یکشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۷

درون، پایه‌ی عمل

"ناشناس" می‌نویسد:
«این همون نویسنده‌ی است که در دیدار کانون نویسندگان با خمینی اصرار داشت که دست خمینی را ببوسد و خمینی اجازه نداده بود البته به خاطر نامحرم‌بودن با داشتن چنین زنان ذلیل روشنفکری اینده درخشانی داریم خانه از پایبست ویران است
».[+]

چند نکته را فهرست می‌کنم، خودتان آن‌ها را به هم بچسبانید:
1- پند فرهنگی-دینی ما می‌گوید: "نبینید کی گفته؛ ببینید چی گفته"! من در همین صفحه بارها صمیمانه تاکید کرده‌ام که این حرف ارزش اعتنا ندارد. آیا واقعاً "محتوای حرف" ملاک است، یا "نفس گفتن" آن؟ درست همین پرسش کلیدی است که ما را نسبت به سابقه‌ی گوینده کنجکاو می‌کند. دقت کنید که هیچ جنایتکاری در تاریخ بشر در "فواید جنایت" داد سخن سرنداده؛ او جنایت کرده، اما در پوشش "کار نیک". در حرف، جنایتکاران درست همان را گفته‌اند که خیرین و خادمین بشریت؛ همه در باره‌ی "بهترشدن" گفته‌اند، نه "بدترشدن"، حال با کلماتی متفاوت. اما نتیجه چه شده: همیشه جنایتکار جنایت کرده و خادمین خدمت. این توضیح ما را وادار می‌کند که وقتی حرفی شنیدیم، آن‌را "پدیدارشناسی" کنیم و بگردیم دنبال ریشه‌هایش... که جایی جز درون خود گوینده نیست.

2- اغلب ما انسان‌ها خودمان را تکرار می‌کنیم، تا کار نویی خلق کنیم. در میان انبوه تولیدات، واقعاً چندتاشان جدیدند؟ ما مصرف‌کنندگان تولید همدیگریم. از این‌رو "متن" به خودی خود مستقل و زنده نیست؛ از دیگر متن‌ها است که زندگی می‌گیرد.

3- آن‌چه صادق هدایت را از باقی نویسنده‌های ما متمایز می‌کند، "رفتن به عمیق انسان‌"ها است. من کس دیگری را جز او -بزرگ علوی و بیژن نجدی در انگشت‌شماری از داستان‌های‌شان- سراغ ندارم که از چنین استعدادی برخوردار بوده باشد. هدایت در داستان سخت خواندنی زنی که مردش را گم کرد ، از دلتنگی زن برای "بوی سرطویله‌ی" مردش خبر می‌دهد. این شاید از نگاهی سطحی‌بین، مسخره‌کردن دهاتی‌جماعت تلقی شود، اما او با شناخت فرهنگی دقیق و درایتی مثل‌زدنی، "علاقه‌ی نوستالژیک و ناخودآگاه" قهرمان داستانش را روی دایره می‌ریزد. او تیپی را نشان خواننده‌اش می‌دهد که شاید بارها از کنارش رد شده باشد، اما توجهی به "خاصیت شخصیتی-روانی" او نکرده است. هدایت کاشف روان شخصیت‌های داستانی‌اش است.
اما واقعاً "بوی گند" چه جذابیتی می‌تواند برای فرد داشته باشد؟ این برمی‌گردد به توضیح شماره‌ی یک همین یادداشت. ما انسان‌ها مبلغ خوبی‌ها هستیم، خوبی‌هایی که جز "قردادهای اجتماعی" همه‌پسند نیستند. در این میان آن‌چه از قلم می‌افتد، فتیش (Fetish) و علاقه‌ی درونی ما به بسیاری از چیزهاست که حتا جرئت برزبان‌آوردن‌شان را هم نداریم (گاهی حتا پیش خود).

4- چقدر باید روی انسانی کار کرد که از "با دست غذا خوردن" لذت می‌برد؟ با کسی که ماهی باید لااقل یک‌بار پای مصیبت‌خوانی بنشیند و اشکی بریزد چه باید کرد؟ اصولاً چه "باید"ی وجود دارد که این‌ آدم‌ها را عوض کرد و به آن شکلی که ما فکر می‌کنیم درست است درآورد؟ همه‌ی این حرف‌ها قبول. موضوع اما زمانی با سر می‌خورد به مشکل، که کسی که از "با دست غذا خوردن" لذت می‌برد، بشود مبلغ "اندر فواید غذاخوردن با قاشق و چنگال"! شاید بگوییم انسان چندبعدی است و ممکن است هم از راک اند رول لذت ببرد و هم از نوای نی چوپان. این‌هم قبول. اما کسی که فقط از نوای نی لذت می‌برد و به دروغ می‌گوید "چه حالی دارم با راک می‌کنم"، به‌واقع هم دارد شخصیت دیگرگونه‌ای از خود به‌نمایش می‌گذارد (تظاهر - دروغ)، هم دارد نفس لذت‌بردن از نوعی موسیقی غربی را با درک غلط خود و کلمات بی‌ریشه‌اش به‌مسخره می‌کشد و مسخ می‌کند. این دقیقاً نکته‌ای است که باید رویش تمرکز کرد، یعنی قرارگرفتن -یا خود را قراردادن- در موقعیتی که ربطی به واقعیت وجودی ما ندارد. حال چقدر شرایط زمانه و اجتماع (جبر) یا آرزوهای نفسانی (اختیار) در این رویکرد تظاهرگونه دخیل است، دیگر بحث دیگری‌ست و صدالبته در جای خود قابل تامل.

5- انسان با درگیری درونی (Inner Conflict) زاده می‌شود و می‌میرد. انسان در مقابل تغییر سخت است. استفاده از مواهب زندگی بشر مدرن، انسان قبل از مدرن را با موضوع تغییر درگیر می‌کند. او از بسیاری قسمت‌های درون‌مایه‌ی خود دل‌می‌کند و از بسیاری نه. گاه حتا آزار می‌بیند... گاه با ظاهری آراسته و نوشده، مستقیم یا غیر مستقیم به جنگ تغییر می‌رود و پشت کهنه‌گی درمی‌آید.

6 و خاتمه- مشکل من با "شتر-گاو-پلنگ"های بی‌هویتی مثل سیمین دانشور این است که با ابزار مدرن، عقب‌ماندگی و "بازگشت به خویشتن خویش"ی که زندگی جز از نوع خیش و گاوآهن نیست را تبلیغ می‌کنند. آنان در لباس دکتر و مدرس دانشگاه و دیگر فرآورده‌های بشر مدرن، گاه گاف‌هایی می‌دهند که بین‌شان فرقی با فلان خانم جلسه‌ای که عصرها با همسایه‌ها می‌نشیند به غیبت‌های خاله‌زنکی و سبزی‌پاک‌کردن نمی‌بینی. در قالب رمان -که نوعی بیان انسان شهرنشین است- به جنگ تفکر شهرنشینی (احترام به قانون، زندگی در ساختار ساختمانی شهر و تبعاتش) و تبلیغ یاغی‌گری و خصایل ایلی و دهاتی می‌روند (در سو و شون). اینک اگر توجه کنیم اینان سازندگان فرهنگ نسل‌ها بوده‌اند، ریشه‌ی مصیبت را بهتر خواهیم دید و تعجب نخواهیم کرد که با نسلی روبه‌روییم که خودش نمی‌داند هویت‌اش چیست. با این وجود، چه جای تعجب است که در ایران ما -و نه مثلاً در جاهای دیگر که ریشه‌ی استبداد بس قطورتر و ژرف‌تر بوده- انقلاب اسلامی بشود؟

۶ نظر:

ماهگون گفت...

مجید زهری عزیز!
خوانندگانی که تحت تاثیر فضل پدر و همسر این و آن انقلابی شوند پند شما هم در گوششان مؤثر نخواهد بود.
اما خیال نمی کنم کسی که برای رسیدن به دریا خود را در رودی خروشان میاندازد گیریم درون قایق و یا بدون قایق در گزند بیشتر و یا کمتر حوادث روزگار، آنقدر شیاد باشند که نتوان هیچ نقطه ی مثبتی در آن ها دید.
مسلم است که آدم شدن منتهای مسیر بشر است. اما در این میان یک فرقی هم هست بین رفاهطلبی که همه رو میفروشد و حقیقتجویی که رفاه خود را در خطر می آندازد.
مسلما با نگاه مطلقگرا و آرمانی هیچکس شایسته ی تعریف و تمجید نخواهد بود. ایکاش در نقدهای خود کمی به خوبیهای وجودی آدمها هم میپرداختید.
اینطوری راهی نمیماند به جز آنکه صادق هدایت رفت.

بیلی و من گفت...

با سلام به این مطلب شما در بلاگ نیوز لینک داده شد.

مجيد زهری گفت...

ماهگون عزیز!
به‌نظرم "به دلیل کمبود وقت"، این نوشته را یا نخوانده‌اید، یا کامل نخوانده‌اید!

با سپاس از اسد عزیز.

ناشناس گفت...

درود بر شما پیش از این نوشتم که سیمین دانشور در دیدار باخمینی خواستار بوسه بر دست اقا بوده انداین داستان را دکتر غلامحسین ساعدی در مجله الفبا نوشته اند من یک بار سیمین دانشور را در مطب پزشک دیدم می خواستم دلیل این کارشان را بپرسم وقتی جلو رفتم وخواستم پرسشم را عنوان کنم دیدم ایشان دارند در مورد زینب کبری وبزرگواری ان امامزاده میگوید من پاسخ خود را گرفتم ودیگر چیزی نپرسیدم به نظر شما ایا امیدی به اینده هست

ناشناس گفت...

اقای زهری گرامی لطفابا قلم توانای خود بیشتر به این موضوع بپردازید چگونه است که نویسندگان زن در دنیا پیشرو واگاهی دهنده هستند اما سال 57نویسندگان ما پیشاهنگ حماقت بودند ایا قانون چند همسری را به زعامت اقا میخواستند اصلاح کنند ! چرا اندیشه خانم دانشور استاد دانشگاه وزنان روستایی که سواد خواندن ونوشتن ندارند دریک نقطه به هم میرسد! چرا زنان ما شجاعت فکری ندارند!با سپاس از شما

مجيد زهری گفت...

یادم می‌آید که غلامحسین ساعدی، در باره‌ی سیاوش کسرایی در اولین دیدارشان با "امام" نیز چنین اشاراتی داشت.