‏نمایش پست‌ها با برچسب آدم‌های موفق و معلولی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آدم‌های موفق و معلولی. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۶

پدیدارشناسی آدم‌های موفق: چهار شاخصه‌ی اصلی آدم‌های ناموفق

آدم‌ها را می‌شود به سه گروه عمده تقسیم کرد: آدم‌های موفق، آدم‌های بازنده یا ناموفق و نیز آدم‌هایی که سعی نکرده‌اند یا نمی‌دانند چطور باید موفق شد. اگر حد فاصل بین آدم‌های موفق با ناموفق را درنظر بگیریم، آدم‌های معمولی به ناموفق‌ها نزدیک‌ترند.

موضوع یادداشت‌های این سرا، تعریف آدم‌های موفق است و برای این کار، ناگزیر گاهی شاخصه‌هایی را نیز از گروه ناموفق‌ها برمی‌شمریم تا فهم این گروه‌بندی‌ها‌ را ساده کند. برای پدیدارشناسی این گروه، ما به چهار شاخصه‌ی بنیادی آدم‌های ناموفق اشاره می‌کنیم که بی‌توجه به جغرافیا، نژاد، زبان، سن و جنسیت، در همه‌ی آن‌ها مشترک است:

1- نارضایتی از شغل یا رابطه:
آدم‌های ناموفق -چه آن‌ها که شاغل‌اند، چه آن‌ها که گه‌گداری کاری دارند و چه آن‌ها که بی‌کارند- همگی از وضعیت شغلی خود ناراضی‌اند. آنان در روابطی حضور دارند که بیش و بیش‌تر آنان را از امید و انگیزه تهی می‌کند و روان‌شان را بی‌وقفه می‌تراشد، اما با اصراری عجیب در حفظ این روابط می‌کوشند! در هم‌نشینی، شکایت از کار و درآمد یا افراد مرتبط، عمده حرف آن‌ها را تشکیل می‌دهد. آدم‌های ناموفق، در فضای ذهنی و عینی‌ای بس ناامن از لحاظ معیشتی و ارتباطی زندگی می‌کنند که اضطراب دائم آنان پایه‌ در همین فضا دارد.

2- ناتوانی در تغییر شغل یا روابط
با وجودی که آدم‌های ناموفق از کار یا بی‌کاری یا اطرافیان خود همیشه گله‌مندند، شهامت تغییر آن‌را اما ندارند! هر روز صبح که به سر کار می‌‌روند، به خود لعنت می‌فرستند که چرا "سرنوشت"‌ برای آنان این‌گونه رقم خورده، و از همان اول هفته، در انتظار پایان هفته دهن‌دره و خودخوری می‌کنند! با هر دیدار یا تماس تلفنی با آدم‌های مرتبط، مدت‌های مدیدی عصبی، مضطرب یا ناامیدند، اما باز از ترس تنهایی و بی‌اعتمادی به قابلیت‌های ارتباطی خود، با همان افراد ارتباط خود را تجدید می‌کنند.  آنان مثل "قربانی"، بی‌اختیاری در تغییر وضعیت را اختیاری پذیرفته‌اند.

3- اعتقاد به قضا و قدر
آدم‌های ناموفق همه‌کس و همه‌چیز را مسئول نابسامانی‌های خود می‌دانند الا خود را! بی‌مسئولیتی در انتخاب سرنوشت و اطرافیان، از آنان انسان‌هایی ساخته که خود را تماماً در اختیار نوسانات محیط قرار داده‌اند، محیط و شرایطی که گرداننده‌اش کس دیگری است. از این رو، آنان معتقدند که "حق‌شان چیزی بیش از آن‌چه دارند نیست و زندگی همین است که هست"!

4- در انتظار ناجی یا معجزه!
در چنین وضعیت نا‌امنی مالی و ناامیدی فکری است که انسان ناموفق برای برون‌رفت از آن تنها به یک "معجزه" چشم دوخته؛ خواه این معجزه برنده‌شدن بلیط بخت‌آزمایی باشد،‌ یا رسیدن ارثیه و یا داستان عشقی سیندرلا! آدم‌ ناموفق، به‌جای این‌که به فکر ساختن میراثی از خود باشد، در فکر تصاحب میراث دیگران است، آن‌ هم بر اثر یک اتفاق بس نادر. او فکر می‌کند که با یک جرقه و یا قرارگرفتن یک نفر سر راهش، همه‌ی مشکلات زندگی‌اش حل خواهد شد.

راهِ حل:
موضوع این است که برای خلاصی از شغل یا رابطه‌ای که نیازمندی‌های ما را تامین نمی‌کند، خیلی ساده باید تصمیم گرفت، اراده و معلومات خود را گسترده کرد و بعد اقدام نمود. این تنها راه ممکن است. ولی هر تغییری مقادیری شجاعت اخلاقی می‌خواهد و شجاعت اخلاقی موقعی در ضمیر ما نطفه می‌بندد که نخست هر شکستی را فقط بخشی از مسیر حرکت بدانیم نه انتهای آن و دوم، زندگی خود را شایسته‌ی تغییر ارتقایی و بهترشدن بدانیم: نخست در سرزمین ذهنیت خویش و بعد در عینیت دنیای پیرامون.


چهارشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۵

خودویرانگری در انسان: 1- احساس گناه

احساس گناه شاید ویرانگرترین خودویرانگر باشد. آدمی که خود را گناهکار قلمداد می‌کند، دائماً در حال سرزنش خویش است. انسانی که گناه بر پشت‌اش سنگینی می‌کند، در کشمکش دائم با اشتباهات خود در گذشته است و لحظه‌ای نمی‌تواند از آن‌چه دیگر تمام شده بیرون بیاید. گناهکار خودش را چندان دوست ندارد و به همین لحاظ، از ضعف عزت نفس و طبعاً اعتماد به نفس رنج می‌برد. گناهکار هنگام مرور اشتباهات گذشته‌ی خویش، خواسته یا ناخواسته خود را بر صندلی اتهام می‌نشاند و تقصیرها را به گردن می‌گیرد. از این روست که او، او که دیگر در جدال با بار سنگین گناه از پا افتاده، به قابلیت‌های خویش بی‌اعتماد است و خلاقیت‌هایش آن‌طور که باید نطفه نمی‌بندند.

انسان گناهکار خود را در منظومه‌ی گناهش تعریف می‌کند و از آن معنا می‌گیرد. وقتی بستر زندگی انسان بر یک حس سنگین ویرانگر شالوده ریخته شده باشد، چگونه ثمر خواهد داد؟ باقچه‌ای که ول شده باشد، چگونه گیاهی در آن عمل خواهد آمد؟ علف هرز نیازی به آبیاری یا حتا آفتاب دائم ندارد؛ باقچه را به سرعت خواهد پوشاند. این درست حکایت انسانی است که تسلیم حس گناه خود شده و میدان ذهن را برای رشد و تکثیر علف هرز منفی‌بافی رها کرده است.

زندگی انسان گناه‌کار در مدار "سوختن و ساختن" دور می‌زند. او امکانات درونی خود را برای برون‌رفت از وضع روحی موجود کافی نمی‌داند، به همین لحاظ، از قبل وا داده است. انسان گناهکار، همین احساس خودویرانگر را در همنشینی به دیگران تزریق می‌کند. گناهکار، مولد بی‌روحیه‌گی و نماینده‌ی باختن است.

اصل در تغییر روحیه‌ی خودویرانگر گناه‌کاری، این باور فلسفی است که گذشته‌ها دیگر گذشته است و هیچکس را یارای بازگرداندن زمان به عقب نیست. این جمله‌ی در ظاهر بدیهی، رمزگشای قفل چنین احساس خودویرانگری است. اشتباهات گذشته را با بهترشدن بایستی جبران کرد و آن‌ها را که جبران‌کردنی نیستند، بایستی بخشید. بخشش را بایستی نخست از خود شروع کرد و کرده‌های خویش را یکی بعد از دیگری عفو کرد. به‌راستی چه کسی در زندگی‌اش اشتباه نکرده است؟ اشتباه بخشی جدایی‌ناپذیر و بسیار طبیعی از زندگی بشر است و نبایستی از آن داغ ننگی ابدی برای خود ساخت.
 بایستی رفتار دیگران که باعث رنجش ما شده را نیز بخشید. ذهنیت انتقام‌گیر و خودخور گناه‌آلود را یک‌جا برای همیشه بایستی رها کرد. تنها از این طریق است که می‌شود "آزاد شد" و به فراسو نظر کرد و سازنده‌ی آینده‌ی خود بود.


شنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۲

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (4)

ارزش زمان
می‌گویند "وقت طلاست"! واقعیت این است که طلا را می‌شود به‌دست آورد، اما وقت یا زمان مقوله‌ای فرار است و وقتی که رفت، دیگر بازگرداندنی نیست! از این‌روست که بر زمان قیمت نمی‌توان نهاد.

آدمی موفق است که در مقیاس زمان، بیش‌ترین نتیجه را عاید خود کند. انسان موفق کسی‌ست که از زمان خود بهترین بهره‌برداری را برای رشد و رفع نیازهای خود می‌کند. به این می‌گویند "درک محتوایی از زمان"... و ارزش زمان برای آدمی موفق بی‌مانند است.

 نقطه‌ی مقابل کسانی هستند که زمان برای آن‌ها فقط "می‌گذرد". انسان معمولی، با ذهنی مه‌گرفته، در یک زندگی روتین و ماشینی، صبح را شب می‌کند و شب را صبح و گذر عمر نمی‌بیند. انسان معمولی ذخیره‌ی زمانی خود را بی هیچ چشمداشتی خرج می‌کند و به باد فنا می‌دهد، زیرا ارزش محتوایی زمان را نمی‌فهمد. بعد هم زانوی غم بغل می‌گیرد و بر زمان‌ها و فرصت‌های از-دست-شده افسوس می‌خورد! از این‌گونه افراد در اطراف همه‌مان بسیارند: کسانی که ساعت‌ها پای اینترنت یا تلفن وقت تلف می‌کنند، یا در محیط کار به جای کارکردن، با همکاران یا مشتری‌ها مشغول گپ‌زدن هستند، یا تفریحی برای خود دست‌وپا کرده‌اند که مشغولیت اصلی آن‌ها شده و مشغله‌ی اصلی زندگی آنان را کمرنگ کرده است. اینان کلاً کار و زندگی را محلی برای وقت‌گذرانی می‌بینند نه چیز دیگر. آدمی معمولی، خود و زندگی‌اش را چنین تعریف می‌کند.

هر چقدر زندگی آدمی موفق با برنامه، هدفمند و متحرک است، فکر و زندگی آدمی معمولی گسیخته و ساکن است. آدمی موفق، با استفاده‌ی بهینه از زمان، آینده‌ی خود را می‌سازد؛ آدمی معمولی اما، حتا از فکرکردن به آینده وحشت دارد و امروز را به فردا می‌اندازد؛ فردایی که هیچ‌وقت از راه نمی‌رسد! آدمی موفق برای هر بخش از کارهایش زمانی را اختصاص می‌دهد و یکی بعد از دیگری آن‌ها را به پایان می‌رساند. آدمی معمولی در مقابل،‌ این‌قدر کارها را پشت گوش می‌اندازد و روی هم تلنبار می‌کند که خودش زیر آن‌ها دفن می‌شود!

چه باید کرد؟
بهره‌گیری صحیح از زمان نخست نیازمند درک ارزشمندی آن است. ما باید عمیقاً درک کنیم که زمان چیزی نیست که بشود خرید یا به‌دست آورد. زمان فقط از دست می‌رود و ما کم‌ترین دخل و تصرفی در آن نداریم. تنها کاری که ما می‌توانیم بکنیم، سازگارشدن با خصوصیت محتوایی زمان است و استفاده‌ی بهینه از آن.

وقتی کاری برای انجام وجود دارد، بهترین زمان برای انجامش همین الان است، نه فردا. هیچ کاری را حتا یک دقیقه نباید عقب انداخت. باید دست بر زانو گذاشت و از جا برخاست.

بزرگی کارها گاه انسان را از انجام‌شان بازمی‌دارد. کافی‌ست که آن‌ها را به بخش‌های کوچک‌ تقسیم کنید و برای هر بخش زمانی معین نمایید. توجه کنید که با شروع هر کار، بدون فرجام آن‌را رها نکنید و سراغ بعدی نروید.

برنامه‌ی هر روز را شب قبل بریزید. یک دفترچه کوچک تهیه کنید و کارهای فردا را فهرست‌وار و با ذکر ساعت انجام هر کار، در آن بنویسید. با مکتوب‌کردن کارهایی که قرار است انجام بدهید، از لحاظ روانی خود را در مقابل آن‌ها متعهد کرده‌اید. کارها را بر اساس نوع اهمیت آن‌ها رتبه‌بندی کنید. صبح، با مرور فهرست خود، کارها را یکی بعد از دیگری انجام بدهید. توجه کنید که کارها بر اساس درجه‌ی اهمیت خود باید دست گرفته‌ شوند: مهم‌ترین و سخت‌ترین اول و سپس ساده‌ترها. با این روش، توان انجام کارهای شما به حد چشمگیری افزایش خواهد یافت.

برای این‌که از التزام خود به درک زمان برآورد صحیحی داشته باشید، لحظه‌ی شروع و اتمام هر کار را در دفتر خود ثبت کنید،‌ حتا روزمره‌‌ترین کارها را. مثلاً وقتی صبح برمی‌خیزید، زمانش را بنویسد و بعد که نرمش می‌کنید همین‌طور و بعد طول زمان دوش‌گرفتن خود را و به همین ترتیب. شب‌هنگام، روز خود را بر اساس ساعت‌های ثبت‌شده مرور کنید. باور کنید از درازی مدت بعضی از کارها و همین‌طور فاصله‌ی زمانی بین کارها (وقت تلف‌شده) حیرت خواهید کرد! با این سیستم، روز خود را بهتر می‌توانید زمانبندی و برنامه‌ریزی کنید.

 پروژه‌های زندگی خود را بایستی حتماً در یک ظرف زمانی تعریف کنید و برای هر کار زمانی مشخص بگذارید. مثلاً وقتی می‌خواهید به سفر بروید،‌ طول پرواز و ساعت ورود و بعد برنامه‌ی کاری یا تفریحی خود را از قبل بر روی کاغذ بنویسید یا برای خواندن یک کتاب، زمان خاصی معین کنید: مثلاً در طول یک ماه، هر شب یک ساعت، از ساعت نه تا ده شب. بعد به برنامه‌ای که تعیین کرده‌اید وفادار بمانید. وقتی برای خرید می‌روید، لیست اجناس مورد نیاز و زمانی که باید در فروشگاه بگذرانید (تقریبی) بنویسید و طبق همان عمل کنید. باور کنید با این روش،‌ کل کارهایی را که در یک روز انجام می‌دادید، در کمتر از چند ساعت انجام خواهید داد و هیچ کاری عقب نخواهد افتاد.

موارد دیگری نیز هست که در یادداشت‌های بعدی پی خواهیم گرفت. اگر این یادداشت را سودمند دیدید،‌ با ذکر منبع برای دوستان خود نیز بفرستید و این قلم را به آنان معرفی کنید. 

جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۱

انگیزه، خاستگاه و روش تولید و تقویت آن

ربط نیاز به انگیزه
انگیزه در انسان ارتباط تنگاتنگ با نیازهای او دارد.  به‌عبارتی، انگیزه‌ی قوی نمایانگر نیازمندی قوی پشت آن است؛ هر چه نیاز برای به‌دست‌آوردن چیزی قوی‌تر باشد، انگیزه‌ی به‌دست‌آوردن آن نیز قوی‌تر است. 

در ارتباط با نیازمندی‌های مادی انسان -مثل آب، غذا، اکسیژن و الخ. -که ریشه در مکانیزم بیولوژیکی او دارند-، در هنگام احتیاج، انسان تمام تقلایش را می‌کند که آن‌ها را به‌دست بیاورد؛ بسته به سطح نیازش. مثلاً وقتی گرسنه هستیم، بسته به مقدار گرسنگی‌مان، تلاش می‌کنیم که غذا به‌دست بیاوریم. وقتی سر خود را زیر آب فرو ببریم، تا زمانی مشخص می‌توانیم کمبود اکسیژن را تحمل کنیم و بعد از آن، بیش‌ترین تقلا را می‌کنیم که به هوای باز برسیم. در حوزه‌ی نیازمندی‌های روانی، انسان دقیقاً دنبال آن‌چیزی می‌رود که در درون خود کمبودش را حس کرده باشد.

 ما بسته به نوع تربیت، ساختمان ژنتیکی و کلاً روحیه‌ی خود به دیگران کمک می‌کنیم. یعنی زمانی و به‌مقداری کمک می‌کنیم که نیازش را در خود حس کرده باشیم. ما وقتی عمیقاً نیاز به یادگیری یک زبان خارجی را در خود احساس کنیم (به‌خاطر عوامل محیطی یا فردی)، تمام لوازم و کوشش‌های لازم را برای آن صرف می‌کنیم. اگر وسط کار این تلاش را ناتمام بگذاریم، به این خاطر است که نیاز درونی ما کمرنگ شده است. موضوع به همین سادگی است. نیازمندی به‌واقع شکوفاگر استعداد آدمی‌ست.

نیازمندی به یک موضوع، علت اصلی هدف‌گذاری ما برای رسیدن به آن است. ساختن هدف پایه‌اش نیاز درونی انسان است. هدف هر چه بزرگ‌تر باشد، نیاز درونی ما برای رسیدن به آن نیز بزرگ‌تر است.

هیچ چیز بی‌دلیل نیست
اما انسان تنها به صرف نیازمندی‌اش، راه به مقصد نمی‌برد. حس نیاز در انسان تنها وجود کمبود را در انسان گوشزد می‌کند. برای رفع نیاز بایستی دلیل داشت. باید دلیل را ساخت. حضور دلیل هم هدف را برای ما مشخص می‌کند، هم ما را به مسیر رسیدن به آن می‌اندازد.
گاه می‌شود که احساس کرختی می‌کنیم و دل و دماغ انجام کاری را نداریم. زیرا ما "دلیل کافی" برای انجام آن‌را نداریم. دلیل اول می‌آید و بعد عمل. کاری مداوم به انجام می‌رسد، که دلیل محکمی پشت آن باشد. دلیل، عامل اقناع روان آدمی‌ست؛ سوخت و استارت ماشین حرکت است.

چرا بعضی بی‌انگیزه‌اند؟
انسان اگر دچار بی‌انگیزه‌گی و بی‌هدفی در زندگی است، به این علت است که نیاز چندانی برای داشتن یا رسیدن به چیزهای مختلف در خود حس نمی‌کند. چنین کسی در زمره‌ی آدم‌های بی‌خیال یا قانع طبقه‌بندی می‌شود. آدم‌هایی که در مدار "عادت به شرایط" (Comfortable) زندگی می‌کنند و زندگی‌شان کاملاً روتین و مکانیزه است، آدم‌هایی هستند بدون هدف و ایستا. این افراد ممکن است تمام مدت از وضع خود (کار، روابط، سن، روحیه، وزن، محیط زیست، هوا و الخ.) شاکی باشند،‌ اما دلیل کافی برای تغییر وضعیت خود ندارند. آدم‌هایی که زندگی‌شان را در چیزی که دارند و محیط اطراف‌شان تعریف می‌کنند، عملاً‌ آدم‌های بی‌انگیزه‌ای هستند که راه هر گونه پیشرفتی را در زندگی به خود بسته‌‌اند. عادت به شرایط و قانع‌بودن،‌ دو خصیصه‌ی بازدارنده برای توسعه‌ی زندگی است.

راهِ تولید انگیزه
برای تولید انگیزه، ما بایستی ابتدا نیاز به یک موضوع مشخص را در خود ردیابی کنیم و خاستگاه آن‌را بشناسیم. سپس بایستی این نیاز را درونی کرد تا بر سیمای ذهنی ما نقش ببندد. باید به این نیاز وسعت داد و آن‌را در شب‌وروز خود گستراند و تمام مدت به آن فکر کرد تا به باور ما بدل شود. باید به این نیازمندی ایمان آورد. باید با این نیاز زندگی کرد و برای رفع‌اش سر از پا نشناخت. تنها از این طریق است که نیروی حرکت در درون ما بیدار می‌شود و به ذهن ما  برای برطرف‌کردن عطش نیاز جهت می‌دهد.
"هدف" دقیقاً همین‌جا به‌وجود می‌آید. نیاز روانی انسان برای رسیدن هر چیز که از حدی بگذرد، ذهن شروع می‌کند به تعیین هدف. به قولی: باید خواست تا داشت. باید برای خواست خود دلیل قانع‌کننده داشت. دلیل ما که کمرنگ شود،‌ انگیزه‌مان رنگ می‌بازد.

دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۱

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (3)

تصویرسازی ذهنی از آینده

یکی دیگر از قابلیت‌های آدم‌های موفق، قدرت "تصویرسازی ذهنی از آینده" و به قولی دیده‌ی بصیرت است. آدم‌های موفق، قبل از این‌که آینده بیاید، آینده را در ذهن خود ساخته‌اند و به عبارتی، خود آینده‌ساز خویش هستند. آدم‌های معمولی اما هیچ برنامه‌ی مدون یا ذهنی برای آینده ندارند یا اگر دارند، شکننده و مبهم است، چه نقطه‌ی ثقل ذهن‌شان رخدادهای گذشته (اغلب منفی) است تا آن‌چه قرار است در آینده اتفاق بیافتد. آدم‌های معمولی حتا تصویری واقعی از موضوع "زمان" و سن خود ندارند و هیچ‌وقت کلاه‌شان را قاضی نمی‌کنند که چند صباح دیگر از عمر مفیدشان باقی مانده است. به همین خاطر، آینده را جدی نمی‌گیرند و عمر را فقط می‌گذرانند و در قالب کارمند، کارگزار، مرید و از این دست، زندگی‌شان را به دست کارفرما یا رهبر می‌دهند تا هدایت‌شان کند.

 شما با هر مدرک تحصیلی، قابلیت و خبره‌گی، اگر در خدمت یک کارفرما باشید و مزدتان را او تعیین کند، به سمت آدم‌های معمولی نزدیک هستید تا گروه موفق‌ها. این کارفرمای شماست که بر اساس مصالحش (نه مصالح شما) تصمیم می‌گیرد قابلیت شما در کدام جهت باید به‌کار گرفته شود؛ اوست که تصمیم می‌گیرد شما امروز مفید هستید و شاید فردا دیگر به‌دردش نخورید. خدمات شما قبل از رسیدن به دست متقاضی، راهی ندارد جز این‌که اول از "پل صراط" او رد شود و الا، به قعر فرو خواهد افتاد. انسان اگر تصویری از آینده‌ی مالی یا معنوی خود نداشته باشد و روی خط درآمد ماهیانه‌ای زندگی کند که کلافش به دست شخص دیگری است، زندگی‌ای بی‌ثبات را به خود تحمیل کرده است.

تصویرسازی ذهنی از آینده، نوعی سیستم فکری آینده‌ساز است که مختص آدم‌های موفق است. در مقابلش سرگشتگی دائم در گذشته و پرسه در روزگاری که دیگری سپری شده، خصلت آدم‌های معمولی است.

آدمی موفق، با هدف‌گذاری و تصویرسازی از آینده‌ای که قرار است به آن برسد، با یافتن وسیله‌ی حرکت و تجهیز خود و برنامه‌ریزی درازمدت، خود مالک زندگی خویش است. آدمی معمولی در مقابل، از آن‌جا که به خود باور ندارد و فکر می‌کند قادر به اداره‌ی بلندمدت و ساخت آینده‌ی خود نیست، تمام اختیاراتش را شخصاً به دست دیگری می‌دهد. داشتن تصویر ذهنی مشخص از آینده،‌ فرق بنیادی بین آدمی موفق با معمولی است.

:: دیگر شماره‌های این یادداشت: [مقدمه و یک] [دو]

پانوشت:
این یادداشت را برای دوستان خود بفرستید و این سرا را به عزیزان خود و گروه‌های اینترنتی که در آن‌ها عضویت دارید معرفی کنید.

شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۱

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (2)

عمده تفاوت گروه موفق‌ها با اکثریت معمولی جامعه، "حوزه‌ی تمرکز" است. تمرکز جدی بر هر چیز، ما را به همان می‌رساند یا لااقل نزدیک می‌کند.

 انسان‌های موفق همیشه روی بخش‌های موفقیت‌آمیز گذشته‌ی خود تمرکز می‌کنند و آن‌را پایه‌ای می‌سازند برای ساخت فردایی بهتر. در مقابل، آدم‌های معمولی همیشه با خطاهای گذشته‌ی خود در کشمکش‌اند و ذهنیت‌شان بر نوعی حالت خودخوری و افسوس تمام‌وقت متمرکز است. آدم‌های موفق در ضمیر خود فقط حوادثی را ثبت کرده‌اند که یادآور یادمان‌های جذاب و رویدادهای مفید و مثبت زندگی‌شان است. آدم‌های معمولی اما از ذهن خود آرشیو سنگینی ساخته‌اند از نابسامانی‌ها، گرفتاری‌ها و تلخ‌ترین خاطرات زندگی! به‌تبع این خصیصه، آدم‌های موفق را می‌شود از روی اشتیاق در کلام و سبک مثبت سخن‌گفتن‌شان شناسایی کرد و آدم‌های معمولی را از منفی‌بافی و کرختی در گفتارشان.

آدم‌های معمولی مدام در فکر بدهکاری‌های‌شان هستند و آدم‌های موفق تماماً معطوف به درآمدزایی. آدم‌های معمولی لحظه‌ای از افسوس فرصت‌های از-دست-شده به‌در نمی‌آیند و آدم‌های موفق، همیشه در کمین فرصت‌های نابِ آینده نشسته‌اند. آدم‌های موفق شکارچی فرصت‌ها (بخوان شانس‌ها) هستند، اما معمولی‌ها، از روی پراکندگی و گاه گسیخته‌گی ذهن، اصلاً قادر به درک و دیدن فرصت‌ها نیستند! بر‌ اساس همین شیوه‌ی تمرکز است که آدم‌های موفق هر روز موفق‌تر می‌شوند و معمولی‌ها به ناموفق‌ها می‌پیوندند.

:: نخستین بخش از همین سری: [+]

پانوشت:
نوشته‌های این سرا را با ذکر منبع به دوستان و گروه‌های اینترنتی خود معرفی کنید تا آن‌ها نیز استفاده کنند.

شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۱

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (1)

پیش‌درآمد:
‌همه‌ی انسان‌ها دوست دارند موفق باشند، اما آیا همه‌ می‌دانند تعریف موفقیت چیست؟ چگونه تعریف گویایی می‌شود از موفقیت به‌دست داد؟ آیا موفقیت یک فرم بخصوص دارد یا شیوه‌ی خاصی از زندگی است؟ و در کل، لازمه‌ی موفقیت چیست؟

انسان‌های موفق در روزگار ما بن‌مایه‌ی مشخصی دارند، در اشکالی گوناگون. اصل مشترک در همه‌ی انسان‌های موفق، "بی‌نیازی مادی" است یا می‌توان گفت قدرت پاسخگویی به نیازمندی‌های اساسی در زندگی. از این رو برای موفق‌بودن بایستی از سطحی مشخص از تمول مادی -به بالا- برخوردار بود. پس، توان مالی شرط موفقیت است.

 از روی آثاری که از زندگی آدم‌های موفق در رشته‌های مختلف به‌رشته‌ی تحریر درآمده، یا از روی خاطرات و آثار آموزشی خود آنان، می‌توان به بنیان‌های فکری و شاخص‌های رفتاری و تفاوت آن‌ها با طرز فکر و رفتار انسان‌های معمولی پی برد. با وجود این اسناد دم دست، ما دیگر نیازی به کشف راز موفقیت نداریم!

موفقیت خصلتی ارثی نیست؛ یک تمرین است؛ می‌شود آموخت که چطور انسان موفقی بود. موفقیت مثل ریاضی، قوانین و فرمول‌هایی دارد که در حوزه‌ی فکری و روانی و زندگی مادی انسان جاری هستند. چنان‌چه ما شاخصه‌ی انسان‌های موفق را بشناسیم و آن‌ها را با جدیت تمرین کنیم و در زندگی خود به‌کار ببندیم، خود به انسانی موفق و مایه‌ی افتخار خود و دیگران تبدیل خواهیم شد. بایستی شاخصه‌های موفقیت را در روان و زندگی مادی خود جاری کرد تا موفق شد.

فرق اصولی انسان موفق با انسان معمولی در "طرز فکر‌کردن" است. انسان موفق ذهنش را روی موفقیت کوک کرده و برای مبدا، مسیر حرکت و هدف، در ذهن خود تصویر و برنامه دارد، اما انسان معمولی، ذهنش فقط درگیر گرفتاری‌های روزمره و گذشته است و سرگردان در زندگی. برای همین، انسان موفق برنامه‌ریز زندگی خود است، اما انسان معمولی اختیار خود را به دست دیگری داده تا برای زندگی‌اش برنامه‌ریزی کند (جامعه و محیط، نظام سیاسی، قراردادهای اجتماعی، کارفرما، رئیس، همسر، الخ)

در یادداشت‌هایی پی در پی، شماری از شاخصه‌های موفقیت را به تبادل نظر خواهیم گذاشت که اغلب بسیار بدیهی به‌نظر می‌رسند و گاه این‌قدر بدیهی‌اند که در روزمره‌ی خود به سادگی از کنار آن‌ها رد می‌شویم! جذابیت موضوع دقیقاً همین‌جاست: بدیهیات دست‌یافتنی‌اند، فقط توجه و تمرکز ما را می‌طلبند و بس. با مرکب شناخت، می‌شود به سفر موفقیت رفت...

تفاوت اول: برجسته‌کردن نکات مثبت
آدم‌های موفق عادت دارند که نقاط مثبت در افراد را برجسته کنند و آن‌ها را در قالب "تشویق" به رخ آن‌ها بکشند. با تشخیص و تشویق یک رفتار خوب در یک فرد، آن رفتار در او تثبیت می‌شود. انسان‌ها را با تشویق چه بسا می‌شود هدایت کرد و چه بهتر است که این تشویق بلافاصله بعد از انجام عمل و در ملاء‌ عام باشد. در نقطه‌ی مقابل‌ آدم‌های معمولی -که از قضا اکثریت هستند- قرار دارند که متخصص عیب‌یابی و قضاوت‌کردن آنی در روحیات و اعمال افراد هستند! شما کافی است کوچک‌ترین اشتباهی بکنید تا آن‌را بلافاصله به روی‌تان بیاورند. اشتباه هم نکنید، درون ذهن‌شان خطایی برای‌تان می‌تراشند؛ بسته به عمق بدبینی‌شان.

انسان موفق بر کیفیت افراد متمرکز است و انسان معمولی بر عیب افراد.

آدم‌های موفق در برخورد با دیگران و حتا زیردست‌های خود، از روش "ترغیب" استفاده می‌کنند و با ایجاد و تقویت انگیزه، آن‌ها را به مسیری سازنده راهنمایی می‌کنند. چارلز شواب (Charles M. Schwab) از پایه‌گذاران صنعت فولاد در آمریکا، متخصص جذب استعدادها و شکوفاکردن آن‌ها بود، به‌طوری که او در تاریخ آمریکا اولین کسی است که سالی یک‌میلیون دلار حقوق گرفت (در سن 35 سالگی از اندرو کارنگی). جالب است بدانیم در آن دوره، با سالی سی هزار دلار می‌شد اشرافی زندگی کرد! او به‌خاطر توانایی بی‌نظیر خود در گرد‌آوردن استعدادهای انسانی و مذاکره و به‌کارگیری خودخواسته‌ی آنان، به یکی از بزرگ‌ترین سرمایه‌داران آمریکا تبدیل شد و به توسعه‌ی این کشور یاری رساند. او خود می‌گفت که همیشه از اشتباهات کارمندان خود چشم می‌پوشید و ابداً نقدشان نمی‌کرد و در مقابل نقاط قوت آنان را برجسته می‌کرد و به رخ‌شان می‌کشید و از این طریق انگیزه در آنان را برای رساندن خدمات بیش‌تر و حس همکاری شعله‌ور می‌ساخت.‌

انسان‌های معمولی اما چه می‌کنند: آنان مسلح به ابزار مخرب "محکوم‌کردن" هستند و به این وسیله هر جوانه‌ی انگیزه‌ای را در افراد می‌پژمرند.

آبراهام مزلو (Abraham H. Maslow) نخستین کسی بود که سیستم برجسته‌کردن کیفیت در افراد را در روانشناسی پیشنهاد کرد. روانشناسی او که به "روانشناسناسی انسان‌مدار" (Humanistic Psychology) معروف است و در "هرم مزلو" تشریح شده است، این ایده را در بنیان خود جا داده که با برطرف‌کردن نیازهای مادی و روانی (معنوی) انسان، او را می‌توان به تعالی رساند. او نهایت تعالی انسان را خودشکوفایی (Self Actualization) می‌داند، چنانچه پله‌های برطرف‌کردن نیازهای خود را یکی پس از دیگری طی کند. به باور مزلو، انسان تنها موقعی می‌تواند در مسیر پیشرفت قرار گیرد که نیازهایش پاسخ گیرند.

با تشویق و ترغیب، می‌توان افراد را به خودباوری رساند و باعث نمود و رشد نیروهای درونی و شکوفایی استعدادها در آن‌ها ‌شد. در مقابل، شلاق قضاوت‌های به‌جا و نابجا و محکوم‌کردن‌های گه‌گداری، انسان‌ها‌ را از هر چه روحیه‌ی مثبت است تهی می‌کند و به آن‌ها هر لحظه گوشزد می‌کند که "کسی نیستند"!

ما اما جزو کدام گروه هستیم؟ با خود خلوت کنیم و اگر جزو اولی هستیم، به خود جایزه‌ای به‌رسم تشویق بدهیم تا بهتر و بهتر شویم و اگر جزو دومی‌‌ها هستیم، لحظه‌ای برای تغییر مثبت تعلل نکنیم.


پانوشت:
یادداشت‌های این سرا را به دوستان و اعضای خانواده‌ی خود معرفی کنید.

سه‌شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۷

خطاپذیری ما!

باور کنید انسان‌های موفق نه شاخ دارند و نه دم؛ فقط چند شاخصه دارند که قابل شناسایی‌شان می‌کند. بازنده‌ها نیز به همین شکل. یکی از نقاطی که موفق‌ها را از بازنده‌ها قابل تشخیص می‌کند، "طرز نگاه و برخوردشان با خطاهای خود" است. انسان‌های بازنده -بر خلاف برنده‌ها که ایراد کار را نخست در خود می‌بینند- هر جا که کارشان گیر کند، به گردن اطرافیان و محیط می‌اندازند. در واقع بازنده‌ها فکر می‌کنند زمین‌ و زمان دست‌به‌دست هم داده‌اند که در کار آن‌ها خلل وارد کنند! این‌جاست که راه بر "عبرت‌آموزی" و بعد "جبران خطا" بسته می‌شود، چه اگر ریشه‌ی خطا در خود نیست، دیگر نیازی نیز به بازاندیشی در کرده‌ی خود باقی نمی‌ماند. در همین دوراهه است که برنده‌ها سوی خویش از بازنده‌ها جدا می‌کنند، چه آنان شک ندارند اگر خطایی رخ داده، ردی از آن را بایستی در خود بجویند. این، نقطه‌ی آغاز جبران خطا و پیش‌گیری از خطاهای بعدی است.