رابطهی تنگاتنگ "دوستی" و "توقع"
در فرهنگ ما، قرِيب به اتفاق دوستیها با "توقع" همراه است. به عبارتی، توقع و درخواستهای مکرر -و اغلب بیجا- برای عدّهی کثيری، رکن اساسی دوستیها شده. همين است که به کم "دوستی" برمیخوریم که در ازای دوستیاش از ما چيزی نخواهد!
اين واقعيت را در خارج از کشور بهتر میشود ديد و لمس کرد. من فکر میکنم یکی از دلایل عمدهای که ايرانيان از هم فراریاند و از ايجاد رابطههای نو میترسند همين مسئلهی "توقع" است. به اين باور ساده نرسيدهام و برايش کم شنيده و دليل ندارم...
شما کافی است در اينجا به واسطهی شغلتان مستقيم با مردم در ارتباط باشيد، آن وقت ساده است که نوع برخورد جماعت ايرانی را با ديگر مردم بسنجيد. من خود کم ديدهام که ايرانی به آدم مراجعه کند و درخواستهايی خارج از روال کار و دايرهی آن شغل نداشته باشد... که گاهی اين درخواستها به مرز آزاردهندهگی میرسد. همين است که اکثراً وقتی ايرانیها با هم مواجه میشوند، خودشان را میزنند به کوچهی علی چپ "که من اصلاً ايرانی نيستم"!
در همين اينترنت کافی است که بو ببرند تو کمی از مسائل وب سررشته داری؛ باران درخواست است که از سوی "دوستان" به سرت باريدن میگیرد. حالا بيچاره کسی که روِيش نشود همان اول کار رويش را سفت کند و زير بار اين درخواستها نرود؛ همين که وا داد، تا قيام قيامت از او کار میکشند و "میخواهند" و اگر زمانی هم به واسطهی گرفتاری نرسد که کار "دوستان" نامبرده را انجام دهد، در دم میشوند دشمناش!
خلاصه که: از عيبهای فرهنگیمان گفتن عيب نيست؛ عيب در واقع بیعيبدانستن خودمان است.
اين واقعيت را در خارج از کشور بهتر میشود ديد و لمس کرد. من فکر میکنم یکی از دلایل عمدهای که ايرانيان از هم فراریاند و از ايجاد رابطههای نو میترسند همين مسئلهی "توقع" است. به اين باور ساده نرسيدهام و برايش کم شنيده و دليل ندارم...
شما کافی است در اينجا به واسطهی شغلتان مستقيم با مردم در ارتباط باشيد، آن وقت ساده است که نوع برخورد جماعت ايرانی را با ديگر مردم بسنجيد. من خود کم ديدهام که ايرانی به آدم مراجعه کند و درخواستهايی خارج از روال کار و دايرهی آن شغل نداشته باشد... که گاهی اين درخواستها به مرز آزاردهندهگی میرسد. همين است که اکثراً وقتی ايرانیها با هم مواجه میشوند، خودشان را میزنند به کوچهی علی چپ "که من اصلاً ايرانی نيستم"!
در همين اينترنت کافی است که بو ببرند تو کمی از مسائل وب سررشته داری؛ باران درخواست است که از سوی "دوستان" به سرت باريدن میگیرد. حالا بيچاره کسی که روِيش نشود همان اول کار رويش را سفت کند و زير بار اين درخواستها نرود؛ همين که وا داد، تا قيام قيامت از او کار میکشند و "میخواهند" و اگر زمانی هم به واسطهی گرفتاری نرسد که کار "دوستان" نامبرده را انجام دهد، در دم میشوند دشمناش!
خلاصه که: از عيبهای فرهنگیمان گفتن عيب نيست؛ عيب در واقع بیعيبدانستن خودمان است.
برچسبها: Cultural Criticism, دوستی



6 پيام:
واقعا حرفات درسته.
میگما مجید جان یه سر بیا اونور
میخوام نظرت رو راجب قلم زدنم بدونم.
حرف دل را زدید. به خاطر همین فرهنگ ما که کارها بیشتر بر اساس رابطه انجام می شوند تا ضابطه، به قول شما توقع ها خیلی از اوقات خارج از دایرهء کاری می شوند، و نتیجه اش می شود فرار آدم از چنین موقعیت هایی. شاید بتوانم بگویم یکی از جذاب ترین خصوصیات آمریکایی ها به نظرم همیشه همین صراحت و رکی شان بوده که خیلی از ایرانی ها با آن مشکل دارند. اما باور کنید، تکلیف آدم از همان ابتدا روشن است، و نتیجه آن که امکان بروز دوستی هم قوی تر می شود. موفق باشید.
سلام.
تو رو خدا ببخشید و نذارید به حساب همین چیزا که گفتید. راستش با این حرفها جرات نمیکنم بگم...
چند وقت پیش ادرس وبلاگم عوض شد و بهتون گفتم که اگه خواستید تو لینکاتون عوضش کنید. حالا باز یه چیزایی شد که دوباره برگشتم سر جای اولم. حالا اگه خواستید آدرسم رو برگردونید. وگرنه بزنین دیلیتش کنین... هرطور خودتون میخوایید. بعدن پشت سرم حرف نزنید فقط...
قبول دارم: عیب درواقع بیعیب دانستن خودمان است.
حالا که این حرفا شد... شما چطوری بخش خواندنیهای روز دارید؟ و یه چیز دیگه. چطوری میشه نوشتهها رو ساده موضوعبندی کرد؟ (خودم یه کاریش میکنم، شما خودتون رو معذب نکنید. چشمک!)
آخ گفتی.
يه بار ميخواستم بروم ايران. يکی از دوستان از من خواست يک بسته کوچک! را برايش تا فرودگاه مهرآباد ببرم. از روی ناچاری قبول کردم. روز حرکت با کمال تعجب ديدم بیانصافها اندازه يه وانت بار چمدان درست کردهبودند و تحويل ما دادند. با هر بدبختی بود آنرا تا تهران بردم و با تردستی و جادوگری و چشم بندی از جلوی بازرسی گمرک هم ردشان کردم ولی در فرودگاه مهرآباد کسی نبود که آنها را از من تحويل بگيرد. خلاصه با هزار بدبختی آنها را به منزل بستگان دوستم رساندم. جالب اين بود که هربسته را بايد تحويل جايی ميدادم و فاميلهای آنها با هم قهر بودند و بستهها را بصورت يکجا از من تحويل نگرفتند.
از آن تاريخ من به کسی نميگويم دارم مبروم ايران. يواشکی ميروم و برميگردم.
من با حرفات كاملا موافقم ولي فقط مي خوام بدونم خود شما توي دوستيهات چقدر متوقع هستي؟
ناشناختههای عزیز!
برای همين است که آدم با اهالی آمریکای شمالی راحتتر است و بهتر ارتباط برقرار میکند.
نفسیه جان ممنونم که اطلاع دادید. همین الان لینک را درست میکنم.
ملا جان!
راه چارهاش همان است که گفتی. ساکت بروی و بیایی..
"من" گرامی!
اين را بايد از دوستانم بپرسی!
ارسال يک نظر
>>> صفحهی اصلی