داستان‌ها حسی دراماتیک، تراژیک، رمانتیک و ... دارند.

Protagonist:
شخصیت اصلی و مرکزی داستان.

Antagonist:
آن‌کس یا آن‌چه در مقابل شخصیت اصلی قرار می‌گیرد، شامل شخص، جامعه یا طبیعت. با کلامی دیگر: "مفعول اصلی" یا "دوم‌شخص" در داستان. در حالت‌های مشخص‌تر -و به خصوص در هنرهای دراماتیک- پای "قهرمان" (Hero) و "ضد قهرمان" (Anti-Hero) نیز به میان می‌آید که در یادداشتی جداگانه به آن خواهم پرداخت. خیلی کوتاه، اشاره کنم که همیشه "ضد قهرمان" در جایگاه "دوم‌شخص" نیست و گاهی خود محور داستان است، مثل فیلم The Untouchables که آل کاپن -که "ضد قهرمان" است- در آن شخصیت محوری دارد.

نتیجه (Conclusion):
پایان هر داستان در فرم کلاسیک. البته بسیاری از داستان‌های مدرن فاقد "نتیجه" هستند و این امکان را به خواننده می‌دهند که خود طبق سلیقه‌ و درک خود از داستان نتیجه‌گیری کند.

شاید بعضی از عناصر، مثل "شخصیت اصلی" یا "نتیجه" به نظر از جمله بدیهیات بی‌آیند و توضیح‌شان تکرار مکررات، ولی بایستی توجه داشت در تحلیل و انالیز دقیق یک داستان کوتاه، بایستی تعریف هر عنصر را نخست دانست تا بتوان جایگاه درست آن را در داستان تشخیص داده از دیگر عناصر تفکیک کرد. بنابراین، بدون عبور از کوچه‌پس‌کوچه‌های اولیه، رسیدن به مقصد کاری‌ست نشدنی!

  • دیگر بخش‌های همین یادداشت: [یک] [دو] [سه] [نکته]

  • عناصر قصه از دیدگاه علمی با زبانی ساده:
  • [+]
    ادامه دارد...