پنجشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۳

انقلابی که جز فلاکت هيچ نداشت...

ديروز لينک يادداشتی به دستم رسيد با عنوان پايان سلطنت! که امضای کلی "اخبار روز" را بر خود داشت. اين بدان معنی‌ست که اين يادداشت، حرف دل گردانندگان اخبار روز و بازتاب‌دهنده‌ی فضای حاکم بر اين تارنما است. من شخصاً کشش چندانی به گفت‌وگو يا تحليل مطالب سايت‌هایِ به‌تخمين ايدئولوژيکی چون اخبار روز ندارم، امّا از آن‌جايی که اين يادداشت محور فکری اخبار روز را می‌رساند، خالی از فايده نديدم که نگاهی اجمالی به آن داشته باشم.

اين يادداشت چنين آغاز می‌شود: «جامعه‌ی ايران هر چه از انقلاب بهمن، به عنوان بزرگترين واقعه‌ی تاريخی دوران معاصر خود دورتر شده، در ارزيابی از اين انقلاب نه تنها به وحدت و اتفاق نظر دست نيافته، بلکه بيش از پيش به اردوهای مختلفی تقسيم گرديده است». نخست لازم است از نويسنده(گان) بپرسيم: بر چه اساس و با کدام معيار صفت تفضيلی "بزرگ‌ترين" را برای انقلاب اسلامی 57 برگزيده است؟ مگر هر چه که ويرانگرتر يا بويش مشام‌آزارتر يا انفجارش مهيب‌تر بود، شايسته‌ی پسوند-پيشوند "بزرگ يا بزرگ‌ترين" است؟
سپس می‌افزايد: «وجود اين اردوهای مختلف، نشانه‌ی آن است که نبرد تاريخی که انقلاب بهمن نتيجه‌ی آن بود، يعنی نبرد بين آزادی و استبداد و چگونگی آن، در جامعه ی ما هنوز به پايان خود نرسيده است». يعنی انقلاب خفت‌بار اسلامی 57، نتيجه نبرد تاريخی ما ملّت بود! پس وای بر شعور تاريخی ما! ضمناً، در اين‌جا نويسنده به روشنی مردم را به دو اردوی "سياه و سفيد" تقسيم می‌کند: هر کس با نويسنده موافق است جزو سفيدها و هر کس مخالف اوست، از جمله سياه‌ها به شمار می‌آيد. در چند سطر پايين‌تر، به اين نقطه‌نظر دقيق‌تر اشاره می‌کند.

سپس خود اعتراف می‌کند که: «جوانانی هستند که پدران و مادران خود را به دليل آفريدن انقلاب بهمن سرزنش می‌کنند و بر آن انقلاب بزرگ، مهر باطل می‌زنند. محققين و پژوهشگرانی نيز می‌کوشند اين تمايل در جامعه‌ی ما را تئوريزه کرده و انقلاب بهمن را، انقلابی ارتجاعی می‌شناسند بود که با هدف بازگشت به گذشته انجام شد». البته من معنی «می‌شناسند بود» را در نوشته‌ی ايشان متوجه نشدم(!) ولی در پاسخ به نظرگاه نويسنده و آن کسانی که هنوز نمی‌خواهند واقعيت (بخوان عمق فاجعه) را ببينند، لازم به تذکر می‌دانم: وقتی جوان ايرانی زندگی خود را بر باد رفته می‌بيند طبيعی هم هست که از "انقلاب‌سازان" دل پُرخونی داشته باشد. جوان ايرانی در ايران دارد با واقعيت انقلاب زندگی می‌کند نه با شعارهای عوامفريبانه‌ی عدّه‌ای انقلابی سوخته که در خارج از کشور "دور از حلقه‌ی آتش" نشسته‌اند و هی انقلاب‌انقلاب می‌کنند! من واقعاً نمی‌فهمم چرا ملّتی که در طول 26 سال، بيش از يک ميليون در جنگ و زندان و ... کشته داده، چهار ميليون از اعضايش آواره شده‌اند، هفت ميليون ترياکی و هروئينی دارد، هفتاد درصد جمعيتش زير خط فقر زندگی می‌کنند، از لحاظ رعايت حقوق بشر و سطح توليد علمی در ته جدول جهانی قرار گرفته، حيثيت و اعتبارش را در صحنه‌ی جهانی باخته، با مشکل بيکاری و بيماری اعصاب و ناامنی و بزهکاری... و نااميدی شديداً دست به گريبان است، باز بايد از انقلاب اين افراد به نيکی ياد کند؟! آيا به‌راستی برای اين افراد اعتراف به خطا اين‌قدر سخت است؟ مردم بايد تا به کی تاوان گنده‌گويی‌ها، غرور کاذب و هوس انقلابی‌گری اين افراد را پس بدهند؟

ايشان در اظهارنظری به‌غايت عجيب حکم می‌کند که: «اگر قرار باشد، کسانی به خاطر وقوع انقلاب بهمن در ايران مورد سرزنش و ملامت قرار گيرند، ترديدی نبايد داشت که اين کسان، همان‌هايی هستند که در طول بيست و شش سال گذشته لحظه‌ای از بدگويی عليه اين انقلاب دست برنداشته‌اند و هر ساله به خاطر تحققش، در بهمن سپيد، لباس سياه عزا بر تن کرده‌اند». يعنی به عبارتی، دست آخر خود آن مردم فلک‌زده‌ای که زندگی و آينده‌ی خويش در انقلاب اين افراد باخته‌اند بايد سرزنش و ملامت بشوند و لابد بايستی از حضرات انقلابی که زندگی آن‌ها را نابود کرده‌اند تشکر هم بکنند!

می‌فرمايد: «هر ارزيابی بی‌طرفانه، نظام استبدادی شاهنشاهی را به عنوان يکی از اصلی‌ترين عوامل وقوع انقلاب بهمن در نظر می‌گيرد». يعنی اگر من نظری مخالف رأی اين آقا داشته باشم آدم بی‌طرفی نيستم؟ البته جای خوشحالی است که اين افراد -اين روزها- در موضع ضعف نشسته‌اند و الا، مثل چند سال پيش هر مخالفی را به سختی تخريب و "مجازات" و هتک حرمت، و هر ندای دگرانديشانه را در گلوی گوينده خفه می‌کردند. در ثانی، اگر به قول خود اين افراد «انقلاب بزرگترين واقعه‌ی تاريخی دوران معاصر» بوده است و از آن سوی می‌گويند که شاه «يکی از اصلی‌ترين عوامل وقوع انقلاب بهمن» بود، پس بنابراين لازم است اين افراد از شاه به خاطر چنين خدمت بزرگی تشکر کنند!

بعد از تکرار همان حرف‌های تاريخ‌مصرف‌گذشته که بله، حکومت شاه ديکتاتوری بود و الخ، حکم کلی ديگری صادر می‌کند که: «انقلاب وقتی با چرخ‌های سنگين خود به حرکت درآمد که هر گونه راه اصلاحی بسته شده بود». هنگامی که دکتر شاپور بختيار حکومت را به دست گرفت، ساواک را منحل کرد، روزنامه‌ها را آزاد کرد، خطر نظام آخوندی را به وضوح گوشزد کرد و قول برپاکردن نظامی سوسيال-دموکرات را داد، ديگر چه لزومی به ادامه‌ی انقلاب بود؟ آيا به‌راستی راه‌های اصلاح به‌کل بسته شده بود، يا اين‌که عدّه‌ای از روی "مد روز انقلابی‌گری" می‌خواستند فقط انقلابی رخ بدهد و ديگر کاری هم به نتيجه‌اش نداشتند؟ من به راستی نتوانسته‌ام ميل اين افراد را به نابودی ميهنم درک کنم! من هنوز درک نکرده‌ام که کدامين سبب باعث شد که اينان در جنايتی عمومی به‌نام انقلاب اسلامی 57 شرکت کنند و بدتر از آن، با وجود اين حجم عظيم فلاکت و بدبختی که از سر و روی ملّت می‌بارد، باز در پی توجيه خطای تاريخی خويش برآيند. بحثی نيست که رژيم شاه ديکتاتوری بود، امّا پرسش اساسی اين است که آيا انقلاب چاره‌ی کار هر ديکتاتوری است؟ تجربه‌ی فلاکت‌بار همه‌ی اين سال‌ها به روشنی می‌گويد که نه، نيست!

نويسنده از "نظام تک‌حزبی دم می‌زند" و آن را سبب انقلاب اسلامی 57 اعلام می‌کند، ولی نمی‌گويد در سال 1979، چند درصد از کشورهای جهان با سيستمی دموکراتيک اداره می‌شدند؟ و نمی‌گويد از تعداد فراوان کشورهای غيردموکراتيک جهان، در کدام‌شان انقلاب شد؟ آيا به‌راستی زمان آن نرسيده که اين افراد دست از شعاردادن بردارند و به تاريخ، با نگاهی تاريخی و بی‌تعصب بنگرند؟
ايشان معتقد است که انقلاب آخوندی 57 «محبوب‌ترين انقلاب قرن لقب گرفت»، امّا فراموش‌شان می‌شود که بگويند از سوی چه کسی؟! قضاوت اين يکی را ديگر می‌سپاريم به خود نسل جوان ايران!

راستش را بخواهيد، من اصلاً از نقد نوشته‌ی اين شخص پشيمان شدم! اين چند خط را هم حيف‌ام آمد که پاک کنم. خود بخوانيد و قضاوت کنيد...

  • قصه‌ای از مهشيد اميرشاهی
  • : «جغدی که خدا بود؛ تقديم به پويندگان راه امام!»