نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی تصویر مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها
نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی تصویر مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها

چهارشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۳

جایگاه "من" در تصویر درونی

بعضی از انسان‌ها بر اثر یک "اتفاق" در جایگاهی قرار می‌گیرند که مال آن‌ها نیست. بعد از مدتی اما، تقریباً در اکثریت موارد، خیلی زود این جایگاه را از دست می‌دهند و به نقطه‌‌ی اول خود برمی‌‌گردند! مثلاً کسانی که بلیط بخت آزمایی (لوتو) می‌برند، برای مدتی طعم ثروت را می‌چشند، اما به‌سرعت این ثروت را تباه می‌کنند و به همان وضع قبلی برمی‌گردند. یا کسانی که با ظاهرسازی، خود را در قالبی فروبرده‌اند که برازنده‌ی آن‌ها نیست، بعد از مدتی دست‌شان رو می‌شود. چرا این گردونه همیشه تکرار می‌شو...د و چه کسی مسبب این وضع است؟
انسان هنگامی می‌تواند در جایگاهی جا بیافتد، که از لحاظ "تصویر درونی/ذهنی" خود را در آن ببیند و با اجزایش همخوانی داشته باشد. این فرمول در ظاهر ساده، بنیاد زندگی بشر را ساخته است. تصویر درونی باوری است که ما از قابلیت‌ها و استعدادهای خود داریم؛ آن جایگاهی است که برای خود تصویر کرده‌ایم. تمامی اضلاع زندگی، از اقتصاد بگیرید تا روابط انسانی، مشمول همین فرمول می‌شوند.
انسان خود را با کسانی محشور می‌کند که تصویر ذهنی او آن‌ها را مناسب رابطه تشخیص داده باشد. اگر بر اثر "اتفاق"، فرد با کسانی مرتبط شود که از مرتبه‌ی او بالاتر هستند، پس از زمان کوتاهی و به هر ترتیبی که شده، خود او اسباب به‌هم‌خوردن رابطه را فراهم می‌کند و به جمع دوستان قبلی‌اش برمی‌گردد. اگر کسی بیش از ظرفیتش توجه و احترام ببیند، نمی‌تواند آن‌را تحمل کند و با پرخاش، آن‌ را پس خواهد زد.
درآمدزایی در زندگی نیز کاملاً مرتبط با تصویر درونی است: ما به میزانی دنبال پول می‌رویم که خود را در آن حد ببینیم. کوچک‌بینی انسان از خودش او را در نقطه‌ای نازل نگه می‌دارد؛ آن نقطه‌ای که او فکر می‌کند شایسته‌گی‌هایش در همان حد است.
آیا شایسته‌گی انسان در همین حدی است که او در آن قرار دارد؟ بسیاری همین اعتقاد را دارند و مرتبه‌ی افراد را از جایگاه آن‌ها شناسایی می‌کنند. من شخصاً موافق با این نظر نیستم. معتقدم انسان می‌تواند تصویر درونی و باور خویش از خودش را ارتقا بدهد. با ارتقای تصویر درونی، ما به جایگاهی مرتفع‌تر صعود می‌کنیم که آن جایگاه، نمایانگر شایسته‌گی‌های "فعلی" ماست. هر چه تصویر درونی را ارتقا دهیم، کنش خود را ارتقا داده‌ایم و به تبع آن، موقعیت ما نیز ارتقا می‌یابد.
مهم نیست که دیگران چه قضاوتی راجع به شما دارند. مهم این است که خود شما چگونه خود را قضاوت می‌کنید و چه جایگاهی به خود می‌دهید. ما انسان‌ها نخستین ارزیاب خویش هستیم و حق داریم این ارزیابی را با توسعه‌ی درونی خویش و گسترش استعدادها و قابلیت‌های‌مان بهینه‌سازی کنیم.

شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۲

دوستی (19): دوستان ما از جنس خود ما هستند

اطرافیان و دوستان ما نقشی اساسی در شکل‌دهی به زندگی ما دارند. این نقش را ما خودمان به آن‌ها داده‌ایم، وقتی که به‌عنوان اطرافیان/دوستان خود انتخاب‌شان کردیم. انسان فقط به سمت کسانی کشیده می‌شود که به او شبیه باشند. ما اطرافیان‌مان را به‌خود جذب کرده‌ایم، چون نوعی شباهت درونی و هم‌جنسی به آن‌ها احساس می‌کنیم.
 
گاه ما خود متوجه این هم‌جنسی نیستیم. تصویر درونی انسان گاه در لایه‌های وجودی او ناپیداست. برای کشف این تصویر، خیلی ساده به کسانی که دور خود جمع کرده‌اید نگاه کنید! این‌ها تصویر درونی خود شمایند، و الا نمی‌توانید با آن‌ها ارتباط عاطفی برقرار کنید... و هیچ ارتباطی بدون رد-و-بدل‌کردن عاطفه ممکن نمی‌شود. گم‌کرده‌ی درونی ما پیرامون‌مان پخش است.

ما از دوستان/اطرافیان خود احساس مهم مهم‌بودن می‌گیریم، همان‌طور که آن‌ها از ما همین احساس را می‌گیرند. انسان‌ها به همین خاطر به هم کشش پیدا می‌کنند و به زندگی‌شان معنی می‌دهند. دوستان و اطرافیان ما، شاخص استاندارد ما از انتخاب دوست و اطرافیان هستند.
 
شاید ما در روابط‌مان جبر را مقصر بدانیم؟ گاه چنین است. جبر ممکن است رابطه ایجاد کند، اما این ماییم که نگه‌دارنده‌ی رابطه هستیم، با لاعلاجی‌مان، با ترس‌مان، با ناامیدی‌مان، با روحیه‌ی سازگاری‌مان... و با هم‌جنسی درونی‌مان. در یک کلاس، دانش‌آموز دقیقاً به سمت کس و کسانی کشیده می‌شود که او/آن‌ها را مثل خود می‌داند. چرا واقعاً افراد مشخصی را برای دوستی خود برمی‌گزیند؟ دقیقاً به‌خاطر همین کشش درونی که از هم‌جنسی می‌آید. رابطه که پا در هم‌جنسی نداشته باشد،‌ به‌زودی جدا می‌شود.

در محیط کار یا تحصیل، ما فقط با آدم‌های خاصی دمخور می‌شویم. آدمی که با همه دمخور است، آدمی است با ضعف "عزت نفس" و نیازمند شدید به توجه دیگران. آدمی که دور خودش را از آدم‌های گوناگون پر کرده، از تنهایی خود وحشت دارد. می‌خواهد دورش شلوغ باشد تا از خودش تنش نلرزد. او در ازدحام گم می‌شود تا خود را نبیند. خودش را زیاد نمی‌پسندد، برای همین در حالتی رقت‌انگیز، تعریف و ترحم دیگران را تمنا می‌کند تا ارزش بگیرد. آدمی با حدی معمول به بالا از عزت نفس، آدمی که خودش را جدی می‌گیرد، دوستانی معدود و گزینشی دارد که معرف شخصیت خود او هستند. ما تصویر مای خود را در آیینه‌ی آدم‌های پیرامون‌مان می‌بینیم.

×          ×             ×

اگر از اطرافیان خود خسته‌ایم، اگر از محیط خود منزجریم، اگر هنگام نیاز -خیلی اتفاقی (!)- همه‌ی اطرافیان ما یک‌باره به سفر می‌روند یا تلفن‌شان جواب نمی‌دهد، اگر مدام از رابطه‌ای بد به دام رابطه‌ای بدتر می‌افتیم، اگر روابط ما در مسیری قهقرایی از بد به فاجعه نزدیک می‌شود، نظری به درون خود بیاندازیم که پایه‌ی همه‌ی مصائب در آن‌جا خوابیده است.

 رابطه‌ در بنیاد، مقوله‌ای از درون به بیرون است. تمام روابط ما بی‌استثنا، از درون خود ما نشات گرفته‌اند. برای نقطه‌ی پایان‌ گذاشتن بر مسیر قهقرایی زندگی، بایستی نیازهای درونی‌مان را از نو ارزش‌گذاری کنیم. بایستی اطرافیان‌مان را نیز از نو ارزش‌گذاری کنیم. هر چند وقت یک‌بار، بایستی از خود بپرسیم: «با معلوماتی که من در حال حاضر از رابطه‌ام با فلان چیز/کس دارم، اگر بر فرض قرار بود که همین الان این رابطه را شروع کنم، آیا حاضر به این کار بودم؟» [+] در خیلی از مواقع، پاسخ ما به این پرسش "نه" است، چون درون ما تغییر کرده و دیگر آن کشش را در خود برای ادامه احساس نمی‌کنیم. در این‌جا به اولین چیزی که باید فکر کنیم این است که چطور و با چه سرعت می‌شود از این رابطه خارج شد؟

ما اغلب به‌جای این‌که در روابط حضور داشته‌ باشیم، در آ‌ن‌ها گرفتاریم؛ به آن‌ها آلوده‌ایم! احساس می‌کنیم در دوستی‌ها، به آن‌چه شایسته‌اش هستیم نرسیده‌ایم. درست این‌جاست که باید استاندارد خود را در دوستیابی تغییر و خواست خود را ارتقا بدهیم. این عمل عمیقاً درونی است و به باوری راسخ در حد ایمان نیاز دارد. لازم است که انگیخته شویم و به خود بیاییم. باید به خودباوری برسیم؛ باور کنیم که لایق بهتر از آن‌چه داریم هستیم و این باور را در عمیق خود نهادینه سازیم. سپس به‌طور خودکار، به سمت کسانی می‌رویم که با استاندارد جدید ما هم‌خوانی دارند. انتخاب ما، نشات‌گرفته از استاندارد ماست. آن‌وقت است که ما با اسم شناسنامه‌ای یکسان، تصویر درونی خود را دگرگون کرده‌ایم و به نیازهای فروخرده‌ی خود پاسخی درخور داده‌ایم.

پی‌نوشت:
اگر این یادداشت‌ مفید بود، با فرستادن آن برای دوستان و حلقه‌های اینترنتی خود، آن‌چه خود پسندیده‌اید را به‌اشتراک بگذارید.
 
  

دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۳

اشاره‌ای به انديشه‌ی منوچهر جمالی (بخش دوّم)

گفت‌وگويی با ايرج ارجمند راد

" I, a stranger and afraid
In a world I never made.
غريبه و ترسانم، در جهانی که نساخته‌ام‌اش."
A.E. Housman*


خرسند و مفتخریم که جناب آقای ايرج ارجمند راد -يار هم‌انديش استاد منوچهر جمالی در پايگاه فرهنگشهر- در بخش پيغام‌های جستار پيشين نکاتی را پيوسته با انديشه‌ی دکتر جمالی متذکر شدند که باعث آشنايی بيش‌تری با ايشان شد. بيش‌تر خوشحاليم که ايشان با تواضعی مثال‌زدنی، برای گفت‌ُگويی سازنده پيرامون انديشه‌ی استاد جمالی اعلام آمادگی کردند. با استقبال از اين گفتُ‌گو، نخست خوانندگان اين تارنگار را به مطالعه‌ی بخشی از نقطه‌نظرات آقای ارجمند راد دعوت می‌کنيم و سپس توضيحی را بر ابهامات موجود می‌افزاييم و به فرجام، به انتظار ديگر نظرات ايشان می‌نشينيم:
دوست عزیز دشواری شما این است که هم چون بیشتر روشنفکران ما ، نقش باز خوانی و نو خوانی بن مایه های فرهنگی را در جوان شدم معنوی و فرهنگی یک جامعه نمی فهمید و در مورد بسیاری از روشنفکران ما ، متاسفانه معجونی غریب از بد فهمی و کم دانشی ، راه فهمیدن ساده ترین و ابتدایی ترین تجربه های تاریخ و مردم خود ، چه برسد به باختر زمین را می بنند...
آن چه که در هسته و تخمه اندیشه منوچهر جمالی درست است و به کار ما می آید ، , نه الزاما همه برداشتها و تاویل ها و تفسیر های او از گذشته ، که قبل از هر چیز همین دریافت نقش بن مایه های فرهنگی در نوشدن امروزین ما ست. بر آمد مذهب ها و مکتب های فلسفی نو و نیز کل روند نو شدن باختر زمین چیزی به جز باز گشت از عقل فرسوده و منحط شده به خیال و اندیشه آغازین و عبارت بندی از سر و به هنگام همان اندیشه های و بن مایه ها نیست. آگر شما تفات خیال و خرد و اسطوره و تاریخ را نمی دانید ، و اگر نمی دانید که نوشدن فرهنگی غرب با گسست از تصویر انسان مومن مسیحی و بازگشت به تصویر پرومته یوس یونانی ممکن شد ، هیچ چیزی از بن یان های نوگشت و دگر گشت در اروپا نخواهید آموخت. ... روند نوشدن در باختر زمین ، از روند تغییر و دگر گشت در تصویر انسان ایده آلی ، «برداشت من از خود» ، جدا شدنی نبود و نیست. ارزش تاریخی پرومتیوس و تمام اسطوره یونانی نیز درست در این بوذ که تصویری دیگر و جدا و دیگر از انسان مومن مسیحی را بیان می کرد. آنسانی آزاد تر ، و مستقل تر. تصویر جمشید هم چون انسان آرمانی ایرانی نیز درست همین است آن که در این جهان بدون خدایان آبادانی و تندریتی را می گستراند و از سوی خدایان طرد می شود
برای نقد اندیشه منوچهر جمالی ، که هم چون هر اندیشمند دیگری تنها یک دامنه از تجربه انسانی را می تئواند عبارت بندی کند ، شما باید قبل از هر چیز با ابزار فلسفی و نه تاریخی و یا جامعه شناسی به سراغ او به روید...

1- برخلاف نظر آقای ارجمند راد، برخورد با نظريه‌ای فلسفی می‌تواند جامعه‌شناختی يا تاريخی هم باشد، زيرا فلسفه در بُعد تاريخی عينيت پيدا می‌کند. از آن‌جايی که فلسفه نظريه‌ای است برای تبيين جهان (يا بخشی از جهان) و برای راهبرد انسان تدوين می‌شود، می‌تواند با ابزار جامعه‌شناسانه پرداخته شود تا عيار "واقع‌گرايی"اش مشخص گردد. برای مثال، نظريه‌ی کمونيسم در طول تاريخ سده‌ای خود، در جوامعی مختلف محک زده شد و مردود گشت.
2- باز برخلاف نظر ايشان، اين قلم نقشِ آشنايی با بن‌مايه‌های فرهنگی و اساطيری جامعه برای نوزايی و جوان‌شدن فرهنگ را به خوبی می‌داند و ارج می‌نهد و به بازخوانی فرهنگ اعتقادی راسخ دارد. امّا برای خوانش فرهنگ جامعه نمی‌توان قسمتی از فرهنگ و تاريخ‌اش را دور زد و ناديده گرفت و فقط به بخشی از آن استناد کرد که خود پايه‌‌ی محکم تاريخی ندارد! فرهنگ هرجامعه‌ای محصول سير تکامل تاريخی و پيوسته‌ی آن جامعه است و با تکيه بر "مجموعه‌ای از تحولات" به‌وجود آمده است. برای مثال، اگر سخن از "فرهنگ ايران زمين" می‌رانيم، روا نيست که قسمت بزرگ 1400 ساله‌ی اسلامی آن را -با تمامی فراز و نشيب‌هايش- ناديده بگيريم. بنابراين واقعيت، فرهنگ ايران فعلی، فرهنگی‌ ست آميخته به اسلام اما هویتش به هیچ وجه! کدام قسمت فرهنگ ایرانزمین مد نظر منوچهر جمالی است؟ چه دوره ای؟ بحث "هویت" را با "فرهنگ" اشتباه گرفته اید!
3- می‌توان اذعان داشت که نوشتار آقای ارجمند راد، تابع نظريه‌ی سير تمدن ياکوب بورکهارت است. اين نظريه غالب بر آکادمی‌های اروپايی‌ست. بر اساس آن، فرهنگ اروپا با بازگشت به اصل و بن‌مايه‌های "يونانی" خويش، نو شد و رشد کرد. امّا در مقابل اين نظريه، نظريه‌ی منسجمی نيز وجود دارد که می‌گويد: تاريخ هيچ‌گاه نمی‌ايستد و انحصاری نمی‌شود! به عبارتی، برای رشد کافی‌ست که موانع تاريخی را بزداييم، نه اين که به "خويشتن خويش" باز گرديم و با نوعی کهن‌سالاری نخ‌نما، بوم و اساطير خود را مبنای جوان‌شدن جامعه قرار دهيم. اين نظريه‌ی تاريخی می‌گويد که تاريخ ماهيت‌اش متحرک است، لذا اگر سدهای تاريخی (برای مثال: اسلاميزم انقلابی، انواع ايدئولوژی‌های رنگارنگ) از جلوی پای جامعه برداشته شوند، پتانسيل پيوستگی تاريخی جوامع باعث خواهد شد که هر جامعه با الگوبرداری از ديگر جوامع مدرن و آموختن از تجربيات خود و آنان، نو و همسان شود. در اين نظريه، جوامع جهانی در ارتباط با يکديگر ترسيم می‌شوند و از هم اثر می‌گيرند. با از بين رفتن تدريجی بافت اصيل جوامع غربی -بر اثر سيل مهاجرت و بکارگيری استعدادهای شرقی در موتور حرکت آن جوامع-، اين نظريه قابل قبول‌تر می‌نمايد و تقسيم‌بندی‌های کلاسيک و بوم‌شناختی و اصالت‌گرا را با چالشی جدّی روبرو می‌سازد.
4- به باور من، استاد منوچهر جمالی منادی التقاطی "بورکهارتيسم" جوامع شرقی است يا می‌خواهد که باشد؛ بهتر است نگوييم تنها ايران، چرا که ايشان پرچم "جهان‌آرايی" از طريق اساطير ايران‌زمين را برافراشته‌اند. اگر منوچهر جمالی تنها به زنده‌کردن و شناساندن تاريخ اساطيری ايران زمين بسنده می‌کرد، تلاش‌اش قابل تقدير بود (که البته هست)، امّا هنگامی که ايشان در لباس متفکری شبه‌سياسی داعيه‌ی ارائه‌ی "نيروی جايگزينِ سياسی" برای وضعيّت فلاکت‌بار کنونی را به ياری اساطير ايرانی در سر می‌پروراند، آن‌گاه است که بايد آرای‌شان را با ابزار و عناصری "هم‌خانواده" و از همان جنس مورد سنجشگری قرار داد. اين ابزار، تاريخ، جامعه‌شناسی و علوم‌سياسی مدرن هستند که هرگونه آرای نشأت گرفته از نارسيسيسم را به چالش می‌کشند.
5- برای ارائه‌ی هر بديل سياسی، بايستی عرف سياست جهانی را شناخت و آن بديل را با الفبايش منطبق ساخت. در دنيای انفورماتيک کنونی که علم، ارتباطات و کلاً گلوباليزه (جهانی) شدن با شتابی شگرف به پيش می‌روند و جهان را کوچک‌تر و مردم جهان را نزديک و نزديک‌تر می‌کنند، برای ارائه‌ی هر نظريه‌ای نياز به گويشی جامع و همسو با سير عمومی ياد شده هست تا نظريه "قابل ارائه" شود. اين خود به معنای عرفی‌گرايی است. يعنی فقط نظريه‌ای قابل ارائه است که با حرکت تاريخی فعلی -که همه‌مان در آن نقش و سهم داريم- همگام و همخوان باشد. حال تصورش را بکنيد که استاد جمالی در حال خلق اساطير ايرانی با سليقه‌ی خود (يا به قول خودشان بازخوانی آن‌ها) هستند و قصد دارند که اين اساطير را راهگشای حرکتِ به جلوی ايران فردا قرار دهند! اکنون بايد پرسيد: اين حرکت تا چه حد با خواست و سليقه‌ی مردم و مهم‌تر شايد با عرف بين‌الملل همخوان و البته تا چه حد "قابل ارائه" است؟ در اين حرکت چه رگه‌هايی از تجدد و خردگرايی و در مقابل چه رگه‌هايی از رمانتيسم و کهن‌گرايی وجود دارد؟ خود بيانديشيد و قضاوت کنيد.

*برگرفته از Last Poems اثر شاعر برجسته‌ی انگليسی Alfred Edward Housman (1859-1936).

چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۷

تصویر پنج

در کتابفروشی

«آن بسته سی‌دی را دارید که دعای رمضان دارد؟ همان که ذبیحی خوانده؟»
مجموعه‌ی شش‌تایی را برایش می‌آورد. از چشمان مرد برقی می‌جهد! دست توی جیب می‌کند و قیمت می‌پرسد. می‌شنود شصت دلار! با چابکی‌ای که از مشتری کتابفروشی انتظار نمی‌رود، سه‌تا بیست دلاری تانخورده از کیف می‌کشد بیرون و می‌گذارد روی پیشخوان.
مرد چهل‌ساله می‌زند، با موهای مشکی‌کرده‌ی آنکادر، لباس اتوکشیده و صورت تراشیده؛ نصف شیشه عطر هم روی خودش خالی کرده است! با سرخوشی بیست‌سال جوان‌تر از خودش می‌گوید: «این روزها اوضاع طوریه که آدم روش نمی‌شه از مغازه‌ها از این چیزها بخواد! مخصوصاً این‌جا تو بلاد کافرستان که تظاهر به بی‌دینی یک‌جور فخرفروشیه و مد روز؛ انگاری هیچ‌وقت هم قرار نیست کهنه بشه
فروشنده -طوری که خریدار نبیند- به من چشمکی می‌زند و کوتاه می‌گوید: «نه آقا، این حرف‌ها چیه
مرد که بیرون می‌رود، طوفان خنده است که کتابفرشی را پر می‌کند...



  • باقی "تصویر"ها:
  • [+]

    یکشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۹

    جنس انسان فرای باورهای اوست

    تشابه نظام ارزشی دو انسان،‌ تضمینی است برای ارتباط‌گیری و سپس پایایی یک دوستی. انسان‌ها به خاطر همجنسی جذب یک دیگر میشوند، نه هم عقیدهگی. جنس انسان همان مجموعه عادات (paradigm)، روحیات و نظام ارزشی اوست. مخزن ضمیر ناخودآگاه در انسان دقیقاً همچون ترموستات به اعمال او جهت میدهد.
     تصویر درونی ما از خود و اطراف، نقشهی حرکت و مبنای رفتاری ماست. این تصویر را میشود تغییر داد: با فهمی نو از خود و جهان و تمرین/تکرار این روش نو.

    چهارشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۱

    واژه‌ی "مردم" از نگاه رسانه‌ای

    وقتی به واژه‌ی "مردم" در یک گزارش رسانه‌ای می‌رسیم، ناخودآگاه این تصویر در ذهن‌مان نقش می‌بندد: "بدنه‌ی جامعه یعنی مردم عملی قابل اعتماد و برحق انجام داده است، حتا اگر این عمل با موازین عقلی نخواند". در این‌گونه گزارش‌ها واژه‌ی "مردم" مرکز ثقل همه‌ی آن‌ چیزی است که قرار است گفته شود. به‌عبارتی، اصل خبر یا نظری که قرار است با این گزارش به مخاطب منتقل شود خودش را پشت واژه‌ای کاملاً موجه پنهان کرده و به سرشت "بی‌گناه" آن آذین شده است.
     این اما تمام ماجرا نیست: تصویر ذهنی ما آن‌جا کامل می‌شود که هر کس و هر چیزی را که این "مردم" بر علیه آن قد علم کرده باشند "ناحق" و باطل به‌شمار می‌آوریم. سیستم ذهنیت‌ساز رسانه، با استفاده‌ی ابزاری از بار معنایی واژه‌ی "مردم"، به افکار عمومی آن‌گونه که می‌خواهد جهت می‌دهد و همین موضوع جایگاه این واژه‌ی کلیدی را بس یگانه ساخته است. جالب این‌جاست که تمامی رسانه‌های موجود -چه در ممالک دموکراتیک و چه در سیستم‌های استبدادی- عیناً به همین شکل افکار عمومی می‌سازند، زیرا هیچ دولتی نیست که خودش را مدافع مردم نداند! این دقیقاً نقطه‌ی اشتراک نظام‌های دموکراتیک با پوپولیست است، چون اولی خودش را منتخب آرای مردم می‌داند و دومی خود را برآمده از بطن توده‌ها و لاجرم تحت پشتیبانی کامل آنان.
    در یک خبر هر جا که از مردم یاد شد، دو گروه در حال معرفی هستند: کسانی که حق با آن‌هاست که "مردم" نام دارند و آن‌ها که حق ندارند و آدم‌های بد داستان قلمداد می‌شوند که این مردم در مقابل آنان دست به عملی زده‌اند. بنابراین، رسانه هر جا و در هر موقعیتی که در حال القای یک نظر به مخاطب باشد، به آن رنگ و لعاب "مردمی" می‌زند و آنان را که می‌‌خواهد خراب کند، "نامردمان" معرفی می‌کند.

    شوربختانه در دنیای کنونی، رسانه‌ها از وظیفه‌ی اصلی خود که "خبررسانی" بی‌دخل و تصرف است بسیار دور شده‌اند و در یک دگردیسی، به "خبرسازی" روی آورده‌اند. یعنی به‌واقع رسانه‌ای که قرار بود رکن اصلی دموکراسی باشد و در ظلمات فراگیر شمعی بیافروزد، به بازوی تاریکخانه‌ی قدرت تبدیل شده است و برای جاانداختن امیال آن، جاده صاف می‌کند و افکار عمومی می‌سازد.

    این‌جا بد نیست مثالی بیاوریم تا موضوع بهتر جا بیافتد. خبرگزاری آلمان "دویچه‌وله" در خبری (22 سپتامبر) چنین آورده است:

    «مردم لیبی در بنغازی در تظاهراتی علیه شبه‌نظامیان به مقر گروهی که گفته می‌شود عامل حمله به سفارت آمریکا است حمله کردند. .

     ما در این‌جا قصد نداریم که سازمان‌دهنده‌ی این‌گونه تظاهرات‌ها و خاستگاه آن‌را شناسایی کنیم؛ حتا قدمی به‌پیش، قصد قضاوت در کل ماجرا را نیز نداریم. هدف ما این‌جا تنها نشان‌دادن استفاده‌ی ابزاری رسانه از واژه‌ی معصوم "مردم" است.
    در همین یک خط، به سادگی مشاهده می‌کنید که حق با کیست (طبعاً‌ مردم) و آن‌ها که مورد حمله قرار گرفته‌اند اصلاً مردم به حساب نمی‌آیند! باقی متن نیز تنها سعی‌ای است در اثبات تز خبر که بر پیشانی‌ آن نشسته است. در خبر رسانه‌ی دموکراتیک، آن‌ها که به سفارت آمریکا ریخته‌اند "شبه‌نظامیان"ی خودسر شمارده می‌شوند، اگر روی‌شان بشود اصلاً می‌گویند این‌ها را القاعده سازماندهی کرده، اما جالب این‌جاست که همین افراد موقعی که داشتند بر علیه قذافی می‌جنگیدند "مردم‌" خوانده می‌شدند! در نظام اسلامی میهن ما نیز مخالفین  در تظاهرات خیابانی"اشرار" هستند و آن‌ها که به راهپیمایی روز قدس می‌روند مردم. در مصر هفتاد میلیونی، کم‌تر از صد هزار نفر بر علیه مبارک به خیابان آمدند، اما رسانه‌ی مسلط این عده را "مردم" نامید و باقی شصت‌وخرده‌ای جمعیت را اصلاً به‌حساب نیاورد. وقتی تعدادی از گارد مبارک به تظاهرات یورش آوردند، چنان این موضوع را در بوق کرد و وحشت تولید کرد که همه بر مظلومیت این مردم گریستند...
    با این‌گونه خبرسازی، رسانه قصد دارد دهن منتقدینی را ببندد که به کل پروژه‌ی دموکراتیک‌سازی کشورهای خاورمیانه به دیده‌ی شک می‌نگرند و بگوید که مسیر کاملاً "دموکراتیک" روی کار آمدن اسلامیون در این کشورها را قدرت مسلط هموار نکرده است. در واقع می‌خواهند از بدبین‌شدن افکار عمومی وحشت‌زده (از رخداد مهیب کشتن سفیر آمریکا و ریختن به سفارت) به انقلاب‌های خودساخته و یک‌شبه‌ی چند کشور عربی پیشگیری کنند. وقتی هسته‌ی فکری رسانه‌ای در دنیای امروز را بشناسیم، کم‌تر هیجان‌زده می‌شویم و بیش‌تر می‌اندیشیم... و این مسیر رو به آگاهی است. 

    شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۴

    درباره‌ی "سنگام" از مهرنوش مزارعی


    سنگام اثر مهرنوش مزارعی نخستین قصه‌ از مجموعه داستان غریبهای در اتاق من* است که در فرم روایی-خاطرهنویسی با ملاط سمبلیزم نوشته شده است. این قصه را دو شخصیت می‌سازند، دو همکار، دو زن، یکی ایرانی و ديگری هندی که اولی حکایت دومی بازمی‌گوید. زن هندی (شالپا) شوهرش را از دست داده و با خاطره‌ی او -شاید بهتر است گفت در خاطره‌ی او- زندگی می‌کند. اتاق کار او پر است از عکس‌های شوهر سابقش و هر چه می‌گوید در داِیره‌ی خاطرات مشترک‌شان می‌گذرد. سپس زن با مردی دیگر آشنا می‌شود و مرد نو جایگزین قبلی می‌شود.
    نویسنده با بهره گرفتن از نام و مضمون فیلم هندی سنگام -که خود انتخابی تمثیلی است و در آن زنی در بین عشق دو مرد گیر می‌کند و جبر زندگی سرنوشت او را رقم می‌زند- به عصر حاضر و دنیای مدرن و ماشین (آمریکا) وارد می‌شود و این‌بار زنی کارمند و تحصیل‌کرده با ظاهری مستقل را در همان قالب بازسازی می‌کند. در آخر، با کمک‌گرفتن از سمبلیزم، مثلاً سنگ سیاه بار که سمبل سنگ قبر است («تصویر محوی از سان‌جی بر سنگِ سیاهِ بار افتاده بود») و همبسترشدن خیالی راوی با شوهر مرده‌ی زن هندی که در واقع "همبستری وداع" یا "آخرین بوسه" است یا نوشیدن شراب در جام‌های خیلی مخصوص شوهر (گذشتن از مرز ممنوع و خط قرمز او)، آخرین سنگر حیات ذهنی او را می‌شکند.
    تصویری که از شخصیت زن هندی در داستان ارائه می‌شود، تصویر "زن بی‌اختیار" است. شوهر هر چند مرده است، اما در جای‌جای داستان چون روحی سرگردان حضوری سلطه‌گر دارد. سانجی نماد فرهنگ سلطه‌گر و شالپا ضلع دیگر معادله و در واقع نماد سلطه‌پذیری و تابعیت است. پیرو باور به تناسخ، این فرهنگ از کالبدی به کالبدی دیگر روان است و چون موضوعی درونی است، مکان و موقعیت چندان تاثیری در تبلور آن ندارد. از این رو، هندی‌بودن شالپا و حضورش در مسیر تناسخ، خود نمودی دیگر از سمبلیزم در این داستان است.
    سنگام حکایت بازتولید ذهنیت جبرگرا و زن سنتی در مناسبات دنیای مدرن است. علاوه بر آن، نشان می‌دهد که سیطره‌ی فرهنگ چگونه می‌تواند انسان‌ها را در هر موقعیتی که باشند از اختیار تهی کند: سیطره‌ی فرهنگ چون موضوعی درونی و روان‌شناختی، جایگاه زن و مرد و موقعیت‌شان را در قبال یک‌دیگر تعیین می‌کند و تعریف هر یک را تنها در این چارچوب ممکن می‌سازد.

    *شناسه:
    مزارعی، مهرنوش؛ غریبهای در اتاق من. تهران: آهنگ دیگر، 1382.

    برداشت من
    با مهرنوش مزارعی با قصه‌ی یک فیلم خوب آشنا شدم که در فصلنامه‌ی "باران" منتشر شده بود. زبان بی‌پروا و شعور نویسندگی‌اش نظرم را گرفت. با خواندن سه مجموعه‌ی خاکستری، غرِيبه‌ای در اتاق من و کلارا و من دریافتم که علاوه بر این‌دو خصلت ادبی، ایجاز و آزمودن فرم‌های گوناگون نیز پایه‌های دیگری از کار او هستند.
    فردا ساعت 5 تا شش (به وقت شرق کانادا) با او گفت‌وگوی رادیویی دارم که می‌شود از طریق اینترنت آن را شنید.

    یکشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۵

    سوژه‌ای به اسم زيدان و حواشی‌اش

    پيام يزدانجو در پاسخی که بر نوشته‌ی من نگاشته، نکاتی را يادآور شده که می‌تواند گفت‌وگومان را بسط دهد. در همين راستا، من تلاش می‌کنم به مواردی که آرايم زير پرسش رفته پاسخ دهم و نيز هر جا که در متن پیام ابهامی ديدم، به پرسش‌اش گيرم. ناگفته نگذارم که اين گفت‌وگو هر چند پيرامون کرده‌ی زين‌الدين زيدان در زمين فوتبال است که ديگر سوژه‌ای بيات به‌حساب‌اش بايد آورد، امّا تلاش اصلی بهانه‌کردن اين سوژه به قصد ارائه‌ی ديگر نظريات و نشان‌دادن دونوع نگاه گوناگون به رفتارهای انتزاعی است.

    خوانش و درک متن؟
    می‌دانيم که متن‌ها قابل تفسير و تأویل‌اند. به باور من، هر چه رگه‌های فردگرايی در جامعه‌ای قوی‌تر و پرخون‌تر باشد، متن‌های توليدشده در آن رک‌تر و شفاف‌تر، و لاجرم قابليت تأويل‌پذيری کم‌تری دارند. در مقابل، در جوامع در حال گذار و قبل از مدنيت کامل، متن‌ها را می‌شود به اقسام مختلف خواند و به تعداد موهای سر از آن‌ها برداشتِ مختلف کرد! ضمناً در چنين جوامعی رسم است که اگر خواننده آن‌گونه که نويسنده دوست دارد از متن‌اش برداشت نکرد، به "درست‌نخواندن" و "نفهميدن مغزه‌ی متن" متهم می‌شود. حال بايد ديد که در اين‌جا مقصر اصلی نويسنده است يا خواننده؟ آيا توقع او به‌جاست يا نابه‌جا؟ نکته‌ی نهفته و گاه ناخودآگاهی که در اين‌گونه مشی وجود دارد اين است که نويسنده معتقد است هر کس نوشته‌اش را بخواند با او همراه خواهد شد، برای همين، بدون اين‌که خود بداند درهای نقد را می‌بندد.
    پيام در اشاره به يادداشت من، چنين در سرآغاز پاسخ خود می‌آورد:
    «اختلاف اساسی متن من و نقد مجید زهری آن­جا است که متن مرا با التفات به «افق انتظار» ی که ایجاد کرده­ام، text را با توجه به context آن، نخوانده: به­گمان­ام، تاویل او ربطی به بستر بحث من ندارد، و در واقع در نوشته­ی او خوانشی از متن من صورت نگرفته، بیش از آن که بدخوانی باشد ناخوانی است»، يا می‌گوید: «آن­چه او مد نظر نداشته این بوده که متن من از موضع حقوقی – قانونی بحث نمی­کند، موضعی که نوشته­ی خود او سخت پابند آن است».
    من فکر می‌کنم انسان لازم است در خوانش و نوع برداشت از هر متنی آزاد باشد؛ او نه در پيروی از خواست و سليقه‌ی نويسنده، که پيرو فهم و با توجه به قابليت درک خود متن را بخواند. در غير اين صورت چيزی به نام "نگاه نقّاد" و همین‌طور خودآگاهی اصلاً پا نمی‌گيرد. زاويه‌ی نگاه منتقد چيزی است کاملاً اختياری و خصوصی؛ گاه قابل هضم و گاه ثقيل.

    پيام معتقد است: «[مجيد] با متن مجازی من برخوردی واقعی می­کند، آن­چه را که literary است literally می­خواند، آن­چه را که استعاری است لفظی می­گیرد».
    در اين‌جا دو نکته مطرح است: یکی اين‌که به باور من، هر چند اساس نوشته‌ی پيام از رمانتيسم مايه گرفته نه رشناليسم، امّا آن‌چه او در صددش برآمده، ارائه‌ی دیدگاه‌ و باور خودش آن‌هم با زبانی لخت بوده است، نه ارائه‌ی تصويری تخيّلی. پيام برای اين منظور، پُر و پيمان هم نوشته و مثل زده است. من به چنين نوشته‌ای مجازی نمی‌گويم!
    در ثانی، "استعاره" يک مفهوم نيست؛ فقط نوعی "ابزار" است که نويسنده گاهی برای ابراز نظر خود برمی‌گزيند. مهم کندن پوست استعاری نوشته و بيرون‌کشیدن پيام آن است. من گمان نمی‌کنم که برداشت من غلط بوده باشد: پيام در پی تبرئه‌ی زيدان و پوشاندن قبای "ساختارشکنی" و "فردگرايی" به تن عمل او بوده است.

    من اين‌جا متوجه حرف پيام نمی‌شوم:
    «جالب آن که، مجید در ادامه­ی نوشته­اش می­گوید مشکل متن من این بوده که «در پی کشف "نيت" افراد است نه داوری عمل آنان». معلوم است که، من در مقام داوری حقوقی نبوده­ام: مرجع قانونی این قضاوت را می­کند و من هم اتفاقن به­عنوان شهروندی قائل به قانون­مداری به آن تن می­دهم: فیفا حکم­اش را داد و من هم این صدور حکم را روالی قانونی و اجرای آن را الزامی می­دانم. اما آن­چه من در متن خود به آن پرداخته­ام نقب زدن به نیت انسانی است بی آن که الزامی قانونی – حقوقی ایجاد کنم».
    آیا من غير از اين گفته‌ام؟
    در حاشيه: من و پيام هر دو می‌دانيم هر چند انسان مدنی به حکم قانون پابند است، امّا انسان خصلتاً اهل قضاوت است و اين از فرديت او می‌آيد. به همین لحاظ، هيچ عملی در دنيا رخ نمی‌دهد که انسان از آن مطلع شود و -کم يا زياد، برای يک لحظه يا طولانی‌مدّت، در دل یا علن...- قضاوت‌اش نکند.

    کاربرد واژه و برخورد با مفاهیم
    پيام وقتی درباره‌ی نوشته‌ی خود می‌گوید «می­خواهم نشان دهم همه­ی ماجرا در آن­چه در سطح قانون می­گذرد خلاصه نمی­شود» حرفش پذيرفتنی‌ست. نيز خرده‌ای که به متن من می‌گیرد درست است: «تنها در یک جامعه­ی سوسیالیستی می­توان انتظار سرسپاری بی­چون­وچرا و مهم­تر از آن چشم­وگوش­بسته به قانون را انتظار داشت؛ برعکس، تفاوت یک جامعه­ی لیبرالی در این است که به قانون قداست نمی­دهد، قانون­مندی و قانون­مداری باید باشد، اما امکان نقض قانون به بهای پذیرش مجازات مربوطه و بدون ساقط شدن از هستی و مهم­تر از آن آزادی نقد قانون وجود دارد». من بعد از بازخوانی نوشته‌ام متوجه شدم که می‌شود چنين برداشتی از آن کرد. ولی وقتی او می‌گوید «مجید، عجولانه، مرا به چپ­گرایی متهم کرده»، واژه‌ی "اتهام" را در جای درستی در جمله‌اش نمی‌نشاند. گمان می‌کنم ما هنگامی می‌توانیم کسی را به چيزی متهم کنيم که آن "چيز" بد باشد. انديشه‌ی چپ در جای خود بد نيست و وجودش در هر جامعه‌ای لازم و انکارناپذير است. پيام با يک پيشداوری، چپ را در اساس نهی می‌کند و واژه‌ی "چپ" را چون یک صفت ناجور و به سطح يک خلاف برای اتهام‌زنی نزول می‌دهد. حرف من در مورد سارت و چپی‌های هم‌دوره‌ی او اين است که انديشه‌ی اين‌ها تاريخ مصرفش گذشته و ديگر به درد زمانه‌ی ما نمی‌خورد.
    ديگر اين‌که تقسيم‌بندی پيام از "چپ" و "راست" ظاهراً بر اساس "سوسياليسم" و "ليبراليسم" است! حال اگر کسی هم به سوسياليسم و هم به ليبراليسم اعتقاد داشت و از آن‌ها تلفيقی بيرون کشيد (مثل کشورهای اروپای غربی: هلند، سوئد، آلمان، سوئيس و...) تکليفش چه می‌شود؟ من در اين‌جا به حاشیه (ارائه‌ی تعريف چپ و راست) نمی‌زنم با اين ترس که کلاف نوشته از دستم در نرود و خواننده سردرگم نشود، امّا توصیه می‌کنم -اوّل به خودم- که دقیق‌تر به اين مفاهيم بنگریم و کمی از تعاريف قديم فاصله بگيريم.
    در حاشيه: آن‌چه پيام از مثال سارتِ خود مراد کرده با آن‌چه به واقع سارت در نظر داشته دو چيز است. سارت آن مثل را نه با هدفی ليبراليستی و فردگرايانه (به ظنّ پيام)، که در تبليغ و تئوريزه‌کردن آنارشيسم و شکستن قراردادهای اجتماعی آورده است. سارت محصول و توليدکننده‌ی آنارشيسم زمان خود است. به اين گفته توجه کنيد: «سارتر می‌گوید این از آن لحظاتی است که «اصالت» انتخاب انسان، «اخلاقی» بودن و «انسانی» بودن آن، را فقط خود او است که می­تواند تعیین کند؛ هیچ مرجعی نمی­تواند تکلیف او را دقیقن و قطعن معین کند، چون او آزاد است و خود باید انتخاب کند». سارت با ساختن موقعيتی استثنایی و غير جامع، فرد را در مقابل قراردادهای اجتماعی قرار می‌دهد تا "اصالت وجودی" او را تعريف کند، غافل از اين‌که "استثنا" را نمی‌شود به کل تعمیم داد و از آن نتيجه‌ای کلّی گرفت. او قبل از اين کار لابد از خود نپرسيده که آيا انسانی که بخش اعظم زندگی خود را بر اساس قراردادهای اجتماعی (قانون، عرف، فرهنگ، اخلاق و ...) می‌گذراند، تا چه حد می‌تواند آن "اصالت انتخاب" را -به همان غلظت- همراه داشته باشد؟ نزد سارت، آنارشيسم ترجمان آزادی است. اشتباه ديگر او ارائه‌ی تعريف مشخص برای آزادی و به‌واقع ايدئولوژيک‌کردن آن است که خود خبطی‌ست. اصالتی که او برای حق انتخاب و خودآگاه انسان قائل است، با واقعيت هيچ همساز نيست.

    تصوير خصوصی يا عمومی؟
    من در نوشته‌‌ی خود گفته بودم که زيدان با عملش باعث شد آن تصوير بدی که از مسلمانان به باور جهانی تزريق شده و می‌شود، پررنگ‌تر شود. پيام در مقابل می‌گوید: «...اتفاقن زیدان به این تصویر انتسابی «عرب مسلمان» تن نداده، تسلیم تعصب هم شده باشد تسلیم تعصب «خود» شده اما نه تعصب دیگران: او نه «خود» را یک «مسلمان» معرفی کرد و نه آن «ایتالیایی» را «مسیحی» خواند».
    شوربختی اين‌جاست که باور جهانی هميشه بر مدار خواست ما نمی‌چرخد و گاهی به زور ما را در جايگاهی می‌نشانند که هيچ با ميل ما نمی‌خواند. به همين لحاظ، بايستی با "جبر زمانه" با سنجيده‌گی، مسئوليت‌ و مدارا برخورد کرد. زيدان اين ظرافت را نداشت. اگر قول پيام را هم بپذيريم که او «به این تصویر انتسابی «عرب مسلمان» تن نداده» و «تسلیم تعصب «خود» شده اما نه تعصب دیگران»، ولی با باور عمومی چه کنيم که در رسانه و بوق و کرنا می‌کنند و منتظر بهانه‌اند برای محکوم‌کردن؟ آيا بايد با گاو شا‌خ‌به‌شاخ شد يا رام‌اش کرد؟ با تقصير يا بی‌تقصير، امروز مسلمانان چهره‌ی جالبی در جهان اصلی (جهان قدرتمدار، جهان غرب) ندارند. هر حرکت در راستای قوّت‌دادن به اين باور، دودی به‌پا می‌کند که نخست به چشم خودشان می‌رود. اتفاقاً مسلمانان بايستی خود در نهی اين‌گونه اعمال پيش‌دستی کنند، اگر در پی تصويرزدايی هستند.

    پنجشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۲

    اشاره‌ای به تفاوت ساختاری جمعیت با جامعه

    "ازکامیونیتی‌های موفق در کانادا بیاموزیم!" به قلم دکتر محمد تاج‌دولتی (سلام تورنتو: شماره‌ی 652، پنج دسامبر) یادداشتی آسیب‌شناسانه است که نکات تامل‌برانگیزی در درون خود دارد. بهانه‌ی این یادداشت، حضور جاستین ترودو در جمع کانون یهودیان است و خود متن نیز بر اساس مقایسه‌ی جامعه‌ی یهودی تورنتو با جامعه‌ی ایرانی شالوده ریخته شده است. مشکل اما این‌جاست که این یادداشت فقط به برشمردن تعدادی از گرفتاری‌های ماهیتی جامعه‌‌ی ایرانی بسنده می‌کند و هیچ راهِ حلی ارائه نمی‌دهد! شاید نویسنده ارائه‌ی راهِ حل را وظیفه‌ی خود نداند؟ بحث اما این‌جاست که دیدن بیماری بدون این‌که درمانی برای آن‌ها ارائه شود، نه‌تنها کمکی به بهبود بیمار نمی‌کند، بل‌که گاه غیر مستقیم وجودِ راه‌های بهبود را نیز نادیده می‌گیرد.

    جامعه چیست؟
    هنگامی که سخن از "جامعه" به‌میان می‌آید، نخستین پرسشی که در ذهن می‌درخشد این است که "جامعه واقعاً چیست"؟ به‌عبارتی، برای این‌که درکی پدیدارشناسانه از این لغت یا مفهوم داشته باشیم،‌ باید تعریفی از آن به‌دست دهیم. این تعریف بسته به نوع گفتمانی که در آن حضور دارد، می‌تواند پیچیده و یا ساده باشد، اما به هر حال شاخصه‌هایی را رونمایی می‌کند که برای فهم پایه‌ریزی یک جامعه ضروری هستند.
    جامعه در ساده‌ترین گفتار، متشکل از جمعی از انسان‌ها است که بر اساس تعلقات ملی، هویتی، تاریخی، فرهنگی، دینی، فکری، معرفت‌شناسی، استانداردهای کیفیتی، روانشناسی و آرزوها، یا تعدادی از این عناصر، حال با شدت و ضعف‌هایی، از لحاظ فیزیکی یا ذهنی در کنار هم زندگی کنند. این عناصر، وقتی در هم قفل شوند، این تعداد افراد را کنار هم در شکل جامعه نگه می‌دارند و تعریف می‌کنند. از روی همین عناصر است که این تعداد افراد خود را به شکل یک مجموعه نام‌گذاری می‌کنند: جامعه‌ی یهودیان، جامعه‌‌ی ایرانیان، جامعه‌ی... حال بسته به موضوع تحقیق، این جامعه را می‌شود در شکل یک کل دید، یا به زیرمجموعه‌هایی تقسیم کرد.
     
    جامعه یا جمعیت؟
    صرفاً جمع‌شدن تعدادی انسان در کنار هم به جمع‌شان هویت "جامعه" نمی‌دهد. هر جامعه نیازمند شاخصه‌هایی است که با یک‌دیگر همسو هستند و چون قطعات یک پازل، با قفل‌شدن در کنار هم به ساخت تصویر کلی می‌انجامند. نوع چینش این عناصر اما، بسته به تعریف خاصی که ما از جامعه داریم، اغلب فرق می‌کند. مثلاً هنگامی که سخن از "جامعه‌ی مسلمانان کانادا" به‌میان می‌آید، داربست این جامعه دین اسلام است، اما وقتی گفته می‌شود جامعه‌ی ریچموندهیل، مسئله‌ی دین به‌کنار می‌رود و حضور در جغرافیا زیر نظر شهرداری ریچموندهیل با سلسله‌مراتب اداری و بروکراتیک مد نظر قرار می‌گیرد.

    حضور نهادها و انجمن‌ها
    از عوامل تشکیل‌دهنده‌ی هر جامعه‌ای در هر شکل با هر میزان، "نهاد" است. ایجاد نهاد، یکی از عواملی است که سطح یک جمعیت را به مرتبه‌ی جامعه برمی‌کشد. پرسش اما این است که چه ضرورتی باعث تشکیل یک نهاد یا انجمن می‌شود؟‌ لازم به توضیح است که تنها با ایجاد یک نهاد یا انجمن، نمی‌شود جامعه‌ای پایه‌ریزی کرد. یک نهاد می‌تواند فراجامعه‌ای باشد: مثلاً انجمن نویسندگان به زبان انگلیسی، یا گروه نوازندگان پیانو یا الخ. تنها نهادی می‌تواند سنگ بنای یک جامعه شود یا لااقل به نطفه‌بستن آن کمک کند که بر اساس "تعلقات مشترک و بنیادی" آن جمعیت شکل گرفته باشد. 

    شالوده‌ریزی جامعه
    گفتن از "تعلقات مشترک" یادآور این نکته‌ی کلیدی است که ساخت یک جامعه بدون اشتراکات ممکن نیست. از این رو، یک جامعه بر اشتراکات اعضای خود متمرکز است و از عمده‌کردن اختلافات می‌پرهیزد. فقدان چنین رویکردی، یکی از گرفتاری‌های عمده‌ی ایرانیان تورنتو است. مشکل این است که ما بیش از آن‌که به شناسایی اشتراکات فکری و ریشه‌ای خود بپردازیم و آن‌ها را وسیع کنیم، بر اختلافات دقت داریم و همین امر به تولید شکاف‌های متعدد و چند-شاخه-شدن ایرانیان دامن زده است. ما در مقام نقاد، همیشه معترفیم که نهادی جدی برای حضور اجتماعی نداریم، اما توجه نمی‌کنیم که ساخت هر نهادی مستلزم همفکری و همدلی شماری از افراد است و بدون پی، هیچ ساختمانی ساخته نمی‌شود.
    آن‌چه بسیاری از ما را گرد هم می‌آورد، تعلقات مشترک سیاسی است. اما بایستی توجه کرد که تعلقات سیاسی به هیچ وجه مصالح خوبی برای ساخت یک جامعه نیست، زیرا جامعه‌ای سالم و پویا لازم است که مجتمعی از تفکرات گوناگون سیاسی باشد. در تعریف مدرن از ملت، باورمندی به دین خاصی نیز محوریت در پی‌ریزی یک جامعه نمی‌تواند باشد.

     چه باید کرد؟
    برای این‌که در وضع فعلی تغییری ایجاد شود، لازم است نخست به ضرورت این تغییر پی برد. ممکن است برای بعضی همین وضع ایده‌آل باشد که یقیناً مخاطب این یادداشت آن‌ها نیستند! برای این‌که ایرانیان در جامعه‌ی تورنتو به شکل جامعه‌ای واحد و با هویت و وزن درآیند، بایستی ابتدا ایرانی‌بودن خود را به‌رسمیت بشناسند و به آن مفتخر باشند. نمی‌شود تفکر فناتیک قومی داشت و ضمناً‌ خود را عضوی از یک ملت دانست. لازم است زبان فارسی را زبان اصلی و هویتی ایرانیان بدانند و هر کس ساز خودش را نزند. در کنارش، بر دیگر اشتراکات تاکید شود، مثل جشن‌های ملی، افتخارات تاریخی، برجستگی‌های هویتی و الا آخر. هر یک از این اشتراکات باید پایه‌ای بشود برای نشستن کنار هم. نیز لازم است که ایران در نظامی سیاسی تعریف نشود. نظام‌ها می‌آیند و می‌روند و ایران متسحکم برجا می‌ماند. ارمنی‌ها بیش از یک قرن در اقصا نقاط ایران زندگی کردند و هویت و زبان خود را به‌خوبی حفظ کردند و همیشه نیز احترام داشته‌اند. ما به جای این‌که ذره‌بین دست بگیریم و همدیگر را قضاوت کنیم و دنبال اختلافات بگردیم، بهتر است با همان شور اشتراکات را بین خود کشف و عمده کنیم. اختلافات همیشه و بین همه‌ی ملیت‌ها وجود دارد، اما با انعطاف‌پذیری می‌شود آن‌ها را کنار زد و حل‌شان کرد. اختلاف در دیدگاه که اصولاً بسیار مفید است و باعث ارتقای فکر می‌شود. اهمیت‌دادن به تفاوت‌ها خوب است به شرطی که مسئله‌ی عمده‌ی ما نشود و اشتراکات را کمرنگ نکند.

    توضیح:
     این یادداشت در نشریه‌ی سلام تورنتو (شماره‌ی 653، دوازده دسامبر 2013) منتشر شده است. [پیوند]
    :: این نویسنده را در فیسبوک پی بگیرید: [این‌جا]
    

    یکشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۶


    تصویر آرمانی انسان‌گرایانه از انسان را باید شکست. علاوه بر خوبی‌هاش، منجلاب طینت آدمی را باید نشان داد تا کسی در "چندبعدی"بودن او شک نکند!

    *نقاشی: "زن"، نقش‌بسته‌ای از صادق هدایت

    شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۲

    گذر واقعیت از صافی برداشت فردی

    به قول دکتر رابرت انتونی: «انسان واقعیات را نمی‌فهمد، بل‌که فقط استنباط می‌کند.»[1] در دیگر سخن، تصویر انسان از واقعیت محدود به برداشت او است. از این روست که ما قادر به دیدن خیلی از مسائل نیستیم، بدون این‌که خود متوجه‌اش باشیم.
    من خود این واقعیت را در سفرهایی که به آمریکای مرکزی داشتم به بهترین شکل لمس کردم. مثلاً در کوبا، چشم من لشکر گدایان یا در دومینیکن، لشکر علاف‌ها را نمی‌دید و فقط تمرکزم رو...ی سواحل زیبای این دو کشور و مناظر طبیعی بود. چرا واقعاً این‌طور بود؟ آیا من گرفتار کورچشمی بودم؟ در یک سفر تحقیقاتی به کوبا راجع به مسئله‌ی توسعه، ممکن است برعکس این قضیه اتفاق بیافتد، چون تمرکز شخص روی شناخت قطعات پازل اجتماع و نحوه‌ی جفت‌وجوربودن این قطعات کنار هم است. در یک سفر تفریحی تمرکز روی چیست؟ نقطه‌ی تمرکز تا چه حد در نگاه انسان تعیین‌کننده است و سرچشمه‌ی افکار و عمل او را شکل می‌دهد؟
    پرسش این است که چرا قوه‌ی ادراک ما انتخابی عمل می‌کند؟ آیا ذهن ما صافی دارد؟ پس‌زمینه‌ی این قوه‌ی ادراک چیست؟ این پس‌زمینه خود چگونه شکل می‌گیرد؟ وقتی صحبت از "من" می‌کنیم، آیا بحث ما وزن و قد و نژاد و مشخصات شناسنامه‌ای فرد است، یا درهمگونی درونی-شخصیتی او؟
    به گفته‌ی دکتر مکس‌ول مالتز: «اعمال، احساسات و نقشی که یک انسان ایفا می‌کند همیشه مطابق است با آن‌چه در باره‌ی خودش و محیط‌اش "واقعیت" تصور می‌کند»[2]. این هماهنگی درونی-بیرونی را چگونه می‌شود تبیین کرد؟

    شناخت اصولی ما از این موارد نخست به ما کمک می‌کند که خود را بشناسیم، و بعد کمک می‌کند که محیطی را که برای زندگی انتخاب کرده‌ایم یا به ما تحمیل‌شده وارسیم، و سپس رخدادها و پدیده‌های سهمگین تاریخی را با نگاهی دقیق‌تر ببینیم و به شناخت وسیع‌تری از مغزه‌ی همگی آن‌ها برسیم.
    پاسخ به این موارد و کمک به درک محتوایی از آن‌چه به‌راستی پس‌زمینه‌های ذهنی ما را شکل داده است موضوع مورد بررسی من در کتابی است که در سال 2014 منتشر و در اختیار علاقمندان به این موضوعات قرار خواهم داد. این کتاب به مخاطب کمک خواهد کرد که به شناخت بهتری از درون‌مایه‌ی خودش برسد و اگر بخشی از پهن‌دشت سازنده‌ی شخصیت خود یا محیطش را نپسندید، راه تغییر بهینه‌ی آن‌را فراگیرد.


    :: نوشتارهای نویسنده را در فیسبوک پیگیری کنید: [اینجا]
    1- Anthony, Robert; Beyond Positive Thinking; Morgan James Publishing, 2005.
    2- Maltz, Maxwell; Psycho-Cybernetics; Wilshire Book, 1981

    شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۱

    پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (1)

    پیش‌درآمد:
    ‌همه‌ی انسان‌ها دوست دارند موفق باشند، اما آیا همه‌ می‌دانند تعریف موفقیت چیست؟ چگونه تعریف گویایی می‌شود از موفقیت به‌دست داد؟ آیا موفقیت یک فرم بخصوص دارد یا شیوه‌ی خاصی از زندگی است؟ و در کل، لازمه‌ی موفقیت چیست؟

    انسان‌های موفق در روزگار ما بن‌مایه‌ی مشخصی دارند، در اشکالی گوناگون. اصل مشترک در همه‌ی انسان‌های موفق، "بی‌نیازی مادی" است یا می‌توان گفت قدرت پاسخگویی به نیازمندی‌های اساسی در زندگی. از این رو برای موفق‌بودن بایستی از سطحی مشخص از تمول مادی -به بالا- برخوردار بود. پس، توان مالی شرط موفقیت است.

     از روی آثاری که از زندگی آدم‌های موفق در رشته‌های مختلف به‌رشته‌ی تحریر درآمده، یا از روی خاطرات و آثار آموزشی خود آنان، می‌توان به بنیان‌های فکری و شاخص‌های رفتاری و تفاوت آن‌ها با طرز فکر و رفتار انسان‌های معمولی پی برد. با وجود این اسناد دم دست، ما دیگر نیازی به کشف راز موفقیت نداریم!

    موفقیت خصلتی ارثی نیست؛ یک تمرین است؛ می‌شود آموخت که چطور انسان موفقی بود. موفقیت مثل ریاضی، قوانین و فرمول‌هایی دارد که در حوزه‌ی فکری و روانی و زندگی مادی انسان جاری هستند. چنان‌چه ما شاخصه‌ی انسان‌های موفق را بشناسیم و آن‌ها را با جدیت تمرین کنیم و در زندگی خود به‌کار ببندیم، خود به انسانی موفق و مایه‌ی افتخار خود و دیگران تبدیل خواهیم شد. بایستی شاخصه‌های موفقیت را در روان و زندگی مادی خود جاری کرد تا موفق شد.

    فرق اصولی انسان موفق با انسان معمولی در "طرز فکر‌کردن" است. انسان موفق ذهنش را روی موفقیت کوک کرده و برای مبدا، مسیر حرکت و هدف، در ذهن خود تصویر و برنامه دارد، اما انسان معمولی، ذهنش فقط درگیر گرفتاری‌های روزمره و گذشته است و سرگردان در زندگی. برای همین، انسان موفق برنامه‌ریز زندگی خود است، اما انسان معمولی اختیار خود را به دست دیگری داده تا برای زندگی‌اش برنامه‌ریزی کند (جامعه و محیط، نظام سیاسی، قراردادهای اجتماعی، کارفرما، رئیس، همسر، الخ)

    در یادداشت‌هایی پی در پی، شماری از شاخصه‌های موفقیت را به تبادل نظر خواهیم گذاشت که اغلب بسیار بدیهی به‌نظر می‌رسند و گاه این‌قدر بدیهی‌اند که در روزمره‌ی خود به سادگی از کنار آن‌ها رد می‌شویم! جذابیت موضوع دقیقاً همین‌جاست: بدیهیات دست‌یافتنی‌اند، فقط توجه و تمرکز ما را می‌طلبند و بس. با مرکب شناخت، می‌شود به سفر موفقیت رفت...

    تفاوت اول: برجسته‌کردن نکات مثبت
    آدم‌های موفق عادت دارند که نقاط مثبت در افراد را برجسته کنند و آن‌ها را در قالب "تشویق" به رخ آن‌ها بکشند. با تشخیص و تشویق یک رفتار خوب در یک فرد، آن رفتار در او تثبیت می‌شود. انسان‌ها را با تشویق چه بسا می‌شود هدایت کرد و چه بهتر است که این تشویق بلافاصله بعد از انجام عمل و در ملاء‌ عام باشد. در نقطه‌ی مقابل‌ آدم‌های معمولی -که از قضا اکثریت هستند- قرار دارند که متخصص عیب‌یابی و قضاوت‌کردن آنی در روحیات و اعمال افراد هستند! شما کافی است کوچک‌ترین اشتباهی بکنید تا آن‌را بلافاصله به روی‌تان بیاورند. اشتباه هم نکنید، درون ذهن‌شان خطایی برای‌تان می‌تراشند؛ بسته به عمق بدبینی‌شان.

    انسان موفق بر کیفیت افراد متمرکز است و انسان معمولی بر عیب افراد.

    آدم‌های موفق در برخورد با دیگران و حتا زیردست‌های خود، از روش "ترغیب" استفاده می‌کنند و با ایجاد و تقویت انگیزه، آن‌ها را به مسیری سازنده راهنمایی می‌کنند. چارلز شواب (Charles M. Schwab) از پایه‌گذاران صنعت فولاد در آمریکا، متخصص جذب استعدادها و شکوفاکردن آن‌ها بود، به‌طوری که او در تاریخ آمریکا اولین کسی است که سالی یک‌میلیون دلار حقوق گرفت (در سن 35 سالگی از اندرو کارنگی). جالب است بدانیم در آن دوره، با سالی سی هزار دلار می‌شد اشرافی زندگی کرد! او به‌خاطر توانایی بی‌نظیر خود در گرد‌آوردن استعدادهای انسانی و مذاکره و به‌کارگیری خودخواسته‌ی آنان، به یکی از بزرگ‌ترین سرمایه‌داران آمریکا تبدیل شد و به توسعه‌ی این کشور یاری رساند. او خود می‌گفت که همیشه از اشتباهات کارمندان خود چشم می‌پوشید و ابداً نقدشان نمی‌کرد و در مقابل نقاط قوت آنان را برجسته می‌کرد و به رخ‌شان می‌کشید و از این طریق انگیزه در آنان را برای رساندن خدمات بیش‌تر و حس همکاری شعله‌ور می‌ساخت.‌

    انسان‌های معمولی اما چه می‌کنند: آنان مسلح به ابزار مخرب "محکوم‌کردن" هستند و به این وسیله هر جوانه‌ی انگیزه‌ای را در افراد می‌پژمرند.

    آبراهام مزلو (Abraham H. Maslow) نخستین کسی بود که سیستم برجسته‌کردن کیفیت در افراد را در روانشناسی پیشنهاد کرد. روانشناسی او که به "روانشناسناسی انسان‌مدار" (Humanistic Psychology) معروف است و در "هرم مزلو" تشریح شده است، این ایده را در بنیان خود جا داده که با برطرف‌کردن نیازهای مادی و روانی (معنوی) انسان، او را می‌توان به تعالی رساند. او نهایت تعالی انسان را خودشکوفایی (Self Actualization) می‌داند، چنانچه پله‌های برطرف‌کردن نیازهای خود را یکی پس از دیگری طی کند. به باور مزلو، انسان تنها موقعی می‌تواند در مسیر پیشرفت قرار گیرد که نیازهایش پاسخ گیرند.

    با تشویق و ترغیب، می‌توان افراد را به خودباوری رساند و باعث نمود و رشد نیروهای درونی و شکوفایی استعدادها در آن‌ها ‌شد. در مقابل، شلاق قضاوت‌های به‌جا و نابجا و محکوم‌کردن‌های گه‌گداری، انسان‌ها‌ را از هر چه روحیه‌ی مثبت است تهی می‌کند و به آن‌ها هر لحظه گوشزد می‌کند که "کسی نیستند"!

    ما اما جزو کدام گروه هستیم؟ با خود خلوت کنیم و اگر جزو اولی هستیم، به خود جایزه‌ای به‌رسم تشویق بدهیم تا بهتر و بهتر شویم و اگر جزو دومی‌‌ها هستیم، لحظه‌ای برای تغییر مثبت تعلل نکنیم.


    پانوشت:
    یادداشت‌های این سرا را به دوستان و اعضای خانواده‌ی خود معرفی کنید.

    شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۷

    تصویر چهار

    جلوی پیشخوان

    درست پشت من ایستاده‌اند. دختر بلندبالا، شاید 25 ساله، با طرحی شرقی. پسر سیاهپوست.
    دست پسر تمام مدّت از پشت توی شلوار دختر است. هر چند لحظه مکثی، نخودی‌خندیدن دختر را پاره می‌کند. گاهی دختر صورت برمی‌گرداند و با شیطنت تکانکی می‌خورد.
    جلوی پیشخوان، لهجه‌ی ایرانی من تلنگری به دختر می‌زند و کمی خودش را جمع‌وجور می‌کند... تلنگر امّا چیزی بیش از "تلنگر" نیست. از زمانی که فروشنده خرید من را از دستگاه ردمی‌کند تا لحظه‌ای که چند سکه‌ی باقی پولم را توی دستم می‌گذارد، اخم دختر است که بر من می‌بارد و پشتم را می‌سوزاند!



  • باقی تصویرها: [1][2][3]

  • یادآوری: "تصویرها" مجموعه‌ی داستان، یا بهتر است گفت داستانکی است که از چندی پیش نگاشته‌ام و بر تعدادشان نیز افزوده می‌شود. این‌ها روی مسئله‌ی مهاجرین ایرانی کانادا -بالاخص شهر تورنتو- تمرکز دارند.
  • پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۶

    تصویر سه

    - «اه اه! خاک تو سرت که خوک می‌خوری!»
    پیداکردن صاحب صدا سخت نیست. درست دوقدمی‌ام است.
    تا کلمات فارسی‌اش -مثل قطب منفی آهن‌ربا- گردنم را می‌چرخاند، رویش را از تعجبِ چشم‌هام می‌دزدد و سمت دخترش صورت می‌گیرد. زنی است که عمرش پنجاه را نشانه گرفته، امّا آرایش غلیظ‌اش به سن دهن‌کجی می‌کند. بی‌پروا لباس پوشیده تا جوان‌تر بزند، ولی حضور دختر تقريباً سی‌ساله‌اش همه چيز را لو می‌دهد! رايحه‌ی عطر او که سنگینی بوی فروشگاه مواد غذایی را عقب زده، باز مانع نمی‌شود که در عبوسی چهر‌ه‌اش دقیق نشوی.
    دستم که بسته‌ی Bacon را مشت کرده، همان‌جا منجمد مانده است. خودم را پیدا می‌کنم. گوشت را می‌گذارم در سبد، به اضافه‌ی تکّه‌ای Ham.
    یک‌ربع بعد، در ردیف صندوق‌دارها، چند صف آن‌طرف‌تر، چپ‌چپ‌نگاه‌کردن مادر و دختر با چاشنی خودخوری و بازوبسته‌شدن اخم پیشانی، می‌گوید که هنوز حرف بر سر حرام‌خوری من است...


  • یک - دو
  • دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۸

    اشاره‌ای به فیس‌بوک

    گاهی که می‌شود، سری می‌زنم به فیس‌بوک ببینم دنیا دست کی‌ست. گذرا اغلب رد می‌شوم از روی عکس و فیلم و نوشته‌ها... چیزی که هست، خیلی از بلاگرها رو آورده‌اند به فیس‌بوک، به جای وبلاگ. علت‌اش را باید دید که چیست.
    به‌نظرم فیس‌بوک خیلی بیش‌تر به "کافه‌ی فرهنگی" شبیه است تا وبلاگ. جمعی‌تر است. رفت‌و‌آمد در آن بیش‌تر است. برخوردها خلاصه‌تر و کوتاه‌تر است (نمی‌گویم مختصر و مفید). موقعیت در آن عادلانه‌تر تقسیم می‌شود، برای همین [تقریباً] فرصت خوانده‌شدن برای همه یکسان وجود دارد. تلفیق تصویر و متن در آن چشم‌گیرتر است. و البته نوتر است و نو، هیجان‌انگیزتر از کهنه است.
    متن اما در فیس‌بوک ماندگاری ندارد. پرده‌ی "فرمالیسم" بر پنجره‌های فیس‌بوک تیره‌تر آویزان است تا وبلاگ. همین است که در آن‌جا فقط باید گفت و رد شد؛ جرقه‌ای زد و زود به خاموشی نشست.

    کیفیت پدیده‌ی اینترنت این است که هر کس را به فراخور حال‌اش مشغول کرده است. در آن برای هر روحیه‌ای مشغولیت هست. ولی خودمانیم: این میوه‌های یکدست و خوشرنگ که کنار هم گروهانی از سربازان را می‌مانند، هیچ‌کدام، بو و مزه‌ی آن میوه‌های کژ و کوژ و درهم میوه‌‌فروشی سر محله‌مان را ندارند...؟

    سه‌شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۱

    تصویر شش

    تیرگان تورنتو

    طوری به نیمه‌ی دوم شعرخوانی مهشید امیرشاهی وارد می‌شوم که سکوتم را به تاخیرم ببخشد.
    با این‌که ایستانده‌اندش، باز میز از سینه‌اش بالا می‌زند! در ته سالن، درست بیخ گوش من، سه‌پایه‌ی دوربین علم است و کسی پشت‌اش.
    برعکس باقی جلسات ایرانی‌ها، این‌یکی سر موعد است و سالن پر. تپق‌زدن بلندگو و پخش که صدای نیمه‌جان را به سختی به اولین ردیف صندلی‌ها می‌رساند اما سرشار است از رسم ایرانی!
    ...
    بخشی از داستانی که خوانده می‌شود و قطعه شعری و عجله در اعلام پایان برنامه... و فیلمبرداری که دیگر برای سخنران بعدی آماده شده است!

    :: خاستگاه: «دیدار با مهشید امیرشاهی»
    :: باقی تصویرها: [در کتابفروشی] و بقیه [این‌جا]

    چهارشنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۷

    تصویر هشت: دراماکویین!*

    یک داستانک نوشته مجید زهری

    گرم سلام کرد و گفت اسمش نادر است و با زنش مشکل دارد! با گفتن همین یک جمله، من را به اعماق زندگی خصوصی‎اش پرتاب کرد
    - "بیست سال در امارات مهندسی می‎کردم ولی ناکس ها حقم را خوردند. رو همین حساب مجبور شدم بیام اینجا! خلاصه این چیزی که الان می‎بینی من نیستم!"
    - "خیر قربان، اصلاً قصد قضاوت نداشتم!"
    - "اینجا آقا کشور زن‎هاست. من و شما ول معطلیم! باور می‎کنی من روی مبل می‎خوابم؟"
    - "چرا آخه؟"
    - "زنم اون یکی اتاق خواب را داده به پسر لندهورم که هر چی پول پاش ریختم درس نخوند. رو تخت خودشم راهم نمیده. مثل خر کار می‎کنم می‎ریزم تو شیکم این دو تا آدم بیکاره، آخر سرم باید رو مبل بخوابم؛ انصافاً سزاواره؟"
    - "ولی…"
    - "برادرش اینا می‎خواستن بیان بازدید، با این دست‎تنگی منو فرستاد گوشت تازه گوسفند بخرم. خورشت طوری پر گوشت بود که باید اون وسط دنبال لوبیا می‎گشتی! شب هم شستن ظرف‎ها افتاد گردن من…"
    - "خب اینطور که نمی‎شه زندگی کرد؟"
    - "منم همینو میگم! تو این 53 سال که از عمرم می‎ره، سی سالش را جون کنده‎ام تا یک چیزی واسه‎ی خودم درست کنم که مثلاً دلم بهش خود باشه، ولی حالا افتادم به حمالی تو این فروشگاه و شدم برده‎ی دو تا موجود به درد نخور. راستی یادم رفت بهت بگم!"
    - "چی رو؟"
    - "یک دوستی داره این زن من که بدجور روش نفوذ داره. مدت‎ها رفت تو جلدش که اینم آخه شد شوهر که تو داری، تا این‎که بالاخره زنم را هوایی کرد که طلاقش را از من بگیره."
    - "متوجه منظورت نمی‎شم؟"
    - "آره، الان یکسالی می‎شه که طلاق گرفتیم."
    - "طلاق گرفتین، بازم دارید با هم زندگی می کنین؟"
    - "آره دیگه، اینم از شرایط زن سالاری این کشوره که به آدم تحمیل میشه!"

    همین‎طور که داشتم در گیجی گفته‎های نادر پرسه می‎زدم تا یکجوری توی ذهنم معنی‎اش کنم، یک زوج میان‎سال ایرانی نزدیک شدند و نادر بلافاصله رفت به سمت‎شان و گرم سلام کرد. چند لحظه‎ای آن‎جا ایستادم و بعد که دیدم سرش حسابی گرم آنهاست خداحافظی کردم، اما انگار صدایم را اصلاً نشنید...


    *شاید بهترین ترجمه برای "دراماکویین" آیینه‎ی دق باشد یا کسی که دنبال گوش و سنگ صبور می‎گردد تا از زمین و زمان شکایت کند و چیزی در این مایه‎ها.
    پ ن: این داستانک از مجموعه‎ی "تصویرها" است که تا الان شماره‎شان از بیست هم گذشته است. این داستانک‎ها در پیرامون ارتباط -یا بهتر است گفت تقابل- مهاجر ایرانی اغلب جدید است با تورنتو. نه همه، اما بعضی.

    سه‌شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۲

    استاندارد و شاخص ما برای زندگی

    هر شخصی با استانداردهایی که برای خودش تعیین کرده تعریف می‌شود: استانداردهای رفتاری، ظاهری، معاشرتی و غیره. همه‌ی این استانداردها در درون انسان فعال هستند.

     کسی که اعتقاد راسخ دارد باید سر وقت سر کار و قرارهایش برود، طبیعتاً همین کار را هم می‌کند، برای این‌که "سر-وقت-بودن" برای او تبدیل به یک خصلت و در ضمیر او نهادینه شده است. کسی که بددهان نیست، به‌ پیروی از اصول تربیتی خود نمی‌تواند فحاشی کند. آدم بددهان در مقابل، هر چقدر به خودش فشار بیاورد نمی‌تواند ادای آدم مودب را دربیاورد! انسانی که به سلامت بدنی خود اهمیت می‌دهد،‌ ورزش را مثل خوردن صبحانه در برنامه‌ی روزانه‌اش گنجانده است. در مقابل،‌ آدمی چاق یا بدفرم،‌ به سلامت جسمی خود بی‌اعتناست.


    کسی که ادکلن به خودش می‌زند و سرووضع و ظاهری آراسته دارد یا کسی که برعکس از سر و رویش گند می‌ریزد و ژولیده و بدپوش است، هر دو بر اساس شاخص‌های درونی خود عمل می‌کنند. ظاهر هر کس بسته به این است که چطور ساعت استانداردش کوک شده باشد.


    هر فردی از چیزی "احساس مهم‌بودن" به‌دست می‌آورد. آدمی نیکوکار، از خیرات مالش احساسات خود را آبیاری می‌کند و یک چاقوکش، از به‌رخ‌کشیدن خاطرات شکم‌درانی‌اش. هر کاری که می‌کنیم، برای ارضای درون خود است و شاخصه‌ی این رضایت همان استاندارد ماست.


    می‌گویند کسی که با نه نفر آدم بی‌‌مسئولیت و بی‌برنامه همراه بشود، خودش حتماً به دهمی تبدیل خواهد شد!‌ آدمی نیز که با افراد سالم معاشرت می‌کند، راه زندگی‌اش را سلامت طی خواهد کرد. وقتی با افراد موفق در کسب یا آدم‌های مثبت و آینده‌بین رابطه داشته باشیم، موتور موفقیت درونی ما نیز خود-به-خود به حرکت خواهد افتاد. در مقابل، آدم‌های منفی و کسل و ناموفق و ناکارآمد اطراف ما،‌ سدی جدی خواهند بود در پیشرفت ما به جلو. محیط انسان در این حد تاثیرگذار است. اطرافیان انسان آیینه‌ی تمام‌نمای جنس و خصلت معاشرتی و خواسته‌های اجتماعی و کلاً استانداردی هستند که او برای خودش گذارده  یا  تحت تاثیر دیگران برایش گذارده‌اند.
    اطرافیان ما، سند گویای تصویر درون و هویت ناپیدای ما هستند. شرایطی که در آن زندگی می‌کنیم،‌ محصول مستقیم ساختمان فکری ما است. ما افکارمان را زندگی می‌کنیم، بدون این‌که اغلب خود متوجه‌اش باشیم. چنین است راه شناسایی استاندارد یک فرد.



    آدم‌های از درون پر و غنی، هیچ‌وقت ذهن‌شان درگیر فرد نیست. آدم‌هایی که تمام مدت از دیگران حرف می‌زنند و عمده‌ درگیری ذهنی‌شان "افراد" است، به حقارت ذهنی دچارند که احساسی خودویرانگر است! این خصلت‌های "انتخابی" برمی‌گردد به این‌که خود فرد تا چه حد توانسته درون خودش را با موضوعات مهم‌تر از مسائل شخصی دیگران سیراب کند؛ برمی‌گردد به این‌که تا چه حد توانسته رشد کند و از مشکلاتش بزرگ‌تر شود... و برمی‌گردد به این‌که تا چه حد روی رفتار و افکار خودش کار کرده است و رشدشان داده است. انسان برای رفتار خود استانداردهایی دارد.

    برای زندگی‌ای موفق، بایستی استانداردمان را هر روز ارتقا بدهیم و عقربه‌های ذهن‌مان را نیز با آن استاندارد تنظیم کنیم و باور به آن را درون خود بپروریم و نهادینه سازیم.

    :: در همین رابطه:  "زدودن اضافه‌وزن در دو حرکت"

    :: این مقاله در نشریه‌ی "قانون" (داخل کشور) منتشر گردید. لینک: [+]

    سه‌شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۶

    تصویر دو

    می‌خواهم پول آبجوها را بپردازم که باز فروشنده و مردی که آن‌طرف‌تر ایستاده جرّوبحث را از سر می‌گيرند؛ این‌بار عصبی‌تر. فروشنده کانادایی‌ست، میانه‌سال، مودّب اما خشمگین. چشم چپ و هر دو دستش تیک می‌زند؛ و احتمالاً پاهاش. مرد، با موهای از پشت بسته، سیاه‌چرده، تکیده و لاغر، چهل را رد کرده... و ايرانی‌ست. انگلیسی را خیلی خوب حرف می‌زند. رگ گردن مرد تسمه شده! چشم‌هاش مانده بیافتد جلوی پاش. لب‌هاش کف کرده و انگار از پس کنترل دست‌ها و ساکت‌کردن دهانش برنمی‌آید.
    فروشنده می‌گوید رأس ساعت ده، قاعده این است که می‌بندیم. کاری هم نداریم کسی در صف است یا نیست. مرد معتقد است که اگر دختر زیبای مو بلوند کانادایی بود، حتماً بهش ارفاق می‌شد و کارش را راه می‌انداخت! می‌گوید مشکل این بوده که خارجی است و لهجه دارد و به جای ک...، کی... لای پایش! فروشنده دارد خودش را می‌خورد. همین‌طور که لبش را می‌گزد، کلماتی را در دهان می‌چرخاند و مزه‌‌مزه می‌کند... ولی به‌زبان نمی‌آوردشان.
    آخرین جمله‌ی فروشنده این است: «آدم خیلی باید بدبخت باشد که برای الکل گریه کند!»
    فروشنده‌ی صندوق کناری مداخله می‌کند و به مرد می‌گوید اگر همین الآن LCBO را ترک نکند، پلیس خبر می‌کند. مرد تفی روی زمین می‌اندازد... و پشت‌اش که به ماست، ته‌مانده‌ی فحش‌هاش را می‌شود شنید...


  • یک
  • جمعه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۶

    تصویر يک

    درِ خانه سوارم می‌کند. ایرانی ا‌ست: کم‌تر از شصت‌سال دارد. خوشحالم که به هم‌میهنم بیزنس می‌دهم.
    سر حرف را باز می‌کند. می‌گوید بیش از 20 سال است که کاناداست. در ایران سرهنگ نیروی هوایی بوده! می‌گوید تا دیروقت رانندگی می‌کند، تا قسط خانه‌اش عقب نیافتد...
    می‌پرسد در خانه تنها هستم؟ جواب مثبت را که می‌شنود، می‌گوید خانه شخصی است، یا استیجاری؟ می‌گویم فرقش چیست؟ می‌گوید همین‌طوری پرسیدم!
    سخت نیست که بفهمم آرام می‌رود که کیلومترشمارش بیش‌تر سکّه بیاندازد. خب کاسبی است دیگر! درکش می‌کنم. کار تا آن ساعت -آن‌هم نگاه‌در‌نگاه مردم- ساده نیست.
    چند دقیقه بعد می‌پرسد خانه‌ی شما زیرزمین هم دارد؟ می‌گویم طبعاً. می‌پرسد آماده است؟ می‌گویم هنوز نه. این‌بار من می‌پرسم: «چطور مگه؟» می‌گوید: «آخر با مادرم دنبال یک زیرزمین اجاره‌ای ارزان می‌گردیم!»