1- خواندن برای من تنها یک عادت نیست؛ يک نياز است. وقتی از آن دور میشوم، بیتاب میشوم، بهانه میگيرم، حس میکنم جایی از کارم لنگ است... که لنگ هم هست. اين چند روز هيچ نخواندم. يعنی خواندم، اما آنقدر نبود که بشود اسمش را "خواندن" گذاشت. خواندن وبلاگهای شما دوستان نیز طبعاً از قلم افتاد. چه حيف! بهجز دو پيام بلند-بالا برای اين يادداشت و دو ايميل به بچههای خبرچين و خواندن پاسخهاشان، هيچ نکردم. هنوز پاسخی به پيامهای اين يادداشت بدهکارم.
بچههای خبرچين را دوست دارم. احساس میکنم بيش از دوست، بخشی از خانوادهام هستند. ایکاش نزديک بوديم و دور هم مینشستيم و دل و نفسی با هم تازه میکردیم... ای کاش!
2- اين يکشنبه برنامهی راديويیام را از سر خواهم گرفت. اگر شنوندهی آن هستيد بدانيد که وجودتان را از دور نفس میکشم؛ اگر پای آن بنشينيد احساسمان -با هر فاصله که از هم داشته باشیم- با هم گره میخورد و در هم میپيچد... به برنامهی خودتان خوش آمدید دوستان!
...
3- امشب تا آنجا که جا داشت رقیق شدهام. دلیلش هر چه هست، نمیدانماش.
4- اندکی پيش، بهروز شيدا چهار جلد از کتابهايش را برايم فرستاد. خواندنی مینويسد اين نويسنده. چنان تند خواندمشان که خودم شگفتزده شدم! بعد... به خود میگفتم: چه میشد اگر در ادبيات ذوب میشدم، حل میشدم، محو میشدم، ... دفن میشدم؟
7 comments :::
سلام
سطري نوشتم كه اينجا بگذارمش... نتوانستم...
حتما خبریه ! من هم به شدت رقیق بودم امروز
گفتم که به دانش دل آگاه کنم، این راه دراز مانده را کوتاه کنم. بنگر که به پایان چه مرا گشت آغاز، دانستم که باید [هم] به دلی راه کنم ــ نیما یوشیج
!سلام مجيد عزيز
وقتی که رقيقی
چقدر ناز و دقيقی
خوب که هستی ما خوشحالیم
محو شدن در ادبیات هم حال خودش را دارد . ذوب شدن ! کمی منحرفم میکند باور کن که ذوب در کجا!؟ را یادم می آورد
مجید عزیز؛
به قول خودت ما برای به دست آوردن این سطح از دوستی کم بها ندادهایم. از اینکه عضوی از این گروه هستم، بسیار خوشحالم. اجازه بده این جملی آقاای درویشپور را من هم تکرار کنم که: چقدر ناز و دقیقی.
ارسال يک نظر