نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی تصویرها مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها
نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی تصویرها مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها

شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۷

تصویر چهار

جلوی پیشخوان

درست پشت من ایستاده‌اند. دختر بلندبالا، شاید 25 ساله، با طرحی شرقی. پسر سیاهپوست.
دست پسر تمام مدّت از پشت توی شلوار دختر است. هر چند لحظه مکثی، نخودی‌خندیدن دختر را پاره می‌کند. گاهی دختر صورت برمی‌گرداند و با شیطنت تکانکی می‌خورد.
جلوی پیشخوان، لهجه‌ی ایرانی من تلنگری به دختر می‌زند و کمی خودش را جمع‌وجور می‌کند... تلنگر امّا چیزی بیش از "تلنگر" نیست. از زمانی که فروشنده خرید من را از دستگاه ردمی‌کند تا لحظه‌ای که چند سکه‌ی باقی پولم را توی دستم می‌گذارد، اخم دختر است که بر من می‌بارد و پشتم را می‌سوزاند!



  • باقی تصویرها: [1][2][3]

  • یادآوری: "تصویرها" مجموعه‌ی داستان، یا بهتر است گفت داستانکی است که از چندی پیش نگاشته‌ام و بر تعدادشان نیز افزوده می‌شود. این‌ها روی مسئله‌ی مهاجرین ایرانی کانادا -بالاخص شهر تورنتو- تمرکز دارند.
  • سه‌شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۱

    تصویر شش

    تیرگان تورنتو

    طوری به نیمه‌ی دوم شعرخوانی مهشید امیرشاهی وارد می‌شوم که سکوتم را به تاخیرم ببخشد.
    با این‌که ایستانده‌اندش، باز میز از سینه‌اش بالا می‌زند! در ته سالن، درست بیخ گوش من، سه‌پایه‌ی دوربین علم است و کسی پشت‌اش.
    برعکس باقی جلسات ایرانی‌ها، این‌یکی سر موعد است و سالن پر. تپق‌زدن بلندگو و پخش که صدای نیمه‌جان را به سختی به اولین ردیف صندلی‌ها می‌رساند اما سرشار است از رسم ایرانی!
    ...
    بخشی از داستانی که خوانده می‌شود و قطعه شعری و عجله در اعلام پایان برنامه... و فیلمبرداری که دیگر برای سخنران بعدی آماده شده است!

    :: خاستگاه: «دیدار با مهشید امیرشاهی»
    :: باقی تصویرها: [در کتابفروشی] و بقیه [این‌جا]

    چهارشنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۷

    تصویر هشت: دراماکویین!*

    یک داستانک نوشته مجید زهری

    گرم سلام کرد و گفت اسمش نادر است و با زنش مشکل دارد! با گفتن همین یک جمله، من را به اعماق زندگی خصوصی‎اش پرتاب کرد
    - "بیست سال در امارات مهندسی می‎کردم ولی ناکس ها حقم را خوردند. رو همین حساب مجبور شدم بیام اینجا! خلاصه این چیزی که الان می‎بینی من نیستم!"
    - "خیر قربان، اصلاً قصد قضاوت نداشتم!"
    - "اینجا آقا کشور زن‎هاست. من و شما ول معطلیم! باور می‎کنی من روی مبل می‎خوابم؟"
    - "چرا آخه؟"
    - "زنم اون یکی اتاق خواب را داده به پسر لندهورم که هر چی پول پاش ریختم درس نخوند. رو تخت خودشم راهم نمیده. مثل خر کار می‎کنم می‎ریزم تو شیکم این دو تا آدم بیکاره، آخر سرم باید رو مبل بخوابم؛ انصافاً سزاواره؟"
    - "ولی…"
    - "برادرش اینا می‎خواستن بیان بازدید، با این دست‎تنگی منو فرستاد گوشت تازه گوسفند بخرم. خورشت طوری پر گوشت بود که باید اون وسط دنبال لوبیا می‎گشتی! شب هم شستن ظرف‎ها افتاد گردن من…"
    - "خب اینطور که نمی‎شه زندگی کرد؟"
    - "منم همینو میگم! تو این 53 سال که از عمرم می‎ره، سی سالش را جون کنده‎ام تا یک چیزی واسه‎ی خودم درست کنم که مثلاً دلم بهش خود باشه، ولی حالا افتادم به حمالی تو این فروشگاه و شدم برده‎ی دو تا موجود به درد نخور. راستی یادم رفت بهت بگم!"
    - "چی رو؟"
    - "یک دوستی داره این زن من که بدجور روش نفوذ داره. مدت‎ها رفت تو جلدش که اینم آخه شد شوهر که تو داری، تا این‎که بالاخره زنم را هوایی کرد که طلاقش را از من بگیره."
    - "متوجه منظورت نمی‎شم؟"
    - "آره، الان یکسالی می‎شه که طلاق گرفتیم."
    - "طلاق گرفتین، بازم دارید با هم زندگی می کنین؟"
    - "آره دیگه، اینم از شرایط زن سالاری این کشوره که به آدم تحمیل میشه!"

    همین‎طور که داشتم در گیجی گفته‎های نادر پرسه می‎زدم تا یکجوری توی ذهنم معنی‎اش کنم، یک زوج میان‎سال ایرانی نزدیک شدند و نادر بلافاصله رفت به سمت‎شان و گرم سلام کرد. چند لحظه‎ای آن‎جا ایستادم و بعد که دیدم سرش حسابی گرم آنهاست خداحافظی کردم، اما انگار صدایم را اصلاً نشنید...


    *شاید بهترین ترجمه برای "دراماکویین" آیینه‎ی دق باشد یا کسی که دنبال گوش و سنگ صبور می‎گردد تا از زمین و زمان شکایت کند و چیزی در این مایه‎ها.
    پ ن: این داستانک از مجموعه‎ی "تصویرها" است که تا الان شماره‎شان از بیست هم گذشته است. این داستانک‎ها در پیرامون ارتباط -یا بهتر است گفت تقابل- مهاجر ایرانی اغلب جدید است با تورنتو. نه همه، اما بعضی.