سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۱

سوریه به آخر خط رسیده است!

اسد و سوریه‌اش به آخر خط رسیده‌اند. این را اخبار و پیشروی چشم‌گیر انقلابیون مسلح می‌گویند. بعد نیز بدون دقت در ریشه‌های موضوع، لابد حتماً خواهند گفت: "مردم بر علیه نظام ظلم انقلاب کردند و پیروز شدند"!  یعنی به این حد ساده‌اندیشی؛ تا این حد تقلیل‌گرایی؟! جالب این‌جاست که روی این تز از چپ و راست توافق دارند؛ از معرکه‌گردانان "بهار عربی" بگیرید تا مارکسیست‌های مستقر در بلاد استکبار...

اما کالبدشکافی "بهار عربی" و گسترش‌اش در اقمار عرب و احتمالاً غیر عرب‌اش چندان سخت نیست: کافی‌ست که ببینیم "این وسط چه کسی (کسانی) از بی‌ثباتی کشورهای استراتژیک یا صاحب منابع سود می‌برد". برای رسیدن به تحلیل درست البته بایستی به این فلسفه مسلح بود: هیچ اتفاقی در دنیا "اتفاقی" نمی‌افتد! بی‌ثباتی در کشورهای غنیِ در حال توسعه، تضمین تسلط و بهره‌برداری درازمدت برای "قدرت مرکزی جهان" است.

همان‌گونه که می‌شد حدس زد، سوریه را به جنگ داخلی کشاندند و این‌قدر حکایت را کش دادند تا از پا دربیاید. تضمین این‌جاست که در این ویرانه هر نظام و حکومتی که سر کار بیاید، چنان گرفتار مشکلات بی‌شمار است که دولت مستاجل‌اش محال است که پا از سستی سفت کند.

این‌ها که قلمی شد البته همه تکرار مکررات بود؛ ما اما این وسط چه درس می‌گیریم؟ برای منِ شهروند این‌جهانی که دلبسته‌ی ایران‌ام، سناریو و اجرای "بهار عربی" آیینه‌ی تمام نمایی است برای دیدن آن‌چه در سال 57 بر کشورم رفت، حال در شکل و قامتی دیگر. یعنی هر چه هست، ابداً جای خوشحالی نیست و فقط عبرت است. نظام سیاسی ایران اگر در هر شکل نظامی فرو ریزد، شک ندارم که جمع‌کردن‌اش آرزویی محال است. حتا اگر خود مردم دست به زانو زنند و به‌پا خیزند، سخت باید مراقب گربه‌رقصانی خارجی (بخوان بورس) باشند. مردم ما فقط باید به نیروی خود بیاندیشند و اتکا کنند و بس.
 

۲ نظر:

ماهگونMahgoon گفت...

مجید زهری عزیز.
از خوانندگان سالهای دورت هستم. آن روزها بانامی دیگر دو سه سالی است با نامی دیگر. با نوشته‌ات کاملا موافقم. هر چند دیکتاتوری به مزاق ما خوش نیاید اما بر این باورم که در فرهنگ اجتماعی هر قومی هر روحی باید از درون سرمنشاء بگیرد و بجوشد. سیر طبیعی بلوغ هر ملت به عوامل متعددی بستگی دارد که به نظرم مهمترین آن طبیعت خشک و آباد دوری شهرها و گستردگی قومی از عوامل مؤثر ارتباطات اجتماعی هستند که می‌تواند موجبات همسویی منافع و خواست ملی و سربرآوردن هژمونی مردمی در حکومت شود. ارتباطات تنگاتنگ مردمی در میهن ما شاید به دلیل همان ناسازگاری طبیعت و دورافتادگی آبادیها از هم به راحتی مقدور نبوده. اما در عصر فعلی توسعه‌ی پیشرفتهای سایبری و شکست مرزهای اطلاعات بین مردم این خلاء و دوری را کمتر کرده و البته شاید یکی دو نسلی باید در این عرصه‌ی اطلاعات ورز داده شود تا بستر لازم برای آزادگی و دمکراسی و پلورالیزم در این مملکت حاصل شود. وگرنه نوزاد شش ماهه دنبال انقلاب و نفی دیگری می‌رود و باز همان آش بار خواهد شد و همان کاسه. بد نمیبینم این کامنت را که در مزمت بوی بد فرهنگ موروثی قلمی شده بود را اینجا تکرار کنم که به نظرم ریشه‌ی همین بستر لازمه برای دمکراسی هم در اونه:

حقیقتا جدای از اینکه بخوایم دنبال مسبب اصلی بگردیم نمیتونم منکر این بوی بد بشم. ریاکاری، فرافکنی، غیبت، بی‌جربزگی در شکستن تابوهای فرهنگی، حکومت فردسالارانه در اغلب مردم از مرد بگیر تا زن…نفله کردن قدرت‌های مفید در راه نفی دیگری، حالت تخاصم در مقابل انتقاد، دگم بودن و تعصب خشک، غیرتی کور که در باطنش بی‌غیرتی نسبت به شان انسانیه و …خب شاید تمام اینا به خاطر هزاران سال حکومتهای دینی و ایمان به زور اسلحه در این مملکت باشه چه قبل از اسلام چه بعد از اون…اینا بعلاوه‌ی طبیعت خشک و دوری آبادیها و حکومت غدار مرکزی که برای وحدت و یکپارچگی با نیت امنیت ملی در میان اینهمه قوم و قبیله ناگزیر از دیکتاتوری تمام جانبه بودند…نمیدونم چقدرش تقصیر حاکمان و چقدرش تقصیر طبیعت بوده اما مطمئنا نمیشه تک تک آدمها رو مقصر دونست…من شخصا معتقد به هژمونی طبیعت و ژئوپلتیک هستم تا اراده‌ی تک تک آدما…همین دینی که در اروپا تونست از سیاست دور بشه و کلیسا رو حاشیه نشین بکنه هنوز توی این مملکت عامل وحدت اقوام متنوع و دور از هم برای یکپارچگی عرضی شده…
با تمام این اوصاف شاید عصر اطلاعات و مدرن و صنعتی بتونه اون خلاء پراکندگی طبیعت رو که همزمان با اروپا نتونست به دمکراسی منتهی بشه رو جبران کنه…من فکر میکنم این زمان زیاد طول نکشه..شاید تا دو نسل بعدی همه چیز تغییر کنه…هر چند ما نباشیم…اما بلوغ تاریخی فرهنگها همینه دیگه نمیشه کاریش کرد… زمان میخواد تا با از بین رفتن مرزهای اطلاعاتی، روحی در نسلها دمیده شه تا زمینه‌های آزادمنشی و دمکراسی و پلورالیزم مهیا بشه… این موضوع ربطی به نفی دین نداره…بلکه دین رو به جایگاه اصلیش که امری خصوصیه سوق میده و اونو از حوزه‌ی اجتماعیات که به هیچ عنوان از تکالیف ادیان نبوده و رسمی من درآوردی و بیشتر مصلحتگرایانه برای امنیت ملی از سوی تمامیتخواهان بوده رو خارج کنه و شرایط رو به نفع پلورالیزم و دمکراسی تغییر بده… تازه بعد از اون تحول طبیعی شاید صد سال لازم باشه تا اون همه بوی گند از روح مردم ما دور بشه…هر چند نمیشه منکر خوبیها هم بود…مثلا همین مردم در مقابل هجوم بیگانه از خودگذشته میشن…در هیجانات خونشون رو هم میدن…هر چند ارزش و بار معنوی چندانی نداشته باشه اما بالاخره یه جاهایی به درد میخوره…و البته هر چند تمام مردم رو هم نمیشه با یه چوب زد…حتما هستند و بوده‌اند مردمی که بر اساس معرفتی عمیق و اعتقادی قلبی کنش و واکنش داشتند…اما روح حاکم بر فرهنگ این ملت رو که شامل دروغ و ریا و ترس و نفی دیگری به نفع خود هست رو نمیشه منکر شد هر چند با نیت خوب باشه…اما بوی گند بوی گندیه که مانع رشد و بلوغی ناشی از اراده ی آزاد و اختیاره که از حقوق ابتدایی بشریه…
با پوزش از طولانی شدن مطلب.

مجید زهری گفت...

دوست قدیمی سلام. بوی خوش آشنایی را این‌جا پراکندی و با هم به گذشته‌ها سفری کردیم...
سپاس از آمدنت و سپاس از اندیشه‌ات که قلمی‌اش کردی. باز هم بیا؛ منتظرم!

...