یکشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۰

یک کامنت: اشاره‌ای جسته‌گریخته به عقب‌ماندگی ایران

ایران، چهارراه سرنوشت
در باره‌ی علل عقب‌ماندگی ایران، چند پژوهشگر ایرانی حرف‌های جدی‌ای زده‌اند مثل جواد طباطبایی، آرامش دوستدار (تز دین‌خویی)، علی میرفطروس (تز چهارراه سرنوشت)، جمشید بهنام، ماشاالله آجودانی... و فراوان مقاله‌هایی که در این باب از سوی دیگران نگاشته شده. گذشته‌ از شرایط روانی ملت‌ها و موقعیت‌های اقتصادی و ضمناً نوع حکومت‌های وقت با گرایش به هجوم و تسخیر، موقعیت استراتژیک ایران و "چهارراه" بودن آن هم اهمیت دارد. ایران سرزمینی بوده در حد فاصل قلمرو اعراب مسلمان، ترک‌ها، مغول‌ها و اینان برای یورش، مجبور بوده‌اند اول از خاک ایران بگذرند.

افسانه‌سازی تاریخی
 در باره‌ی دیدگاه زیباکلام هم می‌شود گفت چیزی است در حد "خود کم بینی" و خودزنی فرهنگی. متاسفانه تحقیر خود در بین ما مردم فراگیر است که خود از تبعات فرهنگ شهیدساز و سوگوار شیعی‌ست، با تلاش موازی تفکر مارکسیستی حزب توده. طبعاً تاریخ باستان ایران -مثل تمام ممالک-  تا حدی آلوده به خرافات است، اما برای ایجاد پایه‌های تاریخی و بنای نظامی استوار و ملی، تمام ملت‌های دنیا دست به افسانه‌سازی‌هایی زده‌اند، چه بسا بسیار اغراق‌آمیزتر از ایرانیان. نمونه‌اش تاریخ انگلیس و فتوحات سرکار ملکه ویکتوریا است که در تمام طول حکومت‌اش، لحظه‌ای شمشیرها پایین نیامد، ولی او را پایه‌گذار تمدن انگلوساکسون امروزی می‌نامند، بدون این‌که به خونریزی‌هایش یا به این‌که او بنیان‌گزار اصلی استعمار انگلیس و فتح کشورها بود اشاره‌ای شود.

تاریخ را فاتحان می‌نویسند
پیرو توضیح بالا، تاریخ همیشه "آب پاکی" را بر عملکرد فاتحان ریخته است. برعکس، مغلوب در تاریخ سراسر شرمساری‌اش، درگیر چرخیدن در مدار تکرار و پاسخگویی به پرسش‌های تاریخی است که فاتح برای او طرح کرده است. در محکمه‌ی این پرسش‌ها، در انتها، مغلوب همیشه محکوم می‌شود و مدعی‌العموم او، همان فاتح است!

شکست نهضت‌های اجتماعی
هما ناطق معتقد است نطفه‌نبستن نهضت‌های مذهبی-اجتماعی مثل بهایت در ایران، بر خلاف فراگیری نهضت‌های مذهبی-اجتماعی مثل پروتستانیسم/لوتریسم در اروپا، به ایستایی فرهنگی ایران انجامید (در رگ تاک، پاریس: بهار 2002، چاپ چهارم). عیارسنجی این نظر دست پژوهشگران را می‌بوسد؛ نکته‌ی کوچکی که اما جا دارد به آن اشاره شود این است بهاییت و بابی‌گری در هسته‌ی خود، تفکری بسته و ضد پیشرفت علمی/اقتصادی است و گمان نکنم انرژی و مایه‌ی تغییری مثبت و سریع در فرهنگ ایران را داشته باشد.  البته شک نیست که استیلای دستگاه روحانیت بر تمام شریان‌های هستی ایرانی و سرکوب دگرااندیشی و پاگیری تفکرات مترقی، خود عاملی جدی در عقب‌ماندگی ما بوده است.

موضوع چین
بحث روانکاوی اجتماعی/ فرهنگی در گفتمان علل عقب‌ماندگی خود از کلیدهای گشایشگر است. در مقام قیاس، من همیشه به سرنوشت چین دقت کرده‌ام که هم از لحاظ ثروت و هم جمعیت، کشوری به مراتب سنگین‌تر از ایران بوده است و پیشینه‌ی تاریخی‌اش نیز از ما کم ندارد. چرا چین خود از مغولان شکست خود و چرا هیچ‌وقت در پی کشورگشایی برنیامد؟

:: این یادداشت موقعی در من جوانه زد که مطلب فیسبوکی شبنم را خواندم.

هیچ نظری موجود نیست: