پيرامون ديدگاه رضا براهنی
شنيده شده که رضا براهنی در سخنرانی خود در دانشگاه تورنتو، از جعفر پيشهوری –مسئول مستقيم غائلهی آذربايجان در دههی بيست خورشيدی- تحت عنوان "فردی شرافتمند و از نوادر روزگار" ياد کرده و وعده داده است که در اثر جديد خود چهرهی اين "قهرمان ملّی" را از مخدوشی رهانده، واقعيّت امر را به نسل جوان بشناسانند! نيز پيشنهاد کرده است که برای حل ريشهای مسئلهی آذربايجان، طی طرحی ملّی، زبان آذری به عنوان زبان رسمی و انگليسی در مقام زبان دوّم مردم آن سرزمين رسميّت يافته، در مدارس تدريس و در ادارات اعمال شود. گو اينکه کمابيش با ديدگاههای تجزیه طلبانه او آشنايی داشتم (و داریم)، امّا با اين وجود از چنين صراحتی در قلب واقعيّت سخت شگفتزده شدم! ناگفته نگذارم که براهنی يکی از تئوريسينها و نويسندگان تارنمای پان ترکيستها به نام "تريبون" است و برای آشنايی بهتر با مغزهی انديشهی او بد نيست همميهنان نظری به سلسله مقالاتشان در آنجا بیافکنند.
نقطهنظر براهنی مرا به ياد گفتهی معروف گوبلز میاندازد که گفت: "دروغ هرچه بزرگتر، باورکردنش سهلتر"! پرسيدنیست: اگر به ظن آقای براهنی، کسی چون جعفر پيشهوری "شرافتمند" و "قهرمان ملّی" است، پس بهراستی چه کسی را میشود بیشرافت و خائن ناميد؟! گاهی شوخیهای تاريخی "رفقا" -از فرط باژگونگی واقعيّت- چنان انسان را در شگفت میکند که در میمانی چه بگويی؛ آخر برای دروغگفتن هم بايد استانداری داشت! مثلآ چند روز پيش شنيدم که مفسر يکی از راديوهای اينترنتی ادعا میکرد: جرقهی روز تاريخی "هشت مارس" در اتحاد شوروی و با انقلاب اکتبر زده شد! يا ديگر رفقا مدعیاند که روز جهانی کارگر بر اثر رهنمودهای حضرت مارکس و تلاشهای کارگران سوسياليست شکل گرفت، در صورتی که میدانيم هردویِ اين رخدادها، فرآيند جنبشهای اجتماعی آمريکا بودند. يا میشنويم که نهادهای حفظ محيط زيست –مانند "صلح سبز"- را سوسياليستها سامان دادهاند، در صورتی که تاريخ قرن گذشته نشانگر اين واقعيّت است که کشورهای سوسياليستی نهتنها کمترين نقشی در حفظ محيط زيست کرهی ارض نداشتهاند، بلکه نقشی بهغايت مخرّب داشتهاند که نمونهی برجستهاش فاجعهی چرنوويل در اکراين بود. بهعلاوه "صلح سبز" (Green Peace) جنبشی است که در کانادا –در سال 1971- برای اعتراض به آزمايشهای هستهای آمريکا در آلاسکا شکل گرفت، نه در اقمار سوسياليستی! البته از ايندست گزافهگويیها کم نيست که میدانيم خصلت مارکسيستها، قلب تاريخ و مصادرهی به مطلوب تلاش ديگران است.
جهت بازشناسی نقش جعفر پيشهوری در تاريخ ايران، بهترين گزينه همانا رجوع به کارنامهی وی است. آنچه که بر کسی تاکنون پوشيده نمانده، همکاری مستمر پيشهوری با سرويس اطلاعاتی امپرياليسم شوروی –کا گ ب- و پاگيری تشکيلات وی به کمک مستقيم ارتش سرخ بوده است. طرح تشکيل "جمهوری دموکراتيک آذربايجان" طرحی نبود که يکشبه پی ريخته شود، چه درست در همان روز اعلام برپايی اين "جمهوری" در بيست و يکم آذرماه 1324 شمسی، اسکناسهای جديد، منتشر شده، آمادهی پخش بودند! همچنين تشکيل مجلس خودخواندهی جمهوری آذربايجان به همياری کمونيستهای شناخته شده، گامی بنيادين در راه جداسازی اين خطّه از خاک پاک ميهنمان بود. ديگر نکات فاش شده از آن طرح چون تغيير خط به لاتين، از رسميت انداختن زبان فارسی و به جايگزين نشاندنِ زبان روسی بهسانِ زبان دوّم (درست شبيه به ديدگاه امروزی آقای براهنی!)، صدور شناسنامهی آذری و نه ايرانی و ... از جمله شواهد اين طرح شوم بودند. در آخر، سرگذشت فرار پيشهوری به موطن اصلی خود يعنی اتّحاد جماهير شوروی خود مزيد بر علّتی، بر دستنشاندگی اين فرد بود.
به هر روی، باور اين قلم بر آن است که گفتن از خيانتها و جنايتهای دارودسته پيشهوری امری بديهی، و در مقابل تلاش برای اعادهی حيثيّت از وی، کاری عبث و در عين حال "هدفدار" است.
شنيده شده که رضا براهنی در سخنرانی خود در دانشگاه تورنتو، از جعفر پيشهوری –مسئول مستقيم غائلهی آذربايجان در دههی بيست خورشيدی- تحت عنوان "فردی شرافتمند و از نوادر روزگار" ياد کرده و وعده داده است که در اثر جديد خود چهرهی اين "قهرمان ملّی" را از مخدوشی رهانده، واقعيّت امر را به نسل جوان بشناسانند! نيز پيشنهاد کرده است که برای حل ريشهای مسئلهی آذربايجان، طی طرحی ملّی، زبان آذری به عنوان زبان رسمی و انگليسی در مقام زبان دوّم مردم آن سرزمين رسميّت يافته، در مدارس تدريس و در ادارات اعمال شود. گو اينکه کمابيش با ديدگاههای تجزیه طلبانه او آشنايی داشتم (و داریم)، امّا با اين وجود از چنين صراحتی در قلب واقعيّت سخت شگفتزده شدم! ناگفته نگذارم که براهنی يکی از تئوريسينها و نويسندگان تارنمای پان ترکيستها به نام "تريبون" است و برای آشنايی بهتر با مغزهی انديشهی او بد نيست همميهنان نظری به سلسله مقالاتشان در آنجا بیافکنند.
نقطهنظر براهنی مرا به ياد گفتهی معروف گوبلز میاندازد که گفت: "دروغ هرچه بزرگتر، باورکردنش سهلتر"! پرسيدنیست: اگر به ظن آقای براهنی، کسی چون جعفر پيشهوری "شرافتمند" و "قهرمان ملّی" است، پس بهراستی چه کسی را میشود بیشرافت و خائن ناميد؟! گاهی شوخیهای تاريخی "رفقا" -از فرط باژگونگی واقعيّت- چنان انسان را در شگفت میکند که در میمانی چه بگويی؛ آخر برای دروغگفتن هم بايد استانداری داشت! مثلآ چند روز پيش شنيدم که مفسر يکی از راديوهای اينترنتی ادعا میکرد: جرقهی روز تاريخی "هشت مارس" در اتحاد شوروی و با انقلاب اکتبر زده شد! يا ديگر رفقا مدعیاند که روز جهانی کارگر بر اثر رهنمودهای حضرت مارکس و تلاشهای کارگران سوسياليست شکل گرفت، در صورتی که میدانيم هردویِ اين رخدادها، فرآيند جنبشهای اجتماعی آمريکا بودند. يا میشنويم که نهادهای حفظ محيط زيست –مانند "صلح سبز"- را سوسياليستها سامان دادهاند، در صورتی که تاريخ قرن گذشته نشانگر اين واقعيّت است که کشورهای سوسياليستی نهتنها کمترين نقشی در حفظ محيط زيست کرهی ارض نداشتهاند، بلکه نقشی بهغايت مخرّب داشتهاند که نمونهی برجستهاش فاجعهی چرنوويل در اکراين بود. بهعلاوه "صلح سبز" (Green Peace) جنبشی است که در کانادا –در سال 1971- برای اعتراض به آزمايشهای هستهای آمريکا در آلاسکا شکل گرفت، نه در اقمار سوسياليستی! البته از ايندست گزافهگويیها کم نيست که میدانيم خصلت مارکسيستها، قلب تاريخ و مصادرهی به مطلوب تلاش ديگران است.
جهت بازشناسی نقش جعفر پيشهوری در تاريخ ايران، بهترين گزينه همانا رجوع به کارنامهی وی است. آنچه که بر کسی تاکنون پوشيده نمانده، همکاری مستمر پيشهوری با سرويس اطلاعاتی امپرياليسم شوروی –کا گ ب- و پاگيری تشکيلات وی به کمک مستقيم ارتش سرخ بوده است. طرح تشکيل "جمهوری دموکراتيک آذربايجان" طرحی نبود که يکشبه پی ريخته شود، چه درست در همان روز اعلام برپايی اين "جمهوری" در بيست و يکم آذرماه 1324 شمسی، اسکناسهای جديد، منتشر شده، آمادهی پخش بودند! همچنين تشکيل مجلس خودخواندهی جمهوری آذربايجان به همياری کمونيستهای شناخته شده، گامی بنيادين در راه جداسازی اين خطّه از خاک پاک ميهنمان بود. ديگر نکات فاش شده از آن طرح چون تغيير خط به لاتين، از رسميت انداختن زبان فارسی و به جايگزين نشاندنِ زبان روسی بهسانِ زبان دوّم (درست شبيه به ديدگاه امروزی آقای براهنی!)، صدور شناسنامهی آذری و نه ايرانی و ... از جمله شواهد اين طرح شوم بودند. در آخر، سرگذشت فرار پيشهوری به موطن اصلی خود يعنی اتّحاد جماهير شوروی خود مزيد بر علّتی، بر دستنشاندگی اين فرد بود.
به هر روی، باور اين قلم بر آن است که گفتن از خيانتها و جنايتهای دارودسته پيشهوری امری بديهی، و در مقابل تلاش برای اعادهی حيثيّت از وی، کاری عبث و در عين حال "هدفدار" است.