نخست:
شسته بودم دست و رویم به آفتاب
تا شود ز نورش بر چهرهام رنگ
غروبِ از راه رسیدهیِ نابهنگام
کرد محزون و خجل از جهلام
در تاریکی نورسیدهیِ شبانگاه،
کـُندی گذشت لحظهها بر چهرهام لغزید
هرچه بیش سپری میگشت ظلمات
هجوم شب بر چهرهام نمایانتر دیدم
...
سپس:
دانههای درشت تاریکی را
از درون حفرهی گودِ پلکها،
لمس میکردم
و صد افسوس عبث میبود
آنچه بود از نور در فکرم!
تهران، اردیبهشت 71.
* نقاشی از: Salvador Dali

شسته بودم دست و رویم به آفتاب
تا شود ز نورش بر چهرهام رنگ
غروبِ از راه رسیدهیِ نابهنگام
کرد محزون و خجل از جهلام
در تاریکی نورسیدهیِ شبانگاه،
کـُندی گذشت لحظهها بر چهرهام لغزید
هرچه بیش سپری میگشت ظلمات
هجوم شب بر چهرهام نمایانتر دیدم
...
سپس:
دانههای درشت تاریکی را
از درون حفرهی گودِ پلکها،
لمس میکردم
و صد افسوس عبث میبود
آنچه بود از نور در فکرم!
تهران، اردیبهشت 71.
* نقاشی از: Salvador Dali