پنجشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۴

ملاحظاتی مختصر درباره‌ی فرم و ساختار قصـّه (5)

پس از تعریف‌کردن بعضی از عناصر قصه [یک|دو|سه|چهار] و با مایه‌گرفتن از آن، اکنون می‌شود داستان "حکایت خروسی که پشتک زد!"‌ را روی میز تشریح گذاشت. این تشریح، در ساده‌ترین و مختصرترین فرم -بدون اشاره به استعاره و تکنیک‌های زبانی در قصه*- ارائه خواهد شد.

ساختار ابتدایی قصه
ساختمان قصه‌ی کلاسیک مثل یک مثلث است. این مثلت از منتها الیه یک سمت شروع می‌شود و ساق همین‌طور ادامه پیدا می‌کند (به کمک "محرکه" = Rising Action) تا به راس ("نقطه‌ی اوج" = Climax) برسد. سپس، از آن‌جا فرود می‌آید و در منتها الیه سمت دیگر ("نتیجه"= Conclusion) خاتمه می‌یابد. در داستان‌های مدرن‌تر یا بعضی رمان‌ها، با اوج و فرودهای بیش‌تری برخورد می‌کنیم که موضوع بحث این نوشته نیست.

تشریح گام‌به‌گام قصه
پس از "جمله‌ی آغازین" (Opening Sentence) -که در قصه تعریف و محل آن در حکایت آن خروسی که پشتک زد! نشان داده شد-، خواننده به چند "محرکه" برمی‌خورد تا او را به "نقطه‌ی اوج" قصه هدایت کند. گاه "محرکه" در ورود یک شخصیت جدید به داستان عینیت می‌یابد:
«باباجان دوست ما تصمیم گرفتند که یک خروس هم به مجموعه اضافه کنند».
در این‌جا خواننده مشتاق است تا نقش این شخصیت جدید در داستان را نظاره کند و به این شکل، به ادامه‌دادن آن ترغیب می‌شود. در این‌جا، ایفای نقش توسط شخصیت جدید -که همان "شخصیت اصلی" (Protagonist) داستان، یعنی خروس است- به این خواست خواننده با نقش‌آفرینی خود پاسخ می‌دهد:
«این خروس بی‌پدر دائم چشم هیزش دنبال این مرغ‌ها بود و هر چند دقیقه به چند دقیقه حادثه می‌آفرید و یک مرغ بیچاره را هدف قرار می‌داد و این وسط صحنه‌ها و صدا‌هایی تولید می‌شد که باعث می‌شد ما، که سن و سالی هم نداشتیم، جلوی خانواده‌ی محترم رفیق‌مان خجالت بکشیم».
به‌عنوان توضیح اضافه، توجه داشته باشیم که در این قصه، "راوی" (Narator) با "شخصیت اصلی" (Protagonist) یکی نیست.
سپس محرکه‌ی بعدی، يعنی "رفتن پیش پدر راوی" به میدان می‌آید و خواننده را باز "به دانستن پس از این" ترغیب می‌کند.
"تضاد" (Irony) در این قصه، در بخش آغازین این است که «باباجان دوست ما تصمیم گرفتند که یک خروس هم به مجموعه اضافه کنند، تا جنس جور شود و شاید این وسط جوجه‌ای هم در بیاید و بشود مایه‌ی نشاط فرزندان» اما «یک روز رفیقمان گفت، فلانی، این خروسه زیادی اذان می‌دهد و همسایه‌ها شاکی شده‌اند». "تضاد" بعدی در پایان قصه است که به وقت‌اش توضیح خواهیم داد.
آخرین محرکه‌ی داستان چنین شروع می‌شود: «فردای آن روز، تلفن زنگ زد و آن سوی خط، همان رفیقم را آشفته یافتم، که طلب کمک کردی به زاری». در این‌جا، خواننده آماده است که با "هیجان‌انگیزترین قسمت قصه" یا همان "نقطه‌ی اوج" (Climax) روبه‌رو شود: «صحنه‌ای بس عجیب رویت کردمی؛ خروس بدبخت با وضع رقت انگیزی در حال پشتک‌زدن و عرعرکردن بودی و مرغ‌ها هم بی‌خیال، در حال دانه جستن».
در این‌جاست که از راس مثلث فرود می‌آییم. نویسنده با اختصار و بدون شاخ‌وبرگ‌دادن به باقی داستان و استفاده از "محرکه"ای دیگر، مستقیماً "نتیجه" را پس از "نقطه‌ی اوج" می‌آورد: «گفت همان که شیخ فرموده بود، کمی که تفحص کردم، همانا یافتم که بعله، رفیق ‌ما ماجرا را خوب نگرفته و اشتباهی خلال سیر به ماتحت خروس کرده و چربی به ماتحت مرغ...»
"تضاد"‌ دوم داستان بین "توصیه‌های پدر" (مالیدن چربی به ماتحت خروس و خوراندن خلال سیر به مرغ‌ها) و نتیجه‌ی عکسی است که از آن در پایان داستان می‌گیرد.

چند پیشنهاد
1- در این داستان جای عنصر "تقابل" (Conflict) خالی است که این خلا به خاطر فرم روایی آن است. می‌شد دو شخصیت را -با خلق چند دیالوگ کوتاه- در مقابل هم گذاشت و بر جذابیت داستان افزود. دیگر عناصر این داستان نیز در قسمت‌های پیشین -در میان تعریف عناصر- مورد اشاره قرار گرفته‌اند.
2- اگر نویسنده از یک "نشانه‌ی پیش‌بینی" (Foreshadowing) -مثلاً زمانی که پدر راوی دارد به‌شان توصیه‌هایی می‌کند- استفاده می‌کرد، بر جذابیت داستان باز هم افزوده می‌شد. برای مثال می‌توانست بگوید "آقاجانم از این توصیه‌ها قبلاً هم کردندی که البته گاه درست از آب درنیامدندی" یا یک‌همچین چیزی. این "نشانه‌ی پیش‌بینی" هم خواننده را وا می‌داشت که به فکر حدس‌زدن پایان داستان بی‌افتد و هم، روال روایت را از حرکت مستقیم نجات می‌داد.
3- همان‌گونه که گفته شد، شاید اگر پس از "نقطه‌ی اوج" کمی داستان را ادامه می‌داد تا به "نتیجه‌" می‌رسید زیباتر می‌شد. مثلاً می‌توانست روایت را به میان اهل خانه ببرد و حیرت آنان را از مشاهده‌ی صحنه توصیف کند.

پایان سخن
در کل، حکایت آن خروسی... داستانی‌ست ساختارمند و تکنیکی که اگر جز این بود، برای تشریح به سراغ‌اش نمی‌رفتیم. در این سلسله‌یادداشت، بی‌اشاره به بعضی از عناصر زبانی و تصویری مثل تشبیه ادبی (تصور = Imagery)، تمثیل (Allusion) یا هجو و طعنه (Satire) و نیز سمبل (Symbol) -که خود بحث فراخ‌دامنی‌ست- گذشتیم و فقط به شرح استخوان‌بندی داستان بسنده کردیم. در فرصتی دیگر، احتمالاً داستانی درون‌گرایانه به نام خانه باید تمیز باشد را تشریح خواهیم کرد که به دیگر عناصر و فرم‌های قصه‌ نیز پرداخته شود.

۲ نظر:

آشیل گفت...

م-زهری عزیز سلام .با سپاس و تشکر از دو کتابی که در ارتباط با مقوله جهانی شدن در بخش نظرات وبلاک اقای ح-درویش ÷ور معرفی کرده بودید. شاد باشید .

مهدي گفت...

سلام مجيد جان! براي همراهي با گنجي، تصميم گرفته ام سه روز روزه ي سياسي بگيرم (از فردا شنبه) اگه هستي دستت رو به ما بده و بگو يا علي!