این تکلمه از پاول بولز اغلب در گوشم زنگ میزند:
«همیشه میخواستم تا آنجا که میشود از محل تولدم دور شوم؛ دور، چه جغرافیایی و چه معنوی. تا پشت سرش بگذارم. احساس میکنم زندگی خیلی کوتاه است و جهان آنجاست تا دیده و تا آنجایی که ممکن است شناخته شود. فرد به تمام جهان تعلق دارد، نه فقط بخشی از آن.»
شاید همین نگاه دلیل کوچِ من شد؟ شاید هم دلیلی بود از دلایل. هر چه هست، هنوز با من است. بسیاری نیز با این نگاه زندگی میکنند، ولی هیچوقت به آن عمل نمیکنند. بعضی نیز به آن عمل میکنند و باز احساس میکنند که به آنچه میخواستهاند نرسیدهاند.
زندگی گردونهی افسوسهاست. هر چه برویم، باز انگار نرفتهایم! و بعد افسوس میخوریم و خود را مقصر میدانیم...
شاید نگاه تمثیلی پاول بولز به ما میگوید: "باید افسوسها را پشت سر گذاشت و اینقدر رفت تا اثری از آنها در ما نماند؟" در این سفر که زندگی نام دارد، باید سنگینی افسوسها را از پشت خود برداشت و کمر تا شده را راست کرد. هر جا که خود را و گذشتهی خود را ببخشیم، نقطهی رهایی آنجاست...
«همیشه میخواستم تا آنجا که میشود از محل تولدم دور شوم؛ دور، چه جغرافیایی و چه معنوی. تا پشت سرش بگذارم. احساس میکنم زندگی خیلی کوتاه است و جهان آنجاست تا دیده و تا آنجایی که ممکن است شناخته شود. فرد به تمام جهان تعلق دارد، نه فقط بخشی از آن.»
شاید همین نگاه دلیل کوچِ من شد؟ شاید هم دلیلی بود از دلایل. هر چه هست، هنوز با من است. بسیاری نیز با این نگاه زندگی میکنند، ولی هیچوقت به آن عمل نمیکنند. بعضی نیز به آن عمل میکنند و باز احساس میکنند که به آنچه میخواستهاند نرسیدهاند.
زندگی گردونهی افسوسهاست. هر چه برویم، باز انگار نرفتهایم! و بعد افسوس میخوریم و خود را مقصر میدانیم...
شاید نگاه تمثیلی پاول بولز به ما میگوید: "باید افسوسها را پشت سر گذاشت و اینقدر رفت تا اثری از آنها در ما نماند؟" در این سفر که زندگی نام دارد، باید سنگینی افسوسها را از پشت خود برداشت و کمر تا شده را راست کرد. هر جا که خود را و گذشتهی خود را ببخشیم، نقطهی رهایی آنجاست...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر