چهارشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۴

پازل تاريخ

مشغول خواندن شعبان جعفری* هستم. با خواندن هر کتابی از اين دست، به اين باور بيش‌تر نزديک می‌شوم که برای کار در زمينه‌ی تاريخ معاصر حتا يک اثر را هم نبايد نخوانده گذاشت. خاطرات، گفت‌وگوها،‌ سفرنامه‌ها و هرچه که ربطی به تاريخ معاصر دارد، در حکم قطعه‌ای است از پازل تاريخ ما؛ اين پازل، با کنار هم گذاشتن قطعات است که کامل می‌شود. خوشوقتانه هر روز اين گنجينه‌ی آگهی‌بخش غنی‌تر می‌شود؛ به‌ويژه در حوزه‌ی تاريخ انقلاب،‌ آثار گرانسنگی تاکنون نگاشته شده است که آخرين‌اش آخرين روزها بوده است. خلاصه کنم: خواندن اين آثار -در کنار هم- به ما کمک می‌کند در محضر تاريخ يک‌طرفه به قاضی نرويم و با فراخ‌انديشی، سره از ناسره باز شناسيم و اشتباهِ کرده را تکرار نکنيم.

* سرشار، هما. شعبان جعفری. چاپ دوّم. لوس آنجلس: نشر ناب، بهار 1381.

بعد از تحرير:
يکی از خوانندگان از طريق ايميل از من خواسته‌اند که برآورد خودم را از صحت مطالب اين کتاب اعلام کنم. تا اين‌جا که خوانده‌ام، يعنی تا صفحات پايانی کتاب، به اين نتيجه رسيده‌ام که بسياری از گفته‌های شعبان جعفری با واقعيت منطبق و قابل قبول است. برای نمونه، اين نکات را از نظر بگذرانيم:
- در مورد قضيه‌ی چاقوزدن به حسين فاطمی و خواهرش جلوی دادگستری، شعبان جعفری متذکر می‌شود که اصلاً خواهر فاطمی بالای پله‌ها بوده و پايين نيامده که کسی او را بزند! به علاوه،‌ اذعان می‌دارد که در طول عمرش -پيرو مرام پهلوانی و لوطی‌گری- دست روی هيچ زنی بلند نکرده و دست به چاقو نزده و از لحاظ عقلی، طبيعی هم هست که شعبان با آن جثه‌ی عظيم و قدرت‌مند کم‌ترين نيازی به چاقوکشيدن برای فاطمی نحيف نداشته باشد. مضافاً اين‌که پس از اعدام فاطمی، گزارش پزشک قانونی نيز هيچ اثری از زخم چاقو بر بدن وی نشان نمی‌دهد. پس معلوم می‌شود شعبان جعفری از روی کدورت شخصی (به خاطر دادگاه نه اسفند 31) در صدد فرصتی بوده که از فاطمی انتقام بگيرد. به همين خاطر او را جلوی دادگستری کتک می‌زند (نه چاقو) که اين واقعيتی‌ست.
- مورد ديگری را که هما سرشار افشا می‌کند،‌ عکس جعلی‌يی بوده که در آن، شعبان جعفری و دوستانش دارند سر يک توده‌ای را می‌تراشند و در کنارش دکتر فاطمی را نشان می‌دهد که در نوبت نشسته است! اين عکس توسط مجله‌ی "سپيد و سياه" در سال ۵۸ منتشر شده بوده است. هما سرشار عکس اصلی را از آرشيو مجله‌ی "تايم-لايف" پيدا می‌کند که در آن دکتر فاطمی غيب شده است! معلوم می‌شود که عکس کار "منتاژگران انقلابی" بوده است. (به صص ۱۹۶ - ۱۹۷ کتاب رجوع شود)
- مسئله‌ی ديگر ۲۸ مرداد است. شعبان جعفری روشن می‌کند که تا ظهر ۲۸ مرداد، يعنی ساعت ۲ بعد از ظهر در زندان بوده، بنابراين عملاً نمی‌توانسته کودتايی بر عليه مصدق سازمان بدهد!

از اين دست نکات در کتاب فراوان است که اگر قصد نوشتن معرفی‌نامه‌ای بر آن کردم، به مهم‌ترين‌شان اشاره خواهم داشت. برای خوانندگان شايد جالب باشد که بدانند شخصاً اکثر شماره‌های "سپيد و سياه" -مربوط به سال 58- را در ايران داشتم و مطالعه کرده‌ام و اين روزها که به مطالب مندرج در آن دوران مجله فکر می‌کنم، اکثرشان را حاوی بزرگ‌نمايی و تحريف می‌بينم.

۲۰ نظر:

صادق دالوندی گفت...

موافقم!

آشیل گفت...

نمیدانم هر چه کردم نتوانستم خود را به خریدش راضی کنم . گرچه معمولا اگر فرصتی باشد سرکی به زور خانه سابق شعبان جعفری میکشم

روزبه گفت...

می گویند تاریخ را فاتحین می نویسند اما از مزایای تاریخ امرزو یکی همین عدم فتح مطلق است که آن هم به مدد چند زسانه ای بودن زندگی میسر شده است باید خواند همه را خواند تا فهمید

نقش خیال گفت...

من هم آن را خوانده‌ام. بسیار خواندنیست . اصولن برای جماعتی که دنیارا از پشت عینک و توی صفحات کتاب و جدیدن صفحات وب می‌بیند و کمتر ازین جور آدم‌ها را از نزدیک لمس می‌کند کتابهایی ازین دست برای واقع گرایی بیشتر بسیار مفیدند.
راستی من موقع خواندن کتاب همه‌اش احساس می‌کردم که شعبون خان به شدت خودش را به عوامی گری زده و خانم سرشار را دارد بازی می دهدو دارد بدجور فیلم بازی می‌کند.

گیلدا گفت...

من یکی دو شماره از سیاه و سپید را خوانده بودم و موافقم که بعضی مواردش واقعا تحریفی بود.

پارسا صائبى گفت...

مجيد عزيز، روزنوشته «آمده ايم که بمانيم» بسيار عميق و مبين واقعيات بود. واقعياتى که از آنها گريزان هستيم. درود.

مجيد زهری گفت...

آشيل گرامی!
شنيده‌ام چاپ داخلِ کشور شعبان جعفری پر است از دستکاری، سانسور و تحريف. مجموعه‌ی نفيس عکس‌های کتاب را نيز ناقص در کتاب آورده‌اند. اگر در خارج از ايران هستيد، به‌تر است همان چاپ را که در اين يادداشت ذکر کرده‌ام تهيه کنيد.

روزبه گرامی!
اگر بپذيريم حقيقت به‌طور کامل در نزد هيچکس نيست بل‌که هر کس قطعه‌ای از آن‌را دارد، آن‌گاه اين واقعيت را می‌توانيم به آگاهی‌های تاريخی نيز تعميم دهيم. همان‌طور که گفته‌ای و گفته‌ام، از تمامی آثار در اين حوزه -بی استثنا- بايستی بهره برد.

زندی گرامی!
من البته به‌هنگام خواندن کتاب تصور مشابهی چون شما نداشتم و لحن شعبان جعفری را ويژه‌ی خود او يافتم. اين، تيپيک بعضی از قديمی‌های جنوب شـهر تهران است.

از ديگر دوستان نيز سپاسگزاری می‌کنم.

Pouya گفت...

مجید گرامی من از مجله سیاه و سپید صحبت نمی کنم. اما درباره تاریخی که شعبان جعفری ترسیم می کند من کتاب را خوانده ام و صحبت های او را با خانم میرافشار هم در تلویزیون گوش کرده ام با آقای میبدی. به این فکر می کنم اگر 40 یا 50 سال دیگر کسی تاریخ را با روایت الله کرم و ده نمکی بنویسد ، چه کمکی به روشنایی خواهد کرد؟ منهم می گویم هر روایتی را باید خواند. سره و ناسره آشکار خواهد شد. روایت اسدالله علم و پرویز راجی هم روایت دیگری از دوران است. اما پس از 28 مرداد. من فکر می کنم خاطرات می توانند اسناد را دقیقتر کنند اما خاطرات شفاهی کسانی که خود از بازیگران بوده اند جای خود را دارند. که به پای اسناد نمی رسد. اینهم البته درست است که عکس جعل کردن سند نیست. اما پرونده سیا سند است. یا تحقیقات دانشگاهی گازیوروسکی
پویا

مجيد زهری گفت...

پويای عزيز!
بحث در اين زمينه بسيار گسترده و فراخ‌دامن است؛ من تنها به فرازهايی از آن‌چه می‌انديشم اشاره می‌کنم:

- می‌نويسی:‌ «به این فکر می کنم اگر 40 یا 50 سال دیگر کسی تاریخ را با روایت الله کرم و ده نمکی بنویسد، چه کمکی به روشنایی خواهد کرد»؟ می‌خواهم بپرسم لابد منظورت اين نيست که فقط بايستی دست‌پخت تاريخی خودی‌ها -يا به‌قولی هر آن‌کس که مثل ما می‌انديشد- را خواند؟!
تاريخ شفاهی، "روايت از تاريخ" است نه "سند تاريخی". روايت را با هرمنوتيک (علم تفسير تطبيقی در ظرف زمانی و مکانی) می‌خوانند و در آن می‌انديشند. امتياز روايت اين است که انسان را با نگاه و زاويه‌ای ويژه از تاريخ آشنا می‌کند. اين روايت اگر سراسر دروغ هم باشد، هنگامی که در پازل مجموعه‌ی ديگر روايت‌ها قرار بگيرد، در انعکاسی طبیعی کمک می‌کند که روايت‌های واقعی پررنگ‌تر و برجسته‌تر جلوه کنند. بنابراين، شک ندارم که روايت الله‌کرم یا ده‌نمکی هم از تاريخ شنيدنی خواهد بود.

- مقايسه‌ی تو بين يادداشت‌های روزانه پرويز راجی و شعبان جعفری، قياسی نامربوط است. يادداشت‌های پرويز راجی، دربرگيرنده‌ی نگاه يک سفير ساکن لندن به روزهای انقلاب است و خود پرويز راجی اصولا فرد شاخص و تاثيرگذاری در تاريخ ايران نبوده، در صورتی که خاطرات شعبان جعفری، کسی که در دورافتاده‌ترين دهات ايران نيز نامدار است، به بسياری از ابهامات مربوط به ۲۸ مرداد و نقش خودش در اين رويداد (؟) پاسخ می‌دهد که لازم است نسل جديد از آن آگاه شود. يادداشت‌های امیر اسدالله عـَلم نيز از لحاظ گستردگی موضوعات و درونی‌بودن اطلاعات (درون دستگاه) چيزی است بسيار فراتر از هردوی اين‌ها. در کل، همه‌ی اين‌ها روايت و تاريخ شفاهی هستند و لازم به خواندن.

- شعبان جعفری در کتابش بخش‌هايی از باورهای تاريخی ما را به زير پرسش می‌برد که تا کنون کسی را يارای چند و چون کردن در آن‌ها نبوده است. کسی چرا حاضر نيست به اين موارد پاسخ گويد؟ اين گوی و اين ميدان! اتفاقاً بايستی از این جدال آگاهی استقبال کرد.
مثلاً، بارها شنيده‌ايم که در ۲۸ مرداد شعبان جعفری نقش کليدی داشته است. سپس، وقتی متوجه می‌شويم که او تا پس از نيمروز همان روز در زندان حبس بوده، آيا نبايد از اين‌همه دروغ که جاعل‌ها به خوردمان داده‌اند در شگفت شويم؟ يا مثلا از مشارکت فواحش در ۲۸ مرداد می‌شنويم در صورتی که موضوع اصلا مربوط به ۲۸ مرداد نمی‌شده است: مربوط بوده به شکستن در خانه‌ی مصدق توسط شعبان جعفری که شخصاً این کار را کرده و ربطی به هيچ فاحشه‌ای نداشته است! (مربوط است به دادگاه 9 اسفند 1331 نه 28 مرداد 1332) وقتی دادستان دادگاه يعنی سروان يزدانی همان شب قبل از دادگاه خودکشی می‌کند، دادگاه عادل مصدق-فاطمی يک سروان توده‌ای را به جای دادستان می‌نشاند به نام بهمنش. در همين دادگاه است که به‌يکباره سروکله‌ی پروين آژدان‌قزی (فالگير يا فاحشه) در بين متهمان پيدا می‌شود و جالب اين‌که شعبان جعفری برای اعتراض به اين بازی سياسی مسخره، اين خانم را از دادگاه بيرون می‌کند و گزارش آن‌هم در روزنامه‌های آن‌دوران آمده است. این واقعيتی است که اتفاق افتاده بوده، امّا متأسفانه هيچ‌کس پيش از خود شعبان جعفری به آن اشاره نکرده است و اين شرم‌آور است.

- شخصاً به چيزی به نام "اسناد سيا" وقعی نمی‌گذارم و اعتبار چندانی قائل نيستم. سيا،‌ تنها "روايت"‌های خود را بر اساس نفع‌ و ضرر کشور آمريکا منتشر می‌کند و اگر کتابی بر محور اين به‌اصطلاح اسناد نوشته شود،‌ سنديت و ارزش چندانی نخواهد داشت. من نمی‌فهمم چرا تار‌يخ‌نگاران و اهلِ تاريخ ما اين‌قدر در مقابل سندپراکنی‌های سازمان‌های امنیتی و سفارت‌های خارجی دست‌بسته و تابع فرمان عمل می‌‌کنند؟ مگر غير از اين است که اين‌ها چيزی را که با منافع‌شان منطبق نباشد منتشر نمی‌کنند؟ ما ظاهراً عادت کرده‌ايم که تاريخ‌مان را به روايت خارجی‌ها بخوانيم و به حرف خود کسانی که در واقعه نقش داشته‌اند بی‌اهميت باشيم!

موفق باشيد.

آشپزباشي گفت...

ما چلوکباب شما را داغ داغ آورديم اما انگار بحث داغ‌تر از دستپخت ماست! بهرصورت مجمعه و تنگ دوغ و بند و بساط را يواشکي همين‌جا روي ميز تو راهرو مي‌گذاريم و مي‌رويم. صورتحساب هم زير سيني‌ست، هر وقت گذارتان به حجره ما افتاد...درخدمتيم بهرحال!
....
وصف اين کتاب را مدت‌ها پيش جائي روي نت خواندم. اينجا هم مقداري چشيديم. مزه‌اش بدک نيست. در کتابخانه نمي‌گذاريد براي اطعام فقرا؟
:)

خیابان شماره 11 گفت...

به نظرم شما این مطلب "احکام پینگ کردن" ملا حسنی را یم مطالعه ای بفرمایید بد نیست.

Pouya گفت...

مجید گرامی می دانم که ستون نظر خواهی جای بحث و گفتگو درباره ی کودتای 28 مرداد نیست. اینقدر که کتاب و مقاله و سند و تحقیق در اینباره منتشر شده است و به نظر من مواد کافی برای قضاوت تاریخی وجود دارد. فقط چند نکته: اینکه شعبان جعفری تا ظهر یا ساعت 2 در زندان بوده یا نبوده ربطی به نقش او و دوستان بزن بهادرش در پیش از 28 مرداد، خود روز 28 مرداد و پس از آن ندارد. غلامرضا مجید دوست صمیمی و رئیس باشگاه ببر و "ورزشکارانش" از صبح زود 28 مرداد مشغول اجرای وظایفش در خیابانها بوده. رادیوی تهران حدود ساعت 2.30 تصرف شد و خانه ی دکتر مصدق حدود ساعت 7 شب غارت شد. پس برای حضور ایشان و دارودسته اش وقت کافی وجود داشته است. شما کمی فکر کنید که اصلا علت وجودی این دارودسته های بزن بهادر برای یک چنین روزهایی است وگرنه علت علاقه و رسیدگی شاه به شعبان حتما برای علاقه ی او به ورزش باستانی که نبوده است. در ضمن سازمانده کودتا شعبان نبوده. این کارهای سازماندهی را سازمان سیا و کسانی مثل برادران رشیدیان و زاهدی ها انجام می داده اند. درباره ی علم و راجی اشاره ام بخاطر این بود که اتفاقا روایت های این دو در میان دوستداران رژیم ابدا جای مثبتی ندارد. چرا که علم خواسته یا ناخواسته سیستم حکومتی آن سالها را عریان به نمایش می گذارد و راجی هم لرزه های سقوط را در یادداشت هایش منعکس می کند. بدون اینکه این دو بدانند در آینده چه پیش می آید. درباره ی اسناد هم، بررسی اسناد و صحت آنها معمولا در مقایسه با دیگر مراجع و اسناد دیگر انجام می شود. فکر می کنم که هم من و هم شما بک تبادل نظری کردیم و دیگر می ماند مطالعه ی بیشتر و قضاوتی که هرکس دارد.
پویا

سامان آزادي گفت...

مجيد جان سلام. عرض كنم كه
نخست: بين سه مطلب پاياني كه فرصت كردم و خواندم، اين آخري را بسيار پسنديدم
دوم:من بر خلاف شما معتقدم كه عمر انسان زمان كوتاهيست و خواندن هر كتابي، فنا كردن اين عمر
سوم: البته ببخشيد كه جسارت مي كنم...ولي اين غزلي كه نوشته ايد درستش اين است
دارم دلي شكسته ز خوبان روزگار
"روزم شده سيه چو شب تار زلف يار"
خوشحال مي شوم اگر درستش كنيد
چهارم: لطف بزرگي است اگر نظرتان را در مورد وبلاگم بدانم (ترجيحا انتقادي) ممنون
پنجم: پيروز باشيد

ناشناس گفت...

بدين وسيله اعلام مي شود که جناب آقاي شعبان جعفري يک شاعر متين بوده اند که اصلا لمپن و چاقو کش نبوده است.و يکي از مريدهاي آخوند کاشاني هم نبوده و هيچ ارتباطي هم به آخوند بهبهاني نداشته است.. توضيح اينکه گويا حضرت آيت الله بهبهاني و آيت الله کاشاني از طريق برخي انسانهاي خير و نيکوکار مثل احمد آرامش و شمس قنات آبادي پول گرفته اند (يعني پولهايي که متعلق به آمريکايي ها بوده) تا در بين برخي از مومنين مستمند مثل جناب شعبان جعفري يا طيب حاج رضايي تقسيم کنند تا اين آقايان بر ضد مصدق کمي عربده بکشند... نه تنها دخالت نامبرده در کودتاي 28 مرداد تکذيب مي شود بلکه اعلام مي شود اصلا چيزي به نام کودتاي 28 مرداد يا طرح آژاکس يا چکمه وجود نداشته است.. اسناد سازمان سيا که حتما جعليات جمهوري اسلامي است.. تنها چيزي که بوده قيام ملي بوده

بیلی و من گفت...

مجید عریز
در بخش نگاه، غزلی از شعبان جعفری به نقل از کتاب خاطراتش آورده ای و توضیحی داده ای چنین "کسانی که با "غزلخوانی" آشنايی دارند میدانند که سبکی بوده در جنوب تهران، برای بسياری همچون خود من دلنشين، که متأسفانه پس از انقلاب کمکم از ميان رفت". باید بگویم این سبک معروف است به "آواز کوچه باغی" یا "باباشمل" که معمولا داش مشدی ها و لوطی ها می خوانده اند بویژه آخرهای شب و در حال عبور از کوچه ها. این شیوه بعدها به بیات تهران یا بیات ری معروف شد و اولین هنرمندی که رسما در این سبک خواند جواد بدیع زاده خواننده ترانه جاودانی "شد خزان" بود و اولین صفحه رسمی بیات تهران را در حدود سال 1314 در حلب با همراهی ویولن ابوالحسن صبا ضبط کرد که روی اول صفحه " دعای عاشق" و روی دوم آن "نفرین عاشق" نام دارد و تمام اشعارش از "کفاش خراسانی" است. بدیع زاده در کتاب خاطراتش " گلبانگ محراب تا بانگ مضراب" صفحه 224 تا 229 چگونگی علاقه مندی اش به خواندن این نوع سبک را که در واقع "غیر ردیفی" است شرح می دهد و اینکه چه کسی پیشنهاد می کند تا نام این شیوه را بیات تهران بگذارند توضیحات جالبی می دهد. داستان از این قرار است، بدیع زاده که در تدارک سفر بیروت و حلب برای ضبط چند صفحه بوده است شبی در منزلش مهمانی می دهد. مهمانانش عبات بوده اند از: ذکاءاالملک فروغی، ملک الشعرا بهار، سید کاظم خان اتحاد مدیر روزنامه امید، ابوالحسن صبا، حبیب سماعی و حسین یا حقی. ساز و ضربی و حال و هایی داشته اند در آن شب. دائی بدیع زاده سید یحیا سعید هم سر زده وارد می شود و بدون اینکه متو جه مهمانان باشد غزلی از سعدی را در دستگاه ماهور می خواند که جمع و از همه بیشتر خود بدیع زاده تحت تاثیر قرار می گیرد و به وجد می آید. نو بت به او که می رسد بقول خودش به سبک داش مشدی های تهران غزلی از سعدی می خواند. بدیع زاده می گوید " خوب شد که این آواز را آن شب خواندم. زیرا پس از خواندن من درِ مکتب و مدرسه ای به روی من باز شد و فروغی را صد برابر از آنچه می شناختم، شناختم. پس از پایان آواز بدیع زاده، فروغی ضمن تشویقش به او می گوید " این هم طرز مطلوبی است از خواندن... ولی نکته ای را باید تذکر بدهم و آن این است که اولا این رقم آواز را باشعر سعدی و حافظ و این قبیل گویندگان نباید خواند... بلکه جایز است بگویم آواز خسته دلان. به علاوه با اشعاری که حالت درونی آنها را نشان می دهد باید خواند. مثل مخمسات و مسمطات وحشی؛ یا بهتر بگویم "شاهد کفاش خراسانی" که شاعری است سوخته دل، اشعاری به نام دعای عاشق و نفرین عاشق دارد. اگر بتوانید در کتابفروشی های جنوب شهر و یا آنها که کنار خیابانها مقداری کتاب جمع می کنند و می فروشند پیدا کنید. آنها برای این قبیل آوازها بسیار مناسب است و ثانیا باید بگویم این رقم آواز یکی از آوازهای سنتی قدیم است و نباید گفت آواز باباشمل بلکه این آواز هم همان آوازهای قدیم که به نام بیات معروف است مثل بیات اصفهان، بیات ترک، بیات کرد و بیات های دیگر. باید بگویید بیات ری که در واقع می رساند که اهل ری در قدیم، در کوچه و بازار، این رقم آواز می خواندند و یا لااقل بگویید بیات تهران".
با این حساب معلوم می شود بیات تهران پیشنهاد فروغی بوده است که امروز هم، اهالی موسیقی آوازهای کوچه باغی را به همین نام می نامند و بعد از بدیع زاده است که سعادتمند قمی، دلکش، عبدالعلی همایون، مرتضی احمدی، پرویز خطیبی، ایرج و تنی چند از خوانندگان این نوع ترانه خوانی را رواج دادند. و اما من در مورد این غزل منسوب به شعبان جعفری دچار تردیدم. اگر اشتباه نکنم این غزل را "ایرج" به جای فردین در یکی از فیلمها خوانده است و خوشبختانه ایشان هنوز در قید حیات هستند و می شود نام شاعر را از او پرسید. به گمان من این شعر یا از همان کفاش خراسانی است یا شعرای دیگری که در همین مایه و حال و هوا می سروده اند. از آن گذشته اگر کسی بتواند چنین غزل محکم و زیبایی را ثبت کند اولا که شاعر ورزیده ای است و خانم هما سرشار می توانست خوانندگان خاطرات شعبان جعفری را به چند غزل دیگر از ایشان مهمان کند و یا خود شعبان تاکنون کتاب شعرش را چاپ می کرد.

مجيد زهری گفت...

پويای عزيز!
اول از تو تشکر می‌کنم که معتقد به گفت‌وگو هستی و بحث را دنبال می‌کنی. و اما اجازه بده به حرف تو بپردازيم:

- می‌گويی: «به نظر من مواد کافی برای قضاوت تاریخی وجود دارد» و تلويحاً تاييد می‌کنی که اين پرونده مختومه است. به نظر من،‌ بر خلاف نظر تو، اين پرونده را نمی‌شود با آن‌چه که به يمن تاريخ‌سازی حزب توده، جبهه‌ی ملّی و انقلاب اسلامی به عنوان تاريخ رسمی در اختيار داريم بست. بر عکس، بسياری از کسانی که در ضلع مقابل مصدّق بوده‌اند،‌ لازم است که امروز حرف بزنند و خوشوقتانه در همين پنج سال اخير، چند اثر خوب در اين زمينه چاپ و منتشر شده است. بدون شنيدن حرف ضلع مقابل، يک‌پای آگاهی تاريخی ما می‌لنگد. خودت توجه کن با انتشار يک اثر از يک آدم بزن‌بهادر کم‌سواد به نام شعبان جعفری، چطور هيئت سينه‌زنان حرم ۲۸ مرداد به تکاپو افتادند! بنابراين، من اصرار دارم که اين پرونده باز بماند و با علاقه مطالب مربوط به آن را دنبال می‌کنم.

- می‌نويسی:‌ «اینکه شعبان جعفری تا ظهر یا ساعت 2 در زندان بوده یا نبوده ربطی به نقش او و دوستان بزن بهادرش در پیش از 28 مرداد، خود روز 28 مرداد و پس از آن ندارد». چطور ندارد؟ شما قضيه را بد ترسيم می‌کنی! شرح ماجرا چنين بوده: صبح ۹ اسفند ۳۱، شعبان جعفری به خانه‌ی آيت‌الله کاشانی می‌رود و کاشانی می‌گويد نبايد گذاشت شاه برود. شعبان به کاخ می‌آيد اما او را راه نمی‌دهند. به اين فکر می‌افتد که به در خانه‌ی مصدق برود و از او بخواهد که جلوی رفتن شاه را بگيرد. به خانه راه‌اش نمی‌دهند. اين هم که يک آدم شری بوده، پشت جیپ می‌نشيند و می‌زند به در خانه‌ مصدق! وارد که می‌شود، او را با تير می‌زنند و سخت زخمی‌اش می‌کنند. بعد به زندان می‌برندش. سپس دادگاهی می‌شود و در دادگاه محکوم. فضای سياسی کشور در دست مصدق است؛ شهربانی در دست اوست؛ ساواک را خود او پايه گذاشته. حتا دادستان دادگاه را هم مصدق و فاطمی انتخاب کرده‌اند. جعفری تا ظهر ۲۸ مرداد در زندان حبس می‌ماند. فضای زندان نيز سخت بر ضد اوست. با اين اوصاف، او چه قدرتی داشته که دارودسته‌ای بسيج کند؟ بر اساس کدام اعتبار سيا به او دل بسته بوده است؟‌! در ثانی، آيا هر کس که با مصدق مخالف و طرفدار شاه بوده اسم‌اش مامور سيا است؟! با کدام منطق و دليل می‌شود اين حرف را زد؟ چه دليلی وجود داشته که همه‌ی مردم عاشق سينه‌چاک مصدقی باشند که وضع اقتصاد مملکت را به ورطه‌ی نابودی کشانده بوده، از لحاظ خانوادگی قجر و فئودال بوده، اشراف‌زاده بوده و پايه‌های مردمی نداشته و در بين مردم تحصيل و رشد نکرده بوده،‌ تبعه‌ی يک کشور خارجی (سوئيس) بوده، قدرت را قبضه کرده بوده، برای قاتل رزم‌آرا يعنی نخست وزير وقت از خود درخواست عفو کرده بوده و ...؟ مضافاً، مردم آن‌دوره از کدام آگاهی سياسی برخوردار بوده‌اند که ما در تحليل‌های‌مان چنين از طرفداری اينان از مصدق دم می‌زنيم؟ مگر غير از اين است که مصدق نخست‌وزير انتصابی شاه بوده و نه انتخابی مردم؟ ريشه‌ی مردمی مصدق کجا بوده که او را به قهرمان و اسطوره‌ی مردم تبديل کرده‌ايم؟

- راديوی تهران قبل يازده صبح تصرف می‌شود و شعبان جعفری در زندان است که از اين موضوع آگاهی می‌يابد.

- می‌نويسی:‌ «شما کمی فکر کنید که اصلا علت وجودی این دارودسته های بزن بهادر برای یک چنین روزهایی است». ظاهراً تو پويای عزيز ايران دهه‌ی سی را با پاريس اشتباه گرفته‌ای! در آن دوران، يک انتخابات به من نشان بده که در آن زد و خورد و کشت‌وکشتار نشده باشد؟ يک گروه و حزب و دسته نشان بده که برای خودش دسته‌ای گردن‌کلفت نداشته باشد؟ حتا انسان آزادانديشی چون کسروی هم برای خودش دارودسته‌ای داشته. زنده‌ياد داريوش فروهر برای چه سياسی شده بود؛ به خاطر شعور سياسی‌اش يا به‌ اين خاطر که در اغلب بزن‌بزن‌های سياسی شرکت می‌کرد و هر کس به مولای‌اش مصدق چپ نگاه می‌کرد بينی‌اش را با مشت خرد می‌کرد؟ حتا فضای روزنامه‌ها هم خونين بوده است. نکند طيب حاج‌رضايی که به دست شاه اعدام شد، يک تکنوکرات فرهيخته بوده است؟! آن دوران، لات‌بازی و خشونت‌گرايی امری طبيعی بوده؛ جعفری هم لاتی بوده مثل بقيه‌ی لات‌ها. من دليلی نمی‌بينم که به اين آدم در قضيه‌ی ۲۸ مرداد نقش کليدی داده شود. به نظرم ۲۸ مرداد آن‌چيزی نيست که به ما گفته‌اند.

- می‌نويسی:‌ «این کارهای سازماندهی را سازمان سیا و کسانی مثل برادران رشیدیان و زاهدی ها انجام می داده اند». من بدون هر گونه اظهار نظری در اين باره، خوشحال می‌شوم که دلايل تو را برای اثبات اين ادعا بدانم. اگر اين دلايل، نوشته‌ی چند روزنامه‌نگار (بخوان داستان‌سرا!) مثل بهزادی يا امثال سرهنگ نجاتی و نهضت آزادی و امثالهم است که ديگر لزومی نيز به ارائه‌کردن‌شان نيست.

- می‌نويسی: «درباره ی اسناد هم، بررسی اسناد و صحت آنها معمولا در مقایسه با دیگر مراجع و اسناد دیگر انجام می شود». اين حرف را دربست قبول دارم و به همين خاطر است که می‌گويم بايستی صبورانه منتظر انتشار ديگر آثار تاريخی در اين زمينه ماند.

موفق باشی.

مجيد زهری گفت...

اسد عزيز!
از توضيحات مبسوطی که دادی سپاسگزاری می‌کنم. راست‌اش را بخواهی، من‌هم از روی شک آن شعر را در وبلاگ نقل کردم تا شايد کسی پيدا بشود و در اين مورد آگاهی بدهد که تو زحمت‌اش را کشيدی.

موفق باشی.

Pantea گفت...

چرا برای مطلب انگلیسیت نظر خواهی رو بستی؟ به خاطر زبان یا نوع مطلب؟

DizzyRocker گفت...

سلام..یا نظر شما در مورد اسناد سیا کاملا موافقم و این یک واقعیت که سازمان سیا چیزهایی رو چاپ میکنه که به منافع کشورش ضرر نزنه...به هر حال من تا به حال نتونستم کتاب خاطرات شعبان رو بخونم..ولی نمیدونم چطور میشه نقش شعبان رو در کودتا نادیده گرفت...پیشاپیش به خاطر حرف نه چندان شتسته رفته ام که مرتبه ی قبل در کامنت دونی شما گذاشتم عذر خواهی میکنم.. یا حق بر دود

چوبينه گفت...

اسناد تاریخی در مورد یک حادثه و یا یک اتفاق تاریخی زیاد هستند و این وظیفه تاریخ دان و یا محقق می باشد که اسناد مهم را از اسناد کمتر مهم را تشخیص و جدا کنند و برای اظهار نظر و رای در باره حادثه تاریخی فقط اسناد مهم را مورد استفاده بررسی خود قرار دهد، شعبان جعفری نقش مهمی در کودتای 28 مرداد ایفا نکرده است و این اتفاق تاریخی بدون شعبان جعفری نیز به اجراء در می آمد و اصولا این کودتا نقش مهمی برای آینده ایران بازی نکرد و به زبان دیگر انقلاب اسلامی ایران نیز بدون این کودتا به وقوع می پیوست و هر حکومتی که تصمیم می گرفت فرهنگ سنتی ایرانیان را نادیده بگیرد مردم قیام می کردند و مهم نیست که چه شخصی رهبر جامعه است ، شاه و یا مصدق، مهم برنامه فرهنگی رژیم ها هستند که آیا این برنامه هم خوانی با ذهنیت شهروندان دارند و یا بقول مارکسیست ها خواسته های خلق را بر آورده می کند و یا نه، سلسله پهلوی یک سوءتفاهم تاریخی بود و با انقلاب اسلامی 57 دو باره تسلسل فرهنگی با دوران قبلی با، با دوران قاجار بر قرار گردید و تاریخ ایران دو باره به مسیر عادی خود برگشت و این روند هم چنان ادامه دارد.