شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۵

پنج‌گانه‌ی يلدا

به فراخوان حضرت روزبه، يک فقره "پنج‌گانه‌ی يلدا"يی تقديم می‌شود که بماند به يادگار!

1- از فرم شخصيتی انسان‌های بسته، فرهيخته و سنگين-رنگين هيچ خوشم نمی‌آيد. به نظر من، اين‌گونه افراد، بخش عمده‌ی "خود"شان را پنهان می‌کنند. اين اتفاقاً همان سياقی‌ست که خانم‌های ايرانی عجيب می‌پسندند، چون‌ به آن‌ها اين فرصت را می‌دهد که طرف مقابل را خودشان "کشف" کنند!
2- از کلاس و مدرسه هميشه بدم می‌آمده، مخصوصاً آن‌دورانی که جنگ بود و امثال ما را می‌خواستند از پشت ميز کلاس به جبهه‌های حق عليه باطل اعزام کرده، به فيض شهادت برسانند!
3- شيفته‌ی کارهای سنگين بدنی به‌ويژه ساختمانی هستم. از غوطه‌خوردن در فضای گرد خاک و چوب لذّت می‌برم. به عبارتی، ساختن کار من است. اين‌ هم شوهای مورد علاقه‌ی من: Real Reno's و Holmes on Homes
4- اگر زندگی بگذارد، تفريح مورد علاقه‌ی من چرخ‌زدن در کوچه‌پس‌کوچه‌ها و رفتن از اين کافی‌شاپ به آن‌يکی است. از گپ‌زدن‌ و نشست‌وبرخاست با آدم‌های اهل فکر و دل سير نمی‌شوم.
و در آخر 5- کسی اگر از روی نوشته‌های من فکر کند که من را شناخته، حسابی در اشتباه است. باور کنيد خيلی از اين افراد وقتی با من برای دفعه‌ی اوّل برخورد کرده‌اند، حسابی شوکه شده‌اند و حتّا بعضی‌شان رم کرده‌اند، چون آن‌چه من بوده‌ام (و هستم) با پيش‌فرض آن‌ها هيچ با هم نمی‌خوانده است! روحيه و اخلاق من، با دنيای قلمی‌ام از زمين تا زيرزمين فاصله دارد. يعنی من اخلاق و رفتارم را بر اساس سواد و انديشه‌ام کوک نمی‌کنم، اعتبار و وجهه‌ام را نيز از آن وام نمی‌گيرم؛ در قالب ديگری جز آن‌چه هستم نمی‌روم؛ آن‌طور زندگی می‌کنم که بايد بکنم. فکر می‌کنم آن "نقاب"ی را که سياوش قميشی در ترانه‌اش ياد کرده، من هيچ‌وقت به چهره ندارم. واقعيت‌اش از بابت نقش‌بازی‌نکردن کم ضرر نکرده‌ام، امّا فعلاً تصميم ندارم رويه‌ام را تغيير بدهم.
خجالت نکشيد... شما هم بنويسيد... ضرر ندارد!

پی‌نوشت:
انگار قاعده‌ اين است که هر کس پنج ‌نفر ديگر را هم به ميدان نوشتن بکشد. انتخاب پنج‌ نفر از ميان اين‌همه دوست و آشنا سخت است؛ شايد در حدّ بعيد. کار آن‌وقت سخت‌تر می‌شود که تو دير به اين قافله پيوسته باشی... من در واقع به ترتيب اولويت انتخاب نمی‌کنم؛ نام همه را می‌ريزم توی کشکول و شانسی يکی‌يکی می‌کشم بيرون:
حميرا که خيالی تشنه دارد - امير مهيم که انسان است و شاعر - فرزاد پناهندگی که یار اسکان است و خصم آواره‌گی - بلوچ که دغدغه‌ای جز انسان ندارد - و محمّد کهنه‌کار امّا تازه‌وارد.

۴ نظر:

آشپزباشي گفت...

پس اون پنج نفري را که بايد آلوده مي‌کردي چي شد؟
عزيز جان شما هم که مثل ما اهل دلي که..."کار ساختماني"، "لذت هماغوشي با چوب"!...اگه گذارم به کانادا افتاد، نفري دو سه تا الوار خوب سوا مي کنيم مي‌ريم الواتي! نظرت چيه؟
;-))))

آشپزباشي گفت...

پيام قبلي رو اگه ترجيح دادي منتشر نکني هم نکن. شوخي هاي من بيشتر اوقات بي مزه‌س
تعطيلات خوب و خوش بگذرد

مجيد زهری گفت...

حالا که اين‌طور شد، هر دوش را منتشر می‌کنم تا چوب‌هات بسوزه!
:))

تعطيلات خوبی داشته باشی.
اون پنج تن آل عبا هم چشم

roozbeh گفت...

آقا سعی می کنیم شما رو دیدیم با افسار و زین مجهز باشیم که یهو رم نکنیم :)