يکی از پربازديدترين وبلاگهای فارسی -ميانگين- روزی سه هزار مراجعهکننده دارد. طبعاً اين رقم برای صاحب وبلاگ خوشحالکننده است، چون شايد تعداد ديگر وبلاگهايی که در همين حدود بازديد روزانه دارند -بهجز آنها که سکسی مینويسند يا از ادبيات غير متعارف استفاده میکنند- به انگشتهای دو دست نرسد.
برای اينکه ما بدانيم وبلاگشهر فارسی در پهنهی اينترنت کجا ايستاده، کافی است مثلاً نگاهی به هيتکانتر اين وبلاگ بياندازيم. اين وبلاگ آمريکايی که حدود پنج سال است مینويسد -و البته مدّتیست که از شکل يک وبلاگ تکنفره درآمده- بيش از ششصدهزار بازديدکننده در روز دارد. قبلاً البته این رقم سر به میليون میزد. از اين دست وبلاگ -در گسترهی زبان انگليسی- کم نيست. اين را هم بگويم که قصد من، مقايسهی وبلاگهای فارسی با انگليسی نيست، امّا از لحاظ حدّ نصاب و حضور چشمگير فارسیزبانان در نت، به هر حال میشود در موضوع "کمبود مخاطب" دقّت کرد.
به نظر من، وبلاگهای فارسی از نوعی "پراکندگی مزمن" رنج میبرند که باعث شده نتوانند در حدّ شايستهای مخاطب جذب کنند. اين مسئله دلايل مختلفی میتواند داشته باشد، مثل: کمبود کاربر ايرانی، فيلترينگ و امثالهم، ولی آنچه در اين ميان کمتر مورد توجه قرار گرفته، فقدان درک صحيح از "موضوع ارتباط" در شبکه و تضاد فرهنگی ما با اصل تبليغات است.
تبليغات در فرهنگ ما هنوز به "نانقرضدادن" تعبير میشود! بدتر از آن تبليغ برای خود است که عملیست بهغايت مذموم و حتّا شنيع! در فرهنگی که هنوز "من" شکل نگرفته و آغازگر و پايهی روابط "فرديت" افراد نيست، هر حرکتی برای پرورش و جاانداختن فرديت سرکوب میشود. در فرهنگی که کار گروهی به "مافيا" تعبير میشود، فرد جبراً تابعی است از جمع و در آن حل میشود و نمیتواند خلاقيت نشان بدهد. اين ناخودآگاه و مکانيسم روانی ماست.
ما هنوز ابا داريم که به ديگری بگوييم: من خوب مینويسم، مطالب من درخور خواندن است، وبلاگ من را بخوانيد، آنرا به ديگران معرفی کنيد و الخ. ذکر هر کدام از اين جملات کافی است تا بلاگر را در حوزهی وبلاگشهر تبديل کند به "از-خود-بيگانه"، "از-خود-راضی" و خلاصه "موجودی که کيش شخصيت دارد"! وقتی ما نحوهی استفاده از ابزار مدرن را بلد نيستيم يا بهتر است بگوييم اين نحوه با شاخصههای فرهنگی-اخلاقی ما در تضاد است و به همين لحاظ از آن گريزانيم، طبعاً نمیتوانيم با استفاده از آن خودی نشان بدهيم و آنطور که بايد رشد کنيم. کاربر ابزار مدرن، مسلح به فرهنگ بیتعصب و مدرن است. حساب کنيد زنی چادری بخواهد در آمستردام زندگی کند، مرتب به ورزش برود، مخصوصاً به ورزشهای آبی. نمیشود! با چادر نمیشود شنا کرد (البته در ساحل دريای خزر ديده شده که میشود!). در فرهنگ غربی، بخش مهمی از کارنامهی اهل فرهنگ، اظهار نظرهايی است که دیگران در بارهی وی کردهاند. او ضمن قدردانی از نظردهندهگان، آنها را جمع میکند و به عنوان "کارنامه" نشان میدهد. در فرهنگ ما، وقتی وبلاگی را معرفی میکنیم، با وجودی که آن شخص را بسيار خوشحال کردهايم، طرف حتا جرأت نمیکند به آن معرفی لينک بدهد، از ترس اينکه يکوقت بهش نبندند که "دارد نان قرض میدهد" يا "دارد از خودش تمجيد و برای خودش تبليغ میکند"! میخواهم آدرس بدهم که ببينیم فرق از کجا به کجاست. فرق ما با انسان مدرن، در گوشت و پوست و خون ما نيست؛ در مکانيسم روانی و فرهنگ و جهانبينی ماست. مثل يک دهاتی هستيم که میخواهد با روابط قبيله، در شهری بزرگ و مدرن زندگی کند يا مثل فلان سربازی که میخواهد سر صبحگاه بهجای کلاه نظامی، کلاه نمدی سرش بگذارد!
مشکل ما وبلاگنويسان، در وهلهی اوّل مشکلیست خانهگی. ضعف ارتباطی ما نیز از تضادّ فرهنگیمان با فرهنگ مدرن و تکنولوژيک نشأت میگيرد. خودمان البته هنوز نمیدانيم که مشکلمان در کجاست...
۵ نظر:
مجید زهری عزیز در بلاگ نیوز لینک داده شد .
شاد باشید
بسیار عالی بود و کاملا موافقم...یادت نرود نان قرضی را پس بدهی!!!
اين بر ميگردد به غرور بي شائبه اي كه چون هاله يي كه احمدي نژاد حسش ميكند . مجيد خان مطالبت قابل تحسين است ولي خودت خيلي دور از ماجرايي
!
انتظار فوق العاده اي نداشته باش
خوب اگه از وبلاگ من بنویسی، حتما بهش لینک میدم!!؛))
سپاس از آشيل عزيز.
گوشزد عزيز راه بهتر اين است که آدم نان را تقدیم کند!
شبنم جان شما در نوبتی.
ارسال یک نظر