سه‌شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۴

پی‌نوشتی بر:

جسته-گريخته در مورد غائله‌ی اخير در فرانسه

برای به‌دست‌دادن تحليلی دقيق و متديک، و رسم و سپس بررسی يک معادله‌ی اجتماعی، لازم است که اجزای آن معادله را با نگاهی پديدارشناسانه ارزيابی و ارزش‌گذاری کنيم. منظور اين‌که به هر تکه‌ از اين معادله سهم و جايگاه مشخص خودش را بدهيم. يکسان‌ديدن جايگاه‌ها دقيقاً معضلی‌ است که اکثر ارزيابی‌های تحليلگران ما را بی‌پايه‌وارزش کرده است، زيرا تفاوت جايگاه -و سهم در اثرگذاری- هر يک از نقش‌آفرينان اجتماعی (در هر رخدادی) با ديگری را در نظر نمی‌گیرند.
تحليلگرانی که به ابزار "دیالکتيک" (چپ) مجهز هستند، اغلب در همين دام می‌افتند. برای مثال، توکای باغ آينه زير عنوان شوريدن حاشيه بر متن...، هر چند مسئله‌ی به بن‌بست‌رسيدن دموکراسی‌های اروپايی را تا حد زيادی درست برمی‌رسد، امّا به باور من نقشی که به طرفين دعوا می‌دهد با واقعيت ماجرا نمی‌خواند. ارائه‌ی مثالی شايد در ديدن بهتر ماجرا مفيد باشد:
وقتی هنرپيشه مخملباف را در سينما شهرقصه (مرحوم!) می‌ديدم، وقتی فيلم به سکانس پايانی‌اش رسيد، يکدفعه از خنده روده‌بر شدم؛ در صحنه‌ای که گدای کولی لال يکدفعه زبان باز می‌کند و به هنرپيشه (اکبر عبدی) می‌گويد: «اکبر! من خوب می‌فهمم‌ات»! مخملباف -از روی ضعف بينش اجتماعی- به يک گدای کولی "شعور يک روشنفکر" را می‌بخشد و به اين ترتيب، شخصيت او را مسخ می‌کند و در اوج تراژدی، خواننده را به قهقهه می‌اندازد. در واقع، گدای کولی چيزی بيش از يک "گدای کولی" نيست و نبايد هم باشد و هنگامی می‌تواند از لحاظ هنری در کاراکتر خود درست ظاهر شده و نقش خود را دقيق ايفا کند که از شعور و رفتار يک "گدای کولی" برخوردار باشد نه چيز ديگر.

سخن کوتاه کنم: همان‌طور که در يادداشت جسته-گريخته در مورد غائله‌ی اخير فرانسه اشاره کردم، «آن‌چه در فرانسه رخ داد، بايستی رخ می‌داد. يعنی موضوع عجيب و غير قابل پيشبينی‌ای نبود که بخواهد کسی را شوکه کند». واقعيت اين است که شرايط اجتماعی و تضاد دو جنس (فرهنگ-سنّت اعراب مسلمان شاخ آفريقا و فرهنگ غربی فرانسوی) "به ناگزير" وضع را به اين سو هدايت کرد؛ در بستر اجتماع زخمی بود که روزی بايد سر باز می‌کرد که کرد و خون‌فشان شد. امّا اين به آن معنا نيست که عدّه‌ای عرب حاشيه‌نشين به تبعيض‌های جامعه و دموکراسی فرانسوی دقيقاً پی برده‌اند و روی آن به دقّت انديشيده‌اند و سپس تصميم گرفته‌اند که "قيام کنند". مسئله قبل از آن‌که تعقّلی باشد، احساسی و جبری است. در انقلاب اسلامی نيز هر چه در اسناد به‌جای‌مانده از آن دوران کند و کاو کردم، تعريف درستی از "آزادی" نديدم، هر چند "آزادی" شعار عمده‌ی آن دوران بود. در اين اسناد، آزادی گاه ترجمان اسلام و "عدل علی" (بازرفت تاریخی) بود، گاه شنود رهبری سازمان، گاه صرفاً "شاه بايد برود" نه چيز ديگر و گاه... امّا هر چه بود، معنی مشخص و ليبراليستی آزادی انسان نبود. به همين خاطر می‌شود اذعان کرد که درک درست و دقيقی از آزادی در آن دوران در جامعه‌ی چندلايه‌ی ايران نهادينه نشده بود که بخواهد برای به‌دست‌آوردن‌اش انقلاب کند. انقلاب اسلامی ايران نيز نوعی ناگزيری فرهنگی بود. اين "تضاد فرهنگی دستگاه با فرهنگ عامه" بود که سر بزنگاه و در "شرايطی ويژه"‌ جرقه‌ی انقلاب را زد، نه شعور جمعی. شورش اعراب در فرانسه نيز جز اين نيست، به همين خاطر، نه بايد از اين شورشِ جبری -که بر اساس تضاد دو فرهنگ در بستر اجتماع- رخ داده يک انقلاب يا "فرهنگ مقاومت" عقل‌مدار ساخت، و از آن‌سو نه بايد آن‌را دستِ کم گرفت و راه حل مضحک "اخراج خارجيان" را دست‌آویز نافهمی خود از ماجرا کرد.
شورش اخیر خود طرح درست مسئله است: بافت انسانی اروپا ديگر "اروپايی خالص" نيست و به همين جهت مردم و دولتمردان اروپايی بايستی به برآوردی نو و واقعی از جامعه‌ی خود برسند و به تمام لايه‌های اجتماعی در راه‌بری اجتماع نقش بدهند. در اين شرايط و با خلق فرهنگی نو، همه‌ی انسان‌ها در حد "شهروند" خواهند بود، نه "خارجی" و "شهروند درجه‌ی چندم". اين مسئوليت‌بخشی به جامعه‌ی بزرگ اعراب نيز فرصت خواهد داد که از بن‌مايه‌های ايلی و سنت‌های قبيله‌ای خود فاصله بگيرند و خويش را با جهان مدرن تراز کنند.

۵ نظر:

توکای باغ آینه گفت...

دوست عزیز آقای زهری:
نخست از این که به نوشتار من عنایت نشان دادید بسیار از شما ممنون هستم.
من دراین نوشتار نقش خاصی برای این شوریدگان قائل نیستم. و اصلا دعوی آن ندارم که گویا اینان سوژه تاریخ هستند یا رسالت تاریخی دارند. درواقع معتقد هستم که آن چه اتفاق افتاد به این گونه نیست که باید اتفاق می افتاد. مثلا اگر در همان سال 2002 به برخی از خواست های آنان توجه می شد شاید این حوادث دستکم به این گونه روی نمی داد. یا اگر پروژه ادغام یا پیونداجتماعی یا افق سازی برای این جوانان به گونه دیگری بود این شورش اتفاق نمی افتاد. در مسائل اجتماعی قایل به علیت نیستم. با این حرف شما نیز کاملا موافقم که مساله شعور جمعی در میان نیست. چون آنانی که حذف یا طرد می شوند یا خود را طرد یا منزوی می سازند بیانگر شعور جمعی نیستند. نمی دانم آیا اگر سرکوزی آن جملات را به کار نمی برد دامنه و حدت این ناآرامی ها این قدر بود یا نه. تقلیل این بحران به یک بحران شکست ادغام فرهنگی یا تقلیل آن به یک اقلیت فرهنگی، اگرچه از جنبه پراگماتیستی به جا می نماید، اما در زیر پوست شهر نمی رود.
با این گفته شما نیز موافق هستم که بافت اروپا دیگر اروپایی خالص نیست.
این ناآرامی ها علاوه بر مساله دربرگیری و حذف در دمکراسی، مساله چندفرهنگی و پیامدها و چارچوب های آن را نیز به همراه دارد.
اما به نظر من این اتفاقی است که روی نداده است.
باز هم از شما متشکرم. بنده خواننده آرام وبلاگ شما هستم.

پارسا صائبى گفت...

مجيد عزيز، فقط خواستم بگويم که لطف دارى به بنده و از اين تحليلت هم استفاده کردم. شاد باشى.

حميـرا گفت...

سلام مجید عزیز
شعری که نوشته بودی بسیار زیبا و پر از حرف بود. وصف حال انسان مهاجر امروز بود. به قول قدیمیها دست مریزاد. امیدوارم واژه آخر را بی غلط نوشته باشم.
شاد باشی

سرزمین رویایی گفت...

کاش می دیدی در تلویزیون اینجا با چه لذتی اعتراضات پاریس را نشان می دهند انگار نه انگار که فاجعه ی 18 تیر را تا چند روز اصلن در تلویزیون نشان نمی دادند.

zita گفت...

سلام.مرزها٫هر روز کم رنگتر ميشوند که نتيجه طبيعی٫عصر ارتباطات است.بايد همه ساکنان زمين٫روزی دور يک ميز بنشينيم و به اندازه نياز٫از آن برداشت کنيم.اما گذر از هر مرحله ای دشوار است.به اميد اينکه با زيان هر چه کمتر اين مرحله را پشت سر بگذاريم.در ضمن از لطف شما ممنوم