جمعه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۵

یک يادداشت، با مخاطب ويژه

در خانه‌ی من چايی پيدا نمی‌شد. شکر هم نبود. قهوه را -که تلخ باشد- ترجيح می‌دهم. ایران هم چای نمی‌نوشيدم. همه چيز را خالص دوست دارم؛ دوستی را هم. امّا چندی است که پای چای به خانه‌ام باز شده. جاشکری هم کنارش نشسته.
آمدن چای و شکر به کلبه‌ام تلاقی داشت با آغاز دوستی با دو دوست خوب. مثل همه‌ی خانم‌های ايرانی چای‌خور بودند. یادم نمی‌رود از روی حجب، بارها با من نشستند و قهوه‌ی بدون شير و شکر خوردند و دم نزدند! ادب خالص ایرانی را با رفتار خود ثابت کردند و نشان دادند.
سرنوشت چای و شکر امروز، در پستوی آشپزخانه فراموش‌شدن است. آيا باز دستی به سمت‌شان می‌رود؟ آيا باز بوی دم‌شده‌ی چای فضای خانه را آکنده خواهد کرد؟
...

هیچ نظری موجود نیست: