I support
Ezra Levant

:: وبلاگ‌ها ::

Monday، April 02، 2007

12 فرودين

دوازده فرودین گذشت، و منی که چند سالی ذهنم مدام مشغول انقلاب بوده، اصلاً متوجه نشدم! اين شايد نشانه‌ی خوبی باشد؛ نشانه‌ی تغيیر در ذهنيات من. مويه بر گذشته سودی ندارد هيچ، خودويرانگری‌ست.
و امّا از زاويه‌ی تاریخ، بايسته‌ی گفتن است که در دوازدهم فرودين 58، قريب‌‌به‌اتفاق بزرگ‌سالان آن دوران به نظامی به اسم "جمهوری اسلامی" رأی دادند. اين‌که اين انتخابات به دو گزینه‌ی "آری" و "نه" ختم می‌شد بی‌شک رنگ دموکراسی را از آن می‌برد، يا اين‌که مردم چه تفکر و روحیه‌ و دليلی برای عمل خود داشتند بحثی‌ست جداگانه و البته لازم به بررسی، امّا آن‌چه مشخص است -و واقعيت تاریخی است- مشارکت جدّی مردم در آن انتخابات و اهدای رأی به نظام اسلامی است.
برخورد ايدئولوژيک با اين واقعيت تاریخی، يعنی اين ادعا که "فقط تعداد کمی از مردم در آن انتخابات شرکت جستند" يا "در رأی‌گيری تقلب شد" و از اين دست انگاشت‌ها، فقط چشم‌بستن بر واقعيت و سرپوش‌گذاشتن بر اشتباه ملّی ملّتی معنی می‌دهد. این ادعای خنده‌دار که "انقلاب‌مان را اسلاميون دزديدند" يا خنده‌دارتر از آن که می‌گويد "اصلاً انقلابی رخ نداده و فقط شورش بوده" نيز از همين دست برخوردهاست. اين برخوردها، به‌دور از مشی پژوهشی و اخلاق پژوهشگری‌ست. با کتمان واقعيت، فقط راه برای تکرار اشتباهات گذشته هموار می‌شود. ما نخست بايد واقعيت تاریخی را ببينيم و نشان‌اش دهيم، سپس به خطای آن نسل معترف شويم تا تازه بتوانیم آن‌را به سياقی ريشه‌ای نقد و بررسی کنيم. جز اين، راهِ جبران نيست.

برچسبها:

Monday، February 12، 2007

توضيحی بر يادداشت قبلی

آقای علی رادبوی در پای يادداشت جسته-گريخته در باره‌ی انقلاب (6) اظهار نظری کرده‌اند که توضيحی را بر آن لازم می‌بينم. نخست نظر ايشان را با هم بخوانیم تا برسيم به توضیح من:
با قسمت اول حرف‌تان موافق هستم. مارکس هم گفته که اولین انقلابات سوسیالیستی درکشورهای ثروتمند و از نظر تکنولوژی بالا مثل آلمان، انگلستان و فرانسه روی خواهد داد که بحث‌اش را در این‌جا دنبال نمی‌گیرم. ولی روی قسمت آخر حرف‌تان، آن‌هم مشخصا روی مقولهُ انقلاب سوالی دارم.
این‌که چه تعریفی از انقلاب داریم؟ و این‌که آیا می‌توان تغییر حاکمیت در ایران را انقلاب نامید؟ و در کنار انقلابات شوروی و چین قرارش داد؟ حالا بگذریم که آن‌ها هم نشان دادند که از جائی می‌لنگیدند که کارشان به این‌جا کشید.
ايده‌ی من نه‌تنها از جنس تئوری مارکس نيست، بل‌که مشخصاً ناقض آن است. نخست اين‌که در جهان ما، دیگر "انقلاب سوسياليستی" مد نظر مارکس رخ نخواهد داد، برای اين‌که آن‌چه مارکس از شيوه‌ی تولید و طبقات اجتماعی و رابطه‌ی کارفرما/کارگر و ارباب/رعیت ترسيم می‌کند، ديگر وجود ندارد. امروز پول عمده در دستگاه بروکراتيک در گردش است نه در کارخانه‌ها. سهام کارخانه را نيز هر کس که پول یا اعتبار داشته باشد -فارغ از طبقه و مليت و نژادش- می‌تواند شریک شود. بعد، کدام سرمايه‌دار عاقلی می‌آيد مثلاً در آمریکای شمالی زمين بزرگ بخرد و در آن ذرت بکارد؟ اگر هم بکارد، برای مدّت کوتاهی است تا از مالیات معاف شود و بعد سر فرصت، تبديلش کند به یک ساب‌دوويژن وسيع و شروع کند به تاون‌هاوس‌ ساختن! در کل، دنيای امروز آن دنيایی که مارکس در ذهن می‌پروراند نیست و او قدرت پيش‌بينی دقيقی از وضع جهان آينده نداشت.
دوّم، آن‌چه مارکس در کاپيتال خود گفته -که سال‌ها ورق زر روشنفکران ما بود و ظاهراً هنوز هم هست(!)- از این قرار که کارگران و زحمتکشان (فقرا) بر علیه سرمايه‌داران (زمين‌داران و کارخانه‌دارها و الخ) متحد شده قيام می‌کنند و زمام امور را به‌دست می‌گيرند، نه با واقعيت موجود می‌خواند، نه ربطی به نظر من دارد. نخست اين‌که قشر زحمتکش و کارگر جهان سرمايه‌داری اصولاً فقير نيست که بخواهد قيام کند! دست‌اش در حد معمول به دهن‌‌اش می‌رسد. بخشی از سيستم است و دارد زندگی‌اش را می‌کند. از اين بابت هم خوشحال است که شغلی دارد و آويزان اداره‌ی سوسيال نيست. هيچ علاقه‌ای هم ندارد که با انقلاب، کشورش را تبديل کند به کوبا، شوروی سابق يا جمهوری اسلامی! بعد، مگر امروز در جهان سرمايه‌داری چند درصد مردم کارگر هستند؟ دنيای ما که دنیای قرن هژدهم/نوزدهم اروپای صنعتی نيست! بهتر است تحليل‌ها به‌روز (واژه‌ی جديد: روزآمد!) شوند و در يخ صدوخرده‌ای سال پیش نمانند... ضمناً بر فرض محال، اگر کارگرها حکومت را دست بگيرند، بر اساس کدام سند و گواه وضع مردم بهتر از قبل خواهد شد؟ کارگر بايد کارگری‌اش را بکند، سرمايه‌دار سرمايه‌اش را به گردش بياندازد، سیاست‌‌مدار هم به امور مملکت برسد. آيا اين‌طور بهتر نیست؟ می‌خواهم بگویم تئوری مارکس را از جهت‌های مختلف می‌شود به چالش گرفت، برای اين‌که دنيای ذهنی او تشابه زیادی با آن‌چه ما از دنيا می‌شناسيم و در آن زندگی می‌کنيم ندارد.
نظری که من ارائه می‌دهم روشن است: بر خلاف نظر مارکسيست‌ها و سوسياليست‌ها، عامل "فقر" نمی‌تواند علّت اصلی هیچ انقلابی باشد. مردمی که زير حد فقر زندگی می‌کنند، گرفتاری‌های مهم‌تر، عمده‌تر و دم‌‌دست‌تری دارند تا انقلاب. آن‌ها اوّل به فکر سيرکردن شکم خود و خانواده‌شان هستند که کاری‌ست طاقت‌فرسا، بعد درمان بيماری‌های‌شان و يافتن دارو و مدرسه بچه‌شان و الخ. گرفتاری‌های زندگی ‌آن‌ها را چنان فلج می‌کند که مقوله‌ی انقلاب برای‌شان خيلی فانتزی و خارج از برنامه به‌نظر می‌آيد. يعنی خود عامل فقر، جای نيازهای اصلی انسان را عوض می‌کند و در فهرست اولويت‌های انسان فقير، جايی برای انقلاب نيست و نمی‌ماند. آن‌ها اصلاً به سیستم سياسی و نظام حاکم فکر نمی‌کنند که بخواهند يک‌وقت به فکر عوض‌کردن‌اش بيافتند. به همين خاطر است که می‌گويم اگر در جايی انقلاب شده، در آن‌جا حد متوسط رفاه وجود داشته. در ايران سال 57، چند ماه اعتصاب بود، امّا قحطی نشد و کسی از گشنه‌گی نمرد! حالا بگرديد دنبال علل اصلی انقلاب و اين‌قدر با نسبت‌دادن آن به عامل فقر، مسئله‌ را ساده نکنيد!

در باب تشابه انقلاب‌ها: تعریف پديده‌ی انقلاب را نمی‌شود مثل مارکس با يک فرمول مشخص سروته‌اش را هم آورد. انقلاب وابسته‌ی تام است به شرايط محلی و همین‌طور جهانی. هر انقلابی را نيز بايستی در ظرف زمانی-مکانی خودش تحليل و ريشه‌يابی کرد.
در ايران 57 البته انقلابی رخ داد به اين دليل که: 1- شورش مردم منجر به زيرکشيدن نظام حاکم شد، 3- رهبری مشخصی وجود داشت و 3- نظام جديدی بنياد گذاشته شد. مشروطيت انقلاب نبود برای اين‌که تعويض سيستم حکومتی را در دستور کار خود نداشت. مشروطيت روند و جنبش بود و بيش‌تر کار فرهنگی کرد تا سياسی.

برچسبها:

Sunday، February 11، 2007

جسته-گريخته در باره‌ی انقلاب (6)

بر خلاف تئوری چپ، عنصر "فقر" باعث انقلاب نمی‌شود. مردمی که زير حد فقر زندگی کنند، توانايی انقلاب‌کردن ندارند؛ اين‌قدر گرفتار سيرکردن شکم خود و خانواده‌شان هستند، اين‌قدر در گرفتارهای جوراجور دست‌وپا می‌زنند که فرصتی برای اين کار ندارند. اگر فقر انقلاب می‌زايید، در تمام کشورهای فقير شاهد انقلاب بوديم. در فرانسه، روسيه، چين، کوبا و ايران، تنگدستی مردم موجب انقلاب نشد.
یکی از لازمه‌های انقلاب، وجود اقتصاد نسبی در جامعه است. آدم اول بايد سير باشد تا بتواند به انقلاب فکر کند...

برچسبها:

جسته-گريخته در باره‌ی انقلاب (5)

در تحسين و تقديس عمل انقلابی "رفقا"، آن‌چه می‌شنویم اين است: "آن‌ها صداقت داشتند"! به‌راستی عنصر "صداقت" در نفس خود چه ارزشی می‌تواند داشته باشد؟ چه کسی می‌تواند ثابت کند پل‌ پوت در کامبوج که چند ميليون آدم را به فجيع‌ترین شکل سربه‌نيست کرد در کارش صداقت نداشت؟
صداقت بدون حدّ قابل قبولی از شعور، خرد و درک تاریخی، نه تنها پشيزی نمی‌ارزد که اغلب خطرناک است.

برچسبها:

جسته-گريخته در باره‌ی انقلاب (4)

سيستم شاه، درک درستی از کارکرد و حدود تأثيرگذاری رسانه نداشت، به همين لحاظ، نه تنها مانند دموکراسی‌های جهان از اين ابزار به نفع خودش استفاده نکرد، بل‌که نيروی آن‌را بر عليه خودش به‌کار انداخت! مطالب ضد شاه و به نفع انقلابيون در دوران انقلاب نه در خارج از کشور، بل در رسانه‌های رسمی مثل اطلاعات و کيهان خود رژيم منتشر می‌شد. راديو ايران -به‌ويژه در تهران- کارش تبليغ انقلاب و حمايت از انقلابيون بود. به راستی کدام کشور را سراغ داريد که دادگاه فوق سری آدم‌ربايی را که خواسته وليعهد مملکت را گروگان بگيرد مستقيم از شبکه‌ی اصلی سيمايش پخش کند؟

برچسبها:

جسته-گريخته در باره‌ی انقلاب (3)

تفکر چپ هم‌چنان اصرار می‌ورزد که انقلاب را "غير اسلامی" معرفی کند و بر اين گزاره‌ی واهی پا می‌فشرد که "انقلاب را اسلاميون از ايشان دزديدند"! عکس‌العمل ما در مقابل اين خام‌انديشی جز تبسم چه می‌تواند بود؟
1- اصولاً چپ -با تمام گروه‌های رنگارنگش- اقليت ناچيزی بود که در مقابل "توده"ی مردم چيزی به‌حساب نمی‌آمد. کسی نيز ياد ندارد که بر فراز پشت‌ بام‌ها، به‌جای فریاد "الله‌و‌اکبر، خمينی رهبر"، مثلاً "کارگران جهان بياييد متحد شويم" شنيده باشد!
2- از لحاظ ريشه‌ و طبقه‌ی اجتماعی، همه‌گی از روستاها و شهرستان‌ها (حاشيه‌نشينان شهری از قلم نيافتد) و از قشر مذهبی-سنتی برخاسته بودند. جدايی از مذهب يک‌شبه ممکن نيست (همان کاری که گروه پيکار در انشعاب خود از مجاهدین کرد!) و پروسه‌ای طولانی‌مدت است و نيازمند شرايط و امکانات فراوان. درست به همين لحاظ است که گروه‌های به‌اصطلاح بی‌دين آن‌ دوران مثل جناح چينی حزب توده و چريک‌ها و الخ، در انقلاب، با اسلاميون احساس همبستگی کردند و همبسته شدند. دفاعيات خسرو گلسرخی در دادگاه بهترين سند تاريخی در اين زمينه تواند بود.
3- منطق روشن: ملّتی که 97٪ آن مسلمان است، دليلی ندارد که انقلاب لائيک بکند! انتخابات "آری يا نه" دوازده فروردين 58 خود بهترین گواه است.
4- انقلاب رهبری مشخص و واحدی داشت: آيت‌الله روح‌اله خمينی. کسی اگر رهبر ديگری سراغ دارد لطفاً معرفی کند! در اين باب با هم بخوانيم:
سوى پاريس شو! اى پيک سبكبال سحر
نامه‌ی مردم ايران سوى آن رهبر بر!
تا ببال و پر خونين نشوى سوى امام
هـان پر و بال بشويی بـه گلاب قمصر
نامه‌اى از سوى ابناى وطن نزد امــام
تهنيت‌نامه‌اى از خلق به‌سوى رهـبـر...
اى امامى كـه ترا نيست زعيمى همدوش
اى خمينی كه ترا نيست به گيتی همبر
اين شعر را نعمت آزرم (روزنامه اطلاعات، 26 دی 1357) چپ لائيک انقلابی آن دوران سروده نه ملای محله!
5- پشت‌کردن رهبران مليون به شاپور بختيار و رويکردشان به خمينی در نوفلوشاتو در تاریخ ضبط است. اعلاميه‌ها و مقالات‌شان نيز برای اهل تحقيق موجود و خواناست.
6- "کنفدراسيون جهانی محصلين و دانشجويان" -که شايد لائيک‌ترين تشکل آن‌دوران محسوب می‌شد- با مذهبيون و شخص آيت‌الله خمينی در ارتباط بود، طوری که دو بار نمايندگانی را به نجف فرستاد. حتا در کنگره‌هايش نيز حمايت خود را از آيت‌الله علناً اعلام می‌کرد:
پيام به حضرت آيت الله خمينی رهبر شيعيان جهان
سيزدهمين كنگره كنفدراسيون جهانی منعقده در شهر فرانكفورت به آن مقام محترم درود فرستاده و پشتيبانی كامل خود را از مبارزات عادلانه جامعه روحانيت مترقی عليه استعمار، صهيونيسم و ارتجاع داخلی اعلام می‌كند.
(كنگره‌ی سيزدهم، ژانويه‌ی 1972/دی ماه 1350- ص 42 گزارش کنگره)
کنفدراسيون حتا سربرگ گزارش چهارمين کنگره‌ی خود را با اين سخن امام حسین "انما الحيات، عقیده و جهاد" مهر کرده و با اظهار اين جملات، از شورش کاملاً مذهبی-سنتی خرداد 42 خمينی حمايت کرده بود:
پيام چهارمين کنگره‌ی کنفدراسيون جهانی دانشجويان ايرانی، به حضرت آيت الله خمينی
انما الحيات عقيده و جهاد
زندگی، داشتن عقيده و جهاد در راه آنست
پيام به تبعيدگاه
در تاريک‌ترين لحظات تاريخ ايران و در محيط ظلمت و پرخفقان، روشنی می‌درخشد، برقی جستن می‌کند، چشم‌ها خيره می‌شود، از ميان خلقی رنجيده و مردمی استعمارزده، مردی قد علم می‌کند و يزيد زمان، غرق لعن و شماتت می‌شود. مجاهدی فرياد می‌کشد و مردم را عليه بيدادگری و ظلمت...
... در لحظه‌ای که شاه مزدور که با قانون کاپيتالاسيون، يکبار ديگر حلقه‌ای از زنجير استعمار را به گردن ملت در افکنده، -آيت الله خمينی- با شهامت کامل، همه نيروهای مردم را به وحدت و يگانگی و جهاد و استقامت برای پاره‌کردن اين زنجيرها دعوت می‌کند...
ما برای همه‌ی مبارزات شما و کليه نيروهای روحانی ارجی عظيم قائليم و پشتيبانی بی‌دريغ خودرا اعلام می‌داريم". پاينده باد رزم پويندگان حق و حقيقت
(دی‌ماه 1343/ژانويه 1965، کلن آلمان غربی)
از اين دست موارد فراوان است که در حوصله‌ی نوشته‌ای وبلاگی نیست.

برچسبها:

جسته-گريخته در باره‌ی انقلاب (2)

ما هنوز در هنگام تحليل انقلاب و در لفظ، "روشنفکر" را با "اکتيويست" (فعال اجتماعی يا سياسی) اشتباه می‌گيريم. کسانی که در قبل از انقلاب به نام "روشنفکر" مشهور بودند -و هم‌چنان از آنان با همين عنوان ياد می‌شود-، با تعاريف امروز چيزی جز "اکتيويست" نيستند.

برچسبها:

جسته‌-گريخته در باره‌ی انقلاب (1)

از لحاظ تحليل شايد بشود گفت بزرگ‌ترین خبط روشنفکری قبل از انقلاب اين بود که هيچ به اصلاح نظام ديکتاتوری شاهنشاهی فکر نکرد و صرفاً در پی انقلاب و برهم‌زدن وضع موجود بود. البته اصلاح‌طلبی نياز به بينش، دانش، کار تئوریک... و التزام ملّی دارد و طبعاً کار سختی‌ست. انقلاب و ويران‌کردن امّا تا بخواهيد ساده و دست‌يافتنی است!

برچسبها:

Saturday، February 10، 2007

من و سالگرد انقلاب

هر سال در سالگرد انقلاب، حال من خراب می‌شود! نمی‌دانم چرا. نمی‌توانم ذهنم را مرتب کنم. پای غلط املايی و دستوری به نوشته‌هايم باز می‌شود. ذهنم آشفته می‌شود و نابه‌سامان. کلمات را جست‌وجو می‌کنم و نمی‌يابم. پاره‌های احساساتم نه همسو و در کنار هم، که در تقابل با هم قرار می‌گيرند. خصلت احساساتی من به دوردست می‌گريزد... طوری که اثری از آن نمی‌بينم. احساس خسته‌گی و درمانده‌گی می‌کنم. حوصله‌ی هيچ‌کس را ندارم، حتّا خودم را! از کار روزانه فراری‌ام. میلِ خواندن و اشتهای گفت‌وشنيد ندارم. به کسی تلفن نمی‌زنم و اغلب جواب تماس کسی را نيز نمی‌دهم. خوراکم روی اجاق ته می‌گيرد و می‌سوزد. اغلب ماتم می‌برد. "بی‌دليل" ماتم می‌گيرم. اميدم به "هيچ" بدل می‌شود. بيزاری از سر و رويم می‌چکد. آدم ديگری می‌شوم؛ آدمی که خوی و خصلتی ديگر -و نه چندان دلچسب- دارد. عصر جمعه‌ی پايیز نصرت می‌شود حرف دلم...
هيچ‌وقت به انتقام‌گرفتن از آن‌ها که انقلاب کرده‌اند نيانديشيده‌ام، امّا قطعاً به حال‌شان افسوس خورده‌ام. به نظر من، انقلاب اسلامی 57 یک اشتباه تمام‌عيار بود و کسانی که هنوز به اشتباه خود پی نبرده‌اند، نيازمند افسوس من و شمايند. درست در اين لحظات است که "خجالت‌کشيدن" يک فضيلت انسانی می‌شود!
ما نيز مستحق افسوس‌ايم. اين انقلاب، جوانی همه‌ی ما را بر باد داد. شايد اگر انقلاب نمی‌شد، سرنوشت ما طور ديگری رقم می‌خورد. چه کس می‌داند؟ امّا اساس زندگی ما با "شايد" و امّا و اگر نيست که شکل می‌گيرد. حرکت عمر را هم نمی‌شود برگرداند يا نگه داشت.
در همين روزهای دل‌تنگی‌ و بی‌رمقی است که وبلاگ عصاکش‌ و مونس‌ام می‌شود. به حال آدم‌های بی‌خيال غبطه می‌خورم.
...

برچسبها:

Thursday، February 10، 2005

انقلابی که جز فلاکت هيچ نداشت...

ديروز لينک يادداشتی به دستم رسيد با عنوان پايان سلطنت! که امضای کلی "اخبار روز" را بر خود داشت. اين بدان معنی‌ست که اين يادداشت، حرف دل گردانندگان اخبار روز و بازتاب‌دهنده‌ی فضای حاکم بر اين تارنما است. من شخصاً کشش چندانی به گفت‌وگو يا تحليل مطالب سايت‌هایِ به‌تخمين ايدئولوژيکی چون اخبار روز ندارم، امّا از آن‌جايی که اين يادداشت محور فکری اخبار روز را می‌رساند، خالی از فايده نديدم که نگاهی اجمالی به آن داشته باشم.

اين يادداشت چنين آغاز می‌شود: «جامعه‌ی ايران هر چه از انقلاب بهمن، به عنوان بزرگترين واقعه‌ی تاريخی دوران معاصر خود دورتر شده، در ارزيابی از اين انقلاب نه تنها به وحدت و اتفاق نظر دست نيافته، بلکه بيش از پيش به اردوهای مختلفی تقسيم گرديده است». نخست لازم است از نويسنده(گان) بپرسيم: بر چه اساس و با کدام معيار صفت تفضيلی "بزرگ‌ترين" را برای انقلاب اسلامی 57 برگزيده است؟ مگر هر چه که ويرانگرتر يا بويش مشام‌آزارتر يا انفجارش مهيب‌تر بود، شايسته‌ی پسوند-پيشوند "بزرگ يا بزرگ‌ترين" است؟
سپس می‌افزايد: «وجود اين اردوهای مختلف، نشانه‌ی آن است که نبرد تاريخی که انقلاب بهمن نتيجه‌ی آن بود، يعنی نبرد بين آزادی و استبداد و چگونگی آن، در جامعه ی ما هنوز به پايان خود نرسيده است». يعنی انقلاب خفت‌بار اسلامی 57، نتيجه نبرد تاريخی ما ملّت بود! پس وای بر شعور تاريخی ما! ضمناً، در اين‌جا نويسنده به روشنی مردم را به دو اردوی "سياه و سفيد" تقسيم می‌کند: هر کس با نويسنده موافق است جزو سفيدها و هر کس مخالف اوست، از جمله سياه‌ها به شمار می‌آيد. در چند سطر پايين‌تر، به اين نقطه‌نظر دقيق‌تر اشاره می‌کند.

سپس خود اعتراف می‌کند که: «جوانانی هستند که پدران و مادران خود را به دليل آفريدن انقلاب بهمن سرزنش می‌کنند و بر آن انقلاب بزرگ، مهر باطل می‌زنند. محققين و پژوهشگرانی نيز می‌کوشند اين تمايل در جامعه‌ی ما را تئوريزه کرده و انقلاب بهمن را، انقلابی ارتجاعی می‌شناسند بود که با هدف بازگشت به گذشته انجام شد». البته من معنی «می‌شناسند بود» را در نوشته‌ی ايشان متوجه نشدم(!) ولی در پاسخ به نظرگاه نويسنده و آن کسانی که هنوز نمی‌خواهند واقعيت (بخوان عمق فاجعه) را ببينند، لازم به تذکر می‌دانم: وقتی جوان ايرانی زندگی خود را بر باد رفته می‌بيند طبيعی هم هست که از "انقلاب‌سازان" دل پُرخونی داشته باشد. جوان ايرانی در ايران دارد با واقعيت انقلاب زندگی می‌کند نه با شعارهای عوامفريبانه‌ی عدّه‌ای انقلابی سوخته که در خارج از کشور "دور از حلقه‌ی آتش" نشسته‌اند و هی انقلاب‌انقلاب می‌کنند! من واقعاً نمی‌فهمم چرا ملّتی که در طول 26 سال، بيش از يک ميليون در جنگ و زندان و ... کشته داده، چهار ميليون از اعضايش آواره شده‌اند، هفت ميليون ترياکی و هروئينی دارد، هفتاد درصد جمعيتش زير خط فقر زندگی می‌کنند، از لحاظ رعايت حقوق بشر و سطح توليد علمی در ته جدول جهانی قرار گرفته، حيثيت و اعتبارش را در صحنه‌ی جهانی باخته، با مشکل بيکاری و بيماری اعصاب و ناامنی و بزهکاری... و نااميدی شديداً دست به گريبان است، باز بايد از انقلاب اين افراد به نيکی ياد کند؟! آيا به‌راستی برای اين افراد اعتراف به خطا اين‌قدر سخت است؟ مردم بايد تا به کی تاوان گنده‌گويی‌ها، غرور کاذب و هوس انقلابی‌گری اين افراد را پس بدهند؟

ايشان در اظهارنظری به‌غايت عجيب حکم می‌کند که: «اگر قرار باشد، کسانی به خاطر وقوع انقلاب بهمن در ايران مورد سرزنش و ملامت قرار گيرند، ترديدی نبايد داشت که اين کسان، همان‌هايی هستند که در طول بيست و شش سال گذشته لحظه‌ای از بدگويی عليه اين انقلاب دست برنداشته‌اند و هر ساله به خاطر تحققش، در بهمن سپيد، لباس سياه عزا بر تن کرده‌اند». يعنی به عبارتی، دست آخر خود آن مردم فلک‌زده‌ای که زندگی و آينده‌ی خويش در انقلاب اين افراد باخته‌اند بايد سرزنش و ملامت بشوند و لابد بايستی از حضرات انقلابی که زندگی آن‌ها را نابود کرده‌اند تشکر هم بکنند!

می‌فرمايد: «هر ارزيابی بی‌طرفانه، نظام استبدادی شاهنشاهی را به عنوان يکی از اصلی‌ترين عوامل وقوع انقلاب بهمن در نظر می‌گيرد». يعنی اگر من نظری مخالف رأی اين آقا داشته باشم آدم بی‌طرفی نيستم؟ البته جای خوشحالی است که اين افراد -اين روزها- در موضع ضعف نشسته‌اند و الا، مثل چند سال پيش هر مخالفی را به سختی تخريب و "مجازات" و هتک حرمت، و هر ندای دگرانديشانه را در گلوی گوينده خفه می‌کردند. در ثانی، اگر به قول خود اين افراد «انقلاب بزرگترين واقعه‌ی تاريخی دوران معاصر» بوده است و از آن سوی می‌گويند که شاه «يکی از اصلی‌ترين عوامل وقوع انقلاب بهمن» بود، پس بنابراين لازم است اين افراد از شاه به خاطر چنين خدمت بزرگی تشکر کنند!

بعد از تکرار همان حرف‌های تاريخ‌مصرف‌گذشته که بله، حکومت شاه ديکتاتوری بود و الخ، حکم کلی ديگری صادر می‌کند که: «انقلاب وقتی با چرخ‌های سنگين خود به حرکت درآمد که هر گونه راه اصلاحی بسته شده بود». هنگامی که دکتر شاپور بختيار حکومت را به دست گرفت، ساواک را منحل کرد، روزنامه‌ها را آزاد کرد، خطر نظام آخوندی را به وضوح گوشزد کرد و قول برپاکردن نظامی سوسيال-دموکرات را داد، ديگر چه لزومی به ادامه‌ی انقلاب بود؟ آيا به‌راستی راه‌های اصلاح به‌کل بسته شده بود، يا اين‌که عدّه‌ای از روی "مد روز انقلابی‌گری" می‌خواستند فقط انقلابی رخ بدهد و ديگر کاری هم به نتيجه‌اش نداشتند؟ من به راستی نتوانسته‌ام ميل اين افراد را به نابودی ميهنم درک کنم! من هنوز درک نکرده‌ام که کدامين سبب باعث شد که اينان در جنايتی عمومی به‌نام انقلاب اسلامی 57 شرکت کنند و بدتر از آن، با وجود اين حجم عظيم فلاکت و بدبختی که از سر و روی ملّت می‌بارد، باز در پی توجيه خطای تاريخی خويش برآيند. بحثی نيست که رژيم شاه ديکتاتوری بود، امّا پرسش اساسی اين است که آيا انقلاب چاره‌ی کار هر ديکتاتوری است؟ تجربه‌ی فلاکت‌بار همه‌ی اين سال‌ها به روشنی می‌گويد که نه، نيست!

نويسنده از "نظام تک‌حزبی دم می‌زند" و آن را سبب انقلاب اسلامی 57 اعلام می‌کند، ولی نمی‌گويد در سال 1979، چند درصد از کشورهای جهان با سيستمی دموکراتيک اداره می‌شدند؟ و نمی‌گويد از تعداد فراوان کشورهای غيردموکراتيک جهان، در کدام‌شان انقلاب شد؟ آيا به‌راستی زمان آن نرسيده که اين افراد دست از شعاردادن بردارند و به تاريخ، با نگاهی تاريخی و بی‌تعصب بنگرند؟
ايشان معتقد است که انقلاب آخوندی 57 «محبوب‌ترين انقلاب قرن لقب گرفت»، امّا فراموش‌شان می‌شود که بگويند از سوی چه کسی؟! قضاوت اين يکی را ديگر می‌سپاريم به خود نسل جوان ايران!

راستش را بخواهيد، من اصلاً از نقد نوشته‌ی اين شخص پشيمان شدم! اين چند خط را هم حيف‌ام آمد که پاک کنم. خود بخوانيد و قضاوت کنيد...

  • قصه‌ای از مهشيد اميرشاهی
  • : «جغدی که خدا بود؛ تقديم به پويندگان راه امام!»

    برچسبها:

    Sunday، October 31، 2004

    جناب کارتر سپاس‌گزاريم!

    تحليل‌گر سايت گويا می‌فرماد:
    جيمي كارتر با شعار برقراري حقوق بشر در جهان در مبارزات انتخاباتي عليه جرالد فورد، كه بعد از استعفاي ريچارد نيكسون در پي رسوايي واترگيت رئيس جمهور شده بود، به پيروزي رسيد. شاه وقت ايران كه از شعارهاي جيمي كارتر نگران بود ، با وجود كمكهاي مالي فراوان به فورد نتوانست مانع پيروزي جيمي كارتر شود. در همين دوران بود كه شاه ايران زير فشار دولت كارتر مجبور به ايجاد فضاي باز سياسي شد. فضاي باز سياسي كه منجر به انقلاب بهمن 57 شد و به ديكتاتوري 37 ساله محمد رضا شاه و سلسله پهلوي پايان داد.
    حسن عليزاده، لوس آنجلس، آمريکا[+]
    لابد ايشون توقع دارند به جناب "کار- تر"، به‌خاطر يک‌همچين گند اساسی‌ای که به اون مملکت زده جايزه هم بديم؟! راستی اين استاد که اين‌طور از انقلاب شکوهمند اسلامی -محصولِ مشترک جناب کارتر و ملّت شهيدپرورِ هميشه درصحنه- طرفداری می‌کنند، چرا خود حضرت‌شان جول‌وپلاس‌ مبارک را جمع کرده‌اند و رفته‌اند تو بلاد شيطان بزرگ جا خوش کرده‌اند؟! حتمآ به‌خاطر استفاده‌ی بيش از ‌حد از برکات انقلاب، برکت‌زده شده‌اند!

    برچسبها: ,

    Sunday، September 19، 2004

    ديالوگ دونفره

    راجع به شاخصه‌های فرهنگی، انقلاب اسلامی و انديشه‌ی غالب در جامعه‌ی ايران

    در فلسفه تاريخ، من و نويسنده‌ی وبلاگ گپ‌وگفتی داشتيم که بازخوانی‌اش خالی از فايده نيست. متن را برای خوانش به اين‌جا منتقل می‌کنم:

    چوبينه:
    من معتقد نیستم که "نظام سرمايه‌داری در ايران" وجود دارد - سرمایه در دست بازاریان است و این قشر سرمایه‌دار به معنی غربی نیست و بیش‌تر دلال است و از طرف دیگر تغییر و تحول در کشورهای اسلامی خاورمیانه بسیار مشکل به‌نظر می‌رسد. من از شرائط فرهنگی امروز ایرانیان زیاد اطلاع ندارم، اما انقلاب ۵۷ انقلابی فرهنگی بود و مردم بر علیه سرمایه‌داری و یا بر ضد استبداد به خیابان‌ها نیآمدند. فرهنگ سیستم پهلوی را مردم قبول نداشتند و انقلاب اسلامی دوباره فرهنگ سنتی را به ما پس داد و اين فرهنگ هم‌چنان غالب است. و از طرف ديگر اگر اکثريت مردم ايران به اين آگاهی رسيده‌اند که دين بايد از سياست جدا بشود (اولین شرط مدرنیته) تغييراتی در رژيم کنونی به وقوع می‌آيد و يا به‌قول فيلسوف آلمانی از مکتب فرانکفورت هرک هايمر "شايد هم نه"! و تا چه حد فاکتورهای خارجی در شرائط ايران تاثيرپذير هستند سوال مهم ديگری است. تکان‌خوردن شرائط اجتماعی مانند تکان‌خوردن زمين‌لرزه است - هيچ زمين‌شناسی نمی‌تواند وقوع زلزله را پيش‌بينی کند - اما بخشی از نقاط کره زمين زلزله‌خيزند و بخشی دیگر نيستند و ايران از نظر زمین‌شناسی آرام نیست و در خط کمر بند لرزه‌ای قرار دارد!

    مجيد زهری:
    نکته‌ی قابل تأمل، فرهنگی‌خواندن انقلاب ايران است که من با آن موافقم. سيستم پهلوی، هم‌چون هر سيستم ديگری بنيان‌هايی داشت، و امّا نکته‌ی کليدی اين‌جاست که اين بنيان‌ها، در بستر جامعه‌ی ايران نروئيده بودند و به نوعی، وارداتی بودند. دقّت که بکنيم،‌ تفکّر، ايده‌آل‌ها، نحوه‌ی زندگی خصوصی و هيچ‌یک از شاخصه‌های دربار پهلوی با فرهنگ عام جامعه هماهنگ نبود. به‌همين خاطر، خاستگاه اجتماعی-فرهنگی نداشت و سقوط کرد. آن‌چه امروز به اسم جمهوری اسلامی می‌بينيم،‌ نظامی است مردمی، که من اين واقعيّت را در کتابی که درباره‌ی انقلاب منتشر خواهم کرد،‌ به تفصيل به بحث گذاشته‌ام. تضادهای موجود، برآمده از ناکارآمدی اين رژيم است و نه به‌خاطر مردمی نبودنش. به‌عبارتی، اين رژيم "صلاحيّت" اداره‌ی کشور را ندارد؛ ممکن است پدر خانواده‌ای، پدر خوبی نباشد، امّا در "پدربودنش" که نمی‌شود ترديد کرد؟
    "آخوند" -يعنی شاخصه‌ی اين نظام- نزديک‌ترين فرد به ايرانيان است! انسانِ ايرانی در همه‌ی شوون زندگی خود با آخوند سروکار دارد: از لحظه‌ی تولّد که در گوشش اذان می‌خواند تا زمان عقد و سپس مرگ. خشونت ايلی و فئودالی -که بخشی از فرهنگ آخوندی است- برای عوام مشمئز کننده نيست؛ چه کسی از سربريده‌شدن گوسفند حالش بد می‌شود، چه کسی از دسته‌ی سينه زنان حسينی وحشت می‌کند؟ اگر غير از اين بود، نام و خاطره‌ای از "فرهنگ شهادت" در ذهن ايرانيان نمی‌بود. آن‌چه که کارل يونگ، در مبحث کهن الگوها تشريح می‌کند، اثباتِ ذهن‌به‌ذهن گشتن و ناميرايی باورهاست. درست به‌همين دليل است که انقلاب اسلامی يک‌شبه پديد نيآمد و زمينه و پيشينه‌ی کهنِ تاريخی-فرهنگی-اجتماعی داشت و بنابراين، برای شناسايی علل انقلاب، نخستين گام، بازخوانی تاريخ اجتماعی و فرهنگ ايران -به‌ويژه در سده‌ی گذشته- است.
    در مورد اقتصاد، باز با آقای چوبينه هم‌آوايم. اقتصاد "بازاری" و به تبع آن مافيايی ايران کنونی هيچ شباهتی به اقتصاد مرفّه و قانونمند "کاپيتاليستی" (بازار آزاد) ندارد، مگر در اسمش! به‌قول معروف: "دانه‌ی فلفل سياه و خال مه‌رويان سياه / هر دو جانسوزند، امّا اين کجا و آن کجا"؟! مدنيّت، قانونمندی (نظم در عرضه و تقاضا، ماليات، رقابت سالم در قيمت‌گذاری و مهار تورّم و...) و شفافيت در حکم رگِ حيات اقتصاد کاپيتاليستی است، در صورتی که هرج و مرج، اُليگارشی و عدم شفافيت (احتکار، زد و بند، رشوه، کلاه برداری و ...)، ماهيت اقتصاد بازار. چطور می‌توان اقتصادی را که گردانندگانش -هريک- ساز خودشان را می‌زنند (ايران) و منطقه‌ای را قلمرو خويش ساخته‌اند (آستان قدس رضوی، بنياد مستضعفان، بنادر جنوب در دست سپاه و ...)، با اقتصادی که توزيع کالايش در بين نزديک به دويست‌وپنجاه‌ميليون نفر با نرخی کاملاً يکسان صورت می‌گيرد(آمريکا) يکی فرض کرد؟!

    برچسبها: ,

    Saturday، June 12، 2004

    انقلاب نوستالژيک؟!

    «ارّابه [ويژه حمل اجساد] به کندی به طرف ميدان انقلاب و به دار روبسپير منتهی می گشت. اسب می لنگيد و... ازدحام تماشاچيان که همه خرّم و خندان بودند حرکت ارابه ها را کندتر می کرد...»
    "خدايان تشنه اند"؛ آناتول فرانس، ص 254

    مصاحبه‌ی خانم نيلوفر بيضايی با راديو بيست‌وچهارساعته پيرامون تحليل اخيرش "رمز بقای حكومت دينی، رازی نه چندان پنهان" از جهتی بسيار حائز اهميّت است. در اين مصاحبه، بيضايی اذعان می‌دارد که "مشکل ما تاکنون اين بوده که انقلاب را هميشه بر اساسِ توازن قوا تحليل می‌کرده ايم و به مسائل روانی منجر به انقلاب بی‌توجه بوده‌ايم".(نقل به مضمون) او معتقد است: "اگر آيت‌الله خمينی که از لحاظ خصلت متعلّق به بخش پدرسالار و ديکتاتور مآب جامعه بود، چنين در بين اقشار جامعه محبوبيّت يافت، نشان‌گر اين واقعيّت است که چنين خصلتی در ميان مردم ريشه‌ای غيرقابل انکار داشت".
    نيکوست بابی گشوده شود که در کنار بدست دادن توان نيروهای دخيل در انقلاب و مِيل جهانی به رخ دادن انقلاب و ضعف شاه، مسائل روان‌شناختی منجر به انقلاب را نيز مورد ارزيابی قرار دهد، چه اگر روانِ جامعه برای دگرگونی‌يی بزرگ به‌نام انقلاب آماده نمی‌بود، آن دگرگونی نيز -بی‌شک- رخ نمی‌داد. به‌باور شما، آيا بی‌علّت بود که نظريه‌ی "بازگشت به خويشتن خويش" يا "ولايت فقيه" چُنين پاگرفت؟ يا مثلآ اگر زمينه‌ی روانی "حجاب" وجود نداشت، آيا زنان و به تبع مردان -به‌راحتی- تن به حجاب اجباری می‌دادند؟ اگر عامل "تنفر" وجود نداشت، آيا مردم همچنان از کنار اعدام‌ها و خونريزی‌های هولناک اوّل انقلاب بی‌تفاوت می‌گذشتند؟ يا عدّه‌ای آن‌طور با شوق -و يا از سرِ فريضه‌ی دينی- در مراسم سنگسار شرکت می‌کردند؟ پاسخ به اين پرسش‌ها معلوم‌مان می‌کند که: انقلاب ايران، انقلابی اسلامی بود و اگر نيروهای لائيک نيز در آن نقش داشتند، به‌واقع عامل نوستالژی و اشتراکات فرهنگی-سنّتی آنان را به اسلاميون پيوند می‌زد.

    برچسبها:


    :: نقل بخشی از يادداشت‌‌، با ذکر نام نويسنده و لینک به منبع، بی‌اشکال است. ::
    :: Copyright © 2004-2007 www.MajidZohari.Com All Rights Reserved ::
    :: Built & Designed by M. Zohari ::