پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۶

تصویر سه

- «اه اه! خاک تو سرت که خوک می‌خوری!»
پیداکردن صاحب صدا سخت نیست. درست دوقدمی‌ام است.
تا کلمات فارسی‌اش -مثل قطب منفی آهن‌ربا- گردنم را می‌چرخاند، رویش را از تعجبِ چشم‌هام می‌دزدد و سمت دخترش صورت می‌گیرد. زنی است که عمرش پنجاه را نشانه گرفته، امّا آرایش غلیظ‌اش به سن دهن‌کجی می‌کند. بی‌پروا لباس پوشیده تا جوان‌تر بزند، ولی حضور دختر تقريباً سی‌ساله‌اش همه چيز را لو می‌دهد! رايحه‌ی عطر او که سنگینی بوی فروشگاه مواد غذایی را عقب زده، باز مانع نمی‌شود که در عبوسی چهر‌ه‌اش دقیق نشوی.
دستم که بسته‌ی Bacon را مشت کرده، همان‌جا منجمد مانده است. خودم را پیدا می‌کنم. گوشت را می‌گذارم در سبد، به اضافه‌ی تکّه‌ای Ham.
یک‌ربع بعد، در ردیف صندوق‌دارها، چند صف آن‌طرف‌تر، چپ‌چپ‌نگاه‌کردن مادر و دختر با چاشنی خودخوری و بازوبسته‌شدن اخم پیشانی، می‌گوید که هنوز حرف بر سر حرام‌خوری من است...

  • یک - دو

    ۳ نظر:

    مامان غزل گفت...

    تا دلت بخواد این تصویر های نه چندان قشنگ را دور و برمون می بینم. یک نمونه اش همین وبلاگستان.

    Winston گفت...

    یکی نیست به اینها بگه برگرد برو از همونجایی که اومدی

    مجيد زهری گفت...

    مامان عزل عزیز!
    از این تصاویر زیاد است، اما باید تمرین کنیم که به دقت ببینیم‌شان و با همان دقت شرح‌شان دهیم.

    شوربختی این‌جاست وینستون عزیز که این‌ها مثل ویروس، به سرعت تکثیر می‌کنند!