یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۳

ديالوگ دونفره

راجع به شاخصه‌های فرهنگی، انقلاب اسلامی و انديشه‌ی غالب در جامعه‌ی ايران

در فلسفه تاريخ، من و نويسنده‌ی وبلاگ گپ‌وگفتی داشتيم که بازخوانی‌اش خالی از فايده نيست. متن را برای خوانش به اين‌جا منتقل می‌کنم:

چوبينه:
من معتقد نیستم که "نظام سرمايه‌داری در ايران" وجود دارد - سرمایه در دست بازاریان است و این قشر سرمایه‌دار به معنی غربی نیست و بیش‌تر دلال است و از طرف دیگر تغییر و تحول در کشورهای اسلامی خاورمیانه بسیار مشکل به‌نظر می‌رسد. من از شرائط فرهنگی امروز ایرانیان زیاد اطلاع ندارم، اما انقلاب ۵۷ انقلابی فرهنگی بود و مردم بر علیه سرمایه‌داری و یا بر ضد استبداد به خیابان‌ها نیآمدند. فرهنگ سیستم پهلوی را مردم قبول نداشتند و انقلاب اسلامی دوباره فرهنگ سنتی را به ما پس داد و اين فرهنگ هم‌چنان غالب است. و از طرف ديگر اگر اکثريت مردم ايران به اين آگاهی رسيده‌اند که دين بايد از سياست جدا بشود (اولین شرط مدرنیته) تغييراتی در رژيم کنونی به وقوع می‌آيد و يا به‌قول فيلسوف آلمانی از مکتب فرانکفورت هرک هايمر "شايد هم نه"! و تا چه حد فاکتورهای خارجی در شرائط ايران تاثيرپذير هستند سوال مهم ديگری است. تکان‌خوردن شرائط اجتماعی مانند تکان‌خوردن زمين‌لرزه است - هيچ زمين‌شناسی نمی‌تواند وقوع زلزله را پيش‌بينی کند - اما بخشی از نقاط کره زمين زلزله‌خيزند و بخشی دیگر نيستند و ايران از نظر زمین‌شناسی آرام نیست و در خط کمر بند لرزه‌ای قرار دارد!

مجيد زهری:
نکته‌ی قابل تأمل، فرهنگی‌خواندن انقلاب ايران است که من با آن موافقم. سيستم پهلوی، هم‌چون هر سيستم ديگری بنيان‌هايی داشت، و امّا نکته‌ی کليدی اين‌جاست که اين بنيان‌ها، در بستر جامعه‌ی ايران نروئيده بودند و به نوعی، وارداتی بودند. دقّت که بکنيم،‌ تفکّر، ايده‌آل‌ها، نحوه‌ی زندگی خصوصی و هيچ‌یک از شاخصه‌های دربار پهلوی با فرهنگ عام جامعه هماهنگ نبود. به‌همين خاطر، خاستگاه اجتماعی-فرهنگی نداشت و سقوط کرد. آن‌چه امروز به اسم جمهوری اسلامی می‌بينيم،‌ نظامی است مردمی، که من اين واقعيّت را در کتابی که درباره‌ی انقلاب منتشر خواهم کرد،‌ به تفصيل به بحث گذاشته‌ام. تضادهای موجود، برآمده از ناکارآمدی اين رژيم است و نه به‌خاطر مردمی نبودنش. به‌عبارتی، اين رژيم "صلاحيّت" اداره‌ی کشور را ندارد؛ ممکن است پدر خانواده‌ای، پدر خوبی نباشد، امّا در "پدربودنش" که نمی‌شود ترديد کرد؟
"آخوند" -يعنی شاخصه‌ی اين نظام- نزديک‌ترين فرد به ايرانيان است! انسانِ ايرانی در همه‌ی شوون زندگی خود با آخوند سروکار دارد: از لحظه‌ی تولّد که در گوشش اذان می‌خواند تا زمان عقد و سپس مرگ. خشونت ايلی و فئودالی -که بخشی از فرهنگ آخوندی است- برای عوام مشمئز کننده نيست؛ چه کسی از سربريده‌شدن گوسفند حالش بد می‌شود، چه کسی از دسته‌ی سينه زنان حسينی وحشت می‌کند؟ اگر غير از اين بود، نام و خاطره‌ای از "فرهنگ شهادت" در ذهن ايرانيان نمی‌بود. آن‌چه که کارل يونگ، در مبحث کهن الگوها تشريح می‌کند، اثباتِ ذهن‌به‌ذهن گشتن و ناميرايی باورهاست. درست به‌همين دليل است که انقلاب اسلامی يک‌شبه پديد نيآمد و زمينه و پيشينه‌ی کهنِ تاريخی-فرهنگی-اجتماعی داشت و بنابراين، برای شناسايی علل انقلاب، نخستين گام، بازخوانی تاريخ اجتماعی و فرهنگ ايران -به‌ويژه در سده‌ی گذشته- است.
در مورد اقتصاد، باز با آقای چوبينه هم‌آوايم. اقتصاد "بازاری" و به تبع آن مافيايی ايران کنونی هيچ شباهتی به اقتصاد مرفّه و قانونمند "کاپيتاليستی" (بازار آزاد) ندارد، مگر در اسمش! به‌قول معروف: "دانه‌ی فلفل سياه و خال مه‌رويان سياه / هر دو جانسوزند، امّا اين کجا و آن کجا"؟! مدنيّت، قانونمندی (نظم در عرضه و تقاضا، ماليات، رقابت سالم در قيمت‌گذاری و مهار تورّم و...) و شفافيت در حکم رگِ حيات اقتصاد کاپيتاليستی است، در صورتی که هرج و مرج، اُليگارشی و عدم شفافيت (احتکار، زد و بند، رشوه، کلاه برداری و ...)، ماهيت اقتصاد بازار. چطور می‌توان اقتصادی را که گردانندگانش -هريک- ساز خودشان را می‌زنند (ايران) و منطقه‌ای را قلمرو خويش ساخته‌اند (آستان قدس رضوی، بنياد مستضعفان، بنادر جنوب در دست سپاه و ...)، با اقتصادی که توزيع کالايش در بين نزديک به دويست‌وپنجاه‌ميليون نفر با نرخی کاملاً يکسان صورت می‌گيرد(آمريکا) يکی فرض کرد؟!