شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۳

چه کسی مقصر است: تروريست يا مقتول؟!

[آغاز: سيزدهم نوامبر / پايان: شانزدهم نوامبر]
صحنه‌ای از فيلممن همه‌گاه برای انسان‌هايی که در چنبره‌ی تعصبات دينی-مذهبی گرفتارند احساس تأسف کرده‌ام. اين تعصب‌ها -در هر طيف و شکل که باشد- با دست‌آوردهای حقوقی و علمی بشری در ستيزند. در اين بين، "توجيه‌گری"، از جهاتی خود راز ماندگاری اين تعصب‌ها تواند بود.
در توجيه عمل جنايتکارانه‌ی عرب مسلمانی که هنرمند هلندی تئو وان‌گوک را به قتل رساند، چند يادداشت به چشمم خورده که خميرمايه‌شان را استدلال‌هايی يکسان تشکيل می‌داده است. پرداختن به يکی از آن‌ها می‌تواند پاسخی باشد به بقيه، و نيز ذهن‌هايی که مشابه می‌انديشند.
يادداشت "چهره‌ی مخدوش آزادی بيان" نوشته‌ی آقای داريوش ميم، نشأت گرفته از نوعی جهان‌بينی است که به جهان‌شمولی حقوق بشر چندان باوری ندارد و اين حقوق را برپايه‌ی عادات و باورهای منطقه‌ای تقسيم‌بندی می‌کند. در چيستی و چرايی چنين نگرشی، تاکنون پژوهش‌های فراخ‌دامنی صورت گرفته‌ که با رجوع به آن‌ها، می‌شود مسئله را ريشه‌ای دريافت. اجمالآ، چکيده‌ی اين پژوهش‌ها اين است که اين افراد، معتقدند جهان را می‌شود به "چهارديواری‌های اختياری" تقسيم نمود تا مردم در هر يک از اين مدارهای بسته، بر اساس اصول دينی و سنتی خود زندگی کنند و از بيرون نيز به نام و "بهانه‌ی احترام به حقوق يکديگر"، کسی را يارای سرک‌کشيدن به درون اين چهارديواری‌ها نباشد"! يادداشت مورد بحث ما، تکرار و تأييد ساده‌ی اين جهان‌بينی -با تمامی کم و کيف آن- است.
* * *
نويسنده‌ی چهره‌ی مخدوش آزادی بيان، پس از "کينه‌جو" خواندن فيلم‌ساز مقتول می‌گويد: «فيلم کوتاه و زننده‌ی فيلم‌ساز مقتول هلندی، تئو ون‌گوگ، را امروز ديدم و پرسش‌های فراوانی در ذهنم نقش بست.»(تأکيد از م.ز.)
بايد پرسيد بر چه اساسی اين فيلم "زننده" است: از لحاظ ساختار و تکنيک فيلم‌سازی و يا از لحاظ تعرفه‌های محتوايی؟ پاسخ را در چند سطر پايين‌تر، در اين پرسش‌واره می‌يابيم:
«چه چيزی باعث می‌شود که اهانت به عقايد و تاريخ مسلمين امر بی‌اهميتی باشد و به سادگی همه از کنار آن عبور کنند؟»
به‌عبارتی، به ظن منتقد محترم، اين فيلم به عقايد و تاريخ مسلمين و قرآن توهين کرده است و به همين خاطر فيلمی "زننده" محسوب می‌شود. در کنارش، منتقد با نگاهی انگيزه‌شناسانه مدعی می‌شود که هدف از ساخت اين فيلم، نه اعتراض به فناتيزم اسلامی و سرکوب شرعی زنان، بل‌که نوعی "کينه‌جو"يی شخصی و حتا از آن بالاتر، تبعيض قانونی غرب در قبال اسلام و مسلمين است. نويسنده با اين ادعا که «بخش بزرگی از تقصير قتل ون‌گوگ به عهده‌ی خود دستگاه قضايی هلند است که پيشتر از اين او را از تعرض به حوزه‌های حساس مناسبات اجتماعی و قومی آدميان بر حذر نداشته بودند»(تأکيد از م.ز.)، دست دولت(ها)‌ و قوانين مدنی هلند(و در کل قوانين غربی) را با فيلم‌سازی "کينه‌جو" در يک مشارکت "زننده" هم‌کاسه و آلوده می‌بيند. بنابراين، جهان اسلام با توطئه‌ای سيستماتيک و اسلام‌ستيزی‌يی قانونمند مواجه است که هيچ فريادرسی هم نيست مگر "عملگرايی خود مسلمين". اين نگرش -يعنی هنگامی که با بی‌توجهی کامل به پايه‌ی اعتقادی و انگيزه‌ی تروريست، ترور فقط بازتاب عمل ديگران ارزيابی شود- در واقع به "تروريست و تجاوزگر" نقشِ مظلوم و به "مقتول و تجاوزديده" نقش ظالم می‌دهد و به روشنی ترور اسلامی(عقيدتی-سياسی) را توجيه می‌کند. تا همين‌جای کار را داشته باشيد:

اکنون، قبل از ورود اساسی به متن يادداشت و ارائه‌ی افزودنی‌ها و توضيحات پيرامونی، لازم می‌دانم که فهرست‌وار، تعدادی از فرافکنی‌ها و مطالب خلافِ واقع در يادداشت مزبور را برشمرده، توضيحی بر آن‌ها بی‌افزايم. اين روشنگری، ما را به شناخت بهتری از "انديشه‌ی راهنما" و خطّ فکری نويسنده‌ی آن متن خواهد رساند، چه بدون بازشناسی مولّد فکری اين‌گونه نويسندگان، ممکن است يک‌وقت به اشتباه فکر کنيم چنين يادداشت‌هايی واقعآ در طلب حقوق بشر و مساوات انسانی به نگارش درمی‌آيند.
  • منتقد محترم، برای آن‌که بگويد زن‌ستيزی و مجازات‌های غير انسانی فقط مختص به قرآن نيست، گوشه‌ای هم به تورات می‌زند: «در متن تورات سخنانی که درباره‌ی زنان آمده است و احکام دين يهود درباره‌ی زنان به مراتب گزنده‌تر از چيزی است که در قرآن آمده است» و برای آن‌که اشکال کار را از احکام فقهی و شريعت اسلامی به جای ديگری متوجه کند(اين "جای ديگر" لابد برداشت غلط خود مردم از اسلام است!)، از جامعه‌ی تورات‌مدار حجّت می‌آورد: «يهوديان با همين سنت خود زندگی می‌کنند و آب هم از آب تکان نمی‌خورد»
  • .
    آيا به‌راستی يهوديان با سنت خود زندگی می‌کنند؟! کل زندگی يهوديان به سنّت خلاصه می‌شود؟ تعريف و جايگاه اين "سنّت" چيست؟ آيا مشابه همان است که در جوامع اسلام‌مدار می‌بينيم؟ ايشان لابد نمی‌خواهند که من و شما باور کنيم آلبرت اينيشتين و اسحاق نيوتن به سبب دستيابی به رازهای نهان تورات چنين در علم درخشيدند، يا فرويد از روی اصول انسان‌شناسی تورات به شناخت روان انسان نائل آمد، يا در حوزه‌ی تاريخ و فلسفه، گلدتسيهر، اسپينوزا و نولدکه از وفاداری‌شان به سنّت يهود، عالم گشتند! برای مثال، آيا نقش سنت در جامعه‌ی مسلمانان مراکش با جامعه‌ی يهوديان آمريکا همسان است؟ به‌علاوه، تاکنون چه کسی ديده يک يهودی، حتا در خاک اسرائيل کسی را به خاطر نوشتن آيات تورات بر تن زنی(يا موارد مشابه) ترور کند؟ چرا اين‌گونه ترورها فقط مختص به اسلام است و بس؟ چرا ترور انتحاری، شلاق‌زدن، سنگسار، چشم‌درآوردن، سر و دست و پا بريدن و امثالهم فقط ويژه‌ی جوامع اسلامی است؟ لطفآ نگوييد که هيچ ربطی به سنّت اسلامی (شرع، فقه) و عقب‌ماندگی اين جوامع ندارد!
    دليل اين است که در جامعه‌ی يهودی، خود يهوديان کمر به نقد و تابوشکنی از دين خود بستند، امّا در جوامع اسلامی، تا کسی آمد بگويد فلان حکم با حال حاضر بشر سازگار نيست، روشنفکران توجيه‌گر مذهبی، بلافاصله با چوب تکفير او را به‌سختی نواختند. اگر اسلام در قرن بيست‌ويکم کماکان خشونت می‌آفريند، يکی از دلايل و عواملش همين روشنفکرانی هستند که اين خشونت را در زرورق "احترام به دين مردم" دست‌نخورده و ماندگار نگه می‌دارند. در دينِ ايستا، خشونت بازتوليد می‌شود. چاره‌ی کار، تحوّل است و تحوّل با نقد ممکن می‌شود.
  • منتقد می‌نويسد: «به نظر شما اگر فيلم‌سازی آيات انجيل يا تورات را بر بدن زن برهنه‌ای در حال ادای فرايض دينی مسيحی يا يهودی نقش می‌کرد و سپس از طريق آن فيلم تحت پوشش دفاع از حقوق بشر و آزادی بيان، عقايد دينی مسيحيان يا يهوديان را به سخره می‌گرفت، واکنش‌ دستگاه‌های قضايی غربيان چه بود؟»

  • پاسخ در يک کلام چنين است: هيچ! يا آقای داريوش ميم اين حرف را از روی ناآگاهی خود می‌زند، يا به هدف بالانس‌کردن نوشته‌اش و يا شايد هم برای ايجاد محرکه(Attention) در مخاطب. در ادبيات و به‌خصوص در سينما هم بسياری از صحنه‌ها خلق می‌شوند تا فقط هيجان بی‌آفرينند(Rising Action) و مخاطب را تا آخر کار با خود همراه کنند. راه چاره ساده است: پيشنهاد می‌کنم ايشان در فروشگاه‌های سکسی اروپا -در ميان فيلم‌های پورنو- گشتی بزنند(معصيّتش با من!) و خود ببينند که فيلم‌هايی وجود دارد که در درون فضای کليسا و با لباس کشيش و راهبه ساخته شده‌اند و هيچکس را هم به خاطرش ترور نکرده و نمی‌کنند؛ در جوامع مسيحی «آب هم از آب تکان نمی‌خورد»! اخيراًحتا از بعضی محافل اين آواز بلند شده که حضرت مسيح همجنس‌گرا(Gay) بوده است، باز «آب از آب تکان نمی‌خورد». البته شايد منتقد محترم ما معتقد باشند که بايستی يک‌جورهايی جلوی اين آزادی بی‌حدوحصر (بخوان بی‌بندوباری!) غربی را گرفت و اين گمراهان را نيز -با سلسله ارشادهای مستمر خود- به صراط مستقيم محمّدی آورد که البته درجای خود پيشنهاد قابل تأملی‌ست!!
  • منتقد می‌گويد که تئو وان‌گوک در فيلم خود، عقايد مسلمانان را مسخره کرده بود. تا آن‌جا که من مشاهده کردم، وان‌گوکِ مقتول فقط تجاوز به کودک، تازيانه‌زدن و سرکوب زنان در خانواده و جامعه را "نقد"(نه مسخره) کرده بود. حتماً منظور منتقد اين نيست که اين موارد، واقعاً جزئی از "عقايد و فرهنگ مسلمانان" هستند؟ شايد هم منظور اين باشد که هيچ نشانی از اين موارد -مثل کودک‌آزاری، زن‌ستيزی، تازيانه‌زدن، و من اضافه می‌کنم: سنگسار، قطع اعضای بدن و...- در جوامع اسلامی نمی‌توان يافت که قضاوتش را به خوانندگان می‌سپاريم.

  • ايشان می‌نويسند: «آيا اين عدم حساسيت غربيان به حقوق مسلمانان، نه به عنوان مسلمان، بلکه به عنوان انسان، ناخواسته راه را بر رشد حرکات افراطی به نام دين هموار نمی‌کند؟»
  • در اين گزاره، چنين وانمود می‌شود که حقوق انسانی مسلمانان در غرب ناديده گرفته می‌شود که به‌عنوان شاهدی عينی و حی‌وحاضر در غرب، با صراحت انکارش می‌کنم! اسلام‌ستيزی در جامعه‌ی ايران، به مراتب ژرف‌تر و پاگيرتر از هريک از کشورهای غربی است. باور نداريد، گشتی در ميان همين وبلاگ‌ها بزنيد! البته دست‌آويز کردن عبارت "حقوق انسانی مسلمانان" و به‌اين‌گونه تقسيم‌کردن‌ انسان‌ها -درست هرجا که قافيه تنگ آمد- روش جديدی نيست و تنها خلط مبحث است، چه اين حقوق را بايستی اوّل تعريف کرد و بعد سر چند و چون آن چانه زد. منشور حقوق انسانی مسلمانان کدام است: رساله‌ی آيت‌الله خزعلی، آثار دکتر سروش، اسلام بنی‌صدر، اسلام اخوان‌المسلمين، اسلام بن لادن و زرقاوی و ... مختاريد که انتخاب کنيد! دست روی هر يک که می‌خواهيد بگذاريد، امّا نکته اين‌جاست که خود مسلمانان -تعداد قابل توجهی‌شان- هم بر روی اين روايت‌ها توافق نظر ندارند. شايد هم بگوييد هنوز آن قانون مورد نظر تدوين نشده که بخواهد جامعه‌ی "دموکراتيک اسلامی" بر پايه‌ی آن پی ريخته شود؟ خُب اين که ديگر گناه غربيان نيست، گناه خود شما روشنفکران اسلامی است که همچنان از تدوين قانونی معقول و ساخت جامعه‌ای جهان‌پسند عاجز مانده‌ايد! امروز اگر انسان مسلمان برای تحصيل، گريز از مرگ(پناهندگان سياسی) و زندگی بهتر به غرب کوچ می‌کند، در واقع دارد به کمبودها و بی‌عدالتی‌های جامعه‌ی اسلامی مبدأ خودش اعتراض می‌کند. آمدن کسی مثل آقای داريوش ميم برای تحصيل به انگليس، اعتراف صريحی‌ست به کاستی‌های سيستم آموزشی ساخته و پرداخته‌ی مسلمين. اين‌ها که انکارپذير نيستند، هستند؟
    در بند دوّم گفت‌آورد، منتقد به‌طور ضمنی، خشونت‌گرايی افراطيون مسلمان را "بازتاب بی‌توجهی غربيان به حقوق آن‌ها" قلمداد کرده و به اين شکل، غرب را مسبب دانسته است. در اين‌جا بايستی پرسيد: آيا به‌راستی اسلام اينان در خود پتانسيل خشونت ندارد؟ آيا دين اسلام -مثل مسيحيت- خشونت‌زدايی شده است و يا نه، با همان شکل و شيوه‌ی بدوی و سنتی خود در کلنجار است؟
    امروز که حکومت ولايت فقيه زير سئوال می‌رود، از سوی کافران نيست، از سوی خود مسلمانان ايران است. بن لادن نيز بيش و پيش از هر چيز، مايه‌ی سرافکندگی نود درصد از خود مسلمانان جهان است و نه جهان غرب. در نتيجه، آيا بهتر نيست بگوييم: اين حساسيت و تعصّب غيرعادی بعضی از مسلمانان است که نه تنها برای جهان غرب، بل‌که برای عموم جهانيان مشکل‌آفرين شده و صدالبته برای خودشان بدنامی به‌همراه آورده است؟ کارسازتر نيست اگر خود مسلمانان در اين باورها تعديل کنند؛ برای فيلمی آدم نکشند و يا اگر تروريستی چنين کرد، از او حمايت ضمنی نکنند؟ قضاوتش سپرده به انصاف خودتان!
  • منتقد می‌گويد: «مهجورترين و مظلوم‌ترين چيزی که در جهان غرب يافتم انديشمندی، خردورزی، آزادی و عدالت بی‌غرض است.» با اين تفاصيل، من جدآ مانده‌ام علت چسبيدن اين بزرگوار به ام‌القرای لندن، و تن‌دادن به اين «زندگی مهجور و دور از خرد و آزادی و عدالت» در چيست؟! امّا خودمانيم، خيلی ناگوار است که انسان در ميان دو کرانه گير کند: از سويی نتواند دل از نعمات و امکانات غرب برکند، و از سوی ديگر، بخواهد با چنگ و دندان همان معيارهای ارزشیِ اسلامی قبلی را -که توان فراهم‌نمودن فضا و امکانات زندگی معقول برای او را نداشته- حفظ کند. برای اين‌گونه افراد، غرب فقط محلی‌ست برای "استفاده‌کردن"، بدون هيچ‌گونه مشارکتی، تو گويی غرب به اين‌ها بدهکار است. در حين استفاده، صدای اعتراض‌شان هم البته بلند است!

  • در راستای واپسين نکته‌، منتقد مدعی می‌شود: «راه آسان و بی‌دردسر برای زيستن در غرب و بی‌دردانه مدعی فرهنگ بودن اين است که دست از اسلام بشويی و هر روز به هر بهانه‌ای طعنه‌ای به اسلام بزنی و خود را از زحمت تبعيض برهانی
  • اين‌جانب حاضر است عکس مادر سالخورده‌ی خودش را -که در غرب با باور راسخ و مهر به اسلام، و با حجاب و همان رخسار اسلامی زندگی می‌کند- برای منتقد ارسال دارد، به همراه تأييديه‌ی مادر مهربان که در غرب، به مراتب بيش از خود جامعه‌ی اسلامی باورهای او محترم شمارده شده است. به‌واقع مشکل امثال منتقد، در ناهمخوانی خود ايشان با جوامع باز است؛ عيب را نه در خود، که در ديگری می‌بينند. اين‌گونه افراد بر اساس تجربه‌ی موفق انقلاب اسلامی 57، تصور می‌کنند به هر جا که رفتند می‌توانند آن‌جا را بر طبق ميل خود تغيير دهند که تفکّری به‌غايت سلطه‌جويانه و نشدنی‌ست. اگر قرار بود دنيای غرب بر مبنای اصول راهنمای اسلام به وضعيت پيشرفته‌ی امروزين خود برسد، بی‌شک امروز عربستان سعودی چندين گام از غرب پيش می‌بود؛ آقای داريوش ميم نيز برای تحصيل -به جای لندن- مثلآ به خارطوم تشريف می‌بردند! راه حل برون‌رفت از چنين تضادّ فکری-شخصيتی، کاستن از تعصّب‌هايی‌ست که انسان را ميانِ دو کرانه، سرگردان نگه داشته است.
  • منتقد می‌گويد: «وقتی [آدمی] ببيند دفاع از مدارا، آزادی و حقوق بشر تنها به صورت يک‌جانبه و برای تأمين منافع ارباب ثروت و قدرت اعمال می‌شود، حال بدی به او دست می‌دهد». اگر به راستی چنين بود، دولت‌های غربی به آن عرب گريخته از موطنش اجازه‌ی اقامت در کشورشان را نمی‌دادند که او هم ناجوانمردانه، با داشتن پاسپورت کشور ميزبان در جيب، يکی از افتخارات ملّی‌شان را در خيابان ذبح اسلامی کند! اگر چنين بود، به منتقد اجازه نمی‌دادند که از امکانات زندگی و تحصيل در اروپا استفاده کند تا در آزادی کامل، عدالت همين اروپا را زير سئوال ببرد! اگر چنين می‌بود، پناهجويان به جای اروپا، مسير کشورهای اسلامی را درپيش می‌گرفتند که از مدارا و آزادی و عدالت -به تأييد ضمنی منتقد- بهره‌ی بيشتری ببرند...
  • به اين گفته‌ی منتقد دقت کنيد: «خطا تنها از جانب مسلمانی متعصب و نادان نيست که از سر عصبيت قوانين مدنی يک کشور اروپايی را زير پا می‌گذارد و حتی فرصت صدور فتوايی را هم به مراجع مسلمين نمی‌دهد
  • به زبان ساده‌تر، منتقد مدّعی است که شخصی خودسر، بدون هماهنگی با کسی(کسانی) و بدون اين‌که زير پوشش تشکيلاتی باشد، تنها از روی عصبيت آنی دست به قتل زده است! با اين حرف اهداف ديگری نيز دنبال می‌شود: 1- فرد تروريست بی‌ارتباط با تفکر اسلامی برانگيزنده‌اش ارزيابی شده و تنها يک "استثنا" به‌شمار می‌آيد؛ 2- تروريست مزبور، از روی آگاهی و برای ايجاد رعب و وحشت و بستن دست و دهان ديگر منتقدين اسلام، به ترور دست نزده؛ و 3- در عين قائل شدن قدرت صدور فتوای قتل برای مراجع [تقليد] مسلمين، پای آنان را در اين ترور(و شايد هم ترورهای ديگر) داخل نمی‌بيند. يعنی مشکل از آن تفکری نيست که فرد را به تروريست بدل کرده، بل‌که مشکل از تعصب و نادانی خود او است! نمی‌دانم چرا اين اظهار نظر مرا به ياد ادعای سران جمهوری اسلامی انداخت که قتل‌های زنجيره‌ای را تنها کار فردی خودسر(سعيد امامی/اسلامی) و بی‌ارتباط با بدنه‌ی نظام وانمود می‌کردند! منتقد چه دليل قاطعی برای ارزيابی خود دارد؟ از کجا معلوم که اين فرد، بر حسب تهييج عدّه‌ای يا تشکيلاتی دست به ترور نزده باشد؟ اقدامات هدفمند و برنامه‌دار تروريستی اسلامی در اقصا نقاط گيتی، اين گمان را به حقيقت نزديک می‌کند.
    * * *
    وقتی کسی به چنين احساس و نظری برسد که قانون کشورهای لائيک فقط حامی مسيحيان و يهوديان است و بگويد «هيچ وقت از خود پرسيده‌ايد چرا در اکثريت قريب به اتفاق موارد، اين قانون تنها درباره‌ی مسيحيان و يهوديان اجرا می‌شود؟ چه چيزی باعث می‌شود که اهانت به عقايد و تاريخ مسلمين امر بی‌اهميتی باشد و به سادگی همه از کنار آن عبور کنند؟»، بی‌شک ايراد در معيار سنجش و در شيوه‌ی ارزش‌گذاری خود او است. چه کسی گفته بايستی مبنا و معيار ارزش‌ها در جوامع لائيک غربی، از روی اعتقادات و سنّت‌های مسلمين الگوبرداری و تنظيم شود؟ با کدام تراز و چوب‌خط بايستی خطوط قرمز و الگوهای ارزشی و اخلاقی جامعه‌ی غرب را شناسايی کرد و اصل احترام را بايستی بر کدامين مفاهيم شالوده ريخت؟ چرا عملی که از لحاظ اخلاق و عرف غربی خطا نيست -مثل نوشتن آيات يک کتاب مقدّس بر تن انسان- بايستی جان هنرمند غربی را در کشور خودش تهديد ‌کند؟ چرا بايد او از روی ترس و با يک عقب‌نشينی، باورهای خودش و بيش از آن دست‌آوردهای حقوقی جامعه‌ی مدرن بشری را زير پا بگذارد؟ مگر قرار است جامعه‌ی غرب همه‌ی آن‌ راهی را که طی قرون طی کرده بازگردد و به "بهانه‌ی سازگاری"، به جوامع عقب‌مانده‌ی اسلامی نزديک شود؟ يا مگر قرار است در جامعه‌ای غربی، برای هر دين و مسلکی قانون مدنی جداگانه‌ای تدوين کنند؟! در جامعه‌ای غربی چه کسی خط می‌دهد و چه کسی پيروی می‌کند: اخلاق اسلامی الگو بايد باشد يا اخلاق عرفی خود جوامع غربی؟ آيا انسان غربی -با معيار غربی- ملزم است همان اصول غريبی را رعايت کند که يک مسلمان مثلآ به هنگام دست‌زدن به آيات قرآن (با وضو) رعايت می‌کند؟ آيا بی‌توجهی به چارچوب‌های عرفی و اخلاقی غربی از سوی مسلمانان افراطیِ "پناهجو" و به هيچ انگاشتن دست‌آوردهای مدنی و حقوق بشری آنان، مشکل غربيان است يا کسانی که از خارج به آن سرا پناه آورده‌اند و حال می‌خواهند باورهای قرون وسطايی خويش را به جامعه‌ی ميزبان تحميل کنند و نظم موجود را ويران سازند؟ چرا امثال منتقد توجه نمی‌کنند که تن‌دادن به نگرش‌های عقب مانده‌ی اسلاميست‌های فناتيک و عقب‌نشينی در مقابل تحميل آن‌ها، نامی جز بازرفت تاريخی ندارد؟ غرب اگر زيباست به خاطر غربی بودن آن است و نه "اسلامی-غربی" شدنش! (در حاشيه، من تصوّر می‌کنم کراهت نوشتن آيات قرآن "بر تن يک زن" و متعاقبش، برانگيخته‌شدن اعراب، دقيقآ تأييد همان حقيقتِ "زن‌ستيزی‌اسلامی" است که تئو وانگوگ تلاش کرده بود نشانش بدهد.)
    مخاطب فيلم‌ساز کيست: مردم کشورش، يا عدّه‌ای قليل از پناهجويان؟ آيا اين‌گونه پرتوقع‌ و معترض بودن بعضی از مسلمانان، خود گواه روشنی بر رعايت حقوق انسانی آن‌ها در غرب نيست؟ اگر دولت يا جامعه‌ی ميزبان اهل مدارا نبود، اگر برای حرف آن‌ها گوش شنوايی نداشت، اگر مسلمانان احساس آزادی در انديشه و امنيت در کلام نمی‌کردند، باز هم چنين صريح لب به اعتراض می‌گشودند؟ آيا آن‌ها در زادگاه خودشان هم همين‌طور شجاع بودند، و يا نه، به محض احساس خطر فرار را بر قرار ترجيح دادند و به غرب پناهنده شدند؟
    سمت ديگر قضيه را با هم ببينيم: اگر شيعيان بخواهند طبق سنت‌های خود در خيابان‌های آمستردام دسته‌ی سينه‌زنی و بساط قمه‌زنی راه بی‌اندازند، يا مسلمانان بخواهند در جامعه‌ای که در آن "سکس آزاد" رواج دارد، زنی را که با مردی خارج از پيوند زناشويی ارتباط داشته در ملا عام سنگسار کنند، يا در روز عيد قربان در معابر عمومی سرِ چهارپا ببرند، يا کله‌ی سحر بر پشت بام اذان بگويند، يا کسی را که در ماه رمضان مشروب نوشيده و يا مسلمان‌زاده‌ای که روزه‌اش را شکسته شلاق بزنند، يا سودانی‌ها و سوماليايی‌ها و اعراب شاخ آفريقا بخواهند دختران خود را ختنه کنند، يا ... چرا بايد مردم بومی اروپا به باورهای آن‌ها احترام بگذارند؟ معيار آيا حقوق بشر است، يا قوانين قبيله‌ای، منطقه‌ای، خشونت‌آميز و بدوی جوامع اسلامی؟ آيا يک گام عقب‌نشينی در مقابل اين افراد، به عقب‌نشينی‌های بيشتری نخواهد انجاميد؟

    نگاه منتقد محترم که می‌گويد «به اعتقاد من، بخش بزرگی از تقصير قتل ون‌گوگ به عهده‌ی خود دستگاه قضايی هلند است که پيشتر از اين او را از تعرض به حوزه‌های حساس مناسبات اجتماعی و قومی آدميان بر حذر نداشته بودند» منصفانه است يا تعصّب‌آميز؟ نيازی به تکرار نيست که اعتقادات امثال منتقد و ديگر مسلمين نمی‌تواند معيارهای اخلاقی و راه و روش زندگی شهروند اروپايی را تعيين کند که خود در سرزمينش، ساختاری از دولت و جامعه را پايه‌ريزی کرده است. نقش امثال منتقد -به عنوان "مراجعين" نه "سازندگان"- در غرب، همگام‌شدن با اين ساختار است نه جبهه‌گيری در مقابلش. توجه شود که "حق‌طلبی" با "طلبکاری" فرق اساسی دارد. گو اين‌که انسان‌ها در مدنيت غرب از حقوقی مساوی برخوردارند، امّا اين به آن معنا نيست که افراد مخاصم با تمدّن غرب، عقايدشان را از راه‌هايی غير دموکراتيک به غرب تحميل کنند. برای نقش‌آفرين بودن در جامعه‌ای دموکراتيک، بايستی ابزاری دموکراتيک برگزيد. به‌عبارتی، نخست بايد جذب آن شد و با همدلی در آن فعاليت و همکاری کرد، نه اين‌که به گوشه‌ای از اين جامعه خزيد و برای نابودی‌اش نقشه کشيد! مثلآ، اين‌گونه برانگيختن انسان‌های منزوی(مثل مسلمانان افراطی ساکن اروپا) که "نبايد در برابر غرب احساس حقارت کرد و بايد ارزش‌های خود را تمام و کمال حفظ کرد و الخ" تنها آشکار کننده‌ی رگه‌ای قوی از امتناع در گوينده است. روشن بگويم: کسی نمی‌تواند در غرب زندگی کند و در عين حال، ارزش‌های غربی -مثل احترام به آزادی بيان هنرمندان- را با توسل‌جستن به ترور و تخريب زير پا بگذارد. انسان اسلام‌گرا نمی‌تواند در غرب در مدار ارزش‌های خود منجمد شود. اگر اين‌گونه افراد نمی‌توانند ارزش‌های اخلاقی و عرفی جوامع غربی را درک کنند، لااقل توجه داشته باشند که در آن‌جا، قانون که فرآورده‌ی علمی و اعتقادی سازندگان جامعه‌ی غربی است، راهنمای شهروندان است نه اجبار و ترس‌افکنی عدّه‌ای کوچک از پناهجويان مسلمان.
    هنگامی که از اين افراد پرسيده می‌شود "اگر زندگی به شيوه‌ی غربی را خوش نداريد، پس چرا به اين‌جا کوچ کرده‌ايد"، بعضی با ساده‌انگاری اين پرسش را با سخن شاه يکی می‌کنند که گفت: «يا جزو حزب رستاخيز شويد و يا پاسپورت‌تان را بگيريد و برويد خارج»! فهم اين موضوع ساده است: زندگی در غرب، نيازمند پذيرش و لااقل احترام به ارزش‌های غربی و مشارکت در جامعه‌ی غربی است و اگر کسی به غرب صرفآ به خاطر استفاده از نعماتش آمده، آن فرد يک شهروند نيست بل‌که يک "غارتگر" است. کسانی که اروپا را به شکل خوان يغمايی می‌بينند که بايد از آن کند و غنيمت گرفت و در رشدش هيچ همکاری نکرد، کسانی که برای استفاده از حقوق دولتی هفت، هشت يا ... فرزند دارند و در عين حال، اين بچه‌ها را با اجبار به مکتب‌های قرآن‌خوانی می‌فرستند و روسری سرشان می‌کنند، اينان نامی به جز سوء‌استفاده‌گر و دشمن تمدّن غرب ندارند. اين افراد، با چنگ و دندان می‌کوشند که تمدّن غرب را به عقب برگردانند، امّا اين واقعيّت را مغزهای بسته‌شان درک نمی‌کند که اگر غرب امروزه "غرب" شده و اين توان را دارد که به آن‌ها کمک مالی کند و کشورهای خودشان ندارد، دقيقآ به خاطر خِرَد‌گرايی و عقل‌مداری و به سبب رشديافتگی مردمی است که غرب را ساخته‌اند. يعنی درواقع، مبارزه با اين تمدّن، از ريشه زدن رفاهِ خود اين افراد است؛ امّا کو گوش شنوا!
    برای يک مهاجر يا پناهنده، اصالت بخشيدن به خود و باورهای خود تا به آن‌جا ممکن است که با چارچوب‌ها و اصول اساسی جامعه‌ی ميزبان در تضاد نی‌افتد. اگر اقليتی بخواهد عقايد خويش را به جامعه‌ی ميزبان تحميل کند، اگر اقليتی بخواهد ارزش‌هایی را به جامعه‌ی ميزبان بقبولاند که اين ارزش‌ها در واقع با معيار سنجش‌ غربی "ضد ارزش" به حساب می‌آيند(مثل بستن دهان منتقدان مذهب)، در واقع اين خود او است که جو را به سمت التهاب و خشونت می‌کشاند.

    اين اظهار نظر، گويای درجه‌ی انصاف منتقد است: «حداقل کاری که می‌شد کرد اين بود که در همان دادگاه‌هايی که انکار هولوکاست را جرم عليه بشريت می‌دانند عليه اين فيلم‌ساز کينه‌جو و بی‌پروا اعلام جرم می‌کردند...». در اين قياس، يکی از بزرگترين فجايع و جنايات عليه بشريت -يعنی کشتار شش‌ميليون انسان بی‌گناه صرفآ به خاطر نژاد و دين‌شان- با ساختن يک فيلم يازده‌دقيقه‌ای يکی انگاشته می‌شود، تا چه شود، اين "برادران" زودرنج شايد بالاخره لطف کرده از گناه نکرده‌ی جهان غرب صرف نظر کنند و در ارزيابی‌های بعدی خود، ديگر چپ و راست بر سينه‌ی غرب مدال تبعيض نچسبانند! اگر اين «حداقل کار» است، پس حداکثر توقع همفکران منتقد چيست؟ برای نازک‌دلی برادران مسلمان، غرب بايد چه هزينه‌ی گزافی بپردازد، جنايتی چون هالوکاست که به‌راستی رخ داده را کتمان کند؟ دقّت کنيد که چه می‌گويد: «هنوز هم در کشورهايی مانند فرانسه و آلمان نفس انکار کشتار يهوديان جرم تلقی می‌شود». مگر قرار است نشر اکاذيب و کتمان واقعيّت و ناديده‌گرفتن حقوق قربانی جرم تلقی نشود؟ مگر اروپا، اليگارشی جمهوری اسلامی است که هرکس هر خلاف واقعی را خواست برزبان آورد، حق را ناحق جلوه دهد و هر قدرت‌مداری خود نقش قانون و قانون‌گذار و مجری قانون را يک‌جا ايفا کند؟! آيا بايستی اجازه دهند تا رياکاری سياست‌باز به‌نام روژه گارودی -که برای گرفتن دستمزد خوش‌خدمتی‌اش به دستبوس آيات عظام رسيد- پايه‌ی حافظه‌ی مردم را سست کند، خاطره‌ی فاجعه‌ای به اين عظمت را کمرنگ کند تا راه برای جنايت‌های بعدی هموار شود؟
    در ثانی، زمانی دادگاه عليه کسی اعلام جرم می‌کند که آن کس جرمی مرتکب شده باشد. مگر نقد دين و مذهب از لحاظ قانون غرب جرم است؟ برای دادگاه هلند، معيار قانون هلند است و نه تفکرات دينی آقای داريوش ميم! به‌علاوه، وقتی تروريست محترم خود در نقش دادستان و قاضی و مجری حکم حاضر می‌شود، ديگر چه حاجتی به وجود دادگاه است! او و امثال او اگر اعتقادی به قانون و محکمه داشتند که ديگر آدم نمی‌کشتند؟ مشکل منتقد اجرا نشدن قانون نيست بل‌که خود قانون است. همان‌گونه که در ميانه‌ی يادداشت اشاره شد، انسانی عميقآ مذهبی که در فضای غرب باورهای خود را در خطر(حتا برباد رفته) می‌بيند و به خاطر حس "امتناع" نمی‌تواند جذب فرهنگ ميزبان شود، کل سيستم غرب را مقصر و در مقابل خود می‌بيند. چنين است که فرياد برمی‌آورد: «مهجورترين و مظلوم‌ترين چيزی که در جهان غرب يافتم انديشمندی، خردورزی، آزادی و عدالت بی‌غرض است».
    از خوانندگانی که تا به انتهای مقاله، نويسنده را همراهی کردند سپاس‌گزاری می‌کنم.

  • فيلمی که باعث ترور تئو وانگوگ شد: [+]

  • » جُستارهای مرتبط:
  • وبلاگ پناهندگی: «تسليم»

  • وبلاگ با شما نيستم: «قتل سیاسی یک هنرمند هلندی به دست اسلامگرایان»

  • وبلاگ ملکوت: «چهره‌ی مخدوش آزادی بيان»

  • وبلاگ سيبستان: «ضد مقدس، تلويزيون و ترور»

  • وبلاگ کتابچه: «کشتنِ تئو ون‌گوگ، مايه‌ی شرم‌ساریِ همه‌ی مسلمانان»

  • وبلاگ امير:
  • «قتل تئو ون گوک»
  • وبلاگ ايگناسيو:
  • «جناب جامی! لطف کنید و بنده را هر چه سریعتر بکشید»
  • وبلاگ ماه‌منير:
  • «کشتن توهین است یا فیلم مستند نشان دادن؟»
  • وبلاگ مرتضی نگاهی
  • : «غرب و اسلام انقلابی»
  • وبلاگ ملکوت
  • : «اندر حديث مدارا و دموکراسی»
  • وبلاگ ماه‌منير
  • : «مقدس تر از جان انسان چيست؟» و «بند دوّم همين يادداشت»