جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۱

انگیزه، خاستگاه و روش تولید و تقویت آن

ربط نیاز به انگیزه
انگیزه در انسان ارتباط تنگاتنگ با نیازهای او دارد.  به‌عبارتی، انگیزه‌ی قوی نمایانگر نیازمندی قوی پشت آن است؛ هر چه نیاز برای به‌دست‌آوردن چیزی قوی‌تر باشد، انگیزه‌ی به‌دست‌آوردن آن نیز قوی‌تر است. 

در ارتباط با نیازمندی‌های مادی انسان -مثل آب، غذا، اکسیژن و الخ. -که ریشه در مکانیزم بیولوژیکی او دارند-، در هنگام احتیاج، انسان تمام تقلایش را می‌کند که آن‌ها را به‌دست بیاورد؛ بسته به سطح نیازش. مثلاً وقتی گرسنه هستیم، بسته به مقدار گرسنگی‌مان، تلاش می‌کنیم که غذا به‌دست بیاوریم. وقتی سر خود را زیر آب فرو ببریم، تا زمانی مشخص می‌توانیم کمبود اکسیژن را تحمل کنیم و بعد از آن، بیش‌ترین تقلا را می‌کنیم که به هوای باز برسیم. در حوزه‌ی نیازمندی‌های روانی، انسان دقیقاً دنبال آن‌چیزی می‌رود که در درون خود کمبودش را حس کرده باشد.

 ما بسته به نوع تربیت، ساختمان ژنتیکی و کلاً روحیه‌ی خود به دیگران کمک می‌کنیم. یعنی زمانی و به‌مقداری کمک می‌کنیم که نیازش را در خود حس کرده باشیم. ما وقتی عمیقاً نیاز به یادگیری یک زبان خارجی را در خود احساس کنیم (به‌خاطر عوامل محیطی یا فردی)، تمام لوازم و کوشش‌های لازم را برای آن صرف می‌کنیم. اگر وسط کار این تلاش را ناتمام بگذاریم، به این خاطر است که نیاز درونی ما کمرنگ شده است. موضوع به همین سادگی است. نیازمندی به‌واقع شکوفاگر استعداد آدمی‌ست.

نیازمندی به یک موضوع، علت اصلی هدف‌گذاری ما برای رسیدن به آن است. ساختن هدف پایه‌اش نیاز درونی انسان است. هدف هر چه بزرگ‌تر باشد، نیاز درونی ما برای رسیدن به آن نیز بزرگ‌تر است.

هیچ چیز بی‌دلیل نیست
اما انسان تنها به صرف نیازمندی‌اش، راه به مقصد نمی‌برد. حس نیاز در انسان تنها وجود کمبود را در انسان گوشزد می‌کند. برای رفع نیاز بایستی دلیل داشت. باید دلیل را ساخت. حضور دلیل هم هدف را برای ما مشخص می‌کند، هم ما را به مسیر رسیدن به آن می‌اندازد.
گاه می‌شود که احساس کرختی می‌کنیم و دل و دماغ انجام کاری را نداریم. زیرا ما "دلیل کافی" برای انجام آن‌را نداریم. دلیل اول می‌آید و بعد عمل. کاری مداوم به انجام می‌رسد، که دلیل محکمی پشت آن باشد. دلیل، عامل اقناع روان آدمی‌ست؛ سوخت و استارت ماشین حرکت است.

چرا بعضی بی‌انگیزه‌اند؟
انسان اگر دچار بی‌انگیزه‌گی و بی‌هدفی در زندگی است، به این علت است که نیاز چندانی برای داشتن یا رسیدن به چیزهای مختلف در خود حس نمی‌کند. چنین کسی در زمره‌ی آدم‌های بی‌خیال یا قانع طبقه‌بندی می‌شود. آدم‌هایی که در مدار "عادت به شرایط" (Comfortable) زندگی می‌کنند و زندگی‌شان کاملاً روتین و مکانیزه است، آدم‌هایی هستند بدون هدف و ایستا. این افراد ممکن است تمام مدت از وضع خود (کار، روابط، سن، روحیه، وزن، محیط زیست، هوا و الخ.) شاکی باشند،‌ اما دلیل کافی برای تغییر وضعیت خود ندارند. آدم‌هایی که زندگی‌شان را در چیزی که دارند و محیط اطراف‌شان تعریف می‌کنند، عملاً‌ آدم‌های بی‌انگیزه‌ای هستند که راه هر گونه پیشرفتی را در زندگی به خود بسته‌‌اند. عادت به شرایط و قانع‌بودن،‌ دو خصیصه‌ی بازدارنده برای توسعه‌ی زندگی است.

راهِ تولید انگیزه
برای تولید انگیزه، ما بایستی ابتدا نیاز به یک موضوع مشخص را در خود ردیابی کنیم و خاستگاه آن‌را بشناسیم. سپس بایستی این نیاز را درونی کرد تا بر سیمای ذهنی ما نقش ببندد. باید به این نیاز وسعت داد و آن‌را در شب‌وروز خود گستراند و تمام مدت به آن فکر کرد تا به باور ما بدل شود. باید به این نیازمندی ایمان آورد. باید با این نیاز زندگی کرد و برای رفع‌اش سر از پا نشناخت. تنها از این طریق است که نیروی حرکت در درون ما بیدار می‌شود و به ذهن ما  برای برطرف‌کردن عطش نیاز جهت می‌دهد.
"هدف" دقیقاً همین‌جا به‌وجود می‌آید. نیاز روانی انسان برای رسیدن هر چیز که از حدی بگذرد، ذهن شروع می‌کند به تعیین هدف. به قولی: باید خواست تا داشت. باید برای خواست خود دلیل قانع‌کننده داشت. دلیل ما که کمرنگ شود،‌ انگیزه‌مان رنگ می‌بازد.

هیچ نظری موجود نیست: