توضيحی بر يادداشت قبلی
آقای علی رادبوی در پای يادداشت جسته-گريخته در بارهی انقلاب (6) اظهار نظری کردهاند که توضيحی را بر آن لازم میبينم. نخست نظر ايشان را با هم بخوانیم تا برسيم به توضیح من:
دوّم، آنچه مارکس در کاپيتال خود گفته -که سالها ورق زر روشنفکران ما بود و ظاهراً هنوز هم هست(!)- از این قرار که کارگران و زحمتکشان (فقرا) بر علیه سرمايهداران (زمينداران و کارخانهدارها و الخ) متحد شده قيام میکنند و زمام امور را بهدست میگيرند، نه با واقعيت موجود میخواند، نه ربطی به نظر من دارد. نخست اينکه قشر زحمتکش و کارگر جهان سرمايهداری اصولاً فقير نيست که بخواهد قيام کند! دستاش در حد معمول به دهناش میرسد. بخشی از سيستم است و دارد زندگیاش را میکند. از اين بابت هم خوشحال است که شغلی دارد و آويزان ادارهی سوسيال نيست. هيچ علاقهای هم ندارد که با انقلاب، کشورش را تبديل کند به کوبا، شوروی سابق يا جمهوری اسلامی! بعد، مگر امروز در جهان سرمايهداری چند درصد مردم کارگر هستند؟ دنيای ما که دنیای قرن هژدهم/نوزدهم اروپای صنعتی نيست! بهتر است تحليلها بهروز (واژهی جديد: روزآمد!) شوند و در يخ صدوخردهای سال پیش نمانند... ضمناً بر فرض محال، اگر کارگرها حکومت را دست بگيرند، بر اساس کدام سند و گواه وضع مردم بهتر از قبل خواهد شد؟ کارگر بايد کارگریاش را بکند، سرمايهدار سرمايهاش را به گردش بياندازد، سیاستمدار هم به امور مملکت برسد. آيا اينطور بهتر نیست؟ میخواهم بگویم تئوری مارکس را از جهتهای مختلف میشود به چالش گرفت، برای اينکه دنيای ذهنی او تشابه زیادی با آنچه ما از دنيا میشناسيم و در آن زندگی میکنيم ندارد.
نظری که من ارائه میدهم روشن است: بر خلاف نظر مارکسيستها و سوسياليستها، عامل "فقر" نمیتواند علّت اصلی هیچ انقلابی باشد. مردمی که زير حد فقر زندگی میکنند، گرفتاریهای مهمتر، عمدهتر و دمدستتری دارند تا انقلاب. آنها اوّل به فکر سيرکردن شکم خود و خانوادهشان هستند که کاریست طاقتفرسا، بعد درمان بيماریهایشان و يافتن دارو و مدرسه بچهشان و الخ. گرفتاریهای زندگی آنها را چنان فلج میکند که مقولهی انقلاب برایشان خيلی فانتزی و خارج از برنامه بهنظر میآيد. يعنی خود عامل فقر، جای نيازهای اصلی انسان را عوض میکند و در فهرست اولويتهای انسان فقير، جايی برای انقلاب نيست و نمیماند. آنها اصلاً به سیستم سياسی و نظام حاکم فکر نمیکنند که بخواهند يکوقت به فکر عوضکردناش بيافتند. به همين خاطر است که میگويم اگر در جايی انقلاب شده، در آنجا حد متوسط رفاه وجود داشته. در ايران سال 57، چند ماه اعتصاب بود، امّا قحطی نشد و کسی از گشنهگی نمرد! حالا بگرديد دنبال علل اصلی انقلاب و اينقدر با نسبتدادن آن به عامل فقر، مسئله را ساده نکنيد!
در باب تشابه انقلابها: تعریف پديدهی انقلاب را نمیشود مثل مارکس با يک فرمول مشخص سروتهاش را هم آورد. انقلاب وابستهی تام است به شرايط محلی و همینطور جهانی. هر انقلابی را نيز بايستی در ظرف زمانی-مکانی خودش تحليل و ريشهيابی کرد.
در ايران 57 البته انقلابی رخ داد به اين دليل که: 1- شورش مردم منجر به زيرکشيدن نظام حاکم شد، 3- رهبری مشخصی وجود داشت و 3- نظام جديدی بنياد گذاشته شد. مشروطيت انقلاب نبود برای اينکه تعويض سيستم حکومتی را در دستور کار خود نداشت. مشروطيت روند و جنبش بود و بيشتر کار فرهنگی کرد تا سياسی.
با قسمت اول حرفتان موافق هستم. مارکس هم گفته که اولین انقلابات سوسیالیستی درکشورهای ثروتمند و از نظر تکنولوژی بالا مثل آلمان، انگلستان و فرانسه روی خواهد داد که بحثاش را در اینجا دنبال نمیگیرم. ولی روی قسمت آخر حرفتان، آنهم مشخصا روی مقولهُ انقلاب سوالی دارم.ايدهی من نهتنها از جنس تئوری مارکس نيست، بلکه مشخصاً ناقض آن است. نخست اينکه در جهان ما، دیگر "انقلاب سوسياليستی" مد نظر مارکس رخ نخواهد داد، برای اينکه آنچه مارکس از شيوهی تولید و طبقات اجتماعی و رابطهی کارفرما/کارگر و ارباب/رعیت ترسيم میکند، ديگر وجود ندارد. امروز پول عمده در دستگاه بروکراتيک در گردش است نه در کارخانهها. سهام کارخانه را نيز هر کس که پول یا اعتبار داشته باشد -فارغ از طبقه و مليت و نژادش- میتواند شریک شود. بعد، کدام سرمايهدار عاقلی میآيد مثلاً در آمریکای شمالی زمين بزرگ بخرد و در آن ذرت بکارد؟ اگر هم بکارد، برای مدّت کوتاهی است تا از مالیات معاف شود و بعد سر فرصت، تبديلش کند به یک سابدوويژن وسيع و شروع کند به تاونهاوس ساختن! در کل، دنيای امروز آن دنيایی که مارکس در ذهن میپروراند نیست و او قدرت پيشبينی دقيقی از وضع جهان آينده نداشت.
اینکه چه تعریفی از انقلاب داریم؟ و اینکه آیا میتوان تغییر حاکمیت در ایران را انقلاب نامید؟ و در کنار انقلابات شوروی و چین قرارش داد؟ حالا بگذریم که آنها هم نشان دادند که از جائی میلنگیدند که کارشان به اینجا کشید.
دوّم، آنچه مارکس در کاپيتال خود گفته -که سالها ورق زر روشنفکران ما بود و ظاهراً هنوز هم هست(!)- از این قرار که کارگران و زحمتکشان (فقرا) بر علیه سرمايهداران (زمينداران و کارخانهدارها و الخ) متحد شده قيام میکنند و زمام امور را بهدست میگيرند، نه با واقعيت موجود میخواند، نه ربطی به نظر من دارد. نخست اينکه قشر زحمتکش و کارگر جهان سرمايهداری اصولاً فقير نيست که بخواهد قيام کند! دستاش در حد معمول به دهناش میرسد. بخشی از سيستم است و دارد زندگیاش را میکند. از اين بابت هم خوشحال است که شغلی دارد و آويزان ادارهی سوسيال نيست. هيچ علاقهای هم ندارد که با انقلاب، کشورش را تبديل کند به کوبا، شوروی سابق يا جمهوری اسلامی! بعد، مگر امروز در جهان سرمايهداری چند درصد مردم کارگر هستند؟ دنيای ما که دنیای قرن هژدهم/نوزدهم اروپای صنعتی نيست! بهتر است تحليلها بهروز (واژهی جديد: روزآمد!) شوند و در يخ صدوخردهای سال پیش نمانند... ضمناً بر فرض محال، اگر کارگرها حکومت را دست بگيرند، بر اساس کدام سند و گواه وضع مردم بهتر از قبل خواهد شد؟ کارگر بايد کارگریاش را بکند، سرمايهدار سرمايهاش را به گردش بياندازد، سیاستمدار هم به امور مملکت برسد. آيا اينطور بهتر نیست؟ میخواهم بگویم تئوری مارکس را از جهتهای مختلف میشود به چالش گرفت، برای اينکه دنيای ذهنی او تشابه زیادی با آنچه ما از دنيا میشناسيم و در آن زندگی میکنيم ندارد.
نظری که من ارائه میدهم روشن است: بر خلاف نظر مارکسيستها و سوسياليستها، عامل "فقر" نمیتواند علّت اصلی هیچ انقلابی باشد. مردمی که زير حد فقر زندگی میکنند، گرفتاریهای مهمتر، عمدهتر و دمدستتری دارند تا انقلاب. آنها اوّل به فکر سيرکردن شکم خود و خانوادهشان هستند که کاریست طاقتفرسا، بعد درمان بيماریهایشان و يافتن دارو و مدرسه بچهشان و الخ. گرفتاریهای زندگی آنها را چنان فلج میکند که مقولهی انقلاب برایشان خيلی فانتزی و خارج از برنامه بهنظر میآيد. يعنی خود عامل فقر، جای نيازهای اصلی انسان را عوض میکند و در فهرست اولويتهای انسان فقير، جايی برای انقلاب نيست و نمیماند. آنها اصلاً به سیستم سياسی و نظام حاکم فکر نمیکنند که بخواهند يکوقت به فکر عوضکردناش بيافتند. به همين خاطر است که میگويم اگر در جايی انقلاب شده، در آنجا حد متوسط رفاه وجود داشته. در ايران سال 57، چند ماه اعتصاب بود، امّا قحطی نشد و کسی از گشنهگی نمرد! حالا بگرديد دنبال علل اصلی انقلاب و اينقدر با نسبتدادن آن به عامل فقر، مسئله را ساده نکنيد!
در باب تشابه انقلابها: تعریف پديدهی انقلاب را نمیشود مثل مارکس با يک فرمول مشخص سروتهاش را هم آورد. انقلاب وابستهی تام است به شرايط محلی و همینطور جهانی. هر انقلابی را نيز بايستی در ظرف زمانی-مکانی خودش تحليل و ريشهيابی کرد.
در ايران 57 البته انقلابی رخ داد به اين دليل که: 1- شورش مردم منجر به زيرکشيدن نظام حاکم شد، 3- رهبری مشخصی وجود داشت و 3- نظام جديدی بنياد گذاشته شد. مشروطيت انقلاب نبود برای اينکه تعويض سيستم حکومتی را در دستور کار خود نداشت. مشروطيت روند و جنبش بود و بيشتر کار فرهنگی کرد تا سياسی.
برچسبها: On Revolution



12 پيام:
سلام
نظر خاصی ندارم
فقط پیغام گذاشتم تا بازدیدکنندههای وبلاگم زیاد بشه
:)
در مورد سایر اباطیلی هم که نوشتی اصلا ارزش بحث نداره...
سال 57 مردم فقیر نبودن.. این رو همه می دونن.. ولی الاغ اون مردم طبقه متوسط شهری بودن. نه بچه های نازِی آباد و شهر ری و خیابون پیروزی. اونها همه فقیر بودن.برو از گنده ترهات بپرس تا برات تعریف کنن. فقر علت انقلاب نبود درست اما فقرا سربازهای خمینی بودن.
در مورد باقی چردنیاتت: رژیم شاه نقش رسانه رو خوب می دونست و ازش استفاده می کرد درست عین جمهوری اسلامی در بسیاری از موارد هم معلم جمهوری اسلامی بودش.
در ضمن خر نفهم نعمت میرزا زاده اون موقع چپ لائیک نبود. الاغ اون روشنفکر مذهبی بود. بیشتر هم با مجاهدین خلق و بنی صدر و احسان شریعتی می پرید. بچه هاش هم تو راهپیمایی 30 خرداد مجاهدین با زنش بودن و یکیشون هم تیر خورد. آخه نفهم حتی اون شاپور بختیارش هم کلی تعریف از خمینی کرده..
خلاصه افشین جان از چند سال پیش تا حالا هیچی یاد نگرفتی.. همونطور کودن و خرفت باقی موندی. فقط پوستت عوض شده
در ضمن مجید جان هر چی دلت می خواد چرند بگو اما سال 57 قیامی اتفاق افتاد که منتهی به انقلاب شد. برو از بابای ساواکیت بپرس شورش نبود قیام بود.
در مورد گل سرخی و دانشیان هم هنوز خر باقی موندی.
مگه خاطرات سماکار رو نخوندی؟ اون دادگاه از تلویزیون پخش شد چون ساواک می خواست. منتهی فکر تنها چیزی رو که نکرده بود مقاومت گل سرخی بود تازه روح گلسرخی از اون آدم ربایی مضحک خبرنداشت
تازه بخش این دادگاه چی رو ثابت می کنه؟ این همه دادگاه ضد انقلاب از جمهوری اسلامی پخش شده که همه شون از آرمانشون دفاع کردن خوب کی چی؟ مثل دادگاه تیمسار رحیمیی یا دادگاه دیگران.
تازه کل تئوری تو لنگش رو هواست. رژیم شاه ارزش رسانه رو خوب می دونست. یک نمونه اش صدا و گزارش و میزگرد و مصاحبه در مورد خانه های تیمی ، زندانیان خرابکار نادام، قرص های ضد بارداری در خانه های تمیی تو روزنامه هی سالهای 50 هستش. میشه گفت در این زمینه رژیم شاه معلم جمهوری اسلامی بوده
اما در مورد صداقت پل بوت
بی سواد نادون پل بوت صداقت نداشت. چرا؟ چون نیمی از سران خمر سرخ
قاچاقکی مشغول ثروت اندوزی بودن.
دلیلش هم اینکه خیلی از سران خمر سرخ الان جزو ثروتمندان کامبوجن (به شهادت لمونود دیپلماتیک)
در ضمن بی شعور جنبش دهقانی خمر سرخ که تازه با کمک کشور چین در زمان جنگ سرد درست شد چه ربطی به قیام توده های شهری علیه یک دیکتاتوری عقب افتاد مثل محمدرضا شاه داره (من یک حزب رستاخیز درست می کنم هر کی عضوش نیست بره بیرون؟)
یک کمی هم در مورد شاه بگو
از اسب افتادم حضرت ابولفضل اومد من رو بقل کرد. من پاسدارن مذهب جعفری هستم.
اون عکسهای زیارتش. یک حزب داریم هر کی عضوش نیست ایرانی نیست.
در مورد خل بازی هاش
در ضمن الاغ جان انما احیات اعقیده و الجهاد یک حدیث نیست یک شعر عربیه...
http://alpr.30morgh.org/archives/005328.php
یک کم سواد دینیت رو خوب کن برات بد نیست.
خوب اگه سال 42 در یک کلام چپ ها از قیام 15 خرداد حمایت کردن (قیام نه شورش)خوب در عوض رژیم شوروی سوسیالیستی هم از شاه حمایت کرد، میشه بگی این چی رو ثابت می کنه؟
روز 28 مرداد نواب صفوی و کاشانی و بروجردی از شاه حمایت کردن معنیش یعنی چی؟
تو چرا حمایت آخوندهایی مثل کافی رو از شاه ندیده می گیری؟ وقتی شاه برای حکومتش به عقب مانده ترین آخوندها باج کلان می ده تو چرا لال میشی؟ اما به یه اعلامیه قدیمی کنفدارسیون گیر می دی؟
مگه همون رژیم شاه نبود که برای دفاع از مذهب تشیع کتابهای کسروی رو ممنوع کرده بود؟
خلاصه تو فرق قیام رو با شورش نمی دونی.. نمی دونی که شورش منتهی به انقلاب نمیشه. در مراحل تکامل اجتماعی خیزش،شورش و بعد قیام و در نهایت یک انقلاب اتفاق می افته.
آیا واقعا می شد رژیم شاه را اصلاح کرد؟ آدم به نادونی تو نوبره به خدا. خاطرات کوروش لاشایی رو بخون. خاطرات مجیدی و دیگران. هویدایی رو که این همه به شاه خدمت کرده بود چه گیرش اومد؟ قربانی شخص شاه شد. خوب تو کجای اون سیستم رو می خواستی اصلاح کنی؟ مثل جمهوری اسلامی. به نظر تو جمهوری اسلامی رو میشه اصلاح کرد؟ خوب از کجاش می خوای شروع کنی؟
در مورد رسانه ها در رژیم شاه: کی بود که رضا براهنی و ساعدی رو به تلویزیون آورد تا غلط کردن بگن؟ کی بود که پشت سرهم با ثابتی مصاحبه پخش می کرد؟ توی دادگاه گلسرخی جز دروغ چیز دیگه ای هم پخش شد؟ خوبه شکوه فرهنگ هنوز زنده است..
خیلی نادونی مجید جان. خیلی میخوای با ماله بختیار سر و ته قضیه رو هم بیاری. خود بختیار کم از خمینی تعریف کرد؟ خود شاه مگه نگفت صدای انقلاب شما را شنیدم؟
می دونی چیزی که انتهایی براش نیست نادونی آدم هایی مثل تو هستش.
بینام!
اينطوری که تو حرصوجوش میخوری، میترسم يکوقت پسبيافتی، بمانی روی دستم!
ضمناً بر فرض محال، اگر کارگرها حکومت را دست بگيرند، بر اساس کدام سند و گواه وضع مردم بهتر از قبل خواهد شد؟ کارگر بايد کارگریاش را بکند، سرمايهدار سرمايهاش را به گردش بياندازد، سیاستمدار هم به امور مملکت برسد. آيا اينطور بهتر نیست؟ میخواهم بگویم تئوری مارکس را از جهتهای مختلف میشود به چالش گرفت، برای اينکه دنيای ذهنی او تشابه زیادی با آنچه ما از دنيا میشناسيم و در آن زندگی میکنيم ندارد.
با این شیوهُ تفکردر مورد جهان وطبقات وانقلاب . انگار مااز نظرفکری فرسنگها با هم فاصله داریم .بگذریم.
بی نام!
بحث بر این نکته نیست که جنبش سال 57آیا قیام، شورش و یا انقلاب بود. هرچه بود خواسته دمکراتی اکثریت مردم بود و آن هم چیزی نبود بجز اسلام.
اما چیزی که شما در این مدت یاد نگرفتید رسم بحث کردن است. بجای اهانت کردن دلیل بیآورید
چوبینه
منظور شما آقای رادبوی لابد اين نيست که فقط با "همفکران" وارد گفتوگو میشويد؟!
ضمناً اگر در جايی کسی وقت بگذارد و کامنتی از من را مفصل تحليل کند، از او تشکر نکنم، لااقل قيافهی ناراحت و طلبکار به خودم نمیگيرم.
>>> صفحهی اصلی