ايران که بودم، يا حتّا همان اوایلی که آمده بودم خارج، از خودم میپرسيدم چرا اين غربیها فقط راجع به آبوهوا با هم حرف میزنند؟ حرف ديگری ندارند؟ بعد از یکمدّت، زندگی در کانادا به من آموخت که گفتن از آبوهوا، از واجبات است!
چه کيفی میدهد که ديگر برف روی زمين نبينی! زمستان امسال داشت ديگر خستهکننده میشد. عموسرما (بعضیها البته خوش دارند بگويیم "عمهسرما") بدجوری لنگر انداخته بود. طوری پشت هم برف میآمد که برفديدن و برفروبيدن شده بود یکجور عادت. بدی آدميزاد همين است ديگر؛ عادت میکند!
خلاصه زمستان رفت. بهار هم میرود. بسته به اين است که چطور از آن بهره ببريم...
پ.ن: قطعهشعر بر سهشنبه برف میبارد نازنين نظامشهيدی را قبلاً هم اينجا خواندهايد. بازخوانیاش بیلطف نيست، چون هم موضوعاش "بدرقه" است و هم نشان میدهد که با عنصر "برف" و سرما چطور میشود از عشق و البته از جدايی گفت:
برفپاکكنها
دست تكان میدهند
بر سهشنبه برف میبارد.
دست تكان میدهيم
- «خداحافظ»
برفپاکكنها
از روی تو
برف سهشنبه را
میروبند.
من دست تكان میدهم
نقش تو را پاک میكنم
- «خداحافظ»
بر جاده خالی برف میبارد
و برفپاکكنی
ديوانهوار
به اين سو و آن سوی جدار گلو
میكوبد.
در گلويم بر نام تو برف میبارد...
۴ نظر:
زیبا بود.شاد باشی و بهاری
نه عمو سرما و نه عمه سرما بلکه ننه سرما درست است. البته اگر به شما برنخورد!
مرسی حامد.
آنقدرها هم من کمظرفيت نيستم بینام گرامی که تذکر بهجای شما به من بربخورد!
چه شعر قشنگی...حسابی مزه داد خوندن اش
ارسال یک نظر