کار مشترک عمران صلاحی و پرويز شاپور را ورق میزنم. ياد آنروز میافتم که برای نخستين بار ديدماش...
قبل از تعريف قضيه و برای پيشگيری از هرگونه شبهه و جلوگيری از سکتهی ناقص آدمهای حسود و اقنای اهل شک، لازم است خودمانی بگويم که داستان من شبيه به داستان بعضیها نيست که میخواهند از اينجور نمدها کلاهی برای خودشان دستوپا کنند و مثلاً تا طرف مرد، بشوند پسرخالهاش و چنان "خاطراتی" -بخوان تخيلاتی- از تنبان مبارک درآورند که تو گویی ساقدوش متوفا بودهاند و فقط سری از هم جدا بودهاند و...! نه قربانتان گردم! اينجانب بنده نه با آن مرحوم فالوده میل کردهام، نه اصلاً سری در سرها داشتهام که آدم حسابم کند. ملاقات با عمران صلاحی کاملاً اتفاقی بود... که الآن قضيهاش را خدمتتان عرض میکنم.
بر حسب همسايگی، مرتب پرويز شاپور را میديدم. آنزمان، پرويز شاپور -با همراهی پسرش کاميار و به توصيهی دکتر- روزی سه نوبت قدم میزد تا ساز و کار بدنش روبهراه بماند. بعضی از ظهرها که برای ناهار میآمدم خانه، در مسير قدمزدن میديدماش و گپ کوتاهی میزديم.
شاپور با من رفيق بود؛ يعنی با همه رفيق بود. کسی نبود که اين مرد را دوست نداشته باشد. عجيب آدم خوشزبان و البته متلکپرانی بود. تکههایی داشت که انصافاً توی دکان هيچ عطاری پيدا نمیشد؛ آکبندِ آکبند! آدم اهل ذوقی بود و خوشمشرب. خلاصه قيمت خيابان کسری* بود. یکروز که لکولِککنان میآمدم خانه، ديدماش که با کسی همقدم است. طبيعتاً تعجب نکردم. بهشان که رسيدم ايستادم به سلاموعليک. به آن آقا معرفی کرد که اين حضرت "مجيد بیستاره" است و بعد به من که اين آقا هم عمران؛ عمران صلاحی. عمران صلاحی همچين با من دست داد و چاقسلامتی کرد که انگار سالهاست رفيقايم! دورزمانی بود که آدمی به اين صميميت نديده بودم. پرسيدم: «شما همان هستيد که طرح میکشيد و طنز مینويسيد»؟ شاپور گفت: «مگر نمیبینی چقدر طناز است»!
از شاپور لااقل بيستسالی کوچکتر بود. بعدها باز ديدماش که با پيرمرد دم گرفته و حالی میکند (یعنی میکرد). میبخشيد، امّا مضحک است که آدم در شصتسالهگی -با يک سکتهی ساده- بميرد! از برکات مملکت امکانات است ديگر! من را که تکان داد...
روانش پايا!
*خيابان کسری، انشعابی از خيابان جامی، در مرکز تهران.

۱ نظر:
مضحكه ولي عجيب نيست
ارسال یک نظر