جلوی پیشخوان
درست پشت من ایستادهاند. دختر بلندبالا، شاید 25 ساله، با طرحی شرقی. پسر سیاهپوست.
دست پسر تمام مدّت از پشت توی شلوار دختر است. هر چند لحظه مکثی، نخودیخندیدن دختر را پاره میکند. گاهی دختر صورت برمیگرداند و با شیطنت تکانکی میخورد.
جلوی پیشخوان، لهجهی ایرانی من تلنگری به دختر میزند و کمی خودش را جمعوجور میکند... تلنگر امّا چیزی بیش از "تلنگر" نیست. از زمانی که فروشنده خرید من را از دستگاه ردمیکند تا لحظهای که چند سکهی باقی پولم را توی دستم میگذارد، اخم دختر است که بر من میبارد و پشتم را میسوزاند!
باقی تصویرها: [1][2][3]
یادآوری: "تصویرها" مجموعهی داستان، یا بهتر است گفت داستانکی است که از چندی پیش نگاشتهام و بر تعدادشان نیز افزوده میشود. اینها روی مسئلهی مهاجرین ایرانی کانادا -بالاخص شهر تورنتو- تمرکز دارند.
درست پشت من ایستادهاند. دختر بلندبالا، شاید 25 ساله، با طرحی شرقی. پسر سیاهپوست.
دست پسر تمام مدّت از پشت توی شلوار دختر است. هر چند لحظه مکثی، نخودیخندیدن دختر را پاره میکند. گاهی دختر صورت برمیگرداند و با شیطنت تکانکی میخورد.
جلوی پیشخوان، لهجهی ایرانی من تلنگری به دختر میزند و کمی خودش را جمعوجور میکند... تلنگر امّا چیزی بیش از "تلنگر" نیست. از زمانی که فروشنده خرید من را از دستگاه ردمیکند تا لحظهای که چند سکهی باقی پولم را توی دستم میگذارد، اخم دختر است که بر من میبارد و پشتم را میسوزاند!