جمعه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۶

تصویر يک

درِ خانه سوارم می‌کند. ایرانی ا‌ست: کم‌تر از شصت‌سال دارد. خوشحالم که به هم‌میهنم بیزنس می‌دهم.
سر حرف را باز می‌کند. می‌گوید بیش از 20 سال است که کاناداست. در ایران سرهنگ نیروی هوایی بوده! می‌گوید تا دیروقت رانندگی می‌کند، تا قسط خانه‌اش عقب نیافتد...
می‌پرسد در خانه تنها هستم؟ جواب مثبت را که می‌شنود، می‌گوید خانه شخصی است، یا استیجاری؟ می‌گویم فرقش چیست؟ می‌گوید همین‌طوری پرسیدم!
سخت نیست که بفهمم آرام می‌رود که کیلومترشمارش بیش‌تر سکّه بیاندازد. خب کاسبی است دیگر! درکش می‌کنم. کار تا آن ساعت -آن‌هم نگاه‌در‌نگاه مردم- ساده نیست.
چند دقیقه بعد می‌پرسد خانه‌ی شما زیرزمین هم دارد؟ می‌گویم طبعاً. می‌پرسد آماده است؟ می‌گویم هنوز نه. این‌بار من می‌پرسم: «چطور مگه؟» می‌گوید: «آخر با مادرم دنبال یک زیرزمین اجاره‌ای ارزان می‌گردیم!»

۳ نظر:

سميرا گفت...

يه سوال؟چرا اين ستون سمت راستتو يه ذره كوچولوتر نمي كني كه اين بالا كنار نوشته هات جا بشه،نپره اون پايين؟.
نمي دونم چرا هر وقت آدما مي خوان پول پاي تابلو بدن فكر مي كنن كه دارن پولشونو حروم مي كنن و بهتره اين كارو نكنن و جاي بهتري خرجش كنن،نمونه زندش خودم.البته من چون از نقاشي خوشم نمي آد علاقه اي هم به داشتن تابلوهاي مردم ندارم ،چون يادم مي افته كه تواين زمينه استعداد و ذوق ندارم....

آشیل گفت...

مجید عزیز دست زمانه را که نمی شود نادیده گرفت و بسان همان سیب است که جرخ می خورد تا به پایین بیاید . اما گاها برایم سوال بوده که با توجه به اقامت چندین ساله و گاه چند ده ساله ایرانیان در کانادا و آمریکا چرا هنوز برخی به ثبات افتصادی و رفاهی مناسب دست نیافته اند .
چندی پیش دوستی می گفت : در شرایطی که ایرانیان مقیم آمریکا در عرض چند سال خود را تا بدان حد بالا کشیده اند که در زمره طبقات متوسط بالا قرار گرفته اند و آ« هم به عنوان یک مهاجر,من درک نمیکنم که چرا آمریکایی بی خانمان در کوچه و خیابان می خسبد .
راستش سوال من هم هست .
به سبزی

nasim گفت...

معمولا ایرانیان خارج شده سالهای پیش خیلی جاافتادند اما ایشون را نمیدونم چرا اما انسان پیچیده است