نويسندهی وبلاگ فلّسفه، طی جملاتی که میآورم، آدرسی میدهد که جای تأمل دارد:
«امشب میخواهم... نشان دهم که واقعاً چه خوب است که گاهی آدم زمين بخورد (يا به نظر بيايد زمين خورده است) و آن وقت ببيند چطور سگهای هار به او نزديک میشوند تا خونش را بلسيند و چطور زبانهای بيرونافتادهشان کينههای قديمیشان را آشکار میکند.»[لينک]
باورش کمی سخت است که يک استاديار فلسفه، با 48 سال سن، زاده و بزرگشدهی آن آبوخاک، از خصلت "ضعيفکشی" ايرانيان -که شاخصهایست از فرهنگهای تحقيرشده و مغلوب- تا کنون بیاطلاع بوده باشد! اگر واقعاً اینطور است، طبعاً بايد او خوشحال باشد که حملهی سگها باعث شده بر آگاهیاش نسبت به جامعه و فرهنگش افزوده شود. شايد هم او از قبل به چنين خصلتی آگاه بوده، امّا چون هدف اين حملهها -تا به حال- شخص خودش نبوده، اهميت نمیداده. اگر اين فرض درست باشد، پس اينجا پی به خصلت فرهنگی ديگری میبریم که دستِ کمی از اوّلی ندارد: "فقدان مشارکت مدنی". اتفاقاً اينیکی مختص به جوامع غير مدرن و در حال توسعه است. یعنی خصلتیست اساساً جهان سوّمی؛ اينکه ببينی جايی دارند سر هم را میبرند، امّا تو بدون توجه به تاثیرات و تبعات اجتماعی آن، بگويی "گور پدرشان، به من چه، سر من را که نمیبرند"!
عوام که تکليفشان روشن است، امّا اين خصلت را اگر در کسانی که يا ناقل انديشه به جامعهاند يا تولیدکنندهی آن ببينيم، جا دارد که از آيندهی آن جامعه تا حد زیادی نااميد بشويم!
«امشب میخواهم... نشان دهم که واقعاً چه خوب است که گاهی آدم زمين بخورد (يا به نظر بيايد زمين خورده است) و آن وقت ببيند چطور سگهای هار به او نزديک میشوند تا خونش را بلسيند و چطور زبانهای بيرونافتادهشان کينههای قديمیشان را آشکار میکند.»[لينک]
باورش کمی سخت است که يک استاديار فلسفه، با 48 سال سن، زاده و بزرگشدهی آن آبوخاک، از خصلت "ضعيفکشی" ايرانيان -که شاخصهایست از فرهنگهای تحقيرشده و مغلوب- تا کنون بیاطلاع بوده باشد! اگر واقعاً اینطور است، طبعاً بايد او خوشحال باشد که حملهی سگها باعث شده بر آگاهیاش نسبت به جامعه و فرهنگش افزوده شود. شايد هم او از قبل به چنين خصلتی آگاه بوده، امّا چون هدف اين حملهها -تا به حال- شخص خودش نبوده، اهميت نمیداده. اگر اين فرض درست باشد، پس اينجا پی به خصلت فرهنگی ديگری میبریم که دستِ کمی از اوّلی ندارد: "فقدان مشارکت مدنی". اتفاقاً اينیکی مختص به جوامع غير مدرن و در حال توسعه است. یعنی خصلتیست اساساً جهان سوّمی؛ اينکه ببينی جايی دارند سر هم را میبرند، امّا تو بدون توجه به تاثیرات و تبعات اجتماعی آن، بگويی "گور پدرشان، به من چه، سر من را که نمیبرند"!
عوام که تکليفشان روشن است، امّا اين خصلت را اگر در کسانی که يا ناقل انديشه به جامعهاند يا تولیدکنندهی آن ببينيم، جا دارد که از آيندهی آن جامعه تا حد زیادی نااميد بشويم!
۳ نظر:
این واقعیت قابل درک و تلخی است.کاملا با شما موافقم.
دیگرآنکه بین مجیدخان زهری و ناصر خان غیاثی هم مرافعه شد و این ناصرخان یکی از بلاگرین محترم است که ملقب به درشکه چی باشی وبلاگستان و اهل قلم و صاحب یک کتابی هم هست به اسم تاکسی نوشت.
به قرار مسموع پریروز صلات ظهر اهل وبلاگستان مجیدخان را دیده که کف به لب آورده و نعره می کشد و فحش می دهد. اول دستگیر کسی نمی شود که چه شده تا اینکه به زور کاهگل وی را آرام کرده ملتفت می شوند که اینها را به ناصرخان می گوید و علی الظاهر و به اظهاروی دلیل این هم آن بوده که چرا اصلا این آدم عوام ادعای نویسندگی و کتابت کرده و من او را مجاز به این کار ندانسته بودم.
ناصرخان هم اول قصد کرد که با همان درشکه اش از روی مجیدخان رد شود که چون ممکن نشد، جواب های های وی را با هوی هایی داده مجید خان را سلطنت طلب دست ششم نامیده، فعلا طرفین مشغول تجدید قوایند!
ميرزای راپورتچی لابد عنايت دارند که تعبير "درشکهچی" چندان دقيق نيست. در واقع ايشان را به درشکه میبندند!
اميد که در راپورتهای آتی اين نکته لحاظ شود.
ارسال یک نظر