میشود تجربيات نويسندهای را كه به چنين نتيجهای رسیده درک كرد و تا حدودی هم حدس زد. البته دربارهی درستی اينكه آيا "همه جا سرای من است" بايستی بحث كرد، چرا كه انسان به زادگاهش احساسی ويژه دارد و سرزمينی ديگر نمیتواند اين احساس را جايگزين و برآورده كند.
اينكه بعضی از ايراندوستان با برشمردن صفات نيک همميهنان خود قصد در ايجاد همبستگی ملی دارند -در جای خود- كاری پسنديده است، ولی بههرحال تجربهی معاشرت با ايرانيان ساكن كانادا -كه اغلب از قشر بالای جامعه آمدهاند- به شخص خود من آموخته كه كمی با احتياط از اين "همميهنان عزیز" تعريف كنم، تعريف از "قهرمانان مبارزه" با سابقهی زندگی جنگلی (سياهكل و امثالهم) كه بماند!
دكتر شفا در مقدمهی "جنايت و مكافات" مینويسد كه «مشكل ما با جمهوری اسلامی، بيش از آنكه سياسی باشد، مشكلی فرهنگی است». ايشان هم اصولآ انقلاب "شکوهمند" اسلامی را انقلابی فرهنگی میداند نه سياسی. اين نظرگاهها تا چه حد درست هستند را وامیگذاريم به داوری آيندگان، ولی ترديدی نيست كه ناكارآمدی نظام حاكم، زيرساختهای جامعهی ايران را تا حد قابل توجهی از هم پاشانده است. بزهكاری، فحشا، كلاهبرداری، رشوه، عصبيت، خشونت، تنفر، دشمنی، دوریگزينی از يكديگر و عدم اعتماد متقابل، درگيری، حتا سياسیانديشی مزمن جوانان و هزار و يک مقولهی رايج جامعهی ايران برخاسته از شكستگی بنيانها و زيرساختهای اجتماعی-فرهنگی ايران است. نظامی ديگر هم اگر بيايد و با تمام وجود در بهسازی و بازسازی ويرانیها بكوشد، بيش از آنچه فكرش را بكنيم كار خواهد برد و معلوم هم نيست كه به نتيجه برسد.
اگر به جای تعريف احساسی از ايرانيان، ريشهای به بازشناسی و نقد معضلات فرهنگی-اخلاقی-سنتی جامعه بنشينيم، نتيجهی بهتری خواهيم گرفت.
اينكه بعضی از ايراندوستان با برشمردن صفات نيک همميهنان خود قصد در ايجاد همبستگی ملی دارند -در جای خود- كاری پسنديده است، ولی بههرحال تجربهی معاشرت با ايرانيان ساكن كانادا -كه اغلب از قشر بالای جامعه آمدهاند- به شخص خود من آموخته كه كمی با احتياط از اين "همميهنان عزیز" تعريف كنم، تعريف از "قهرمانان مبارزه" با سابقهی زندگی جنگلی (سياهكل و امثالهم) كه بماند!
دكتر شفا در مقدمهی "جنايت و مكافات" مینويسد كه «مشكل ما با جمهوری اسلامی، بيش از آنكه سياسی باشد، مشكلی فرهنگی است». ايشان هم اصولآ انقلاب "شکوهمند" اسلامی را انقلابی فرهنگی میداند نه سياسی. اين نظرگاهها تا چه حد درست هستند را وامیگذاريم به داوری آيندگان، ولی ترديدی نيست كه ناكارآمدی نظام حاكم، زيرساختهای جامعهی ايران را تا حد قابل توجهی از هم پاشانده است. بزهكاری، فحشا، كلاهبرداری، رشوه، عصبيت، خشونت، تنفر، دشمنی، دوریگزينی از يكديگر و عدم اعتماد متقابل، درگيری، حتا سياسیانديشی مزمن جوانان و هزار و يک مقولهی رايج جامعهی ايران برخاسته از شكستگی بنيانها و زيرساختهای اجتماعی-فرهنگی ايران است. نظامی ديگر هم اگر بيايد و با تمام وجود در بهسازی و بازسازی ويرانیها بكوشد، بيش از آنچه فكرش را بكنيم كار خواهد برد و معلوم هم نيست كه به نتيجه برسد.
اگر به جای تعريف احساسی از ايرانيان، ريشهای به بازشناسی و نقد معضلات فرهنگی-اخلاقی-سنتی جامعه بنشينيم، نتيجهی بهتری خواهيم گرفت.