چهارشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۶

حضور در جمع، یک‌جور استعداد خاص می‌خواهد. یعنی که بروی در میان عدّه‌ای (مثلاً کلاس) و باهاشان جور بشوی. آن‌جا که هستی، احساس خوبی داشته باشی. بتوانی ارتباطی دوطرفه‌ برقرار کنی. هم تحمّل دیگران را داشته باشی، هم رفتاری از خودت نشان بدهی که دیگران بتوانند تو را تحمّل کنند. خلاصه باید آدم اجتماعی باشی.
برای من این‌طوربودن سخت است. من آدمِ جمع‌های کوچک‌ام. در ازدحام احساس خفگی می‌کنم؛ گاهی هم غریبی. در شلوغی یک‌جورهایی معذب‌ام. چرایش را نمی‌دانم...

با این کمبود وقت و حجم سنگین کار، دو روز کلاس هم به برنامه‌ی هفته‌گی‌ام اضافه شده! حالا بماند که چه کلاسی‌ست. نه حوصله‌ی کلاس را دارم، نه گپ‌وگفت با همکلاسی‌ها را. عجیب خسته‌ام می‌کند. با این حال، لازم است که فعلاً ادامه‌اش بدهم. تحمّل آدم‌های جديد را ندارم. آشنایی‌ها، روال زندگی‌ام را از مدار خارج می‌کند.
خلاصه کسی اطراف نبود، گفتم این‌ها را به شما بگویم. می‌دانم که پیش خودتان می‌ماند!