نمایش پستها با برچسب Poem. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب Poem. نمایش همه پستها
شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۶
پنجشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۵
There For You
To F
When it all went down
And the pain came through
I get it now
I was there for you
Don’t ask me how
I know it’s true
I get it now
I was there for you
I make my plans
Like I always do
But when I look back
I was there for you
I walk the streets
Like I used to do
And I freeze with fear
But I’m there for you
I see my life
In full review
It was never me
It was always you
You sent me here
You sent me there
Breaking things
I can’t repair
Making objects
Out of thoughts
Making more
By thinking not
Eating food
And drinking wine
A body that
I thought was mine
Dressed as Arab
Dressed as Jew
O mask of iron
I was there for you
Moods of glory
Moods so foul
The world comes through
A bloody towel
And death is old
But it’s always new
I freeze with fear
And I’m there for you
I see it clear
I always knew
It was never me
I was there for you
I was there for you
My darling one
And by your law
It all was done
[+]
جمعه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۴
عـبث
نخست:
شسته بودم دست و رویم به آفتاب
تا شود ز نورش بر چهرهام رنگ
غروبِ از راه رسیدهیِ نابهنگام
کرد محزون و خجل از جهلام
در تاریکی نورسیدهیِ شبانگاه،
کـُندی گذشت لحظهها بر چهرهام لغزید
هرچه بیش سپری میگشت ظلمات
هجوم شب بر چهرهام نمایانتر دیدم
...
سپس:
دانههای درشت تاریکی را
از درون حفرهی گودِ پلکها،
لمس میکردم
و صد افسوس عبث میبود
آنچه بود از نور در فکرم!
تهران، اردیبهشت 71.
* نقاشی از: Salvador Dali

شسته بودم دست و رویم به آفتاب
تا شود ز نورش بر چهرهام رنگ
غروبِ از راه رسیدهیِ نابهنگام
کرد محزون و خجل از جهلام
در تاریکی نورسیدهیِ شبانگاه،
کـُندی گذشت لحظهها بر چهرهام لغزید
هرچه بیش سپری میگشت ظلمات
هجوم شب بر چهرهام نمایانتر دیدم
...
سپس:
دانههای درشت تاریکی را
از درون حفرهی گودِ پلکها،
لمس میکردم
و صد افسوس عبث میبود
آنچه بود از نور در فکرم!
تهران، اردیبهشت 71.
* نقاشی از: Salvador Dali
اشتراک در:
پستها (Atom)