چهارشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۴

ملاحظاتی مختصر درباره‌ی فرم و ساختار قصـّه (3)

توضيح:
در دو قسمت پيشين، از تعريف بديهيات داستان‌نويسی -مثل "عنوان" و "شخصيت"- خودداری شد، چه باور اين بود که هر داستانی، بدون عنوان و بازی‌گرانش بی‌معنا است و همگان نيز به اين موضوع آگاهی دارند. حال ممکن است اين شخصيت‌ها حيوانات باشند مانند قلعه‌ی حيوانات جورج اُروِِل، يا ماهی‌ها باشند مانند ماهی سياه کوچولو صمد بهرنگی، يا پرندگان مثل پرنده‌ای به نام آذرباد نوشته‌ی ريچارد باخ، ولی در کل، ترديدی نيست که هر داستانی نقش‌آفرينانی دارد. البته در عرصه‌ی هنر مدرن -به‌ويژه در تئاتر-، اين روزها شاهد هستيم که به‌جای انسان، از نور و سايه (رقص نور يا سايه) -هماهنگ با صدا- نيز گاه استفاده می‌کنند که ممکن است اين در تعريف "شخصيت داستانی" نگنجد، ولی اين موضوعی است خارج از حيطه‌ی اين سلسله يادداشت‌ها که محوريت‌شان تعريف قصه‌ی پايه و کلاسيک است.

راوی (Narator):
طبعاً کسی (کسانی) است که داستان را روايت می‌کند. بعضی از داستان‌ها چند راوی دارند: به‌ترين نمونه‌ای که در اين زمينه خوانده‌ام The Sweet Hereafter اثر نويسنده‌ی آمريکای راسل بنکس (Russell Banks) بوده است که در سال 92 در آمد و داستان پنج راوی داشت. نمونه‌ی وطنی آن نيز اتفاق آنطور که نوشته می‌شود می‌افتد، رمانی از ايرج رحمانی نويسنده‌ی ساکن تورنتو است که اوّل‌بار در سال 2001 منتشر شد. در داستان کلاسيک، چند گونه راوی داريم که در شرحِ "چشم‌انداز روايی" شرح خواهم داد.

چشم‌انداز روايی (Point of view):
نوع بیان داستان از لحاظ دستور زبان که خود مشتمل بر چند قسم است:
اوّل شخص: روايتگر داستان اوّل شخص مفرد است و از "من" برای داستانگويی استفاده می‌شود. داستان حکایت آن خروسی که پشتک زد! چنين روايتگری دارد.
سوّم شخص: قصه از زبان ضمیر سوم شخص مفرد ("او") یعنی "دانای کل" روايت می‌شود. در اين شيوه، اين‌قدر داستان زياد است که نيازی به آوردن مثال نيست، امّا برای خالی‌نبودنِ عريضه می‌شود از رمان زيبای گـُلِ باد *(Windflower) اثر گبريل روی (Gabrielle Roy) نويسنده‌ی کانادايی ياد کرد که در همین گروه قرار می‌گیرد.
دوّم شخص: معدود داستان‌هايی با اين شيوه نگاشته شده‌اند که مثلاً، داستان آئورا اثر کارلوس فوئنتس از آن جمله است.

تضاد (Irony):
آن تصوری که در ابتدا در ذهن خواننده نقش می‌بندد، امّا در صحنه‌ای از داستان يا در پايان‌اش، به گونه‌ای ديگر به وقوع می‌پيوندد، بنابراين، واقعيت در تضاد با آگاهی‌های برگ‌های نخست داستان و دریافت اولیه‌ی ما قرار می‌گيرد. اين برداشت می‌تواند از طريق درک متضاد از واژگان و معنايی که از آن‌ها به ذهن خواننده متبادر می‌شود (تکنيک و بازی‌های زبانی)، بين اتفاق و نتيجه‌ی عکس آن يا حتا بين آن‌چه که می‌بينيم ولی درواقع خلاف واقع است باشد. داستان‌هايی که پايانی متضاد دارند، به همين نام شهره‌اند (Ironic) که خود شيوه‌ای است در داستان‌نويسی. عموماً داستان‌های پليسی از چنين شيوه‌ای تبعيت می‌کنند.

* نوعی شقایق نعمانی است که من ترجیح دادم به همان نام اصلی انگلیسی یعنی "گل باد" ترجمه کنم. قاصدک نيز -به‌گمانم- نام ديگر Windflower است.

ادامه دارد...

  • قسمت‌های قبلی همین یادداشت: [یک] [دو]


  • پی‌نوشت:
    من این سلسله‌یادداشت‌ها را بدون رجوع به کتاب‌های آموزشی فارسی ارائه کرده‌ام، به همین خاطر ممکن است ترجمه‌های من از نام عناصر، با آن‌چه که در ایران متداول است نخواند.