...
به اولین کمرکش که رسیدیم، شیشههای اتوبوس شروع کردند به
یخزدن. انگار لای پنجرهای باز مانده باشد، سرما به آرامی داشت به داخل رخنه میکرد.
دستهایم بیاختیار مشت و باز میشدند و پاهایم سفت به هم چسبیده بودند. متوجه
شدیم بخاری اتوبوس از کار افتاده! راننده کنار دستش یک علاالدین کوچک روشن کرده
بود و پتوی پشمی انداخته بود روی پایش... و چیزی نگفته بود!
پیمان گفت: «داداش بیژن رفت! خوش بحالش!»
گردنم بهآنی از منظرهی ماتِ پُشتِ پنجرهی یخزده چرخید
به سمت صدا: «رفت... منظورت چیه؟ کجا رفت؟»
«اون ور آب! یه جای گرم و باصفا!»
«مگه قرار نبود خدمتت تموم شد بری ور دستش چهارراه
استامبول دلار بفروشی؟»
«فرق نمیکنه... میرم اونور آب وایمیستم کنار دستش!»
اتوبوس افتاد در دستانداز و رشتهی گفتگومان را پاره کرد.
شب بر سیمای کوهستان پردهای تاریک کشیده بود. گاه از گوشه
و کنار اتوبوس نالههایی نامفهوم برمیخاست... و بعد در میان هیاهوی سکوت گم میشد.
اتوبوس سینهخیز از میان جادههای یخزده میگذشت، انگار کوهی به پشتش بسته باشند!
بخار از دهانهای نیمهخواب بیرون میزد و سرما با سماجت راهش را به مغز استخوان باز
میکرد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر