سه‌شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۴

مختصر و شخصی در باره‌ی يک رمان

گفته‌ بودم اگر حوصله‌اش بود، همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها* را کمی چوب می‌زنم تا ببينيم چقدر خاک ازش بلند می‌شود؛ خُب الوعده وفا!
با موضوع کتاب چندان نتوانستم ارتباط برقرار کنم. حرف اين است که از مغز نويسنده‌های مسن ما کم‌تر چيز دردخور بيرون می‌آید. لااقل من اين‌طور فکر می‌کنم. این‌ها همه‌اش در حال افتادن از سمتی از بام هستند و به خاطر آسيبی که روزگار به‌شان زده، هيچ‌جور نمی‌توانند ذهن‌شان را از دنيایی که بوی نا می‌دهد بيرون بکشند. یعنی هميشه می‌گردند چيزی را به تصوير می‌کشند و شخصيت‌هایی می‌سازند که به آدمیزاد نکشد... شايد هم همه‌ی تقصيرها گردن من است که تعارف را مدّت‌هاست خاک کرده‌ام و عقيده‌ام را اين‌قدر لخت می‌گذارم کف دست مخاطب؟ القصه؛
به ظن من، حکايت داستان آن‌جورها دندانگير نبود. زبان‌اش را امّا بس پسنديدم. زبان کتاب "طنز تلخ" و گزنده بود که من -می‌دانيد- دوست دارم. حتا بيش‌تر از دوست‌داشتن، نوعی شيفته‌گی به آن دارم.
پرداخت و صيقل داستان حرفه‌ای بود، چيزی که در رمان‌های فارسی يک استثناست. در رمان‌های فارسی اگر درازگويی و پرت‌پريدن هم که نبينی، کم ببينی که ايجاز را درست به کار برده باشند. يعنی گاه اين‌قدر از داستان می‌تراشند که کلاف موضوع از دست خواننده -چه بسا خود نويسنده- در می‌رود. رضا قاسمی را نويسنده‌ای يافتم که می‌داند چگونه رمان بنويسد و از فوت‌و‌فن‌های ادبی سر-در-می‌آورد. در ضمن، هنگام نوشتن کتاب، گوشه‌چشمی هم به ترجمه‌ی آن در آينده داشته. يعنی طوری نوشته که قابل ترجمه باشد. مثالی بزنم: اکثر کارهای گلشيری ارزش ترجمه ندارند، برای اين‌که خلاصه می‌شوند در تکنيک‌های زبانی و فرم‌ "دايره‌ای روايت". حتا خواننده‌ی فارسی‌زبان که از ادبيات سررشته‌ی چندانی نداشته باشد کارهايش را نمی‌تواند درست بگيرد. مثلاً نگاه کنيد به: انفجار بزرگ يا معصوم دوّم. کار رضا قاسمی از اين بابت اعتبار دارد.
نتيجه اين‌که: در برهوت رمان فارسی، همنوايی شبانه ارکستر چوب‌ها می‌تواند جايگاهی داشته باشد.

*قاسمی، رضا. همنوايی شبانه کنسرت چوب‌ها. چاپ پنجم. تهران: اختران، 1384، 192ص.

۱۷ نظر:

Nazkhatoon گفت...

چند ماه پيش شروع کردم به خوندن، اين کتاب و ۲۵ صفحه خوندم ولی ارتباط​ برقرار نشد که نشد. زبان شعر گونه ی کتاب و نثر اون بود يا حال و روحيه ی اون موقع و تشويش
و اضطراب قبل سفر؟ خلاصه که تمومش نکردم ولی با خوندن اين مطلب شما دوباره ميرم سراغش و گرد و غبارش رو پاک می کنم.

milani mahin گفت...

جناب آقای زهری،
حال شماچطور است؟
دو مطلب زیر در باره ی کتاب آقای قاسمی است. هر دو از آثار برتر جایزه ی نقد ادبی والس هستند.
شاید بخواهید استفاده کنید.

http://www.mani-poesie.de/index.jsp?aId=2524

http://www.mani-poesie.de/index.jsp?aId=2566

ارادتمند
مهین میلانی

پیروز گفت...

من هم نتوانستم با این کتاب ارتباط برقرار کنم. اون آسیب روزگار در جای جای کتاب رخنه کرده است و انسانهایی مسخ شده را به یاد می آورد. در مورد این انسانهای مسخ شده قبلا هم با هم گفتگو کرده ایم. چیزی که ممکن بود نصیب من هم بشود.

پيام يزدانجو گفت...

مجید جان، من با تعبیر "ارزش" ترجمه ندارند کمی مشکل دارم. شاید "امکان" ترجمه ندارند (البته در مورد بعضی از کارهای گلشیری) منصفانه تر باشد. حتمن تصدیق می کنی که همین کاری که مورد اشاره ی تو است تا چه حد مدیون "آینه های دردار" گلشیری است. شاد باشی

شبنم گفت...

سلام مجيد جان، راستش من در مورد داستان کتاب اينطور فکر نمی کنم، به نظر من اين کتاب خيلی شاهکار هست. يکی از بهترين کتابهای حد اقل فارسی هست که تا به حال خوندم، موضوع داستان برای من کاملا محسوس بود، و البته نوع داستان که "روايتی" نيست، يعنی از نوع رمانهايی که جريان رو عينا تعريف ميکنن و من با بوف کور مقايسه اش می کنم. يعنی خودم حد اقل وقتی می خوندمش ، شباهتهايی در اين دو تا رمان حس کردم، از جمله همين "فلسفه منفی" که در نوشتار هست، ولی به نظر من از ارزشش کم نميکنه و نسبت دادنش به "مغز پیر" فکر کنم درست نباشه. البته من هم با ديد بيطرف اين نظر رو ندادم:))، چون واقعا طرز نوشتن رضا قاسمی رو خیلی دوست دارم، و قبلش هم همه وبلاگ سابقش رو يک نفس خونده بودم و خلاصه که میشه گفت از طرفداران سر سختش هستم. :)) ، تا به حال هم اينقدر پيش دوستام از خودش و کتابش حرف زدم ، که اگر خودش می دونست، فکر کنم يک حق الزحمه ای بابت اين همه تبليغ به من ميداد ؛)))

مجيد زهری گفت...

وبلاگ‌نویسی که در یک روز پای یادداشت‌اش اين‌همه کامنت خوب بگيرد بايد کلاهش را بياندازد هوا... من‌که انداختم و به آسمان هفتم هم رسيد:)

نازخاتون نازنين!
اتفاقاً کتاب برای من گيرا بود، برای همين هم دو روز نکشيد که خواندم‌اش. مشکل من با موضوع و دنيای از-دور-خارجی است که نويسنده در آن -در اين کتاب- سير کرده است. اين تيپ موضوعات دوران خودش را داشته و ديگر سپری شده. نويسنده بايد بگردد دنبال موضوعات بکرتر.

سپاس فراوان از مهين ميلانی بزرگوار.

پيروز جان آن‌روزها را يادم هست. خوب يادم مانده که چه حرف‌هايی بين ما رد و بدل شد. اميدوارم که شرايط‌ات با آن‌روز فرق کرده باشد و احساس بهتری داشته باشی.

پيام عزيز به‌جا گفته‌ای. گاهی تندنويسی کار دست آدم می‌دهد و باعث می‌شود که در انتخاب واژگان صحيح دچار اشکال شود. البته آدم اگر دوستان نکته‌سنجی چون شما داشته باشد ديگر غم‌اش نيست.

شبنم نازنين!
من‌هم رضا قاسمی را دوست دارم. آن‌چيزی را هم که راجع‌به مغزهای مسن گفتم بيش‌تر از روی شيطنت بود.
من کلاً سعی می‌کنم همه‌ی نوشته‌هايم به نحوی آزمونی در ادبيات باشند، به‌ویژه يادداشت‌هايی که در مورد کتاب و ادبيات است.
در کل، به نظر من، اين کتاب جايگاه خودش را در ادبيات فارسی دارد و خواندنش لذت‌بخش است. همين باعث شد که اگر سفری به اروپا داشتم، سری هم به آقای قاسمی نازنين بزنم و احوالی بپرسم.

سپاس فراوان از يکايک شما.

كوواش گفت...

سلام مجيد عزيز
چنين ايرادي (شخصيت‌هایی می‌سازند که به آدمیزاد نکشد)، را ديگران هم به آثار ادبي فارسي مي‌گيرند حتا به مهم‌ترين‌اش كه بوف كور باشد، البته نه به زبان شما شايد! از جمله‌ي آن‌ها دريابندري‌ست كه حرف‌هاش منتشر شده. هرچند تخصص او نقد نيست، ولي در اين برهوت نان قرض‌دادن‌ها و هندوانه زيربغل‌گذاشتن‌ها، به نظر من اين سري نظرات قابل تامل‌اند.
ولي شما مي‌گويي "نويسنده‌ي مسن". بهتر نيست حرف از «انديشه‌ي مسن» يا انديشه‌ي كهنه و فرتوت بزني؟ اين انديشه در شخص بيست سي ساله هم مي‌تواند موجود باشد.
درموردترجمه:
خود گلشيري مي‌گويد هدفم پاس‌داشتن زبان فارسي‌است، (نه رمان نوشتن شايد؟) كه خيال نمي‌كنم اين خيلي براي خواننده‌ي مثلا انگليسي‌زبان يا فرانسه‌زبان مهم باشد! درثاني اگر يكي مثل ذبيح‌الله منصوري در آن زبان‌ها پيدا شود، به گمانم ديگر مشكلي نباشد! درمورد مشكل داشتن با تكنيك‌هاي زباني گلشيري، نمونه‌ي معروف‌اش شهرنوش پارسي‌پور است كه در سال‌هاي اخير در نوشته‌هاش در شهروند بارها به اين قضيه (پيچيده‌نويسي گلشيري) اشاره كرده.البته اوايل تعجب مي‌كردم كه اگر كسي چون او خواندن آثار گلشيري براش سخت باشد، پس مردم عادي چه كنند؟ بعد من نمي‌دانم چطور گلشيري خيال مي‌كند (يا مي‌كرد) كه آثارش جهاني شده!
اين را هم بگويم كه "چاه بابل" رضا قاسمي هم تا تمامش نكني دست‌بردار نيست!

كوواش

كوواش گفت...

راستي اين يادداشت‌هاي "در روشنفكري" ادامه ندارد؟
كوواش

مجيد زهری گفت...

کوواش بزرگوار!
شما نيز -چون پيام بزرگوار- به درستی ايرادی از اين نوشته را گرفته ای. بله، بهتر می بود جای "نویسنده ی مسن" می نوشتم "اندیشه ی مسن" که از دستم در رفت.

نوع آثار و سياق ادبی گلشیری اصولاً نمی‌تواند جهانی باشد، زيرا اکثراً خلاصه می‌شوند در فرم‌های زبانی نه چارچوب های موضوعی. به همین خاطر، ترجمه‌ی آن ها اصلاً به اصل نمی‌کشد و چيزی می‌شود سراپا متفاوت.

يادم هست خود گلشيری در مصاحبه با يکی از نشريات خارج از کشور گفته بود: «اگر آثار من را فقط پنج نفر بفهمند کافی است. من برای عامه نمی‌نويسم». بسياری از ادبا عامه‌گرا هستند و بسياری نخبه گرا. گلشيری -در حوزه‌ی ادبيات- نخبه‌گرا بود و از لحاظ فرهنگی بيش‌تر عامه‌گرا.

يادداشت‌های "در روشنفکری" چند شماره ديگر نيز ادامه خواهند داشت که فرصتی می‌طلبد.

موفق باشيد.

ناشناس گفت...

شهلا
درود بر تو
مجید جان من میخواستم در مورد نوشته ات : مغز نويسنده‌های مسن ما...چیزی بگم
.که دوستان گفتند
و من نیز پاسخت را خوندم نازنین پس
.حرفی برای گفتن باقی نمیماند
فدای تو
.بدرود

ناشناس گفت...

آقای زهری خبر دارید که یکی نوشته ی شما را تقد کرده؟ بروید اینجا: http://www.nasser.persianblog.com/

ساحل افتاده گفت...

پارسال اين كتاب را بي قفه خواندم و به محضي كه تمام شد اشتياق دوباره خوندنش را داشتم و بلافاصله دوباره خواندمش.من از موضوعش هم لذت بردم سواي از همه آنهايي كه گفته بودي.به نظرم يكي از كاملترين و بي نقص ترين كتاب هاي ايراني است كه اين سالها خوانده ام..

Mazi گفت...

بله بله... کتاب را خوانده ام... در ضمن اینجا را هم دنبال می کنم... لینک هم داده ام...

zita گفت...

سلام.شوربختانه در اسپانيا٫پيدا کردن کتاب نويسنده های ايرانی خيلی سخت بدست ميآيد.وای در مورد نقد کردن٫آدم بايد بيطرف باشد و البته صادق وگرنه ميشود تعارف و انتقام.

كوواش گفت...

مجيد عزيز
سلام

اين را به احترام شما و نوشته‌هايت مي‌نويسم نه به قصد پاسخگوئي و يا بي‌احترامي به كسي (در اين‌جا آقاي محترمي كه لينك به اصطلاح نقدش را رهگذري ناشناس و حتما خيلي متشخص در نظرخواهي‌ات ثبت كرده!) كه بارها از نوشته‌هاي من اين‌طور برداشت شده.
اول صبح كه "بلند‌خواني" جناب ناصر غياثي گرامي را خواندم اندر احوالات اين نوشته‌‌ات، انديشيدم اين جمله شايد قبل از هركس ديگري درمورد خودت صدق كند: "کم ببينی که ايجاز را درست به کار برده باشند." البته بادرنظر گرفتن مخاطب‌هايي هم‌چون جناب غياثي!
تعجب مي‌كنم ‌كه ايشان به قصد خواندن يك وبلاگ آمده و توقع يك مقاله‌ي بلندبالاي ادبي دارد. هنوز تفاوت ميان يك يادداشت كوتاه وبلاگي و مقاله‌اي را كه به فرض مدت زيادي روش وقت گذاشته مي‌شود را نمي‌داند (كه از اين سري هم خودت كم نداشته‌اي). ايشان نويسنده است و گويا نويسنده‌اي هوشمند نيز، اما اين وظيفه‌‌ي تو است كه تك‌تك حرف‌هاي هرواژه‌ات را براي‌شان معني كني! و خيلي چيزهاي ديگر كه در صورت برآورده كردن توقعاتش، ديگر اين نوشته‌ي بسيار كوتاه مي‌شد مقاله‌اي حداقل هشت ده صفحه‌اي و آن‌وقت در تضاد بود با ذات وبلاگ. مگر اين‌كه دو هفته هرروز درباره‌ي اين موضوع مي‌نوشتي.
جناب غياثي محترم، فقط مغالطه مي‌كند. خواننده را بي‌شعور فرض مي‌كند و انگشت اتهام را به سوي شما نشانه مي‌رود كه خواننده‌هايت را دست كم مي‌گيري. كاش كمي زيرك بود. مثلا شما وعده‌ي نوشتن يادداشت‌هايي را داده‌اي درباره‌ي فرم‌هاي اصلي روايي، آن‌هم "اگر فرصت شد". و به وعده‌ي ديگرت كه نوشتن "چيزكي" درباره‌ي اين كتاب است، در كمترين زمان ممكن عمل كرده‌اي. و من به ياد مي‌آورم قبلا هم يادداشت‌هايي داشتي درباره‌ي ادبيات مثل اين (كه يادداشتي ادامه‌دار است) . ولي آقاي غياثي مجهز است. با سلاح تمسخر به ميدان آمده:"هشدار! دلخوش مدارید که شرح ِ این کشفیات وعده‌ی سرخرمن است."
مجيد عزيز، صداقت تو مشكل‌ساز شده. نوشتي كتاب را خريدي و درراه فلان قدرش را خواندي. بعد سريع تمامش كردي. و پشت‌بندش در اولين فرصت يادداشتي نوشتي و گذاشتي در وبلاگ. به نظر من اين سرعت عمل جبران مي‌كند اشتباهات كوچكي را كه در اين ميان رخ داده. و معتقدم اگر عيان نمي‌كردي كه يكي دوروزه كتاب را خوانده‌اي، ديگر چشم‌ها اين‌قدر بينا نبودند. چون دوروزه خوانده‌اي يعني نفهميده‌اي. فهم مي‌داني يعني چه؟ يعني سجده كن به اثر و جيكت هم درنياد!
يك ايراد كوچك چكشي‌ست كه ما ايراني‌ها به دست مي‌گيريم تا بكوبيم سر طرف مقابل. خب اگر اين جناب محترم ريگي به كفش ندارد، چرا به نظرات ضميمه‌ي اين يادداشت توجهي نكرده؟ و بي‌نگاهي به پيرامون سرش را به زير انداخته، همين‌طور بي‌محابا مي‌تازد و تمسخر مي‌كند. از ايشان قدرداني مي‌شود به دليل استفاده‌ي هوشمند از دانسته‌هاشان! براي من قابل درك نيست ايشان كدام دانسته‌اش را هوشمندانه در اختيار خواننده گذاشته؟
اين "منظورمنظور"هاي داخل پرانتز جناب غياثي مرا به ياد شخصي مي‌اندازد كه زماني باهم زندگي مي‌كرديم. و من گاه بعضي از يادداشت‌هام را براش مي‌خواندم. و هنوز كلمه‌اي از دهانم درنيامده، يك‌ريز مي‌پرسيد كه منظورت چيست از اين. از آن. و به برخي واژه‌ها پرحساس بود هم‌چون "تو" و يا "عشق". خودش را تكه‌پاره مي‌كرد تا يك معادل عيني در زندگي روزمره براي آن مطلب بيابد. يعني تا يك‌نفر را به تو نمي‌چسباند، دست‌بردار نبود.
جناب غياثي اگر يك جو حرف حساب هم داشت، در ميان اين‌همه تمسخر گم شده.
در ياداشت تو فرض بر اين است كه مخاطب چيزهايي درباره‌ي موضوع مورد بحث كه يك رمان است مي‌داند.
من پيشنهاد مي‌كنم ايجاز را بگذاريد كنار، كيلويي نوشتن را آغاز كنيد، تا چنين مخاطبان فرهيخته‌اي را از دست ندهيد!

پ.ن.

اگر خواستي مي‌تواني اين كامنت را منتشر نكني، به هرحال مي‌دانم دل‌هايي دارد خنك مي‌شود. بهتر است فوت به اين آتش نكنيم.

موفق باشي.
كوواش

مجيد زهری گفت...

ساحل‌افتاده عزیز!
بحث اين‌جاست که دوران "پناهنده‌های زير شيروانی‌خواب" ديگر به‌سر آمده و اين ديگر سوژه‌ای رئاليستی و در دسترس نمی‌تواند باشد. امروز جوامع ايرانيان خارج از کشور ثابت کرده‌اند که توان اداره‌ی خود و جذب در اجتماع ميزبان را دارند و ديگر مشتی آدم نورسيده‌ی سرگردان نيستند. این موضوع ديگر نمی‌تواند خوراک مناسبی برای پايه‌ريزی يک رمان و کار ادبی باشد (البته به ظن من). همين است که من نتوانستم با موضوع (نه مضمون!) همنوايی شبانه ارکستر چوب‌ها ارتباط برقرار کنم. البته ساخت و پرداخت کتاب به‌غايت زيبا بود (و هست) و آن‌چه در ادبيات بيش از هر چيز مهم است، ساختار است، يعنی شگرد ادبی مناسب برای بيان.

زيتا عزيز!
کتاب را می‌شود از انتشاراتی‌ها و کتابفروشی‌های ايرانی -به صورت آنلاين- سفارش داد. اگر موفق نشدی به من بگو تا کمک‌ات کنم.

کوواش عزيز!
شرط لازم در نقد، داشتن "حسن نيت" است. همان شب که لينک آن نوشته را در پيامگير خود ديدم و منتشر کردم، شروع کردم به خواندن‌اش، امّا در همان سه-چهار خط اوّل رهای‌اش کردم، زيرا در نوشته‌ی آقای غياثی -متاسفانه- جای حسن نيت به کل خالی‌ بود. ايشان "تمسخر" را با "طنز" و "استنطاق" را با "نقد" اشتباه گرفته بودند، بدون عنايت به فرق اساسی اين‌دو با هم، که البته باز می‌گردد به آن‌چه در سطر نخست بازگفتم.

از لطف و دقت‌نظری که داريد سپاسگزاری می‌کنم.
موفق باشيد.

fereshte گفت...

dooste gerami dorood bar shoma
ey kash forsate ketab khandan dashtam zendegi kharej az iran besyar daghdaghe darad vaghti azad baghi nemimanad
be rooz kardam