سه‌شنبه، اسفند ۱۲، ۱۴۰۴

تکه‌ای از داستان "مرخصی بی‌بازگشت" نوشته‌ی مجید زهری

 ...

به اولین کمرکش که رسیدیم، شیشه‌های اتوبوس شروع کردند به یخ‌زدن. انگار لای پنجره‌ای باز مانده باشد، سرما به آرامی داشت به داخل رخنه می‌کرد. دست‌هایم بی‌اختیار مشت و باز می‌شدند و پاهایم سفت به هم چسبیده بودند. متوجه شدیم بخاری اتوبوس از کار افتاده! راننده کنار دستش یک علاالدین کوچک روشن کرده بود و پتوی پشمی انداخته بود روی پایش... و چیزی نگفته بود!

پیمان گفت: «داداش بیژن رفت! خوش بحالش

گردنم به‌آنی از منظره‌ی ماتِ پُشتِ پنجره‌ی یخ‌زده چرخید به سمت صدا: «رفت... منظورت چیه؟ کجا رفت؟»

«اون ور آب! یه جای گرم و باصفا

«مگه قرار نبود خدمتت تموم شد بری ور دستش چهارراه استامبول دلار بفروشی؟»

«فرق نمی‌کنه... می‌رم اونور آب وایمی‌ستم کنار دستش

اتوبوس افتاد در دست‌انداز و رشته‌ی گفتگومان را پاره کرد.

شب بر سیمای کوهستان پرده‌ای تاریک کشیده بود. گاه از گوشه و کنار اتوبوس ناله‌هایی نامفهوم برمی‌خاست... و بعد در میان هیاهوی سکوت گم می‌شد. اتوبوس سینه‌خیز از میان جاده‌های یخ‌زده می‌گذشت، انگار کوهی به پشتش بسته باشند! بخار از دهان‌های نیمه‌خواب بیرون می‌زد و سرما با سماجت راهش را به مغز استخوان باز می‌کرد...


هیچ نظری موجود نیست: