چرا خويش تحقير میکنيم؟!
هیچ ملتی در تاريخ به اندازهی ايرانيان خودش را تحقير نکرده است! اینبار، خواندن مصاحبهی همايون کاتوزيان داغم را تازه کرد که به پارهای از اين ندانمکاری و عادت ملّی اشاره کرده بود. ما ملّت معترفيم که هر بار خارجیها اراده کردهاند، کسی را بر صدر حکومت ما نشانده و تاريخ مصرفاش که تمام شد، برداشتهاند! يعنی درکی از جنبشها، رخدادها، عوامل تغيير و در واقع خواست خود نداريم. چند نمونه میآورم:
1- ما هنوز به "جنبش مشروطه" به اشتباه میگوييم "انقلاب مشروطه"، و به همين لحاظ، معنی سياسی و لغوی انقلاب را نمیدانيم. همين ندانمکاری به ظاهر کوچک، به نافهمی ملّی بزرگی دامن زده است. من حتا خود شاهد بودهام که اينجا در تورنتو چگونه عنوان نامربوط "انقلاب مشروطيت" را به دانشجو زورچپان میکنند، آنهم بهوسيلهی "اساتيدی" که توشهی دانششان چيزی بيش از مطالعهی چند کتاب و مجله و "آمارگيری" نيست.
2- آقای حسن کامشاد -آنطور که در مقدمهی کتاب ایران، برآمدن رضاخان... خود معترف است- از سر سليقهی شخصی، عنوان اصلی کتاب را که ایران و برآمدن رضاشاه... بوده به آنچه گفته شد يعنی «ایران، برآمدن رضاخان... و نقش انگليسیها» تغيير میدهد! مترجم گذشته از آنکه فرق تاريخی "رضاخان" با "رضاشاه" را نمیداند[1] و به همين خاطر کار ارزشمند سيروس غنی (نويسندهی کتاب) را به بيهوده میکشد و از معنا میاندازد، نيز به اين طريق دارد همان باور غلط قديمی را بازتوليد میکند که انگليسیها کسی را آوردند سوار اين ملّت کردند و بعد هم خودشان برش داشتند؛ ملّت هم اين وسط لابد هويج بوده!
3- نمونهی جالب ديگری از ايندست که به چشمم خورد، ترجمهی عمداً غلط عنوان کتاب حميد سيفزاده توسط ناشر بود. سيفزاده که عضو حزب زحمتشکان ايران بوده و طبعاً به چيزی به نام "کودتای 28 مرداد" اعتقادی ندارد، نسخهای از کتابش را به من داد و من در پشت جلد مشاهده کردم که ناشر محترم، «کالبدشکافی توطئهی 28 مرداد 1332» را به «کالبدشکافی کودتای 1332 در ايران» (Anatomy of the 1952 Coup in Iran) ترجمه کرده است!
4- با انقلاب اسلامی نيز همين مسئله را داشتهایم. بخشی از سلطنتطلبان مدعیاند که "قدرتها" روحانيون را بر اريکهی قدرت سوار کردند و در زمان مقتضی، خود برشان خواهند داشت. اين نيز نمونهی ديگری از مغالطه و "خودحقيربينی" ملّی ماست، بدون درنظرگرفتن خاستگاه روحانيت و نقش اسلام و سنت در مناسبات فرهنگی-اجتماعی ايرانيان.
تعصّب (و حس حقارت) در قالبهای مختلف رخ میکند و کاری ندارد که شخص از چه حد از سواد و آگاهی برخوردار است. آدم متعصّب، متعصّب است. در کنارش، تعصّب خود به ياریِ "سادهکردن" پيچيدگیهای تاریخی میآيد. چنين است که انسان جزمانديش، به جای آنکه در کنار تاريخ قرار بگيرد و آنرا بیغرضانه بسنجد، در مقابل یا همسوی رخدادها و شخصيتها میایستد و آنها را بهکل تایید يا تخريب میکند.
توضيحات:
1- از سوّم اسفند 1299، يعنی زمان کودتا، تا آذرماه 1304 که مجلس موسسان عنوان "پادشاهی" را به رضاخان میدهد، او "رضاخان" لقب داشته است. پس از آن تا شهريور 1320، او "رضاشاه" لقب داشته است. لازم به ذکر است که بررسی تاريخ، بدون دقت در "جايگاه تاریخی" شخصيتها اصولاً خارج قاعده و غير علمی است.
1- ما هنوز به "جنبش مشروطه" به اشتباه میگوييم "انقلاب مشروطه"، و به همين لحاظ، معنی سياسی و لغوی انقلاب را نمیدانيم. همين ندانمکاری به ظاهر کوچک، به نافهمی ملّی بزرگی دامن زده است. من حتا خود شاهد بودهام که اينجا در تورنتو چگونه عنوان نامربوط "انقلاب مشروطيت" را به دانشجو زورچپان میکنند، آنهم بهوسيلهی "اساتيدی" که توشهی دانششان چيزی بيش از مطالعهی چند کتاب و مجله و "آمارگيری" نيست.
2- آقای حسن کامشاد -آنطور که در مقدمهی کتاب ایران، برآمدن رضاخان... خود معترف است- از سر سليقهی شخصی، عنوان اصلی کتاب را که ایران و برآمدن رضاشاه... بوده به آنچه گفته شد يعنی «ایران، برآمدن رضاخان... و نقش انگليسیها» تغيير میدهد! مترجم گذشته از آنکه فرق تاريخی "رضاخان" با "رضاشاه" را نمیداند[1] و به همين خاطر کار ارزشمند سيروس غنی (نويسندهی کتاب) را به بيهوده میکشد و از معنا میاندازد، نيز به اين طريق دارد همان باور غلط قديمی را بازتوليد میکند که انگليسیها کسی را آوردند سوار اين ملّت کردند و بعد هم خودشان برش داشتند؛ ملّت هم اين وسط لابد هويج بوده!
3- نمونهی جالب ديگری از ايندست که به چشمم خورد، ترجمهی عمداً غلط عنوان کتاب حميد سيفزاده توسط ناشر بود. سيفزاده که عضو حزب زحمتشکان ايران بوده و طبعاً به چيزی به نام "کودتای 28 مرداد" اعتقادی ندارد، نسخهای از کتابش را به من داد و من در پشت جلد مشاهده کردم که ناشر محترم، «کالبدشکافی توطئهی 28 مرداد 1332» را به «کالبدشکافی کودتای 1332 در ايران» (Anatomy of the 1952 Coup in Iran) ترجمه کرده است!
4- با انقلاب اسلامی نيز همين مسئله را داشتهایم. بخشی از سلطنتطلبان مدعیاند که "قدرتها" روحانيون را بر اريکهی قدرت سوار کردند و در زمان مقتضی، خود برشان خواهند داشت. اين نيز نمونهی ديگری از مغالطه و "خودحقيربينی" ملّی ماست، بدون درنظرگرفتن خاستگاه روحانيت و نقش اسلام و سنت در مناسبات فرهنگی-اجتماعی ايرانيان.
تعصّب (و حس حقارت) در قالبهای مختلف رخ میکند و کاری ندارد که شخص از چه حد از سواد و آگاهی برخوردار است. آدم متعصّب، متعصّب است. در کنارش، تعصّب خود به ياریِ "سادهکردن" پيچيدگیهای تاریخی میآيد. چنين است که انسان جزمانديش، به جای آنکه در کنار تاريخ قرار بگيرد و آنرا بیغرضانه بسنجد، در مقابل یا همسوی رخدادها و شخصيتها میایستد و آنها را بهکل تایید يا تخريب میکند.
توضيحات:
1- از سوّم اسفند 1299، يعنی زمان کودتا، تا آذرماه 1304 که مجلس موسسان عنوان "پادشاهی" را به رضاخان میدهد، او "رضاخان" لقب داشته است. پس از آن تا شهريور 1320، او "رضاشاه" لقب داشته است. لازم به ذکر است که بررسی تاريخ، بدون دقت در "جايگاه تاریخی" شخصيتها اصولاً خارج قاعده و غير علمی است.
برچسبها: Social Issues



9 پيام:
یکی از عمده ترین دلایل این امر حسی است که در ایرانی جماعت به غایت غالبه و اون احساس هیچگاه اجازه نمیده بپذیریم که اشتباه می کنیم . در همه روابط شخصی و اجتماعی و کاری در ناموفقیتها دنبال کسی هستیم که ناکامیمان را دلیلی باشد و الا ما که از هر خطایی بری هستیم !1
نه فقط ایرانیان بلکه مردم خیلی از کشورها شاید این خصوصیات را داشته باشند.
نمی شود فقط این را مختص ایرانیان دانست به گمانم فقط این ما نیستیم که مردمانمان از تفکرات مختلف تشکیل شده اند و همین باعث مسائلی اینچنینی می شود
Homayon Katoziyan, ya eshtebah mikonand ve ya drough migoyand. In ham madareke alani shodeye dolate Amrica dar morede Reza shah ve Englistan. http://www.azadtribun.com/x107.htm
به نظر من چون ما درک درستی از هدفی که می خواهیم به آن برسیم نداریم، مرتبا از اعمال گذشته ی خود رویگردان می شویم. و برای اینکه گناهی را که خود مرتکب شده ایم از گردن نگیریم به هزار بهانه وادعا متوسل می شویم.
همهی فرمودهات، همان داستان "دائی جان ناپلئون" است. و افسوس که این باورها از زبان کسانی نیز هم شنیده میشود که عمری قلم زده اند و بس خوشنام هم هستند.
مجید عزیز، متاسفانه من بدان حد بر احوال ملت ها و سیر حیات تاریخی شان اشراف ندارم که مطمئن باشم ما ایرانی ها واقعا در کار تحقیر خود میان همه ی آنها سرآمد هستیم گرچه حتی رد این ادعا نیز به خودی خود موجب بطلان برخی گزاره های مطرح شده در ادامه ی نوشته تان نمی شود[البته متأسفانه]؛ اما نمی فهمم چرا به گونه ای طرح موضوع کرده اید که انگار کثرت گزینی انگاره ها و رویه هایی مرسوم نزد ایرانیان اگر در بخش هایی ناشی از ضعف شان در بد فهمیدن پیشینه و دگم منشی در مواجهه با امور جاری شان بوده است به این علت است که بد سگالی اهریمن و وسوسه های او یا آز و فزون خواهی افراد ایرانی، در خویش تحقیری فهم مصطلح اما غلط شان از گزینه هایی مانند [تفاوت میان] انقلاب و جنبش و مواردی از این دست ریشه دارد؟ به گمانم : مرجع شناسی فرمان های فردی و جمعی مرسوم در چنین اموری نیازمند صبوری و کنکاش بیش تر هنگام تازه شدن داغ ها است گرچه اعتراف می کنم در این مقوله حتی در همین حد که نوشتم اهلیت علمی ندارم و فقط از سر پرسش گری ناشی از جهل خویش پیوستی بر متن تان افزوده ام زیرا معتقدم: "چنین کار یک سر مدارید خرد / که این کینه را خرد نتوان شمرد" {در این مورد سخن بسیار است و تعریض هایی که محققین ارجمندی مانند آقای کاتوزیان بر این مباحث حادث می کنند در جای خود بسیار سودمند و آموزنده است}ـ
در مورد پست قبلی می خواستم بگم دل به دل راه داره. ما هم دوستت داریم آقای زهری
سلام.من هم فکر ميکنم که ما ايرانيها٫به نظر و حرف ديگران زياد اهميت ميدهيم . برای ديگران زندگی می کنيم نه برای خودمان٫انگار هميشه در حال قضاوت ,محاکمه شدن هستيم٫بناچار در برابر هر کس و هر چيزی٫حالت دفاعی و نمایشی داريم.دانشگاه رفتنمان٫خريد خانه٫انتخاب همسر...همه چيز را٫با توجه به اينکه ديگران چه فکر خواهند کرد٫انجام ميدهيم.بنابراين٫ما هميشه پرفکت و بی نقص هستيم.اگر چيزی خراب از آب در آمد يا گناه قدرتهای خارجی است٫يا خواست خدا.
آقای زهری عزيز اگر ما ملت "فهيم و همه چيز دان و همه چيز تموم ايران" يه کمکی ميزان مطالعه و درست انديشی خونمون ميرفت بالا خيلی چيز ها درست ميشد. مثلا يکی از اين ايرانی ها خود من. يه نکته ای رو هم بگم که ريشه های اين مسئله رو بايد در آموزش ها و تعليم و تربيتی که هر کدوم از ما دريافت کرده ايم و متاسفانه همچنان ادامه داره، جستجو کرد. وقتی در مدرسه ها ، هر قدرتی که سر کار مياد، تاريخ ايران و ساير کشورها رو اونجوری که باب ميلش آموزش ميداه؛ وقتی چند سال بود در دبیرستان اصلا درس تاريخ نداشتیم و از مواد درسی حذف شده بود ؛ ديگه چه انتظاری ميشه داشت. به نظر من تاريخ و فلسفه از جمله مهمترين مواد درسی است که در فرهنگ سازی نقش مهمی دارند!
>>> صفحهی اصلی