در پای مقالهی "مسيری که آمريکا در آن گام برمیدارد"، خوانندهای به نام بابايادگار برايم نوشته است: «ايرانی با شرف است و غيرت دارد. من صد در صد مخالف حمله آمريکا به ايران هستم». سپس، خوانندهای به اسم بهرام به او پاسخ داده است: «ما ملت ایران اگر شرف و غیرت داشتیم جناب بابایادگار 26 سال آزگار اجازه نمی دادیم یک مشت اخوند دزد بی سواد مملکت رو غارت کنن هر وقت جلوی آخوند سینه سپر کردی آنوقت از شرف حرف بزن»!
اصولاً اگر سطح بحث و استدلال در حد اظهارنظر بابايادگار باشد، پاسخی هم که ناگزير خواهد گرفت، چيزی است شبيه به همان که بهرام گفت. در جايی ديگر، خوانندهای به نام سعيد حاتمی میگويد: «راستی تا جايی که من میدانم بيشترين نفع آمريکا در فروش اسلحه است نه مبارزه با تروريسم»، تو گويی آلمان يا فرانسه يا چين يا انگليس يا برزيل يا ديگر کشورها "اصلاً" اسلحه نمیفروشند! نگاهی هرچند اجمالی به پيرامون، به ما میگويد تجارت اسلحه، فحشا و سوداگری مواد مخدر به خاطر سودآوری نجومی، -به تقريب- دست آلودهی بسياری از سيستمها و نظامهای سياسی را نيز در خود دارد و اين واقعيت جهان ماست، چه بپذيريم و چه نه. يا مهدی جامی در پاسخی که بر مقالهی من نگاشته است، ترجمهی متنی را آورده و در تجليل از آن گفته است «بهترين مطلبی [است] که خوانده، با استدلالی متين و نثری درست و قلبی ايرانی»، که خوب است قسمتی از این "استدلال متین و قلب ایرانی" با هم بخوانيم: «بيزارم که خبر بد بدهم ولی جرج بوش پاپانوئل نيست. او نمی آيد تا به شما هدايايی چون انتخابات آزاد و زندانهای تعطيل شده و ويلاهای کنار خزر ارمغان آورد. هزينه آمدن او بالاست. نه تنها جان و زندگی آنسانها از دست می رود بلکه عزت و شرف هم از بين خواهد رفت؛ و همراه با آن نابودی مطلق هر نوع تغيير سياسی با معنا در ايران». به نظر اين نگارنده، اين نوشته تحليل نيست، يک انشانويسی احساسی و فاقدِ استدلال است که هيچ بر آگاهی خواننده نمیافزايد؛ شبه ادبيات است! توصيه من اين است که برای ارائهی تحليل، حال در هر زمينهای، سطح استدلال را بالا ببرد و تا میتواند، از بار احساساتیگويیهای برانگيزنده بکاهد که به عيار تحليل سخت آسيب میرساند. مسئله اين است که ما -همهی ما- با هر نوع عقيده و مرام، بايستی اينقدر حُسن نيت داشته باشيم که بحث با يکديگر را آلودهی شعار و هيجانزدگی نکنيم و همانطور که جواب میدهيم، خوب هم يکديگر را بشنويم.
همانگونه که در "نگاه" خاطرنشان کردهام، «مطرحکردن اين بحث به آن معنا نيست که حملهی نظامی آمريکا قطعی است. میشود از شواهد موجود نتيجه گرفت که احتمال چنين حملهای تا حدّی وجود دارد، ولی همانگونه که گفته شد، اين احتمال هر چقدر هم که ضعيف باشد، بسيار مهم و حياتی است و بايستی مورد توجه اهل تحليل و سياست قرار گيرد». به باور من، هيچکس در اين آرزو نيست که آمريکا به خاک ميهناش حمله کند. اگر کسی هم در سر چنين سودايی دارد، از سر استيصال است، به خاطر حجم فلاکتی است که رژيم موجود پديد آورده و باعث گشته مردم کوچه و بازار، برای خلاصی از آن به هر ريسمانی چنگ بزنند و از هر روزنهای -حال به هر قيمتی که باشد- استقبال کنند. بنابراين، در اينجا بحثِ دردی مشترک است که برای زدودن آن، بايستی مرهمی جُست، بايستی آگاهی داد و تحليل کرد، نه اينکه با زدن يکديگر با القابی نظير خائن و وطنفروش و ...، بر نقطهی دردمند کوفت و درد را تشديد کرد. من معتقدم ما با اجتناب از صفبندی، مجابايم به اين نقطهی مشترک برسيم که درد همهمان مشترک است. خصمانه رو در روی يکدگر ايستادن، گره از هيچ مشکلی نخواهد گشود.
هدف از جاریکردن اين گفتمان، در وهلهی نخست شناخت امکانات و موقعيت ويژهی کنونیمان است. میخواهيم از هزينههايی که میکنيم، برآورد درستی بهدست آوريم. میخواهيم همهی راهها را قبل آزمودن محک بزنيم، زيرا گاه درپيشگرفتن مشیيی بدون محکِ قبلی، زيانبار و غير قابل جبران است. بايستی ببينيم چطور میشود از شرايط بغرنج موجود، با بيشترين نفع يا لااقل کمترين صدمه بيرون آمد. برای اين کار، بیشک خودزنی و تبليغ فرهنگ شهادت و "غيرتیشدن" و ورمکردن رگ کردن نه که کارساز نيست، در نهايت راه عقل نيز میبندد. حل مشکلات ما مردم و اصولاً يافتن کاربست و شيوهی زندگی، نيازمند تعقل و خرد و شعور است، در کنار وجدانی بيدار... در معادلهی زندگی بشر امروزی، مقولاتی چون "غيرت" يا اصلاً کاربرد ندارد و يا در آخر صفِ "اولويتها" و "تعيينکنندهها" ايستاده است.
اصولاً اگر سطح بحث و استدلال در حد اظهارنظر بابايادگار باشد، پاسخی هم که ناگزير خواهد گرفت، چيزی است شبيه به همان که بهرام گفت. در جايی ديگر، خوانندهای به نام سعيد حاتمی میگويد: «راستی تا جايی که من میدانم بيشترين نفع آمريکا در فروش اسلحه است نه مبارزه با تروريسم»، تو گويی آلمان يا فرانسه يا چين يا انگليس يا برزيل يا ديگر کشورها "اصلاً" اسلحه نمیفروشند! نگاهی هرچند اجمالی به پيرامون، به ما میگويد تجارت اسلحه، فحشا و سوداگری مواد مخدر به خاطر سودآوری نجومی، -به تقريب- دست آلودهی بسياری از سيستمها و نظامهای سياسی را نيز در خود دارد و اين واقعيت جهان ماست، چه بپذيريم و چه نه. يا مهدی جامی در پاسخی که بر مقالهی من نگاشته است، ترجمهی متنی را آورده و در تجليل از آن گفته است «بهترين مطلبی [است] که خوانده، با استدلالی متين و نثری درست و قلبی ايرانی»، که خوب است قسمتی از این "استدلال متین و قلب ایرانی" با هم بخوانيم: «بيزارم که خبر بد بدهم ولی جرج بوش پاپانوئل نيست. او نمی آيد تا به شما هدايايی چون انتخابات آزاد و زندانهای تعطيل شده و ويلاهای کنار خزر ارمغان آورد. هزينه آمدن او بالاست. نه تنها جان و زندگی آنسانها از دست می رود بلکه عزت و شرف هم از بين خواهد رفت؛ و همراه با آن نابودی مطلق هر نوع تغيير سياسی با معنا در ايران». به نظر اين نگارنده، اين نوشته تحليل نيست، يک انشانويسی احساسی و فاقدِ استدلال است که هيچ بر آگاهی خواننده نمیافزايد؛ شبه ادبيات است! توصيه من اين است که برای ارائهی تحليل، حال در هر زمينهای، سطح استدلال را بالا ببرد و تا میتواند، از بار احساساتیگويیهای برانگيزنده بکاهد که به عيار تحليل سخت آسيب میرساند. مسئله اين است که ما -همهی ما- با هر نوع عقيده و مرام، بايستی اينقدر حُسن نيت داشته باشيم که بحث با يکديگر را آلودهی شعار و هيجانزدگی نکنيم و همانطور که جواب میدهيم، خوب هم يکديگر را بشنويم.
همانگونه که در "نگاه" خاطرنشان کردهام، «مطرحکردن اين بحث به آن معنا نيست که حملهی نظامی آمريکا قطعی است. میشود از شواهد موجود نتيجه گرفت که احتمال چنين حملهای تا حدّی وجود دارد، ولی همانگونه که گفته شد، اين احتمال هر چقدر هم که ضعيف باشد، بسيار مهم و حياتی است و بايستی مورد توجه اهل تحليل و سياست قرار گيرد». به باور من، هيچکس در اين آرزو نيست که آمريکا به خاک ميهناش حمله کند. اگر کسی هم در سر چنين سودايی دارد، از سر استيصال است، به خاطر حجم فلاکتی است که رژيم موجود پديد آورده و باعث گشته مردم کوچه و بازار، برای خلاصی از آن به هر ريسمانی چنگ بزنند و از هر روزنهای -حال به هر قيمتی که باشد- استقبال کنند. بنابراين، در اينجا بحثِ دردی مشترک است که برای زدودن آن، بايستی مرهمی جُست، بايستی آگاهی داد و تحليل کرد، نه اينکه با زدن يکديگر با القابی نظير خائن و وطنفروش و ...، بر نقطهی دردمند کوفت و درد را تشديد کرد. من معتقدم ما با اجتناب از صفبندی، مجابايم به اين نقطهی مشترک برسيم که درد همهمان مشترک است. خصمانه رو در روی يکدگر ايستادن، گره از هيچ مشکلی نخواهد گشود.
هدف از جاریکردن اين گفتمان، در وهلهی نخست شناخت امکانات و موقعيت ويژهی کنونیمان است. میخواهيم از هزينههايی که میکنيم، برآورد درستی بهدست آوريم. میخواهيم همهی راهها را قبل آزمودن محک بزنيم، زيرا گاه درپيشگرفتن مشیيی بدون محکِ قبلی، زيانبار و غير قابل جبران است. بايستی ببينيم چطور میشود از شرايط بغرنج موجود، با بيشترين نفع يا لااقل کمترين صدمه بيرون آمد. برای اين کار، بیشک خودزنی و تبليغ فرهنگ شهادت و "غيرتیشدن" و ورمکردن رگ کردن نه که کارساز نيست، در نهايت راه عقل نيز میبندد. حل مشکلات ما مردم و اصولاً يافتن کاربست و شيوهی زندگی، نيازمند تعقل و خرد و شعور است، در کنار وجدانی بيدار... در معادلهی زندگی بشر امروزی، مقولاتی چون "غيرت" يا اصلاً کاربرد ندارد و يا در آخر صفِ "اولويتها" و "تعيينکنندهها" ايستاده است.