دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۳

قضيه‌ی من و "مبارزه"!

ديروز که داشتم با يکی از دوستان وبلاگ‌نويس تلفنی حرف می‌زدم، چيزی گفت که راستش هم جا‌خوردم و هم بگی‌نگی خنده‌ام گرفت! برگشت گفت: «از مبارزات طاقت‌فرسايت در راه آزادی وطن تشکر می‌کنم»! خواستم درجواب‌اش چيزی بگم، رويم نشد. به اين فکر افتادم چيزکی همين‌جا بنويسم تا اگر ديگرانی هم چنين نگاهی به من دارند، روشن بشوند:
کلآ برای مبارزه با هرچيزی دو دليل نياز هست: يکی انگيزه‌ی قوی(اغلب عاطفی) و يکی هم دليل عقلی(ذی‌نفع بودن در ماجرا). انگيزه‌ی قوی داشتن -به هر دليلی- يعنی اين‌که انسان حاضر باشد از لحظات زندگی‌اش برای مبارزه با آن‌چه از آن تنفر دارد بزند. دليل عقلی هم اين است که با از بين رفتن "دشمن"، ما به سود و نوايی برسيم. وقتی من خودم را درون اين معادله می‌گذارم و جمهوری اسلامی را در مقابلم، می‌بينم که هيچ‌يک از اين دو حالت در مورد شخص شخيص بنده صادق نيست!
راستش من از جمهوری اسلامی و کلآ آخوند جماعت دلِ خوشی ندارم، به همين دليل هم هست که جلای وطن کرده‌ام، امّا اين آخرين هزينه‌ای است که من برای اين "بی‌علاقه‌گی" پرداخته‌ام و می‌پردازم. يعنی اين‌که: واپسماندگی جمهوری اسلامی و کارگزارانش برای من هيچ مسئوليّت مبارزاتی ايجاد نمی‌کند و فقط من را به نقطه‌ای می‌رساند که عطای خانه‌ی پدری را به لقايش ببخشم که بخشيدم. من پس از انديشيدن بسيار، به اين نتيجه‌ی اصولی رسيدم که لياقت‌ام بيش‌تر از اين است که زير سلطه‌ی احکام شرع زندگی کنم. کسان ديگری هم که با من همفکرند، خُب می‌توانند همين کار را بکنند که من کردم و يا نه، برای ايجاد شرايط بهتر بمانند و بجنگند؛ به‌هرحال، اين ديگر مشکلِ من نيست! کسانی نيز که از وضع موجود راضی‌اند و به نان و نوايی رسيده‌اند که ديگر در دايره بحث ما نمی‌گنجند...
من نويسنده‌ای "ملتزم" نيستم. من معتقد نيستم که "زندگی فقط مبارزه است و بس"! برای من معنای زندگی، استفاده‌ی بهينه از وقت و لذّت‌بردن است. اگر می‌خوانم و می‌نويسم، به صرف علاقه‌ام به نوشتن و مطالعه است، نه چيز ديگر. اگر به کسی کمک می‌کنم و يا کتابخانه‌ی اينترنتی راه می‌اندازم، به‌خاطر خصلت کوشای من است، به‌خاطر لذّتی است که از اين‌گونه کارها می‌برم، نه التزام‌ام به روشنگری. اين‌که ديگران آگاه بشوند البته برای من ارزشمند است، امّا "آگاهی‌رسانی" وظيفه‌ی من نيست. همين‌طور که از کسی طلبی ندارم، خودم را وامدار هيچ‌کس هم نمی‌دانم و اگر ببينم ساعتی مطالعه و يا دويدن در پارک سرکوچه بيشتر از تظاهرات برایم لذّت‌بخش است، مطمئنآ به تظاهرات نمی‌روم، همان‌طور که تابه‌حال نرفته‌ام. اين‌گونه زندگی اسمش هرچه که هست، مسلمآ ضرری هم به مردم نمی‌زند.

حالا که اين حرف‌ها را زدم، ممکن است عدّه‌ای من را به "بی‌مسئوليتی" متّهم کنند و يا بعضی از دوستان از اين‌که من‌را درست نشناخته بودند خود را ملامت کنند، امّا اميدوارم اين دو گروه، اشتباه محاسباتی خود را به گردن من نياندازند و از اين که تخيلات‌شان را با فاش‌گويی به‌هم ريخته‌ام، دلخور نشده باشند.